اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام
ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است
دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد
حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق
گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند
مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
| | هرچه می خواهد دل تنگت بگو |
| 27482 |
نام:
خروش!
شهر:
همین دور و برا
تاریخ:
9/19/2006 5:43:00 PM
کاربر مهمان
|
یاران چه غریبانه........
|
|
| 27481 |
نام:
غلامرضا شاه حسینی
شهر:
اصفهان
تاریخ:
9/19/2006 4:18:12 PM
کاربر مهمان
|
در زمانی که همه کار به دیوانه گریست
بهتر آنست که در کسوت مجنون باشی
|
|
| 27480 |
نام:
مهری
شهر:
تهران
تاریخ:
9/19/2006 4:06:38 PM
کاربر مهمان
|
امروز بهترین روز زندگی من بود بعد از مدتها حرف دلم و زدم به ارزوم رسیدم دعا می کنم همه به آرزوشون برسن من چه جوری خدا رو شکر کنم فقط میتونمگم خدا خیلی ممنونم خیلی دوست دارم خیلی دوست دارم من چه جوری شکر کنم خیلی خوبی خدا
|
|
| 27479 |
نام:
شاهد
شهر:
دوکوهه
تاریخ:
9/19/2006 4:03:38 PM
کاربر مهمان
|
به روی این دو تا چشمم به خاطر شما عزیزان سعیمو می کنم .
|
|
| 27478 |
نام:
ریحانه
شهر:
صداقت
تاریخ:
9/19/2006 3:58:31 PM
کاربر مهمان
|
مسلمانان مرا وقتی دلی بود
که با وی گفتمی گر مشکلی بود
به گردابی چو می افتادم از غم
به تدبیرش امید ساحلی بود
|
|
| 27477 |
نام:
مقداد
شهر:
اهواز
تاریخ:
9/19/2006 3:43:28 PM
کاربر مهمان
|
به دارايى خود تكيه نكنيم
در سنين جوانى و اوائل طلبگى خواستم از نجف اشرف به مكه بروم . توصيه شد كه براى بين راه و آنجا مقدارى نان خشك كنم ، به نانوائى 40 نان سفارش دادم . شب كه خواستم تحويل بگيرم به ذهنم رسيد يك نان هم براى استفاده امشب بگيرم ، گفتم : كسى كه 40 نان دارد گرسنگى نمى خورد.
خلاصه نانها را آوردم وچون حجره خودم كوچك و حجره دوستم بزرگ بود، نانها را در حجره او براى خشك شدن پهن كردم . شب كه خواستم شام بخورم ديدم نان در حجره ندارم ، به حجره دوستم رفتم تا از آنجا نان بردارم ، ديدم او درب را بسته و رفته است ، خلاصه درب حجره ها را زدم تا چند تكّه نانِ خشك بدست آوردم .
آن شب كه 40 نان داشتم ، به گدائى افتادم .
غفلت ما، آرزوى دشمن
قبل از انقلاب و در اوائل طلبگى ام ، با كمال تعجّب يك روز مرحوم آية اللّه شيخ بهاءالدين محلاتى يكى از مراجع وقت و از معدود روحانيونى كه حكومت طاغوت از او حساب مى برد به ديدن و احوالپرس من آمد، هنگام مراجعت باز با كمال تعجّب به من فرمود: شما برويد خدمت مراجع و بگوييد: آنقدر به فقه و اصول مشغول شده ايد! پس با اين آيه قرآن مى خواهيد چكار كنيد كه مى فرمايد: ((ودّ الذين كفروا لو تغفلون عن اسلحتكم وامتعتكم ....))(2) كفّاردوست دارند شما از اسلحه و مسائل روزمرّه زندگى خود غافل باشيد.
جايزه
يكروز در منزل ديدم خانم دستگيره هاى زيادى دوخته كه با آن ظرف هاى داغ غذا را بر مى دارند كه دستشان نسوزد، آنها را برداشته و به جلسه درس براى جايزه آوردم . وقتى خواستم جايزه بدهم به طرف گفتم : يكى از اين سه مورد جايزه را انتخاب كن : 1- يك دوره تفسير الميزان كه 20 جلد است و چندين هزار تومان قيمت دارد.
2- مقدارى پول .
3- چيزى كه به آتش و گرماى دنيا نسوزى .
گفت : مورد سوّم . من هم دستگيره ها را بيرون آورده به او دادم . همه خنديدند.
استاد و شاگرد
استادى داشتم كه مدّتى خدمت او درس مى خواندم ، يك روز به هنگام درس ، درب اطاق باز شد. استاد بلند شد درب را بست وبرگشت و درس را ادامه داد.
گفتيم : آقا مى گفتى ما مى بستيم ، فرمود: خوب نيست استاد به شاگردش دستور بدهد!
خدا مى داند هر چه نزدش خواندم فراموش كرده ام ، امّا اين برخورد همچنان در ذهنم باقى مانده است .
اخلاق ، ماندگارتر از درس
به عيادت يكى از مراجع رفتم ، ايشان بلند شده عمامه اش را به سرگذاشت و نشست ، علّت را پرسيدم . فرمود: به احترام شما. من تقاضا كردم راحت باشد و استراحت كند، ايشان قبول كرده و فرمود: حال كه اجازه مى دهى من هم برمى دارم .
من تمام درسهايى كه در محضرش خوانده بودم فراموش كردم ، ولى اين خاطره براى من مانده كه به احترام من بلند شد و عمامه اش را به سر گذاشت .
|
|
| 27476 |
نام:
مقداد
شهر:
اهواز
تاریخ:
9/19/2006 3:37:05 PM
کاربر مهمان
|
تكبر
قال الله الحكيم : (فالذين لايؤ منون بالاخرة قلوبهم منكرة و هم مستكبرون
:آنان كه به قيامت ايمان ندارند قلبشان منكر و آنان جزء مستكبران بشمار مى آيند
قال رسول الله صلى الله عليه و آله : (لا يدخل الجنة من كان فى قلبه مثقال حبة من خردل من كبر
:داخل بهشت نمى شود كسى كه باندازه دانه خردل در دلش كبر باشد،
شرح كوتاه :
آدم متكبر خود را بالاتر و بهتر از ديگران مى داند، و با دلايلى واهى و اعتبارى در ذهن خود شيوه شيطان را (كه گفت من از آتش و آدم از خاك خلق شده )، آتش بر خاك برترى دارد، اولين گناهى كه در خلقت انجام شد از شيطان كبر بود.
از اين معلوم مى شود كه رذيله بودنش جاى شكى نيست : آدمهاى متكبر ديگران را حقير مى شمارند و منتظر سلام افراد ديگر به آنها هستند، و متوقع هستند كه مورد تعظيم و تكريم قرار گيرند، و دائما جنبه افضليت و بزرگى در سرشان مى پرورانند.
فرق عجب با تكبر آنست كه شخص معجب خود پسندى بخود دارد، اما متكبر بزرگى از ديگران را دارد لذا مرضش بالاتر از عجب مى باشد
|
|
| 27475 |
نام:
محمود سوجری
شهر:
شیراز_اشکنان
تاریخ:
9/19/2006 3:36:57 PM
کاربر مهمان
|
عاشقی مانند گنجشکی هست که اگه محکم بگیریش میمیره و اگه شل بگیری برواز میکنه بس طوری بگیر که اروم تو دستات خوابش ببره
|
|
| 27474 |
نام:
مبارز
شهر:
اهواز
تاریخ:
9/19/2006 2:06:15 PM
کاربر مهمان
|
دل مردگی ها همه مردن
وقتی
محبت را
با یه سیب سرخ هدیه کردی!!!
|
|
| 27473 |
نام:
علمدار
شهر:
دلتنگ علقمه
تاریخ:
9/19/2006 1:55:23 PM
کاربر مهمان
|
سر های قدسیان همه بر زانوی غم اند
به صفای تو می خورم سوگند گر بگویی بمیر می میرم
_________________________
ای دل بگیر دامن سلطان اولیا
یعنی حسین ابن علی شا ه کربلا
تا واپسین نفس نروم از در حسین
اخر منم غلام نمک پرور حسین
هور و قصور و کوثر از آن بهشتیان
ما را کفایت است و رخ انبر حسین
شاهان عالم اند و مرا بنده زان که من
هستم غلام حلقه به گوش در حسین
سرمایه ی محبت زهراست دین من
من دین خویش را به دو عالم نمی دهم
|
|