هرچه می خواهد دل تنگت بگو
نام:
ایمیل:  اختیاری
شهر:  
درج مطلب
کد امنیتی:
CAPTCHA code image
Change the code
   

کاربر گرامی! مطالب شما پس از تایید مدیر حرف دل در این صفحه نمایش داده می شود.

اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام
ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است
دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد
حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق
گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند
مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
 هرچه می خواهد دل تنگت بگو
31032
نام: ریحانه س.ک
شهر: دل
تاریخ: 12/8/2006 4:17:08 PM
کاربر مهمان
  اونی که مدعی بود عاشقته تو رو تو فاصله ها تنها گذاشت بی خبر رفت بی خبر رفت و تو این بیراهه ها رد پاشم واسه چشمات جا نزاشت آآآآآآآآخ دلو سوزوندی چرا نموندی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟منو هر ثانیه و جنون تو واسه من همین خیالتم بسه بزار جاده ها اشتباه برن ما که دستمون به هم نمیرسه.........
31031
نام: مریم شیرزاد
شهر: تهران
تاریخ: 12/8/2006 3:30:13 PM
کاربر مهمان
  خدا حفظ تان کند
31030
نام: فریبا
شهر: تهران
تاریخ: 12/8/2006 2:26:22 PM
کاربر مهمان
  امثال شهید اوینی ها دیگر در تاریخ تکرار نخواهند شد.
31029
نام: فریبا
شهر: تهران
تاریخ: 12/8/2006 2:24:31 PM
کاربر مهمان
  امثال شهید اوینی ها دیگر در تاریخ تکرار نخواهند شد.
31028
نام: فریبا
شهر: تهران
تاریخ: 12/8/2006 2:24:29 PM
کاربر مهمان
  امثال شهید اوینی ها دیگر در تاریخ تکرار نخواهند شد.
31027
نام: الهام
شهر: _ _ _ _ _ _ _ _
تاریخ: 12/8/2006 1:29:14 PM
کاربر مهمان
  سلام
دیشب نتونستم ادامه مطلبم رو راجع به شانزده آذر بنویسم.یعنی نتونستم وصل بشم.بگذریم... .
___________________________________________

پس از حادثه ای که در صحن مقدس دانشگاه به وقوع پیوست دانشجویان عزادار و عصبانی راهی خیابانهای مرکزی شدند.و چنان بغضی بر گلوها حاکم شده بود که کوچکترین صدایی از آنهمه دانشجو شنیده نمی شد.دیگر رمقی نمانده بود............... .

هنگامی که دانشجویان خارج کشور به این اقدام وحشیانه واکنش نشان دادند حکومت ظلم از این در درآمد که
"دانشجویان برای گرفتن تفنگ سربازان حمله کردند و سربازان نیز اجبارا تیرهایی به هوا شلیک نمودند و تصادفا!سه نفر کشته شد."

در آن اوضاع خفقان آور مجله ای نوشت:
"اگر تیرها هوایی شلیک شدندپس بنابراین دانشجویان پر در آورده به هوا پرواز کرده و خود را به گلوله ها زده اند."

و روزنامه دیگری خطاب به نیکسون نوشت:
"آقای نیکسون وجود شما آنقدر گرامی و عزیز بود که در قدوم شما سه نفر از بهترین جوانان کشور یعنی دانشجویان دانشگاه را قربانی کردند."

پس از این جریان سربازان جنایتکار ترفیع درجه یافتند آخر رسالت خفه کردن صدای ذانشجویان را به درستی به انجام رساندند.

"وطن پرستو بهار است و اگر بهار مهاجر است از پرستو مخواه که بماند."
"شهید سید مرتضی آوینی"


به امید جمعه ای که غروبش دلگیر نباشد.
علی وار باشید!
خداحافظ

31026
نام: هادی
شهر: نیشابور
تاریخ: 12/8/2006 11:54:26 AM
کاربر مهمان
  با تشکر از مطالب جوب شما
31025
نام: عبدالزینب
شهر: بيت العباس
تاریخ: 12/8/2006 11:22:39 AM
کاربر مهمان
  يه سلام داديم و حركت كرديم...
هنوز داشت گريه مي كرد..يه هو ديدم بهم مي گه....
بابا كه سكته كرد و رفت...
خواهرت كه سر عقدش.....
تو كه اينطوري منم كه اينطوري.....
گفتم مادرم بي خيال......
داداش خيلي بي مرامه.....
يه روز نشونش مي دم....
خنديد و باز گريه كرد....
گفتم مامام گريه نكن
همه رو خودم مي دونم....

يه چيز من بهت بگم علي بي مرامي تا چه حد...
اين اشكا رو مي بيني....
خسته شديم ديگه.....
خسته.....
يا زينب(س)
31024
نام: عبدالزینب
شهر: بیت العباس
تاریخ: 12/8/2006 11:20:08 AM
کاربر مهمان
  آخرشم نفهميد عليش اسير يا شهيد شده است.
يه هو ديدم به قبر نگاه مي كنه ميگه...
پسرم سرت رو درد آوردم...
مي خواي باز برات بگم يا بسه....
آي خدا اين اشكا امون آدم رو مي برن
ديدم بر گشت گفت الهي برات بميرم سنگ قبرت چرا شكسته پسرم....
مي گه عيب نداره پسرم يه چند روزي طاقت بيار....
لباس عروس همسايه كه تموم بشه يه پولي دستم رو مي گيره..
يه سنگ قبر خشكل خودم برات ميارم پسرم...
گفت با فاطمه ميايم و رو قبرت ميزاريم....
تا اسم فاطمه رو برد....
ديدم اين اشكا يه طوري ديگه شده داداش.......
ديدم بوي عجيبي از اين اشكا مياد....
ديدم زير لب يواش يواش ،پشت سر هم ميگه فاطمه...
يه هو صداي گريش بلند شد...
فاطمه رفته خونه ي بخت...
خيلي خوندم تو گوشش.....
به سختي قبول كرد تا بره.....
چند سال منتظرت بود.....
آره پسرم همين علي اكبرم رو مي گم...
بعد يه هو برگشت گفت پسرم تو زن گرفتي يا كه هنوز نامزدي...
برگشت گفت كاش كه هيچوقت به مادرت قول نداده باشيي..
ديدم حرف و عوض كرد...
ديدم مي گه...يادم رفت از دخترم بهاره برات بگم.....
اونم شوهر كردو رفت...
شوهرش رو خلي دوست داره....
خاستگاراي زيادي داشت...
ولي همه رو رد مي كرد و مي گفت باشه وقتي داداش عليم اومدش...
براي ازدواجش داشت خيلي دير مي شد...
خواستگار اومد براش...
هم سنگر علي بود..
گفت شب حمله با هم بوديم...
تو جزيره ي مجنون...يه خمپاره خورد تو گردنش ديگه تو اون شلوغي بچه ها نرفتن دنبالش...
منم ديگه نديدمش....
پسرم نمي دونم همش چرا تو حرفام ياد علي مي افتم....
كجا بودم پسرم...آها دخترم رو مي گفتم...
كنار سفره ي عقد وقتي نشوندنش رو سفره ي عقد...
وقتي كه خطبه رو خوندن...
گفت آيا وكيلم؟
يه هو سعيد با گريه گفتش...
خواهرم رفته داداشم رو ببينه...!
عروسي شده بود........
مادر رو نگو كه ديگه نزديك بود بي هوش بشه...
خواهرانگاري كل جبهه رو گشت ولي پيدات نكرد....
با گريه گفت با اجازه ي داداش عليم بله....
همه به جاي مبرك بادا زدن زير گريه..
به جاي دست زدن زدن تو صورتشون...
روم سياه پسرم سرت رو درد آوردم...
الهي براش بميرم...
عكس رو از رو قبر برداشت..
با اون دستاي پينه بسته با اون دستاي لرزون...
دستايي كه جا داره آدم براش بميره...
دستايي كه توش پر شده از جاي سوزن خياطي....
دستايي كه يه مرد به اون قبطه مي خوره
دستش رو گذاشتش رو زانوش همون مادري كه 60 و اندي سن داره.....
از 35 سالگي تا حالا دردش فقط همينه...
كه فقط برا يه بار هم شده پسرش رو ببينه....
يه يا علي و گفت و بلند شد...
اينقدر دلم براش سوخت....
اشكم ديگه در اومد خواستم برم جلو بگيرمش...
گفت نه پسرم كاري نداشته باش با من.....
از روي قبر بلند شد..
گفت پسرم ديگه بايد برم....
قرص هام و نخوردم حلالم كن .....
يه تعظيم كرد به قبر رو سرش رو تكون داد به معني خداحافظي....
يه (هي) بلندي كشيد ...
مي گم اينقدر سوز داشت كه دلم آتيش گرفت....
ديدم با گريه مي گه بازم ميام كنارت...
شنيدي پسرم بازم ميام.....
تو هم عين بچمي....
گفت شرمنده كه دارم مي رم....
شنيدم مادرم مي گه چرا اينقدر راحت بلند شدم...
ديگه احساس درد نمي كنم...
اگه اشكاش رو ميديدن.....
از چشماش بلند مي شد پرواز مي كرد ميومد رو گونه هاش...
يه
31023
نام: عبدالزینب
شهر: بیت العباس
تاریخ: 12/8/2006 11:14:11 AM
کاربر مهمان
  اسلام علي قلب الزينب الصبور
بسم رب الشهدا و الصديقين.
سلام تك خورا...
خوبيد...؟
جاتون اونطرف راحته....
رفتيد اونطرف جا گرفتيد...
نگفتيد بي مراميه...
نگفتيد دور از رفاقته...
تنها تنها....
مي دونم سنم كم بود ولي.....
داداش تو ديگه چرا؟
ببين علي....
ببين...چه كردي...
علي مي بيني......؟
كجايي داداش ببيني.....؟
هر پنجشنبه اين زن رو مي برم كنار يه شهيد گمنام كه تو اماد زاده است مي شينه
حرف مي زنه سير مي شه و بر مي گرده...
مامان....!
يه زن قد خميده...
يه زن دل شكسته...
رو زمين نشسته...
مي بينمش چادرش خاكيه..
دستاش رو زانوهاشه...
هي با دست رو زانوش ميماله ... ميماله...
گريه مي كنه....
هي مي گه علي جان...
درد مي كشه مي ناله....
صورتش هميشه خيسه....
يه ظرف پيدا كرده و توش آب ريخته...
آورده كنار قبر ....
هر بار كه مياد اون ظرف و پر مي كنه از آب و قبر رو مي شوره...
به كسي هم اجازه نمي ده كمكش كنه...
آي علي اكبر اگه ببينيش...
هي مي لنگه....دو قدم راه مي ره دستش و مي زاره رو كمرش...
با اون دستاي پينه بسته....
دستايي كه انشالله من به قربونش برم....
آب ميريزه رو قبر...
با همون دستاي لرزونش...
با همون دستاي پينه بسته...
مي ديدم دستاش مي لرزيد وقبر رو مي شست.
ديدم دست گذاشت تو كيفش يه بسته خرما در آورد گذاشت رو قبر...
خودم شنيدم كه مي گفت..
به قربون بي كسيت چرا مادر نداري؟
پنجشنبه ها منتظر كي ميشيني...
خودم ...زجهاي مامان رو ديدم ...
زجه مي زنه.. مي گه بابات كجاست...؟
برادرت....خواهرت
مي گه حرف بزن...
منم جاي مادرت....
پسرم نگاه نكن كه پيرم..
تو هم مثل بچمي...
همون پسر بي نشونم كه نمي دونم الان شهيد شده است يا اسير....
علي، داداشم با تو بود...
زد زير گريه...
سرش رو تكون مي داد...
يه هو ديدم دست گذاشته تو كيفش...
يه عكسي در آورد....
داداشي عكس تو بود....
عكس علي اكبر...
گنار اون قبر نشست گفت تو هم مثل بچمي.
علي اكبري كه آخرين بار داشت تركم مي كرد تركم مي كردو نذاشت برم دنبالش...
گفت مادر جان تو برگرد...
برو به پيش بابا ،بابا نمي تونه راه بياد...
بابا تو رو مي خواد...
ولي من خودم دارم مي رم...
اومدم پيش پدرش...
دلم طاقت نياورد...برگشتم....
مادر و ببين علي....
گريش يه هو بند مياد...
يه چند لحظه مكث مي كنه....
دوباره خيره مي شه به عكس...
علي اگه بدوني چه زجه اي مي زنه....
به اون شهيده مي گه...
دلم رضا نمي داد كه عليم بره...ولي گذاشت و رفت...
منم گفتم برو مادر جون.....
شنيدم كه مي گفت...عليم...
صورت من رو بوسيد ...يه لبخند زوركي زدم و رفت...
حركت كرد...به سر كوچه رسيد....
دلم طاقت نياورد دويدم تا ببينمش....
ولي ديگه نديدمش كه نديدم...
وقتي رسيديم خونه ديدم شوهرم يواشكي زير پتو داره گريه مي كنه...
چه شبها كه با ياد تو با گريه مي خوابيد...
باباش هي زوركي بغزش رو فرو مي برد.....
اينقدر الكي خنديد.....اينقدر بغزش رو فرو برد...
كه ديگه يه روز ديدم سكته كرده و گوشه ي خونه افتاده...
بدنش سرد شده بود....
مامان هي داد مي زد داداش مي گفت مرد خونم سكته كرد..
الهي كه بميرم چشاش چقدر سفيد شده بود...
الهي به قربونش برم..
آخرشم نف
<<ابتدا <قبلی 3109 3108 3107 3106 3105 3104 3103 3102 3101 3100 3099 بعدی> انتها>>



Logo
https://old.aviny.com/guestbook/default.aspx?Page=3104&mode=print