هرچه می خواهد دل تنگت بگو
نام:
ایمیل:  اختیاری
شهر:  
درج مطلب
کد امنیتی:
CAPTCHA code image
Change the code
   

کاربر گرامی! مطالب شما پس از تایید مدیر حرف دل در این صفحه نمایش داده می شود.

اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام
ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است
دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد
حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق
گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند
مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
 هرچه می خواهد دل تنگت بگو
28442
نام: علمدار
شهر: دلتنگ علقمه
تاریخ: 9/28/2006 6:26:48 PM
کاربر مهمان
  عبدالزینب می گه همیشه مشکل از ماست

هیچوقت تقصیر و به گردن دیگری ننداز

هیشه علت کا ر رو تو خودت پیدا کن

تازه :

مگه اونایی که اشتباه می کنن بزرگوار نیستن



28441
نام: دیوانه
شهر: عقلستان
تاریخ: 9/28/2006 6:24:17 PM
کاربر مهمان
  آره
تو مطالب قبلی گرفتم
زیبا بود
28440
نام: علمدار
شهر: دلتنگ علقمه
تاریخ: 9/28/2006 6:21:52 PM
کاربر مهمان
 

شعرات برا یه عزیزی به اسم منتظر
28439
نام: دیوانه
شهر: عقلستان
تاریخ: 9/28/2006 6:20:44 PM
کاربر مهمان
 
اگه ادمین مرد بزرگواریه پس چرا همه ازش می نالیدن
28438
نام: بسیجی
شهر: عاشق شهادت
تاریخ: 9/28/2006 6:18:24 PM
کاربر مهمان
  امشب دریای دل طوفانیست *** اسمان دیده ام بارانیست

باز امشب یاد یاران است و من
خاطرات این شهیدان است و من

من کیم افتاده درد فراق *** دردمندم دردمند اشتیاق

بر لب دجله گیاهی بوده ام
زیر پای باکری لب سوده ام

ای دل غافل خموشی تا به کی
درد دل را پرده پوشی تا به کی

از خدا می خواه امدادت کند
در طریق دوست ارشادت کند

دفتر خونین خود را باز کن
ماجرای عشق را اغاز کن

ماجرایی را که در دشت جنون
شد رقم با جوهر گل خام خون

از دلاور مرد عاشورا بگو
قطره ای از وصف ان دریا بگو

سرزمینی که دریا لاله هاست
ساکنش تنها شهیدان و خداست

گر چه من از غافله جا مانده ام
مانده ام تنها ز هر جا مانده ام

اری اری با تمام لاله ها
اشناییم اشناییم اشنا

انکه با یاد خدا همراه بود
از خدا می گفت و با الله بود

بزم عاشوراییان را شمع بود
هر چه خوبی هست در او جمع بود

گو که دریایی میان سینه داشت
با شهادت الفتی دیرینه داشت

انکه مست ساغر اشراق بود
جلوه معشوق را مشتاق بود

هر که می از ساغر توحید خورد
راه بر سر چشمه خورشید برد

هرکه دردی داشت درمانش دهند
هر که جان بخشید جانانش دهند

پای هر سر داده نخلی دارهاست
بر سر ان میثم تمارهاست

هر کسی در راه او ایثار کرد
یا او را محرم اسرار کرد

عقل را با عشق اری جنگهاست
فاصله در بینشان فرسنگهاست

عقل گفت از خون و اتش کن خذر
عشق گفت ارام شو ای بیخبر

عقل می گوید شهادت مشکل است
عشق می گوید که این کار دل است

عقل گفتا این شهیدان کیستند
عشق گفت انانکه در خون زیستند

عقل گفتا دجله را امواجهاست
عشق گفتا موجها معراجهاست

عقل می گوید چه شد سردار ها
عشق می گوید بپرس از دارها

عقل گفتا هر چه کرد ان دجله کرد
عشق گفتا دچله را خون حجله کرد

عقل گفتا که در این ره دامهاست
عشق گفتا صید ان گمنام هاست

عقل از خواری و ننگ و عار گفت
عشق از جانبازی و ایثار گفت

عقل گفت از عارف صد ساله ها
عشق از عرفان سرخ لاله ها
28437
نام: دیوانه
شهر: عقلستان
تاریخ: 9/28/2006 6:18:01 PM
کاربر مهمان
  به گریه عاشق آتش دلی چه خوش می گفت
که ای مسیح که راز تو گشودم من
به گوش مرده چه گفتی که زنده شد گفتا
حسین گفتم و محشر به پا نمودم من

شهید سید جواد ذاکر
28436
نام: عبدالزینب
شهر: بیت العباس
تاریخ: 9/28/2006 6:17:52 PM
کاربر مهمان
  السلام علی قلب الزینب الصبور

دلم برات تنگ شده بود خوش اومدی مر د مومن

بی بی بچه ها رو درو هم جمع کن

آقا آدمبن یه مرد خیلی بزرگوار

ایشون سرپرسته خوابگاه دل ما هستن
یا زینب
28435
نام: دیوانه
شهر: عقلستان
تاریخ: 9/28/2006 6:16:54 PM
کاربر مهمان
 
رفتي و شده ز بعد تو تنها عشق
از غربت چشمان تو شد شيدا عشق
با خون بنوشته روي دست قلمت
تقديم به اشک چشم زينب با عشق

28434
نام: دیوانه
شهر: عقلستان
تاریخ: 9/28/2006 6:16:11 PM
کاربر مهمان
 
گر شدم دلشده ي ياس دلم مي خواهد
اهل تنهايي و احساس دلم مي خواهد
تو به هر کس که بخواهي دل خود را بسپار
من شدم عاشق عباس دلم مي خواهد
28433
نام: دیوانه
شهر: عقلستان
تاریخ: 9/28/2006 6:15:46 PM
کاربر مهمان
  لطف حسین ما را تنها نمی گذارد
گر خلق وا گذارند او وا نمی گذارد
هل من معین او را باید جواب گفتن
شیعه امام خود را تنها نمی گذارد
زهرا به دوستانش قول بهشت داده
بر روی گفته ی خویش او پا نمی گذارد
از بس گناه کاریم ما مستحق ناریم
باید که سوخت اما زهرا نمی گذارد
<<ابتدا <قبلی 2850 2849 2848 2847 2846 2845 2844 2843 2842 2841 2840 بعدی> انتها>>



Logo
https://old.aviny.com/guestbook/default.aspx?Page=2845&mode=print