هرچه می خواهد دل تنگت بگو
نام:
ایمیل:  اختیاری
شهر:  
درج مطلب
کد امنیتی:
CAPTCHA code image
Change the code
   

کاربر گرامی! مطالب شما پس از تایید مدیر حرف دل در این صفحه نمایش داده می شود.

اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام
ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است
دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد
حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق
گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند
مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
 هرچه می خواهد دل تنگت بگو
24802
نام: مرتضی
شهر: غریبستان
تاریخ: 8/3/2006 6:02:26 PM
کاربر مهمان
 
سماع از بهر جان بی‌قرارست
سبک برجه چه جای انتظارست
مشین این جا تو با اندیشه خویش
اگر مردی برو آن جا که یارست
مگو باشد که او ما را نخواهد
که مرد تشنه را با این چه کارست
که پروانه نیندیشد ز آتش
که جان عشق را اندیشه عارست
چو مرد جنگ بانگ طبل بشنید
در آن ساعت هزار اندر هزارست
شنیدی طبل برکش زود شمشیر
که جان تو غلاف ذوالفقارست
بزن شمشیر و ملک عشق بستان
که ملک عشق ملک پایدارست
حسین کربلایی آب بگذار
که آب امروز تیغ آبدارست
________________________________________
مولوی
24801
نام: گم شده
شهر: تبریز
تاریخ: 8/3/2006 5:14:16 PM
کاربر مهمان
  هوالمعشوق
با سلام
سلامی به بزرگی دلهای زیبایتان ، به مهربانی بی قرار ، به دلتنگی عبدالفاطمه اما نه به خوبی من چون خوبی من کوچک است .
بی قرار بزرگوار ممنون . به خاطر خیلی چیزها .
خاموش عزیز خوش آمد گویی ویژه تقدیم شما .
عزیزان تو را به خدا قسم التماس دعا .
یا حق
24800
نام: عاشق
شهر: جزیره خضرا
تاریخ: 8/3/2006 5:07:28 PM
کاربر مهمان
  اقا.
مولا جونم.
دلم براتون تنگ شده
دلم شده عین گلی که گلدون زیر پاش واسش خیلی کوچیک شده.
اقا من این دنیا رو بدون شما نمی خوامو
مهدی جان احساس میکنم از وقتی ازدواج کردم خیلی ازتون دور شدم.
مثل یه گل توی یه گلدون که خیلی وقته واسه مولاش گریه نکرده.به خاطر همین داره پزمرده میشه.
من میدونم بدم وخیلی کمتر از گذشته باهاتون درددل
میکنم. دیگه مثل اون روزا یادی ازتون نمی کنم.
مولا جون.نکنه دیگه شما هم ازم دل بریدین؟دیگه یادی از کنیزتون نمیکنین.
بچه ها دعا کنید منوکه اقام تنهام نذاره.
مهدی جان .مولا می خوامت
24799
نام: بهار
شهر: شیراز
تاریخ: 8/3/2006 4:30:36 PM
کاربر مهمان
  salam.omidvaram haletan khob bashad.mikhastam az hameye shoma azizan khahesh konam ke baraye zohore agha ememe zaman doaa konid.
24798
نام: خاموش
شهر: کوی یار
تاریخ: 8/3/2006 4:30:29 PM
کاربر مهمان
  سلام
سلام آقا جان ،بازم منم، بازم همون بی سرو پا که هرروز و هرروز به گناهاش افزوده می شه .
بازم منم همون عوضی ،همون نمک نشناس، همون بی غیرت ، همون کسی که تو حضور خدا و در مقابل چشمان شما مرتکب کارهایی میشه که روش نمی شه اون کارارو جلوی یه دونه بچه کر ولال و کور انجام بده.
بازم منم ، همون کسی که خیلی دوست داره بین دوستان واقعی شما یه جوری جلوه کنه که همشون فکر کنن از همه نزدیک تره.
بازم منم همون کسی که بعد از این که همه ی کارهاشو انجام می ده بعد یاد شما می افته.
بازم منم همون بی وفایی که از همه کس انتظار وفا داره اونم تا آخر عمر و تا آخر جون.
ولی آقا به من از کوچیکی یاد دادن که آدمای بزرگ همیشه خطا های کوچک تر ها رو می بخشند اونم بدون عوض
به من یاد دادن که همیشه بخشش از بزرگانه، به من یاد دادن که خدا همیشه منتظر برگشت بنده های خطا کارشه و اماما و پیغمبرا هم سایه های خدا برروی زمینند یعنی اینکه اونا هم مثل خدا دوست دارن ناله های یه آدم گناه کاررو که برای طلب آمرزش به آسمون بلند می شه اول خوب بشنوند بعدش هم جوابشو بدن.
پس آقا جون من که همیشه گستاخی کردم و شما منو بخشیدی این یه دونه گستاخیم رو هم ببخش .
ازت می خوام که منو برا خودت کنار بزاری منو برای عشقت لایق کنی ، منو به راه راست هدایت کنی و ازم کشش به طرف گناه رو برطرف کنی .
برام دعا کن. تا لایق حضورت بشم
برام دعا کن که جلوت سر افکنده از بار گناهام نباشم.
التماس دعا
اللهم عجل لولیک الفرج
24797
نام: امین
شهر: ایران
تاریخ: 8/3/2006 4:28:24 PM
کاربر مهمان
  بنام حق

پسر 19 ساله ای که پدرش را دار زد!

وقتی می خواستم پدرم را دار بزنم، به زمین افتاده بود و پاهایم را می بوسید!

مصطفی جوان 19 ساله ای که پدر شصت ساله اش را با حلق آویز کردن از درخت حیاط منزلش به قتل رسانده، و با ظاهر سازی، مرگ او را برای پلیس خودکشی قلمداد کرده بود، در بازجویی اعتراف کرد: پس از اینکه صبح روز حادثه، زمینی که در شهرستان به نام پدرم بود را با زور و تهدید به نام خودم کردم، شب باز هم به منزل پدرم در بومهن رفته و پدرم را که در اتاق خوابیده بود، بیدار کرده و بداخل حیاط بردم؛ و در حالیکه خواهر و مادرم با گریه و زاری به من التماس می کردند، آنها را با تهدید در اتاقی محبوس کرده، و پدرم را کشان کشان به داخل حیاط و مقابل طناب داری که از قبل آماده کرده بودم بردم، و در شرایطی که پدرم به زمین افتاده و پاهایم را می بوسید، او را به بالای چهار پایه برده، و طناب دار را بر گردنش آویختم.

پس از کشیدن چهار پایه از زیر پای پدرم، مرگ او را مشاهده کردم،و پس از اینکه او جان باخت، خواهر و مادرم را صدا کردم تا جسد پدر را مشاهده کنند، و به آنها گفتم، در صورتی که حرفی به پلیس بزنند، آنها را هم اینگونه می کشم!(منبع ایسنا)

بیایید امشب باز به آسمان نگاه کنیم!

نیمه شب، پدر وقتی با فریاد و فشار دستی هراسان از خواب پرید و پسر را خشمگین بالای سر خود دید، ناگهان قلبش لرزید، پسر دست پدر را گرفته و او را به سمت حیاط کشاند، پدر که هنوز آثار جراحت سابق پسر بر سر و رویش بود، التماس و گریه می کرد. همسرش را. دخترش را. پسر بزرگش را. و خدایش را صدا می زد. پسر بزرگش خانه نبود، زن و دخترش نیزوقتی گریه کنان خود را به او رساندند، با نعره و تهدید پسر داخل اتاق حبس شدند، و پسر در اتاق را بر روی آنان قفل کرد. دختر التماس می کرد و مصطفی را قسم می داد که پدر پیر را رها کند. مصطفی بدون اعتناء به گریه خواهر و زاری مادر و التماس پدر، پیرمرد را به زیر درخت داخل حیاط، آنجا که قبلا طنابی به شاخه های درخت بسته بود برد. پدر که مرگ را در یک قدمی خود می دید، روی پاهای پسر افتاد. پاهای پسر را بوسید و التماس کرد و گفت: پسرم من که زمین را اسم تو کردم. من که حتی بخاطر کتکی که به من زدی ازتو شکایت نکردم، به جوانی و زندگی خودت رحم کن و مرا نکش! و پسر پیرمرد را از جایبلند کرد و روی چهارپایه گذاشت، حلقه طناب را به گردن پیرمرد انداخت و با یک لگد چهارپایه را ازپاهای پدر جدا ساخت. پدرتقلا بیهوده ای می کرد. باورش نمی شد که فرزندش. پسر جوانش! با او این گونه رفتار کرده باشد. کم کم بدن پیرمرد بسختی جان می داد و پسر همانجور به جان کندن پدر خیره مانده بود. کم کم بدن پیرمرد از حرکت بازایستاد، و چشمان ازحدقه بیرون آمده اش خیره به پسر ماند. پسرپس ازلحظاتی در اتاق را بازکرد. مادر و خواهرش شیون کنان خود را به پدر رساندند. پدر مرده بود، پسر خشمگین بسوی خواهر و مادرش رفت و گفت پدر خودکشی کرده است و اگرکسی جز این حرفی بگوید او را همین گونه خواهم کشت.

مادر که شوهرش را از دست رفته می دید. نگاهی به فرزندش کرد و زیر درخت کنار جسد شوهر نشست. خواهر مات و بهت زده سخت گریه می کرد و پاهای پدر را در دست گرفته می بویید و می بوسید. و پدر مدتها بود که مرده بود....

24796
نام: -
شهر: -
تاریخ: 8/3/2006 2:54:40 PM
کاربر مهمان
  -
24795
نام: دوست
شهر: جانثار یاران امام زمان(عج)
تاریخ: 8/3/2006 2:40:17 PM
کاربر مهمان
  نکوئی جان ، اسم مرا یادداشت کن ، من هستم فردا ساعت ۱۵/۷ زیارت عاشورا با اخلاص هرچه بیشتر برای پیروزی حزب ا... و همچنین ظهور مولای غریبمان
24794
نام: علي
شهر: اراك
تاریخ: 8/3/2006 1:41:43 PM
کاربر مهمان
  با سلام
۲۷سال سن دارم مجرد و شاغل هستم
ساليان سال مرتكب عمل استمنائ مي شوم
وهمكنون بصورت عادت شده
مرا راهنمايي كنيد
24793
نام: مجتبی پاک نفس
شهر: مشهد
تاریخ: 8/3/2006 1:30:20 PM
کاربر مهمان
  سلام
آیا خدایی هست تا بچرخاند.چرخ سیاه آفرینش راوآیا او با عدالت آشنا هست .اگر او با عدالت هست پس این تفاوتها،ظلمها چیست؟ظلم،ستم،هرگز؟
«(دلیل اختیار ماست)»
<<ابتدا <قبلی 2486 2485 2484 2483 2482 2481 2480 2479 2478 2477 2476 بعدی> انتها>>



Logo
https://old.aviny.com/guestbook/default.aspx?Page=2481&mode=print