اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام
ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است
دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد
حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق
گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند
مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
| | هرچه می خواهد دل تنگت بگو |
| 25032 |
نام:
حاج علی
شهر:
مشهد
تاریخ:
8/10/2006 3:45:42 AM
کاربر مهمان
|
دلم خیلی گرفته
|
|
| 25031 |
نام:
atena
شهر:
mashhad
تاریخ:
8/10/2006 3:32:15 AM
کاربر مهمان
|
doostdaram khodara
|
|
| 25030 |
نام:
sm
شهر:
sj
تاریخ:
8/10/2006 3:10:32 AM
کاربر مهمان
|
تو قادر به روشن كردن جهان نيستي اما قادري خود را روشن كني
تنها راهي كه ميتواني از طريق ان دنيا را روشن كني اينست كه خودت نور شوي
دنیا که شروع شد ، زنجیر نداشت، خدا دنیا را بی زنجیر آفرید. آدم بود که زنجیر را ساخت و شیطان کمکش کرد.
دل زنجیر شد؛ عشق زنجیر شد؛ دنیا پر از زنجیر شد ؛ و آدمها همه دیوانه زنجیری.
خدا دنیای بی زنجیر می خواست، اسم دنیای بی زنجیر بهشت بود.
امتحان آدم همین جا بود، دست شیطان از زنجیر پر بود.
خدا گفت: زنجیرت را پاره کن ، شاید نام زنجیر تو عشق باشد.
یک نفر زنجیرهایش را پاره کرد. اسمش را مجنون گذاشتند. مجنون اما نه دیوانه بود و نه زنجیری.
این نام را شیطان بر او گذاشت او انسان را با زنجیر می خواست.
لیلی مجنون را بی زنجیر می خواست. لیلی می دانست خدا چی می خواهد ، لیلی کمک کرد تا مجنون زنجیرش را پاره کند.
لیلی زنجیر نبود ، لیلی نمی خواست زنجیر باشد. لیلی ماند چون نام دگر او آزادی بود.
قصه آدم، قصه يك دل است و يك نردبان. قصه بالا رفتن، قصه پله پله تا خدا. قصه آدم، قصه هزار راه است و يك نشاني.قصه جستوجو. قصه از هر كجا تا او.قصه آدم، قصه پيله است و پروانه، قصة تنيدن و پاره كردن. قصه به درآمدن، قصه پرواز...
من اما هنوز اول قصهام؛ قصه همان دلي كه روي اولين پله مانده است، دلي كه از بالا بلندي واهمه دارد، از افتادن.
پايين پاي نردبانت چقدر دل افتاده است!
دست دلم را ميگيري؟ مواظبي كه نيفتد؟
من هنوز اول قصهام؛ قصه هزار راه و يك نشاني.
نشانيت را اما گم كردهام. باد وزيد و نشانيات را بُرد.
نشانيات را دوباره به من ميدهي؟ با يك چراغ و يك ستاره قطبي؟
من هنوز اول قصهام. قصه پيله و پروانه، كسي پيله بافتن را يادم نداده است. به من ميگويي پيلهام را چطوري ببافم؟
پروانگي را يادم ميدهي؟
دو بال ناتمام و يك آسمان
من هنوز اول قصهام. قصه
من شدم ني و تو شدي نيزن، مرا گذاشتي روي لبهايت و دميدي. نفست كه توي تنم ريخت، هوا پر شد از موسيقي دوست.
فرشتهها به رقص آمدند و زمين دور خودش چرخيد.
نواختن من، جشن ملكوت بود و پايكوبي هستي.دم تو آتش بود و نواي ني، عشق.
من شدم ني و تو شدي نيزن. اما فراموشم شد كه ني اگر خالي نباشد، ني نيست. پر شدم. ديگر براي تو جايي نمانده بود. مرا گذاشتي روي لبهايت و باز هم دميدي؛ اما ديگر صدايي نيامد. فرشتهها گريستند و شيطان دور نيات رقصيد.
اين روزها نسيم از سمت بهشت ميوزد. اين روزها هواي بوي تو را دارد. اين روزها صداي ساز تو ميآيد. و من دوباره به ياد ميآورم كه من ني بودم و تو نيزن.
آه، آي يگانهاي نيزن! اين ني دلتنگ دم توست. دلتنگ نواختنت. ني كوچكت
همه روزنامههاي جهان را ورق ميزنم، خبري نيست. هيچ اتفاقي نيفتاده است. اتفاقهاي مهم را توي روزنامه نمينويسند. اين خبرها چهقدر غيرضروري است! اين خبرها كوچكاند و معمولي.
اين خبرها زندانياند؛ زنداني روز و ساعت، آفتاب كه غروب كند خبرها بوي كهنگي ميگيرند.
من اما دنبال روزنامهاي ميگردم كه خبرهايش تا هميشه تازه باشد، داغداغ. روزنامهاي كه هيچ بادي آن را با خود نبرد. دعا ميكنم و فرشتهاي برايم روزنامهاي ميآورد. فرشته ميگويد: اين همان روزنامه
|
|
| 25029 |
نام:
حاج علی
شهر:
مشهد
تاریخ:
8/10/2006 3:10:25 AM
کاربر مهمان
|
گاهی ذلم ترای دلم تنگ می شود گاهی که عشق آتی کم رنگ می شوذ گاهی
|
|
| 25028 |
نام:
ashkAn
شهر:
tehran
تاریخ:
8/10/2006 2:59:00 AM
کاربر مهمان
|
اي قوم به حج رفته کجاييد کجاييد
معشوق همينجاست بياييد بياييد
هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شماييد
ده بار از آن راه بدان خانه برفتيد
يک بار ازين خانه برين بام برآييد
آن خانه لطيف است نشانهاش بگفتيد
از خواجه آن خانه نشاني بنماييد
يک دسته گل کو اگر آن باغ بديديت
يک گوهر جان کو اگر از بحر خداييد
با اين همه آن رنجِ شما گنج شما باد
افسوس که بر گنج شما پرده شماييد
های خدای مهربان...ای که عمریست تنگ در آغوشت میفشارم، مرا دریاب.
خسته ام. بیش از هر روز دگر و هر زمان دیگر. چه بسیار ترا خواندند و به درگاهت زاری نمودند ولی یقین دارم که هنوز گوشی برای شنیدنم و جایی برای خانه کردنم داری.
نیامده ام تا برایت سخن بگویم. آمده ام تا زار زار، های و های به درگهت بگریم.
آمده ام که تمام آههای فرو خورده ام را که هر کدام دو صد مثنوی خون دل است، برایت باز گویم.
آمده ام تا باز نوازشم کنی. باز آنقدر چشم در چشم دلم بدوزی که ناگفته رها وسبک شوم.
آمده ام که از همه چیز و همه کس به تو گلایه کنم. از همه کس حتی خود تو. درون تنگنای سینه ای کوچک چه ها که عمری انبار نکردم تا روز به روز به تاوان ناگفته هایم ظرفم را تو خود گشوده تر کنی. تا توانستم به نهانخانه ی دل میگفتم :"دردم نهفته به ز طبیبان مدعی باشد که از خزانه ی غیبم دوا کنند"
لیک گمان بی وفایی و کم لطفی ز تو نمی بردم. به هر دری که رو می نهادم نام ترا گفتم و مدد ترا می جستم ولی تو اندک اندک چشم به جان دادن من دوخته ای.
این شرط بنده پروری نیست بر سفره ی کریمان. ناسپاس الطاف تو نیستم . میدانم اگر نفسی هنوز باقیست از مدد نگاه آرام و عمیق تست. سخنم این نیست با تو که سابقه ی لطفی که از تو سراغ دارم طمع مرا به لطفت روزافزون کرده است.
"در حق من لبت این لطف که میفرماید سخت خوبست ولیکن قدری بهتر از این".
میدانی مرا ز بیم رنجش خاطرت جرئت گلایه به در گاه نیست ولی تنهایی چو مرا چه پناهگاه و گلایه گاهی جز آغوش تو هست؟
نمی خواهم از تو هم درد به دل اندوده کنم. با تو باید بگویم. باید بگویمت از این زمستان بی کسی.
اگر ترا نداشتم چه میکردم و به که داد می بردم؟ از هرکه هست و هرکه نیست. هرچه می گویند و هرچه نمی گویند. از این سرزمین که برای آدمیت و عشق ورزیدن دگر مجالی و مقالی نگذشته است
از دست آنان که گرمی آغوش تو را لمس نکرده اند، از شر آنانکه طعم مهربانی و لطف تو را نچشیده اند.
نه از آن رو که تو لطف نکرده ای که آنان کور و غافل بوده اند.
از سرزنش و سماجت آنانکه نمی دانند تو را باید از دل صید کرد. از نگاه ملامتگر آنانکه گمانشان تو در کمین این عبادت سرسری با هزار افاده و قصوری و چشم انتظار این بندگی بی مغز و رغبت که به بیگاری میماند برای بسیاریشان.
خدایا چه میدانند از لذت سخن گفتن با تو و چه می فهمند چگونه می شود بدون خواهش و نیاز برای معشقه به تو روی آورد. خدای ترا برای تو خواستن از آنان انتظار نیست...
روزگار را چه شده است که منصوران را به دار می نشاند تا از منکران منبر نشین درس عاشقی مشق کنند!
چگونه به این مردگی زندگی میشد گفت اگر یقین به حضور تو و امید به گشایشت نمی رفت ؟
خدایا به تو می گریزم از شر آناکه مرا به درون مرزهای واهی خودساخته شان می کشاند. از حصارهایی که از پدرانشا در ان زاده شده اند و چنان مرزبانیش می کنند که انگار تو در آن حصار باید بنشینی به جستجوی
|
|
| 25027 |
نام:
يعقوبحسام
شهر:
اهواز
تاریخ:
8/10/2006 2:58:57 AM
کاربر مهمان
|
ايا خورويم بزودي ازاد مي شود
|
|
| 25026 |
نام:
عباس
شهر:
طرشت
تاریخ:
8/10/2006 2:53:27 AM
کاربر مهمان
|
پرودگاراحمد و ستایش تراست
یارب بر من مپسند که غرقه به گناه باشم درحالی که رب بخنشنده ای چون تو دارم
بر من مپسند که تنها در این دینا باشم و یاران تو مرا ندا در دهنده
بر من مپسند که گم کرده راه با شم راه هدایت روشن
|
|
| 25025 |
نام:
sm
شهر:
sj
تاریخ:
8/10/2006 2:53:07 AM
کاربر مهمان
|
عزيزان شما در هر شكل و لباسي باشيد براي يه ازدواج موفق به اعتماد به نفس بالا نياز داريدو البته آگاهي لازمر در رابطه اينكه حقيقتا چه ملاكهايي در ازدواج مهم هستند و كدام ملاكها ناپايدار و درغين هستند. مسلما اولين شرط داشتن صداقت و اعتماد هست و اينكه حالتهاي مشترك روحي وجود داشته باشد. شما ميتونيد يه دختر چادري باشيد ولي خيلي با كلاس و اجتماعي .فقط چيزي كه مهم هست اينكه نگذاريد كه جويبار محبت دل شما از كمي باران بخشكد. وقتي اعتماد به نفس و عشق در شما باشد روحيه شاد و لطيف شما پسرهاي خوبرو مثل زنبور به طرف گل وجودتون هدايت ميكند.و راز عشق در اين است كه رابطه تان را با آدمها مثل يك باغ ،با محبت تزئين كنيد. بذر علاقه ها و عقيده هاي تازه را بكار كه زيبايي برويد. ضمنا فراموش نكن كه باغ را بايد هرس كرد، مبادا غنچه هاي گل پوشيده از علف هاي هرز عادت شود.
|
|
| 25024 |
نام:
فرزانه فقيه
شهر:
تهران
تاریخ:
8/10/2006 1:33:48 AM
کاربر مهمان
|
محمد شجری واقعا" منو دوست داره قصد ازدواج داره قصدش از دوستی با من چیه؟
|
|
| 25023 |
نام:
سارا
شهر:
کرمانشاه
تاریخ:
8/9/2006 5:45:03 PM
کاربر مهمان
|
من کی اذدواج میکنم
|
|