هرچه می خواهد دل تنگت بگو
نام:
ایمیل:  اختیاری
شهر:  
درج مطلب
کد امنیتی:
CAPTCHA code image
Change the code
   

کاربر گرامی! مطالب شما پس از تایید مدیر حرف دل در این صفحه نمایش داده می شود.

اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام
ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است
دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد
حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق
گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند
مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
 هرچه می خواهد دل تنگت بگو
25112
نام: mitra
شهر: sari
تاریخ: 8/12/2006 5:59:18 AM
کاربر مهمان
  salam kheyli khobe behtar azin nemishe
25111
نام: ملیحه
شهر: بیرجند
تاریخ: 8/12/2006 5:43:47 AM
کاربر مهمان
  مانسل سومی هستیم بچه های شما ایرادرادرخودتون بیابید فکرنمیکنید جنگ روبدتعریف کردید یاتحریف کردید یااصلاواقعیت جنگ رونگفتید وبازهم حاشیه رفتید
25110
نام: ghazaleh
شهر: tehran
تاریخ: 8/12/2006 3:47:41 AM
کاربر مهمان
  myayadyanah
25109
نام: زهرا
شهر: تهران
تاریخ: 8/12/2006 3:46:13 AM
کاربر مهمان
  نمی دونم کار درستی انجام میدم یا نه با خودم گفتم شاید یکی مثل خودم پیدا کنم می خوام بگم چند وقتی دیوونهی اقا شدم منظورم امام زمانه خیلی دوسش دارم
همین
25108
نام: مرتضی
شهر: تهران
تاریخ: 8/12/2006 3:45:18 AM
کاربر مهمان
  bekhastegarymiayad
25107
نام: غریبی آشنا
شهر: غم
تاریخ: 8/12/2006 3:06:42 AM
کاربر مهمان
  نمی دانم چرا فقط غم و غصه باید در زندگیمان باشد نمی دانم چرا بعضی ها در زندگی فرزندانشان اینقدر دخالت می کنند . دیگر خسته شده ام ؟ از شما می خواهم این را به گوش مادرانی برسانید که بی جهت با نشان دادن غم و احساس نگرانی به زندگی فرزندانشان ، زندگی انان را از هم می پاشانند .
25106
نام: ع.ف
شهر: زنجان
تاریخ: 8/12/2006 3:05:06 AM
کاربر مهمان
  تمام خستگیم ریخت
من آنزمان که به جانم تکان سخت آمد
نترسیدم
نلرزیدم
خدای مهربان را من چو می دیدم
نمیدانستم آنجا با کدامین لحن باید گفت
سلامش کردم و بسیار لبخند میدیدم
نگین و تخت شاهی را به عرش او عیان دیدم
نه ترسیدم
نه لرزیدم
فقط لبخند می دیدم
شب آرام و سختی بود
به صد چاره به ده افسون غم خود را به عرش کبریا بردم
اجازت میدهی یارب ؟
بفرما بنده ام اینجا کنار لطف بی پایان
عجب نوری !
عجب شوری !
چه دریایی ! گناهم را ندیده مرا در نزد خود جا داد
شما کز من بجز نامهربانی ، بندگی هرگز ندیدی !!
به یادم آمد آنروزی که از مادر ز مهر او ز هر کس هم به غیر او ...
دلم سنگین ز دردی بود
خدا هم بود
اما او نه حرفی زد نه یک طعنه و نه حتی ز درگاه نمازش راند ...
چه زیبایی
به یاد حرف دیریت الا ای مرد خوش صحبت
به آفاقی که گردیدم و بسیاری که از خوبان تو دیدم خدای من تو برتر بهتر از آنی
و یک آنی

25105
نام: زهرا
شهر: تهران
تاریخ: 8/12/2006 3:03:23 AM
کاربر مهمان
  نمی دونم کار درستی انجام میدم یا نه با خودم گفتم شاید یکی مثل خودم پیدا کنم می خوام بگم چند وقتی دیوونهی اقا شدم منظورم امام زمانه خیلی دوسش دارم
همین
25104
نام: عبدالفاطمه
شهر: همین نزدیکی ها
تاریخ: 8/12/2006 2:43:46 AM
کاربر مهمان
  یا محسن
سلام دوستان
روز اول هفته تون به خیر و سلامتی!
بی قرار ... وعلیکم السلام!
ناشناس عزیز حاجی بازمانده و خروووش و سورنا و داداش کیمیا و بقیه ی دوستان... خیلی التماس دعا دارم.
شلمچه جان!
و بی قرار و گم شده! کارکنان روابط عمومی حرف دل!!!
اگه اجازه بفرمایید من یه چند روز مرخصی لازم دارم!
امضا می فرمایید !؟؟؟
با اجازه!
راستی فاطمه خانم! خداحافظ...
دعا کنید دوستان، شرمنده بر نگردم!
یاعلی(ع)
25103
نام: مریم
شهر: کرمان
تاریخ: 8/12/2006 2:23:12 AM
کاربر مهمان
  بخوان ما را
منم پروردگارت
خالقت از ذره اي ناچيز
صدايم كن مرا
آموزگار قادر خود را
قلم را ،علم را ، من هديه ات كردم
بخوان ما را
منم معشوق زيبايت
منم نزديك تر از تو به تو
اينك صدايم كن
رهايم كن غير ما را ، سوي ما باز آ
منم پروردگار پاك بي همتا
منم زيبا ، كه زيبا بنده ام را دوست مي دارم
تو بگشا گوش دل
پروردگارت با تو مي گويد
تو را در بيكران دنياي تنهايان ،
رهايت من نخواهم كرد
بساط روزي خود را به من بسپار
رها كن غصه يك لقمه نان و آب فردا را
تو راه بندگي طي كن
عزيزا ، من خدايي خوب مي دانم
تو دعوت كن مرا بر خود
به اشكي ، يا خدايي ، ميهمانم كن
كه من چشمان اشك آلوده ات را دوست مي دارم
طلب كن خالق خود را
بجو ما را
تو خواهي يافت
كه عاشق مي شوي بر ما
و عاشق مي شوم بر تو
كه وصل عاشق و معشوق هم
آهسته مي گويم ، خدايي عالمي دارد
قسم بر عاشقان پاك با ايمان
قسم بر اسب هاي خسته در ميدان
تو را در بهترين اوقات آوردم
قسم بر عصر روشن
تكيه كن بر من
قسم بر روز ، هنگامي كه عالم را بگيرد نور
قسم بر اختران روشن ، اما دور
رهايت من نخواهم كرد
بخوان ما را
كه مي گويد كه تو خواندن نمي داني ؟
تو بگشا لب
تو غير از ما ، خداي ديگري داري ؟
رها كن غير مارا
آشتي كن با خداي خود
تو غير از ما چه مي جويي ؟
تو با هر كس به جز با ما ، چه مي گويي ؟
و تو بي من چه داري ؟ هيچ !
بگو با ما چه كم داري عزيزم ، هيچ !!
هزاران كهكشان و كوه و دريا را
و خورشيد و گياه و و نو ر و هستي را
براي جلوه خود آفريدم من
ولي وقتي تو را من آفريدم
بر خودم احسنت مي گفتم
توزيباتر از خورشيد زيبايم
تويي والاترين مهمان دنيايم
كه دنيا بي تو ، چيزي چون تو را ، كم داشت
تو اي محبوب تر مهمان دنيايم
نمي خواني چرا ما را ؟؟
مگر آيا كسي هم با خدايش قهر مي گردد ؟
هزاران توبه ات را گر چه بشكستي
ببينم ، من تو را از درگهم راندم ؟
اگر در روزگار سختيت خواندي مرا
اما به روز شاديت ، يك لحظه هم يادم نمي كردي
به رويت بنده من ، هيچ آوردم ؟؟
كه مي ترساندت از من ؟
رها كن آن خداي دور
آن نامهربان معبود
آن مخلوق خود را
اين منم پروردگار مهربانت ، خالقت
اينك صدايم كن مرا ، با قطره اشكي
به پيش آور دو دست خالي خود را
با زبان بسته ات كاري ندارم
ليك غوغاي دل بشكسته ات را من شنيدم
غريب اين زمين خاكيم
آيا عزيزم ، حاجتي داري ؟
تو اي از ما
كنون برگشته اي ، اما
كلام آشتي را تو نمي داني ؟
ببينم چشم هاي خيست آيا گفته اي دارند ؟
بخوان ما را
بگردان قبله ات را سوي ما
اينك وضويي كن
خجالت مي كشي از من
بگو ، جز من ، كس ديگر نمي فهمد
به نجوايي صدايم كن
بدان آغوش من باز است
براي درك آغوشم
شروع كن ، يك قدم با تو
تمام گام هاي مانده اش با من


<<ابتدا <قبلی 2517 2516 2515 2514 2513 2512 2511 2510 2509 2508 2507 بعدی> انتها>>



Logo
https://old.aviny.com/guestbook/default.aspx?Page=2512&mode=print