هرچه می خواهد دل تنگت بگو
نام:
ایمیل:  اختیاری
شهر:  
درج مطلب
کد امنیتی:
CAPTCHA code image
Change the code
   

کاربر گرامی! مطالب شما پس از تایید مدیر حرف دل در این صفحه نمایش داده می شود.

اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام
ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است
دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد
حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق
گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند
مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
 هرچه می خواهد دل تنگت بگو
31922
نام: مائده
شهر: ساري
تاریخ: 12/27/2006 5:17:37 PM
کاربر مهمان
  انجا كه اكنون مي روم هيچ ادمي نيست
حتي براي هم قفس جاي كمي نيست
ديريست با باران صميمي نيست چشمم
درخشكي چشمان من حتي نمي نيست
31921
نام: مریم
شهر: بافت
تاریخ: 12/27/2006 5:15:24 PM
کاربر مهمان
  گرفتن فوق لیسانس
31920
نام: نونا
شهر: خوزستان
تاریخ: 12/27/2006 4:42:18 PM
کاربر مهمان
  سلام .امیدوارم حال شما خوب باشد اسم وبلاگ را زیبا انتخاب کردید من هم می نویسم.سلام بر مهدی صاحب زمان سلام بر ناجی سلام بر دوست چندیست می خوانمش هر شب هر ساعت هر روز اما نمی دانم چرا نمی دانم چرا ......من خیلی نیازمند نگاهت هستم من خیلی .........من میخواهم فریاد بزنم من می خواهم سینه ام را بشکافم تا مرغ بی تاب دلم رها شودمن می خواهم با این وبلاگ بنویسم من هنوز منتظرم اقا جان من منتظرم.امام رضا نگام کن منم ببین چطور بغض ازارم می ده منم همون قربونیت امام رضا نگاه به چشمام کن هنوز نقش گنبدت توی دیوار چشمام اویزونه اشکامو ببین دلم خیلی شکسته دستمو بگیر به حرمت صلوات به جان مهدی السلام علیک یا امام رضا.السلام علیک یا صاحب زمان.ممنونم از تو دوست عزیز خداحافظ
31919
نام: ۰
شهر: ۰
تاریخ: 12/27/2006 3:09:13 PM
کاربر مهمان
  :
یکی بودیکی نبود،این خدا آن خدانبود
پیش از اینها فکر می کردم خدا
خانه ای دارد میان ابرها
مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتی از الماس وخشتی ازطلا
پایه های برجش ازعاجوبلور
برسر تختی نشسته با غرور
ماه برق کوچکی از تاج او
هرستاره پولکی از تاج او
اطلس پیراهن او آسمان
نقش روی دامن اوکشکشان
رعدوبرق شب،طنین خنده اش
سیل وطفان نعره ی توفنده اش
دکمه ی پیراهن اوآفتاب
برق تیر وخنجر او ماهتاب
هیچ کس ازجای او آگاه نیست
هیچ کس رادرخضورش راه نیست
پیش ازاین هاخاطرم دلگیر بود
ازخدا درذهنم این تصویر بود
آن خدابی رحم بود وخشمگین
خانه اش درآسمان دور از زمین
بود اما درمیان مانبود
مهربان وساده وزیبانبود
دردل اودوستی جایی نداشت
مهربانی هیچ معنایی نداشت
هرچه می پرسیدم ازخودازخدا
اززمین ازآسمان ازابرها
زودمی گفتند این کارخداست
پرس وجوازکاراوکاری خطاست
هرچه می پرسی جوابش آتش است
آب اگرخوردی عذابش آتش است
تاببندی چشم کورت می کند
تاشوی نزدیک دورت می کند
کج گشودی دست سنگت می کند
کج نهادی پای لنگت می کند
تاخطاکردی عذابت می کند
درمیان آتش آبت می کند
باهمین قصه دلم مشغول بود
خوابهایم خواب دیووغول بود
خواب می دیدم که غرق آتشم
درمیان شعله های سرکشم
دردهان اژدهای خشمگین
برسرم باران وگرزآتشین
محو شد آن نعره هایم بی صدا
درطنین خنده ی خشم خدا
نیت من درنمازودردعا
ترس بودووحشت ازترس خدا
هرچه می کردم همه از ترس بود
مثل از برکردن یک درس بود
مثل تمرین حساب وهندسه
مثل تنبیه مدیر مدرسه
تلخ مثل خنده ی بی حوصله
سخت مثل حل صدها مساله
مثل تکلیف ریاضی سخت بود
مثل صرف فعل ماضی سخت بود
تاکه یک شب دست دردست پدر
راه افتادم به قصد یک سفر
درمیان راه دریک روستا
خانه ای دیدیم خوب وآشنا
زود پرسیدم :پدراینجا کجاست؟
گفت این جا خانه ی خوب خداست
گفت این جا می شودیک لحظه ماند
گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند
باوضویی دست دورویی تازه کرد
بادل خودگفتگویی بازه کرد
گفتمش پس آن خدای خشمگین
خانه اش این جاست اینجا درزمین؟
گفت: آری خانه ی او بی ریاست
فرشهایش از گلیم وبوریاست
مهربان وساده وبی کینه است
مثل نوری دردل آیینه است
عادت او نیست خشم ودشمنی
نام اونورونشانش روشنی
خشم نامی ازنشانی های اوست
حالتی ازمهربانی های اوست
قهراوازآتشتی شیرین براست
مثل قهر مهربان مادر است
دوستی رادوست معنامی دهد
قهر هم بادوست معنامی دهد
هیچ کس بادشمن خود قهرنیست
قهری ازاوهم نشان دوستی است
تازه فهمیدم خدایم این خداست
این خدای مهربان وآشناست
دوستی ازمن به من نزدیکتر
ازرگ گردن به من نزدیکتر
آن خدای پیش ازاین را باد برد
نام اورا هم دلم از یاد برد
آن خدا مثل خیال وخواب بود
چون حبابی نقش روی آب بود
می توانم بعد از این با این خدا
دوست باشم دوست پاک وبی ریا
می توان با این خدا پرواز کرد
سفره ی دل رابرایش باز کرد
می توان درباره ی گل حرف زد
صاف وساده مثل بلبل حرف زد
چکه چکه مثل باران راز گفت
بادوقطره صد هزاران راز گفت
می توان با او صمیمی حرف ز
31918
نام: علی شریعتی
شهر: مزینان-کویر
تاریخ: 12/27/2006 2:44:50 PM
کاربر مهمان
  حج...آهنگ...قصد...یعنی حرکت و جهت نیز هم.
همه چیز با کندن تو از خودت...از زندگی ات و از همه علقه هایت آغاز می شود.مگر نه در شهرت ساکنی؟سکونت سکون؟
حج;نفی سکون.زندگی چیزی که هدفش خودش است یعنی مرگ .نوعی مرگ که نفس می کشد.مرگی جاندار. زیستنی مرداری.بودنی مردابی.
...و اکنون(تو)ابراهیمی و اسماعیلت را به قربانگاه آورده ای.اسماعیل تو کیست؟چیست؟
مقامت؟آبرویت؟شغلت؟پولت؟خانه ات؟باغت؟اتومبیلت؟خانواده ات؟علمت؟درجه ات؟هنرت؟روحانیتت؟لباست؟نامت؟نشانت؟جانت؟جوانی ات؟زیبایی ات؟و...
این را باید خود بدانی و خدایت.من فقط می توانم نشانی هایش را به تو بدهم.آنچه که تو را در راه ایمان ضعیف می کند.
آنچه تو را در راه مسئولیت به تردید می افکند. آنچه دلبستگی اش نمی گذارد که پیام حق را بشنوی و حقیقت را اعتراف کنی.
آنچه تو را به توجیه و تاویل های مصلحت جویانه و...به فرار می کشاندو عشق به او کور و کرت می کندو بالاخره آنچه برای از دست ندادنش همه دستاوردهای ابراهیم وارث را از دست می دهی."او اسماعیل توست."
اسماعیل تو ممکن است یک شخص باشد یا یک شی یا حالت و یا یک وضع و یا حتی یک نقطه ضعف!تو خود آن را هرکه هست و هرچه هست باید به منی آوری و برای قربانی انتخاب کنی.
"چه;ذبح گوسفند به جای اسماعیل قربانی است و ذبح گوسفند به جای گوسفند; قصابی!!!"
31917
نام: باران
شهر: آسمان
تاریخ: 12/27/2006 2:05:20 PM
کاربر مهمان
  صل الله عليك يا سيدنا و مولانا و حبيب قلوبنا يا رسول الله

پیش از رسول چشم تو نیز

پیغمبران همه تکذیب می شدند .

معجزه نام دیگر چشمهای توست .

تو آنچنان به سحر و شعبده نزدیکی

که هنوز ننشسته

نگران برخاستنت می شوم

و هنوز نیامده

نگران رفتنت .

چشمت اگر نه آب حیات است

پس چرا

با بستن دریچه دیدارت

انگیزه حیات به اتمام می رسد

این خیرگی که در آئینه مانده است

انکار نیست

بهت و حیرت است .

من با تمام وجودم

مهبوت این کرامت معبودم ؛

پرسیده ام هزار قرن

و هر قرن

یکصد و بیست و چهار بار :

چرا، چگونه خدایت .

در سرزمین مردمک چشمهای من

و روستای کوچک قلبم

پیغمبری بدان عظمت

مبعوث کرده است ؟ ...

http://rabeah.blogfa.com/
31916
نام: محمد
شهر: لاهیجان
تاریخ: 12/27/2006 1:42:43 PM
کاربر مهمان
  برو بابا صد دفه هم اون موقه ها گفتی میرم کنکور دارم بدبختی دارم دوباره برگشتی
خییییییییییییییییلیم گفتی اگر بار گراننننن بودیم رفتیم برو که دنیا با تو صفا وفا نداره
31915
نام: مرتضی(خیلی آقاس)
شهر: اهواز _ دست چپ، در آهنیه
تاریخ: 12/27/2006 12:51:46 PM
کاربر مهمان
  سلام........سلام آخر
اگر بار گران بودیم و رفتیم
بدون با دیگران بودیم و رفتیم

ما رفتیم!
اما قبل از رفتن یه شعرعشقولانه برانگیزاننده
از سوپر استار آسمان عشق براتون میگم،
باشد که قبول افتد:

سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند
پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند

به فتراک جفا دل ها چو بربندند بربندند
ز زلف عنبرین جان ها چو بگشایند بفشانند

به عمری یک نفس با ما چو بنشینند برخیزند
نهال شوق در خاطر چو برخیزند بنشانند

سرشک گوشه گیران را چو دریابند دریابند
رخ مهر از سحرخیزان نگردانند اگر دانند

ز چشمم لعل رمانی چو می خندند می بارند
ز رویم راز پنهانی چو می بینند می خوانند

دوای درد عاشق را کسی کو سهل پندارد
ز فکر آنان که در تدبیر درمانند درمانند

چو منصور از مراد آنان که بردارند بردارند
بدین درگاه حافظ را چو می خوانند می رانند

درین حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند
که با این درد اگر دربند درمانند درمانند/

دمت گرم حافظا! دستت مریزاد!
خب دوستان اگه از ما خوبی یا بدی دیدین به درک.
خلاصه اگه مارو ندیدین عینک بزنین.
من رفتم..
رفتما!...
جدی جدی رفتما!
بی انصافا! اگه آش پاشنه پا نمی پزین حداقل
بای بای کنین دیگه!
بای بای!
دست علی یارتون....ابالفضل نگهدارتون



31914
نام: الهام
شهر: _ _ _ _ _ _ _ _
تاریخ: 12/27/2006 12:45:30 PM
کاربر مهمان
  سلام بر پاکان اهل دل!
__________________________________
این ماجرا نقل به مضمون است از کتاب اسلام شناسی نوشته....
"هر روز پیامبر از آن کوچه عبور می کرد و یهودی ای از بام خانه اش چشم به راه او بود و پیامبر که از آنجا گذر می کرد یهودی ظرفی بزرگ از خاکستر را بر سر ایشان می ریخت و پیامبر چه می کند؟خشم می گیرد؟عصبانی می شود یا از یاران باوفایش _که اگر او لب گشاید سر در راهش می نهند_ می خواهد تا حسابرس آن فرد یهودی شوند؟
هیچ کدام...
محمد(ص)با اینکه می داند مرد یهودی چشم براه اوست هرروز بدون اینکه مسیرش را تغییر دهد به سمت خانه حرکت می کند و بعد از اینکه مرد خاکستر را بر سرش می ریزد محمد به گوشه ای می رود و از روی محبت لبخند می زند....
روزی در هنگام عبور از آن کوچه خاکستری بر سرش نمی بارد.محمد(ص)تعجب می کند و می گوید:رفیق ما امروز غایب است.
مطلع می شود مرد یهودی بیمار است به عیادتش می رود....ویهودی متحول می شود...."

نمی دانم چه بگویم چرا که شاید اگر امروز ما کاری همانند او بکنیم دشمن حمله اش شدیدتر شود شاید هم تغییر مثبتی کند...نمی دانم چرا که اگر همه بد باشند همیشه یکی هست که خوب است و اگر همه خوب باشند یکی هست که بد است...
اما تنها چیزی که می توان گفت این است که
محمد،آن فرستاده الهی در کدامین عالم نفس می کشد که از چنین عملی به رنج نمی آید و در آن غار تاریک چه نوری وجودش را فرا گرفت و به او چه گفتند که در عین حال که در میان ما زندگی می کند این چنین غرق در عالمی دگر است و در مقابل چنین عملی با محبت لبخند می زند؟

کاش می شد ما نیز اندک زمانی آنچه او دید ببینیم و چه می شود اگر من و من ها فقط لحظه ای در آسمان عالم او به پرواز درآییم...شاید هم خود از عالم او غافلیم...
31913
نام: عباس
شهر: فردوس
تاریخ: 12/27/2006 11:59:21 AM
کاربر مهمان
  ازلحاظ مالي دست تنگم جلوي بقيه خجالت ميكشم از زنم شرمنده هستم
<<ابتدا <قبلی 3198 3197 3196 3195 3194 3193 3192 3191 3190 3189 3188 بعدی> انتها>>



Logo
https://old.aviny.com/guestbook/default.aspx?Page=3193&mode=print