هرچه می خواهد دل تنگت بگو
نام:
ایمیل:  اختیاری
شهر:  
درج مطلب
کد امنیتی:
CAPTCHA code image
Change the code
   

کاربر گرامی! مطالب شما پس از تایید مدیر حرف دل در این صفحه نمایش داده می شود.

اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام
ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است
دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد
حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق
گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند
مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
 هرچه می خواهد دل تنگت بگو
24912
نام: سحر
شهر: اسکو
تاریخ: 8/6/2006 8:44:27 AM
کاربر مهمان
  آتش
دوزخ نصيب كفر گويان باد
هر كه شيطان را به جايم بر گزيند او
آتش دوزخ به جانش سخت سوزان باد
خويش را ‌آينه اي ديدم تهي از خويش
هر زمان نقشي در آن افتد به دست تو
گاه نقش قدرتت ‚ گه نقش بيدادت
گاه نقش ديدگان خودپرست تو
گوسپندي در ميان گله سرگردان
آنكه
چوپانست ره بر گرگ بگشوده
آنكه چوپانست خود سرمست از اين بازي
مي زده در گوشه اي آرام آسوده
مي كشيدي خلق را در راه و مي خواندي
آتش دوزخ نصيب كفرگويان باد
هر كه شيطان را به جايم برگزيند او
آتش دوزخ به جانش سخت سوزان باد
آفريدي خود تو اين شيطان ملعون را
عاصيش كردي او را سوي ما راند ي
اين تو بودي ‚ اين تو بودي كز يكي شعله
ديوي اينسان ساختي در راه بنشاندي
مهلتش دادي كه تا دنيا به جا باشد
با سرانگشتان شومش آتش افروزد
لذتي وحشي شود در بستري خاموش
بوسه گردد بر لباني كز عطش سوزد
هر چه زيبا بود
بيرحمانه بخشيديش
شعر شد ‚ فرياد شد ‚ عشق و جواني شد
عطر گلها شد بروي دشتها پاشيد
رنگ دنيا شد فريب زندگاني شد
موج شد بر دامن مواج رقاصان
آتش مي شد درون خم به جوش آمد
آن چنان در جان مي خواران خروش افكند
تا ز هر ويرانه بانگ نوش نوش آمد
نغمه شد در پنجه چنگي به خود پيچيد
لرزه شد بر سينه هاي سيمگون افتاد
خنده شد دندان مهرويان نمايان كرد
عكس ساقي شد به جام واژگون افتاد
سحر آوازش در اين شبهاي ظلماني
هادي گم كرده راهان در بيابان شد
بانگ پايش در دل محرابها رقصيد
برق چشمانش چراغ رهنورردان
شد
هر چه زيبا بود بيرحمانه بخشيديش
در ره زيبا پرستانش رها كردي
آن گه از فرياد هاي خشم و قهر خويش
گنبد ميناي ما را پر صدا كردي
چشم ما لبريز از آن تصوير افسوني
ما به پاي افتاده در راه سجود تو
رنگ خون گيرد دمادم در نظرهامان
سرگذشت تيره قوم ثمود تو
خود نشستي تا بر آنها چيره شد آنگاه
چون گياهي خشك كرديشان ز طوفاني
تندباد خشم تو بر قوم لوط آمد
سوختيشان ‚ سوختي با برق سوزاني
واي از اين بازي ‚ از اين بازي درد آلود
از چه ما را اين چنين بازيچه مي سازي
رشته تسبيح و در دست تو مي چرخيم
گرم مي چرخاني و
بيهوده مي تازي
چشم ما تا در دو چشم زندگي افتاد
با خطا اين لفظ مبهم آشنا گشتيم
تو خطا را آفريدي او بخود جنبيد
تاخت بر ما عاقبت نفس خطا گشتيم
گر تو با ما بودي و لطف تو با ما بود
هيچ شيطان را به ما مهري و راهي بود ؟
هيچ در اين روح طغيان كرده عاصي
زو نشاني بود
يا آواي پايي بود
تو من و ما را پياپي مي كشي در گود
تا بگويي ميتواني اين چنين باشي
تا من وما جلوه گاه قدرتت باشيم
بر سر ما پتك سرد آهنين باشي
چيست اين شيطان از درگاهها رانده
در سراي خامش ما ميهمان مانده
بر اثير پيكر سوزنده اش دستي
عطر لذتها ي دنيا را
بيافشانده
چيست او جز آن چه تو مي خواستي باشد
تيره روحي ‚ تيره جاني ‚ تيره بينايي
تيره لبخندي بر آن لبهاي بي لبخند
تيره آغازي ‚ خدايا ‚ تيره پاياني
ميل او كي مايه اين هستي تلخست
راي او را كي از او در كار پرسيدي
گر رهايش كرده بودي تا بخود باشد
هرگز
از او در جهان تقشي نمي ديدي
اي بسا شبها كه در خواب من آمد او
چشمهايش چشمه هاي اشك و خون بودند
سخت ميناليدند مي ديدم كه بر لبهاش
ناله هايش خالي از رنگ فسون بودند
شرمگي
24911
نام: خاموش
شهر: کوی یار
تاریخ: 8/6/2006 8:37:48 AM
کاربر مهمان
  سلام
سلام ای آقای من ، سلام ای بزرگ ،سلام ای وفادار، سلام ای ناجی ، سلام ای عزیز ،سلام ای مهربان
ای کاش در این دنیای فانی مرا با یک نگاهت به ابد می فرستادی.
ای کاش در این دوروزه ی عمر ای گناه کار آلوده را نیز پیش خود می خواندی.
ای کاش با تو بودن را می توانستم یک لحظه تجربه کنم
ای کاش می توانستم سرم را برروی سینه ات بگذارم و زار زار بگریم از پشیمانی اعمال خطای خود.
ای مظهر عشق ، ای مولای عشق ،ای معنای عشق
من بی تو دیگر نمی توانم تحمل کنم جارو جنجال دنیارا
ای کاش تو بودی و من و پایی برای رفتن و یک جاده بی انتها بی شک از دنیا خداحافظی خواهم کرد
التماس دعا
اللهم عجل لولیک الفرج
24910
نام: سحر
شهر: اسکو
تاریخ: 8/6/2006 8:37:45 AM
کاربر مهمان
  بر لبانم سايه اي از پرسشي مرموز
در دلم درديست بي آرام و هستي سوز
راز سرگرداني اين روح عاصي را
با تو خواهم در ميان بگذاردن امروز
گر چه از درگاه خود مي رانيم
اما
تا من اينجا بنده تو آنجا خدا باشي
سرگذشت تيره من سرگذشتي نيست
كز سرآغاز و سرانجامش جدا باشي
نيمه شب گهواره ها آرام مي جنبند
بي خبر از كوچ دردآلود انسانها
دست مرموزي مرا چون زورقي لرزان
مي كشد پاروزنان در كام طوفانها
چهره هايي در نگاهم سخت بيگانه
خانه هايي بر فرازش اشك اختر ها
وحشت زندان و برق حلقه زنجير
داستانهايي ز لطف ايزد يكتا
سينه سرد زمين و لكه هاي گور
هر سلامي سايه تاريك بدرودي
دستهايي خالي و در آسماني دور
زردي خورشيد بيمار تب آلودي
جستجويي بي سرانجام و تلاشي گنگ
جاده يي
ظلماني و پايي به ره خسته
نه نشان آتشي بر قله هاي طور
نه جوابي از وراي اين در بسته
آه ... آيا ناله ام ره مي برد در تو ؟
تا زني بر سنگ جام خود پرستي را
يك زمان با من نشيني ‚ با من خاكي
از لب شعر م بنوشي درد هستي را
سالها در خويش افسردم ولي امروز
شعله سان سر مي كشم
تا خرمنت سوزم
يا خمش سازي خروش بي شكيبم را
يا ترا من شيوه اي ديگر بياموزم
دانم از درگاه خود مي رانيم ‚ اما
تا من اينجا بنده تو آنجا خدا باشي
سرگذشت تيره من سرگذشتي نيست
كز سر آغاز و سرانجامش جدا باشي
چيستم من زاده يك شام لذتباز
ناشناسي پيش ميراند در
اين راهم
روزگاري پيكري بر پيكري پيچيد
من به دنيا آمدم بي آنكه خود خواهم
كي رهايم كرده اي ‚ تا با دوچشم باز
برگزينم قالبي ‚ خود از براي خويش
تا دهم بر هر كه خواهم نام مادر را
خود به آزادي نهم در راه پاي خويش
من به دنيا آمدم تا در جهان تو
حاصل
پيوند سوزان دو تن باشم
پيش از آن كي آشنا بوديم ما با هم
من به دنيا آمدم بي آنكه من باشم
روزها رفتند و در چشم سياهي ريخت
ظلمت شبهاي كور ديرپاي تو
روزها رفتند و آن آواي لالايي
مرد و پر شد گوشهايم از صداي تو
كودكي همچون پرستوهاي رنگين بال
رو بسوي آسمانهاي
دگر پر زد
نطفه انديشه در مغزم بخود جنبيد
ميهماني بي خبر انگشت بر در زد
ميدويدم در بيابانهاي وهم انگيز
مي نشستم در كنار چشمه ها سرمست
مي شكستم شاخه هاي راز را اما
از تن اين بوته هر دم شاخه اي مي رست
راه من تا دور دست دشتها مي رفت
من شناور در
شط انديشه هاي خويش
مي خزيدم در دل امواج سرگردان
مي گسستم بند ظلمت را ز پاي خويش
عاقبت روزي ز خود آرام پرسيدم
چيستم من از كجا آغاز مي يابم
گر سرا پا نور گرم زندگي هستم
از كدامين آسمان راز مي تابم
از چه مي انديشم اينسان روز و شب خاموش
دانه انديشه را در
من كه افشانده است
چنگ در دست من و چنگي مغرور
يا به دامانم كسي اين چنگ بنشانده است
گر نبودم يا به دنياي دگر بودم
باز آيا قدرت انديشه مي بود ؟
باز آيا مي توانسم كه ره يابم
در معماهاي اين دنياي رازآلود
ترس ترسان در پي آن پاسخ مرموز
سر نهادم در رهي تاريك و
پيچاپيچ
سايه افكندي بر آن پايان و دانستم
پاي تا سر هيچ هستم ‚ هيچ هستم ‚ هيچ
سايه افكندي بر آن پايان و در دستت
ريسماني بود و آن سويش به گردنها
مي كشيدي خلق را در كوره راه عمر
چشمهاشان خيره در تصوير آن دنيا
مي كشيدي خلق را در راه و مي
24909
نام: علی رضا مفتخرگویا
شهر: قم
تاریخ: 8/6/2006 8:02:17 AM
کاربر مهمان
  سید جواد ذاکر مداح عاشق و دلسوخته و مشهور کشور درگذشت.و واقعا" برای صداوسیما متاسفم که حتی یک خبر کوتاه درباره این دیوانه حسین ذکر نکرد.
24908
نام: حلاج
شهر: تبریز
تاریخ: 8/6/2006 7:50:17 AM
کاربر مهمان
  نام جاويد وطن
صبح اميد وطن
جلوه كن در آسمان
وطن اي هستي من
شور و سرمستي من
جلوه كن در آسمان
همچو مهر جاودان
بشنو سوز سخنم
كه هم آواز تو منم
همه جان و تنم
وطنم وطنم وطنم
همه با يك نام و نشان
به تفاوت هر رنگ و زبان
همه شاد و خوش و نغمه زنان
ز صلابت ايران جوان
24907
نام: بی سامان
شهر: نجم الثاقب
تاریخ: 8/6/2006 7:44:22 AM
کاربر مهمان
  پرسشهاي بي پاسخ معنوي
*5*5*5*5*5*5*5*5
1- چرا همواره ميبايست آزمون و خطا را راه رسيدن به كمال تلقي كنم؟
2- چرا سلوك بزرگان و اولياء خدا چراغ راهم نيست تا خود به بطالت راهي جديد را تجربه نكنم ؟
3- حد اعتدال رعايت حقوق خداوندي كجاست ؟
4- آيا نحوه بندگي من بميزان چيزهايي هست كه بمن عرضه شده ؟
5- آيا تبلور يك حس ميتواند تجربه اي براي نيل به مدارج عرفاني بالاتر باشد ؟
6 - اگر براي لحظه اي روحم وسعت يافت و به پرواز در آمد آيا اين ناشي از رسيدن به كمال مطلق است و نه شعف زودگذر معنوي و يا هر چيز ديگر ؟
7- آيا صفات سلبي و ثبوتي خدا ي تبارك را حس كرده ام يا فقط كلماتي بهم پيوسته بر زبانم جاريست ؟
8- هدايت تكويني و تشريعي چگونه باعث رشد فكري ام ميشوند ؟
9- چرا همواره فكر ميكنم اصطلاحات فلسفه و منطق ..خشك و بي روحند و نتيجه آن هرچه كه هست از آن عرفان زاييده نميشود ؟
10 – چرا حس ميكنم تنها عرفان مرا به اعلي عليين سير ميدهد و با بيان برخي كلمات منتها اليه عرفانم ؟
.....و چرا ها و اما و اگر هاي بسياري ديگر كه همچنان بي پاسخ مانده اند و من غرق در اوهام خويشم و براي خوشايند ديگران فقط پر طمطراق لغات و كلمات و جملات را در هم مي پيچم تا نسخه اي باشد مسكن – براي آلام روحي ام .
يا غايت آمال العارفين دستگيرم باش .
====
ياد كنيم از همه كساني كه در اين ايام (ايام البيض ) در خونه خدا گدايي ميكنن و معتكف شدند ..كاش ما را هم دعا كنند .
24906
نام: سورنا
شهر: نزدیک کربلا
تاریخ: 8/6/2006 6:40:59 AM
کاربر مهمان
  یا رب!
یا سرورَ العارفین،یا مُنی المحبین،یا انیس المریدین،یا حبیب التوابین،یا رازق المُقلین،یا رجاء المذنبین،یا قرة عین العابدین،یا منفس عن المکروبین،یا مفرج عن المغمومین،یا اله الاولین و الاخرین...
سبحانکَ یا لا اله الاّ انت،الغوث الغوث خلصنا من النار یا رب...
<><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><>
ملتمس دعاتون"سورنا"از نزدیک کربلا
24905
نام: محسن
شهر: خرمشهر
تاریخ: 8/6/2006 6:40:02 AM
کاربر مهمان
  فان حزبالله هم القالبون خدایا پس عمل کن
24904
نام: محسن
شهر: خرمشهر
تاریخ: 8/6/2006 6:37:34 AM
کاربر مهمان
  فان حزبالله هم القالبون خدایا پس عمل کن
24903
نام: عبدالفاطمه
شهر: همین نزدیکی ها
تاریخ: 8/6/2006 6:07:06 AM
کاربر مهمان
  خدایا!
چه شد کار من و این دل بدین جا رسیده است!؟
خدایا!
چه می کنی با این من!؟
الهی!
خوب می دانم که نیاز که زیاد شود ناز ... بیشتر شود!
الهی!
رواست بر من دیوانه چنین شهره ی عام و خاصم بکنی!؟
الهی!
دیوانه ام دیوانه ترم کن!
الهی!
شکسته ام شکسته ترم کن!
الهی!
مگر نمی گویند شور در دستگاه شکسته عالیم دارد! پس کجاست این همه آواز دل شکسته ام!؟
الهی!
چقدر سخت است بر من تحمل این درد مهر بر دل نشاندی ام!
الهی!
بر همه گفتم مراقب دل و روح خود باشند! اما روح و دلم را اسیر مهر نادیده ای کردی!
رواست که فریاد برآورم و ادعای دیوانگی کنم!؟
خدایا!
تو را خوش اید که بنده ای حقیر زار زند و درد آورد و نیاز و... تو ناز کنی!/
آه خدایا!
ناز کن، این ناز کردن ها و دل شکستن ها و خرد کردن های تو هم برای من رحمتی است بسیار و لذت بخش!
عجب دردی نشاندی بر دلم! عجب لذتی چشاندی بر روحم، عجب مستم کردی به باده ی رنج مهر و ناگفتن ها و درد بر دل نگهداشتن ها.
باشد که تو را خوش آید‍
درد بر من شهد است اگر تو را خوش آید!
رنج هجر و تب نگرانی ! هم عالمی دارد اگر تو را رضایتی باشد در آن.
یازهرا(س)
<<ابتدا <قبلی 2497 2496 2495 2494 2493 2492 2491 2490 2489 2488 2487 بعدی> انتها>>



Logo
https://old.aviny.com/guestbook/default.aspx?Page=2492&mode=print