هرچه می خواهد دل تنگت بگو
نام:
ایمیل:  اختیاری
شهر:  
درج مطلب
کد امنیتی:
CAPTCHA code image
Change the code
   

کاربر گرامی! مطالب شما پس از تایید مدیر حرف دل در این صفحه نمایش داده می شود.

اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام
ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است
دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد
حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق
گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند
مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
 هرچه می خواهد دل تنگت بگو
30492
نام: بی قرار
شهر: تهران
تاریخ: 11/26/2006 11:21:45 PM
کاربر مهمان
  سلام!
بسیجی یعنی خمینی(ره).
هفته ی بسیج بر همه ی عزیزان مبارک باشه...
اون دوستانی هم که خیییییییییییییییییییییییلی وقته بی خیال ما شدن...به خاطر هفته ی بسیج حداقل
یه سری بزنن...
بسیجی عاشق شهادت!
کجایییییییییییییییییییییییییی؟
دعا بفرمایید فراوووووووووووووووووووون.
داداش کوچیکتون بی قرار.
30491
نام: مريم
شهر: كرج
تاریخ: 11/26/2006 11:15:57 PM
کاربر مهمان
  بچه ها برام دعا كنيد
هر كي ايميل منو خوند برام دعا كنه
30490
نام: alireza ahmadi
شهر: new zealand
تاریخ: 11/26/2006 11:14:19 PM
کاربر مهمان
  Salam nemedonam az koja soro konam. ama karam gere ya fatemeye zahra komakam kon be on ke . .mekham beresam
30489
نام: خروش!
شهر: همین دور و برا
تاریخ: 11/26/2006 10:58:16 PM
کاربر مهمان
 
مولا علی (ع):

سبکبار شوید تا به قافله رسید...
30488
نام: باران
شهر: آسمان
تاریخ: 11/26/2006 10:52:12 PM
کاربر مهمان
  كه مهدى تماس گرفت گفت «مى‏آیى؟»
گفتم «با سر.»
گفت «زودتر!»
آمدم خودم را رساندم به ساحل دجله دیدم همه چیز متلاشى شده و قایق را آتش زده‏اند. با مهدى تماس گرفتم گفتم «چه خبر شده، مهدى؟»
نمى‏توانست حرف بزند. وقتى هم زد با همان رمز خودمان زد گفت «این جا آشغال زیادست. نمى‏توانم.»
از آن طرف هم از قرارگاه مرتب تماس مى‏گرفتند مى‏گفتند«هر طور شده به مهدى بگو بیاید!»
مهدى مى‏گفت نمى‏تواند. من اصرار كردم. به قرارگاه هم گفتم. گفتند «پس برو خودت برش دار بیاورش!»
نشد. نتوانستم. وسیله نبود. آتش هم آن قدر زیاد بود كه هیچ چاره‏یى جز اصرار برام نماند.
گفتم «تو را خدا، تو را به جان هر كس دوست دارى! هر جوى هست خودت را بیا برسان به ساحل، بیا این طرف!»
گفت «پاشو تو بیا، احمد! اگر بیایى، اگر بتوانى بیایى، دیگر براى همیشه پیش هم هستیم.»
گفتم «این جا، با این آتش، من نمى‏توانم. تو لااقل...»
گفت «اگر بدانى این جا چه جاى خوبى شده. احمد. پاشو بیا. بچه‏ها این جا خیلى تنها هستند.»
فاصله‏ى ما هفتصد مترى اگر مى‏شد. راهى نبود. آن محاصره و آن آتش نمى‏گذاشت من بروم برسم به مهدى و مهدى مرتب مى‏گفت «پاشو تو بیا، احمد!»
صداش مثل همیشه نبود. احساس كردم زخمى شده. حتى صداى تیرهاى كلاش از توى بى سیم مى‏آمد. بارها التماسش كردم. بارها تماس گرفتم. تا این كه دیگر جواب نداد. بى سیم‏چى‏اش گوشى را برداشت گفت «آقا مهدى نمى‏خواهد، یعنى نمى‏تواند حرف بزند...»
ارتباط قطع شد. تماس گرفتم، باز هم و باز هم و نشد. زمین خوب به عراقى‏ها سرعت عمل داده بود و مى‏آمدند جلو و من هیچ كارى نمى‏توانستم بكنم، جز این كه باز تماس بگیرم. به خودم مى‏گفتم چرا نرفتم و اگر رفته بودم، یا مى‏ماندم یا باهم برمى گشتیم مى‏آمدیم. بى سیم مهدى دیگر جواب نداد. آتش عراق آن قدر آمد پیش، كه رسید به ساحل و تمام آن جا اشغال شد. یعنى راهى هم كه باید مهدى از آن مى‏گذشت رفت زیر دید مستقیم عراقى‏ها. مجبور شدیم برویم در امزاده‏یى در آن حوالى پناه بگیریم. از آن جا با مهدى تماس بى‏جواب گرفتم. یكى از بچه‏ها گفت دیده كه مهدى را آورده‏اند كنار ساحل و سوار قایق كرده‏اند. هنوز هیچ چیز معلوم نبود. انتظار داشتیم شب بشود و مهدى از تاریكى شب استفاده كند بیاید. نیامد. فركانس بى سیمش آن شب و فردا هنوز فعال بود، هنوز دست عراقى‏ها نیفتاده بود. همان شب آتش سنگینى ریخته شد طرف جایى كه ما بودیم. به خودمان گفتیم «یعنى مهدى مى‏تواند از سد این آتش بگذرد؟»
فردا و پس فردا را هم منتظر ماندیم. به خودمان وعده دادیم الان ست كه مهدى شنا كند بیاید، خسته‏ى خسته، و حتما خندان.
براى من تلخ بود مطمئن باشم مهدى نمى‏توان از محاصره‏ى عراقى‏ها جان سالم به در ببرد. مى‏دانستم حتما به خاطر نیروهاش، زخمى‏ها و شهیدهاش، آن جا مانده، تا اگر راهى بود و توانست، یا با هم بیایند یا با هم شهید شوند. مى‏دانستم مهدى كسى نیست كه به خودش و بقیه اجازه بدهد دست شان را جلو دشمن بالا ببرند و تسلیم شوند مى‏دانستم تا آخرین لحظه و تا آخرین نفر خواهند جنگید. مى‏دانستم مهدى فرماندهى تاكتیكى‏ست و اگر وقت داشته باشد حتما موضعش را عوض مى‏كند. مى‏دانستم مهدى دنبال راه نجات همه بوده اگر مانده. مى‏دانستم اگر به من گفت آن جا جاى خوبى‏ست خواسته عمق فاجعه را به من بفهماند بگوید اگر آمدنى هستم بی
30487
نام: باران
شهر: آسمان
تاریخ: 11/26/2006 10:39:27 PM
کاربر مهمان
  صداش هنوز توى گوشم‏ست، كه مى‏گفت «پاشو بیا، احمد!»
باز مثل خیبر با هم بودیم. همه چیزمان مشترك بود. هدف‌ها‌یى كه برامان در نظر گرفته بودند در كمترین زمان تصرف شد. ما هم تثبیتش كردیم. تا این كه رسیدیم به مرحله‏ى عبور از دجله و ادامه‏ى عملیات در آن طرف دجله، روى جاده‏ى بصره - العماره.
ساعت هشت صبح بود. صداى درگیرى یگان‏هاى شمالى به گوش‏مان مى‏رسید. به ما ابلاغ كردند از دجله رد شویم. مهدى و بچه‏هاى لشكرش در محلى بودند به اسم كیسه‏یى. با من تماس گرفت. رفتم پیشش. با هم برنامه ریزى كردیم كه كجا باشیم و چطور عمل كنیم.
ماموریت مهدى این بود كه برود آن طرف مستقر شود و شد. من در رفت و آمد بودم. نماز ظهرم را پیش مهدى، روى دژ و در چاله‏ى یك بمب، كنار جاده‏ى اتوبان بصره - العماره خواندم، جایى كه مهدى بى‏سیم و تمام زندگى‏اش را برده بود آن جا و عملیات را از همان جا فرماندهى مى‏كرد.
ناهار را همان جا خوردم. تا عصر پیشش ماندم. برترى نظامى با ما بود. هنوز فشار زیادى از طرف عراق نبود. از طرفى گزارش دادند عراق دارد از سمت بصره نیرو مى‏آورد كه آن جبهه را تقویت كند. هوا غبارآلود بود. تانك‌ها‌شان داشتند خودشان را مى‏رساندند به خط براى تك به منطقه‏یى كه مهدى تصرف كرده بود.
از قرارگاه تماس گرفتند گفتند سریع برویم براى جلسه. به مهدى گفتم، گفت «بااین وضع نه، من نیایم بهترست».
راست مى‏گفت. نمى‏شد بیاید. نیروهاش آن جا بودند. باید مى‏ایستاد مى‏گفت چى كار كنند. همان لحظه یك گروه را فرستاد بروند روى جاده‏ى آسفالت تا بروند پلى را منهدم كنند كه عراقى‏ها قرار بود از آن بگذرند. نیروها جلوتر از مهدى بودند و برترى با ما بود. اگر آن پل منفجر مى‏شد و راه بسته، هیچ نیرویى نمى‏توانست از آن سمت بیاید. هر كدام شان هم كه مى‏ماندند این طرف، با وجود هور در دو طرف، مجبور مى‏شد بیاید طرف ما و یا تسلیم بشود یا هلاك.
از مهدى خداحافظى كردم. پیاده آمدم تا ساحل. سوار قایق شدم. در راه مرتب با مهدى تماس گرفتم فهمیدم نیروهایى كه رفته‏اند براى انهدام پل شهید شده‏اند و قرارست چند نفر بیایند این ور پل و مواد منفجره ببرند... كه خودش یك پروژه‏ى چند ساعته بود. آن‏ها هم حتى شهید شدند.
یك نگرانى بزرگ توى دلم ریشه دواند. جلسه ساعت پنج و شش عصر تمام شد. مى‏خواستم برگردم. بى سیم چى مهدى تماس گرفت گفت مهدى با من كار دارد.
گفتم «وصلش كن!»
مهدى گفت «فشار زیاد شده. خودت را برسان!»
سریع رفتم آن طرف دجله دیدم عراقى‏ها دور تا دور مهدى را محاصره كرده‏اند. نیروهاى خرازى هم نتوانسته بودند كارى كنند و رانده شده بودند عقب. خیلى از بچه‏ها شهید شده بودند. عراقى‏ها لحظه به لحظه بیشتر مى‏شدند. مواضع خودشان را پس مى‏گرفتند. تانك‏هاى زیادى را آن جا پیاده كرده بودند. آتش تیر مستقیم‏شان یا آتش دیوانه‏ى خمپاره‏ها، هیچ با آن آتش سبك اولیه‏شان قابل قیاس نبود. قرار شد من برگردم بروم آن طرف دجله گزارش بدهم، سر و سامانى هم به كارها و تا تاریك نشده برگردم بیایم پیش مهدى.
در راه و هر جا كه بودم مرتب تماس مى‏گرفتم و دلهره‏ام بیشتر مى‏شد. مهدى یك بار هم نگفت آتش به نفع ماست. كار به جایى كشید كه دیگر نیرو هم نمى‏توانست برود آن طرف. یعنى موقعیت ما طورى بود كه اگر مى‏آمدند جلو، از سه طرف راه مان را مى‏بستند و اگر تا دجله مى‏آمدند جلوتر مى‏توانستند پشت سر ما را هم ببندند و خطرساز بشوند. شاید یك ساعت و یا یك ساعت و نیم بیشتر طول نكشید كه مهدى تماس گرف
30486
نام: مسافر
شهر: ناکجاآباد
تاریخ: 11/26/2006 10:38:09 PM
کاربر مهمان
  باز دیشب حالت من حالتی جانکاه بود
تا سحر سودای دل با ناله بود و آه بود
چشم شوق گریه در سر داشت،من نگذاشتم
ور نه از طوفان روح من خدا آگاه بود
کاشکی سر بشکند،پابشکند،دل نشکند
سرگذشت دل شکستن بود،بس جانکاه بود
سوختم از آتشت،خاکسترم بر باد رفت
داستان عشق ما کوتاه بس کوتاه بود
30485
نام: سورنا
شهر: نزدیک کربلا
تاریخ: 11/26/2006 9:16:32 PM
کاربر مهمان
  یا لطیف

زنده نگه داشتن یاد شهدا کمتر از شهادت نیست.
"رهبر معظم انقلاب"

هفته بسیج به همه تون مبارک باشه.
30484
نام: سعید
شهر: اصفهان گلدشت
تاریخ: 11/26/2006 8:49:12 PM
کاربر مهمان
  السلام علیک یا صاحب الزمان . اقا جون تو رو به جان مادرت بی بی فاطمه الزهرا خودت کمکم کن . الهم عجل لولیک الفرج
30483
نام: اسلاميان
شهر: اصفهان
تاریخ: 11/26/2006 8:26:27 PM
کاربر مهمان
  سوره : بقرة آيه : 124

وَإِذِ ابْتَلَى إِبْرَاهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِمَاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قَالَ إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا قَالَ وَمِن ذُرِّيَّتِي قَالَ لاَ يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ

پيام

1- پيامبران نيز مورد آزمايش الهى قرار مى‏گيرند. «واذ ابتلى ابراهيم»
2- براى منصوب كردن افراد به مقامات، گزينش وآزمايش لازم است. «اذ ابتلى ابراهيم... بكلمات»
3- منشأ امامت وراثت نيست، لياقت است كه با پيروزى در امتحانات الهى ثابت مى‏گردد. «فاتمّهن»
4- پست‏ها ومسئوليّت‏ها بايد تدريجاً و پس از موفّقيّت در هر مرحله به افراد واگذار شود. «فاتمّهن...»
5 - امامت، مقامى رفيع و از مناصب الهى است. امام بايد حتماً از طرف خداوند منصوب شود. «انّى جاعلك»
6- امامت، عهد الهى است وهميشه بايد اين عهد ميان خدا ومردم باشد. «عهدى»
7- از اهمّ شرايط رهبرى، عدالت و حسن سابقه است. هركس سابقه شرك وظلم داشته باشد، لايق امامت نيست. «لا ينال عهدى الظالمين»


<<ابتدا <قبلی 3055 3054 3053 3052 3051 3050 3049 3048 3047 3046 3045 بعدی> انتها>>



Logo
https://old.aviny.com/guestbook/default.aspx?Page=3050&mode=print