اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام
ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است
دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد
حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق
گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند
مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
| | هرچه می خواهد دل تنگت بگو |
| 28282 |
نام:
ساحل غم
شهر:
تاریخ:
9/27/2006 4:29:51 PM
کاربر مهمان
|
خدایا منو به خودم وامگذار بخصوص در این ماه عزیز
التماس دعا
|
|
| 28281 |
نام:
شاهد
شهر:
دوکوهه
تاریخ:
9/27/2006 4:23:29 PM
کاربر مهمان
|
سید مومن خوب بی قرارمون کردیا.قرار نبود این طوری بشه همه یکی یکی دارن میرن سید تو که مهمون نوازی چرا میذاری سید.سید این رسمش نیست همه میگن لیاقت ندارن ومیرن سید دارم دیوونه میشم نکن مومن خدا .سید من می دونم تو هم میدونی هر کی داره میره از من که روسیاه تر نیست خبر داری که اما اینا انقدر پاکن که ...سید تو که خبر داری چه خبره وتو که میدونی اگه قرار به رفتن باشه من اول از همه باید از پیشت برم اما این سربازای پاکت دارن زودتر میرن نکنه لیاقت اینم ندارم که حتی از خونت پرتم کنی بیرون اره؟سید انقدر بدبختم که حتی ادم حسابم نمی کنی که بهم بفهمونی جای من اینجا نیست اره مومن؟ سید دلم اتیش گرفته .دارم داغون میشم نکنه با این رفتن بچه ها میخوای حالیم کنی که منم زودتر زحمتو کم کنم .اره میدونم جلوی همشون کم میارم حتی...اما خب اجازه دارم که حداقل ...سید...کمکم کن.سید چه می کنی با این دل...چه می کنی
|
|
| 28280 |
نام:
تازه وارد
شهر:
تهران
تاریخ:
9/27/2006 4:11:42 PM
کاربر مهمان
|
به نام خدا
سلام من یه تازه واردم.نمی دونم اینجا چه کار می کنم ولی خوشحالم که باهاتون آشنا شدم . نمی شه گفت هیچ وقت هیچی برای خودم نخواستم ولی خیلی وقته دعاهام شده هدایت یه نفر که خودم یه زمانی مثل اون بودم .نمی گم الان خیلی آدم خوبیم ولی از اون کاراو حال و هواهایی که قبلا داشتم فاصله گرفتم .همه ی اینا رو هم مدیون اونایی هستم که من رو دعوت کردن تا برمو جاهایی رو ببینم که امثال حاج همت رو زمینش راه رفتن و تو هواش نفس کشیدن.خیلی دعا کردم خیلی گریه کردم اما نمی دونم چرا دعاهام مستجاب نمی شه . نمی دونم کاری که می کنم چه قدر درسته ولی اینقدر می دونم که کار اشتباهی نیست . به همینش دلمو خوش کردم.برام دعا کنید .
|
|
| 28279 |
نام:
ناشناس
شهر:
پشیمانی
تاریخ:
9/27/2006 3:42:10 PM
کاربر مهمان
|
هوالمحبوب
سلام بر همگی
این اخرین حرف دلی است که براتون مینویسم همون طور که قبلا گفتم من همه درد دل هارو می خونم ولی............ امشب طولانی ترین درددل خودم رو براتون میگم و خداحافظی می کن و عبدالفاطمه ازت میخوام که بهم میل بزنی تا از زمان شروع ختم قران خبر دار بشم
از ته دل دارم اینا رو می نویسم و در حالی که اشکام جاریه و حتی نمی تونم حروف رو پیدا کنم ولی باید بنویسم غزل خداحافظی رو. نمی دونستم اینقدر سخته ازتون دل بکنم اما من اطمینان دارم که از اهل این جمع نیستم و وجود من حتی در مواقع خیلی نادر هم وجد اینجا رو ناپاک می کنه.
خدا میدونه که به یاد همتون هستم وحتی شبا با فکر قلعه به خواب میرم اما..........
برا خیلی دعا کنید تا لیاقت این جمع رو پیدا کنم و اون وقته که بر می گردم امیدوارم که اون وقت خیلی دور نباشه
این مدت که با شما بودم بسیار بر من زیبا بود و روح نواز امیدوارم هممون یه شیعه واقعی بشیم و خدا مرگمون رو هم شهادت تو رکاب آقا قرار بده
اشکام امون نمیده خدا حافظ و نگهدار همگی
خداحافظ عبدالفاطمه عزیزم
خداحافظ منتظر نازنینم
خداحافظ بازمانده بزرگوار
خداحافظ عبدالزینب عاشق
خداحافظ خروش بزرگوار
خداحافظ علمدار قلعه
خداحافظآقا رضا
خدا حافظ کاکتوس بی خار
خداحافظ بت شکن دلاور
خداحافظ ناشناس غریب
و خداحافظ کسانی که ذهنم اسامیشان را به خاطر ندارد
برایم دعا کنید
یا علی التماس دعا
|
|
| 28278 |
نام:
sara
شهر:
تهران
تاریخ:
9/27/2006 3:15:41 PM
کاربر مهمان
|
بقيه مطلب:
خلاصه سرتونرو درد نيارم سه نفري رفته بوديم تو حال,..در سکوتی میان فاصلههای تنفسها, يه دفعه يه باد كاملا ملموس شروع كرد به وزيدن اونم كجا? توي يه اتا ق تاريكي كه همه دراش بسه ات. هر سه براي يه لحظه لال شديم و از همه عجيبتر شمعها بودند كه با اين باد خاموش نشدن ... آخر قصه هم كه روي كاچيا رو برداشتيم امضاي يا حسين روي كاچيها...ديگه نفسي برامون نزاشت..آروم دستهامونرو كوبونديم به سينه...ميخواستيم مطمئن شيم كه دلهامونم اين حضور رو حس كرد."باز اين چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است، "....... نه اينكه يه وقت خداي نكرده فكركنيد ميخوام بگم بله اينجا هم خبريه..بله خبري كه هست, اما نه بواسطه خوبي ما بلكه بواسطه رحمت خودشونه...... جاتون خالي ميخواستم برا افطارتون از اون كاچيه بفرستم اما آدرس نداشتم ...حالا گفتن, كاچي بعض هيچي ..اما من خواستم بگم گفتن داستان كاچي بعض هيچي..داستان اين دختر كوچك سه ساله بعداز قرنها چه كارها كه نميكنه?.ما رو كه داره آروم آروم بزرگ ميكنه شمارو چطور???راستي اينجا كسي بلده سينه اش رو صاف كنه و يه دهن روضه بخونه??شايد با شنيدن اين روضه ها يادمون بياد كه بايد چه طوري باشيم!!!!باشه اومدم ...همه عجله دارند، كار دارند، كارشان دير مي شود، بايد رفت.يك شانس براي تغيير زندگيم پيش اومده ...بايد برم مثل اينكه اين پيشيه كارم داره....نميدونم مثل اينكه يكي به غذاش دستبرد زده.اين گربه ها هنوز اينقدر بزرگ نشدن ه بفهمن نبايد به غذاي همديه دست بزنن...راستي آقا منتظر يه وقت دل خواهرمون نرگس نشكنه ها. گفته بود جز 8 رو ميخواد بخونه,...
|
|
| 28277 |
نام:
مریم
شهر:
تهران
تاریخ:
9/27/2006 3:09:35 PM
کاربر مهمان
|
man maryam hastam 25 sal sen daram va dar madresee kar mikonam
mikhastam az badbakjhtiam begam az inke khodaye mehrabon ham mono az yadesh borde man to khanevade bozorg shodam ke pedaram mololiat darad va madaram ham be fekr hamechi bod bejoz darso tahsile bachehash
kholase man be diplom resigam vali az onjaee kebe zor reshteam ra entekhab karde bodam varede daneshga shodam vali vel kardam bedone inke khanevadeam befahman fagat onha harja neshastan goftan bache ma foge diplom dar kholase vagti ham ke varede kar shodam jahaee bod ke man joz gerye kari nemitonestam anjam bedam kholase az harkodom dar miomadam tosariha va kotaka shoro mishod taze az daste kotakaye dars rahat shode bodim ke baradaram ham dabirestani shod va shoro be zadan kard har az gahi azash kami kotak mikhoram hala to 1 madrese kar mikonam ke hame chizash khobe be geir az hogogesh vali man raziam chon hade agal az khone bironam akhe mamanam ham etiad dare albate be sigar vali shadid rozi 2 pakat mikeshe va baraye man sakhte tahamolesh in chize zaheri mane ke koli khososish mimone mesle davaha va .....
|
|
| 28276 |
نام:
sara
شهر:
تهران
تاریخ:
9/27/2006 3:03:54 PM
کاربر مهمان
|
نمیلرزدم دل. نمیسوزدم غم, مردد مانده در درد نبودن...من با اينكه خيلي رو سياهم ميخوام امشب يكي از حرفاي دلمرو براتون بگم...يكي بود يكي نبود زير گنبد كبود هيچكسي جز خدا نبود...بقول آقاي علمدار بدون مقدمه ميرم سر اصل مطلب...من واسه ي چشماي نازنين يك ديوونه ....سه بار زندگي رو باختم...یک نصیحت مواظب خودتون باشيد,اگه ميخواين زندگيتونرو نبازين اصلا به ديوونه ها نگاه نكنيد...فداش بشم دلمو ميگم طفلكي مدام زار ميزد....در زمانهاي قديم آدماي ديوونه ديده زياد بودن...آدمايي كه معتقد بودن اگر چهل روز در خونرو آب و جارو كني , شخصي رو ميبيني كه ديوونت ميكنه.شايد هم به جاي اينكه حاجت بگيري حاجتترو باختي!....به عزيزتون قسم .چهل روز طول كشيد تا ديوونه اومد در خونمون... وقتي هم كه رفت, همه فكر كردن برق منو گرفته...عصراكه ميشد مثل اون زنيكه كه سالها با لباس قرمز ميومد سر قرارش تو ميدون فردوسي , منم واي ميستادم سر در خونه دل, تا شايد ديوونه دوباره پيداش بشه...شبا شمع ميچيدم جلوي راش. شمع هاهمه برام گريه مي كردن..حتي سحرم هيجان داشت تا ببينه كه, روضه من براي نيومدن ديوونه كي شروع ميشه?...جيرجيركا كه صداي روضمو ميشنيدن, يكي يكي شروع مي كردن به سينه زدن.البته من راضي به زحمتشون نبودم, اما شده بودم مثل سيندرلاكه دوستاي ز يادي بين مورو ملخ داشت... آخه هر كي كه ديوونه بشه همينطور ميشه!!!...قربونش برم. هر چي دارم از اونه...خلاصه سحرا خيلي گريه ميكردم...خيلي...بعضي وقتا همسايه ها هم ميفهميدن تو اتاقم چي ميگذره... يه روزي يكي از اين همسايه ها كه فكر ميكرد ما حوصلمون مثل آدماي درست و حسابيه, يه بچه درس نخوني داشت فرستادش پيش من, منم بهش گفتم ببين من ميدونم تو چته, تو زيادي گنده شدي, برو خجالت بكش, آخه آدم گنده بشه و بخوره و بخوابه كه فايده نداره,... خيلي خوب حالا كه درس نميخوني لااقل سه روز نماز بخون...من به پدر مادرت ميگم ديكه كاري به كارت نداشته باشن, يه شمع دادم دستش و گفتم براي نماز صبح كه بلند ميشي اين شمع رو روشن ميكني و بعد از روز سوم پسش ميدي به من... خدا بزرگه برو ببينم چكار ميكني . ..اونم يه چشمي گفت و شمع رو گرفت و رفت... ..شب اول , دوم , سوم گذشت شب چهارم شد ديدم چراغ حياطشون روشن شد شب پنجم... همينطور يكي بعد از ديگري. تا اينكه يه روز اومد پيشم ,گفت: شمع تموم شد. اومدم بگم من ميخوام درس بخونم....گفتم اي به چشم ,حالا شدي بچه عاقل و سر به راه...دوروزهيه كتابو تموم كرديم و نمره امتحان هم كه ديگه معلومه... آره همون خرس گنده تنبل رفوزه وقتيكه برق گرفتش همه ديدنش كه شد شاگرد اول !!!... از ديشب اين فكر عجيب به سرم زده كه حالا كه هرچي شمع روشن ميكنم و هر چي اتاقرو صفا ميدم مث اينكه خبري نيست.شايد منم دارم رفوزه ميشم و خودم خبر ندارم. پاشم شال و كلاه كنم يه سربرم در خونه يه ديوونه ديده اي... دلم ميلرزه اما چه كنم ديگه ط اقت دوري اون نگاه رو ندارم..نميخوام خدا به چشم يه خرس گنده بيعار رفوزه بهم نگاه كنه ..البته اينا بهانه است يك چيزي توي دلمه كه نميزاره آروم بگيرم.مطمئنم يك چيزي توي اين شمعهاست كه خواب رو از سر ميپرونه..اصلش همه شمعهاي دنيا همينطورن...وقتي گريه كردن شمعها رو ميبينم از خودم خجالت ميشم,.با خودم ميگم اي رفوزه گريه كردنم بلد نيستي.....چند روز پيش جاتون خالي سفره حضرت بي بي رقيه داشتيم. درها همه بسته بود تا چرنده ها و پرنده ها قصه بي بي رو نشنون... آخه ميگن قصه ايشون درو ديوار رو هم به گريه مينداز منتها ما نميفهميم.... خلاصه سرتونرو درد نيارم سه نف
|
|
| 28275 |
نام:
مریم
شهر:
تهران
تاریخ:
9/27/2006 2:52:23 PM
کاربر مهمان
|
دست از طلب ندارم تا کام من براید
یا تن رسد به جانان یاجان زتن در اید
|
|
| 28274 |
نام:
عبدالزهرا
شهر:
غمزده........................
تاریخ:
9/27/2006 2:51:52 PM
کاربر مهمان
|
بسم الله الرحمن الرحیم
***
سلام!
...
....
....
اگر خدا قبول کند بنده هم جزءهای ۱۲،۲۴،۲۷را برمی داریم
التماس دعای فراوان....
یا زهرا(س)
|
|
| 28273 |
نام:
قاصدک
شهر:
یه جای نزدیک
تاریخ:
9/27/2006 2:14:29 PM
کاربر مهمان
|
سلام
منم با اجازه جزء ۸ رو بر میدارم
|
|