هرچه می خواهد دل تنگت بگو
نام:
ایمیل:  اختیاری
شهر:  
درج مطلب
کد امنیتی:
CAPTCHA code image
Change the code
   

کاربر گرامی! مطالب شما پس از تایید مدیر حرف دل در این صفحه نمایش داده می شود.

اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام
ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است
دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد
حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق
گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند
مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
 هرچه می خواهد دل تنگت بگو
29222
نام: ماندانا
شهر: تهران
تاریخ: 10/15/2006 9:14:11 AM
کاربر مهمان
  از کجا آغاز کنم بیان غصه ای تمام نشدنی که ای تو برایم به ارمغان آوردی
29221
نام: مجتبی
شهر: شیراز
تاریخ: 10/15/2006 9:04:41 AM
کاربر مهمان
  لطفا بخش زنده حرم امام رضا را بگزارید
29220
نام: مقداد
شهر: اهواز
تاریخ: 10/15/2006 8:20:07 AM
کاربر مهمان
  از على (عليه السلام ) بياموزيد

صاحب دررالمطالب مينويسد كه على (ع ) در بين راه متوجه زن فقيرى شد كه بچه هاى او از گرسنگى گريه ميكردند و او آنها را به وسائلى مشغول ميكرد و از گريه بازميداشت . براى آسوده كردن آنها ديگى كه جز آب چيز ديگرى نداشت بر پايه گذاشته بود و در زير آن آتش ميافروخت تا آنها خيال كنند برايشان غذا تهيه ميكند. باينوسيله آنها را خوابانيد. على عليه السلام پس از مشاهده اين جريان با شتاب بهمراهى قنبر بمنزل رفت . ظرف خرمائى با انبانى آرد و مقدارى روغن و برنج بر شانه خويش گرفت و بازگشت قنبر تقاضا كرد اجازه دهند او بردارد ولى حضرت راضى نشدند. وقتى كه بخانه آنزن رسيد اجازه ورود خواست و داخل شد، مقدارى از برنجها را با روغن در ديگ ريخت و غذاى مطبوعى تهيه كرد آنگاه بچه ها را بيدار نمود و با دست خود از آن غذا بآنها داد تا سير شدند.
على عليه السلام براى سرگرمى آنها مانند گوسفند دو دست و زانوان خود را بر زمين گذاشت و صداى مخصوص گوسفندان را تقليد نمود (بع بع !) بچه ها نيز ياد گرفتند و از پى آنجناب همينكار را كرده و مى خنديدند مدتى آنها را سرگرم داشت تا ناراحتى قبلى را فراموش كردند و بعد خارج شد.
قنبر گفت اى مولاى من امروز دو چيز مشاهده كردم كه علت يكى را ميدانم سبب دومى بر من آشكار نيست اينكه توشه بچه هاى يتيم را خودتان حمل كرديد و اجازه نداديد من شركت كنم از جهت نيل بثواب و پاداش بود و اما تقليد از گوسفندان را ندانستم براى چه كرديد؟
فرمود وقتى كه وارد بر اين بچه هاى يتيم شدم از گرسنگى گريه ميكردند خواستم وقتى خارج ميشوم هم سير شده باشند و هم بخندند

29219
نام: مقداد
شهر: اهواز
تاریخ: 10/15/2006 8:18:19 AM
کاربر مهمان
  خانه مؤ منين در بهشت

هشام بن حكم نقل ميكند كه مردى از كوهستان خدمت حضرت صادق عليه السلام آمده و ده هزار درهم بايشان داد و گفت تقاضاى من اينست كه خانه اى خريدارى فرمائيد تا از حج كه برگشتم با عيال و اطفال خود در آنجا مسكن كنم و بعزم مكه معظمه خارج شد. چون مراجعت نمود حضرت او را در منزل خود جاى داد و طومارى باو لطف كرد.
فرمود خانه اى برايت در بهشت خريدم كه حد اول آن متصل است بخانه محمد مصطفى صلى الله عليه و آله و حد دوم بمنزل على مرتضى عليه السلام و حد سوم بخانه حسن مجتبى و حد چهارم بخانه حسين بن على عليه السلام .
مرد كوهستانى كه اين سخن را شنيد گفت قبول كردم و راضى شدم حضرت مبلغ را ميان تنگدستان از فرزندان امام حسن و امام حسين عليهماالسلام تقسيم كردند و كوهستانى بمحل خود بازگشت .
چون مدتى گذشت آن مرد مريض شد و بستگان خود را احضار نموده گفت من ميدانم آنچه حضرت صادق عليه السلام فرموده راست است و حقيقت دارد خواهش ميكنم اين طومار را با من دفن كنيد. پس از زمان كوتاهى از دنيا رفت ، بنا بوصيتش طومار را با او دفن كردند، روز ديگر كه آمدند ديدند همان طومار بر روى قبر اوست و به خط سبز روى آن نوشته شده خداوند بآنچه ولى او حضرت صادق عليه السلام وعده داده بود وفا كرد.

29218
نام: فرشید
شهر: آسمان
تاریخ: 10/15/2006 7:49:51 AM
کاربر مهمان
  مناجات علی از سوی نخلستان نمی آید
صدائی جز نوای ناله طفلان نمیآید
یتیمی دامن مادر گفته زار میگرید
که ای مادر چرا غمخوار ما طفلان نمی آید
دراین شبهای با عظمت ترا بحق مولا مرا از دعای خیر فراموش نکنید /سخت محتاج دعایم /
29217
نام: دیده بان
شهر: تذکر
تاریخ: 10/15/2006 6:47:25 AM
کاربر مهمان
 
سلام

منم با چشمانی اشکبار، تسلیت می گم* یا علی
29216
نام: حلاج
شهر: تبریز
تاریخ: 10/15/2006 6:20:49 AM
کاربر مهمان
  آخرین لحظات مولا

در اين هنگام على عليه السلام در سكرات موت بود و پس از لحظاتى چشمان مباركش بآهستگى فرو خفت و در آخرين نفس فرمود:

اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شريك له و اشهد ان محمدا عبده و رسوله.

پس از اداى شهادتين آن لب‌هاى نيمه باز و نازنين به هم بسته شد و طاير روحش به اوج ملكوت اعلا پرواز نمود و بدين ترتيب دوران زندگى مردى كه در تمام مدت ‏عمر جز حق و حقيقت هدفى نداشت به پايان رسيد. (1)
29215
نام: حلاج
شهر: تبریز
تاریخ: 10/15/2006 6:04:56 AM
کاربر مهمان
  فزت برب الکعبه

ز ليلاي شنيدم يا علي گقت

به مجنون چون رسيدم يا علي گفت


نسيمي غنچه اي را باز مي كرد

به گوش غنچه كم كم يا علي گفت


چمن با ريزش باران رحمت

دعاي كرد او هم يا علي گفت


يقين پروردگار آفرينش

به موجودات عالم يا علي گفت


دلا بايست هر دم يا علي گفت

نه هر دم بل دمادم يا علي گفت

به هر روز به هر شب يا علي گفت

به هر پيچ به هر خم يا علي گفت


دمي كه روح در آدم دميدند

ز جا بر خاست آدم يا علي گفت


علي در كعبه بر دوش پيمبر

قدم بنهاد و آن دم يا علي گفت


عصا در دست موسي اژدها گشت

كليم آنجا مسلم يا علي گفت


نمي شد زنده جان مرده هرگز

يقين عيسي بن مريم يا علي گفت


ز بطن حوت يونس گشت آزاد

ز بس در ظلمت يم يا علي گفت


به فرقش كي اثر مي كرد شمشير

شنيدم ابن ملجم يا علي گفت

مگر خيبر ز جايش كنده ميشد؟

يقين آندم علي هم يا علي گفت


علي علي يا علي علي مولا يارت

علي حلال جمع مشكلاتم



شیعه یعنی یک بیابان بی کسی

29214
نام: بازمانده
شهر: از غربت
تاریخ: 10/15/2006 5:45:00 AM
کاربر مهمان
  با سلام
آفرین بر شما عاشقان اهل بیت ! گردان شهید آوینی از لشگر علی ابن ابی طالب که حقا جای همگیتون این روزها توصحن امیر امیران ، سردار محمدیان ، خونینرین سجادان ، مولای متقیان ، آه چه بگویم که هیچ قلمی را یارای توصیف آن خداوند محراب و کارزار ...را ندارد.
از همگیتون التماس دعا دارم ، بعضی ها روح و جسمشون اینروزها آنقدر سبک و ملکوتی است که رو زمین بند نمیشند ! اما من خیلی سنگینم خیلی..چسبیدم به زمین..
آقا سید محمد حسین بزرگوار ، تبریک و تسلیت حقیر را هم پذیرا باش.
یا علی و یا علی و یا علی و...
29213
نام: حلاج
شهر: تبریز
تاریخ: 10/15/2006 5:43:47 AM
کاربر مهمان
  فزت برب الکعبه

ز ليلاي شنيدم يا علي گقت

به مجنون چون رسيدم يا علي گفت


نسيمي غنچه اي را باز مي كرد

به گوش غنچه كم كم يا علي گفت


چمن با ريزش باران رحمت

دعاي كرد او هم يا علي گفت


يقين پروردگار آفرينش

به موجودات عالم يا علي گفت


دلا بايست هر دم يا علي گفت

نه هر دم بل دمادم يا علي گفت

به هر روز به هر شب يا علي گفت

به هر پيچ به هر خم يا علي گفت


دمي كه روح در آدم دميدند

ز جا بر خاست آدم يا علي گفت


علي در كعبه بر دوش پيمبر

قدم بنهاد و آن دم يا علي گفت


عصا در دست موسي اژدها گشت

كليم آنجا مسلم يا علي گفت


نمي شد زنده جان مرده هرگز

يقين عيسي بن مريم يا علي گفت


ز بطن حوت يونس گشت آزاد

ز بس در ظلمت يم يا علي گفت


به فرقش كي اثر مي كرد شمشير

شنيدم ابن ملجم يا علي گفت

مگر خيبر ز جايش كنده ميشد؟

يقين آندم علي هم يا علي گفت


علي علي يا علي علي مولا يارت

علي حلال جمع مشكلاتم



شیعه یعنی یک بیابان بی کسی

<<ابتدا <قبلی 2928 2927 2926 2925 2924 2923 2922 2921 2920 2919 2918 بعدی> انتها>>



Logo
https://old.aviny.com/guestbook/default.aspx?Page=2923&mode=print