هرچه می خواهد دل تنگت بگو
نام:
ایمیل:  اختیاری
شهر:  
درج مطلب
کد امنیتی:
CAPTCHA code image
Change the code
   

کاربر گرامی! مطالب شما پس از تایید مدیر حرف دل در این صفحه نمایش داده می شود.

اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام
ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است
دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد
حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق
گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند
مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
 هرچه می خواهد دل تنگت بگو
24432
نام: دلتنگ كربلا
شهر: دور از كربلا
تاریخ: 7/24/2006 6:59:54 PM
کاربر مهمان
  سلام آقا رضا دارم اخرين زيارت ال ياسيني كه خوندي در اخرين جمعه عمرت داري روضه وداع مي خوني فداي تو روضه هات عجب رفيق بي معرفتي هستم مي دونم اتفاقي اومدم تو اين پوشه صداي تو اومد
من رفيق بديم مي دونم حلالمون كن دعامون كن خيلي وقته نيومدم سر خاكت
رفيق الان پيش امام حسيني الان اگه تو هم مثل من كربلا رو نديدي ولي الان پيش خود اربابي رسيدي به آخر زيارت امين الله اون زيارتي كهموثق ترين زيارت براي ائمه معصومين رسيدي به فراز اخر دعا
بابا جان به تو سلام مي كنم مي دونم سلام من را مي شنوي و جواب مي دي امروز يكي از بچهاي هيئتي محل هموني كه يك شب اين اخريا از دياليزت با هم برگشتيم .گفت : خوابتو ديده كه تو يك حسينيه نشستي
با همون لحن حاج اقا يك ۱۰ دقيقه با هم حرف زديم ولي همش همين يك دونه سوالي كه پرسيدم يادمه كه گفتم جات چه طوره شما هم گفتي خوبه فقط يك سري از كارات مونده
خدا شاهده مامان كه ي عمر باهات بوده همش قصه داره مي گه نفهميدم چي بودي شب شهادت خانم غسلت بدن تو خونه خودت با زيارت عاشورا و گريه براي ابي عبدالله
با كلي ادم هيئتي تو خونه اي كه روضه حضرت زهرا بود
روز سوم روضه كه اومدم بالا سرت بودم مي دونستم از پيش ما مي ري هنوز اون نگاه بدون جون تو بسترت جلو چشممه
اون شب باگريه سنگيني خوابيدم مي خواستم بيام تو اينجا بنويسم بابام فردا از پيشم مي ره ولي ترسيدم بهم بگم ديونم اما تو همون فرداش رفتي
چقدر دوست داشتي بري كربلا نتونستي
تشيع شدي جلوي دسته عزاداري حضرت زهرا يك تشيع واقعي براي دسته عزاداري حضرت زهرا نه يك تششيع نمادين
بابا همه وجودم شده همه ارزوم شدم اخر مثل تو باشم
باباي من هنوز خيلي حرفامو باهات نزدم
عكست كه تو هنوز از جلوش رد مي شم مي گم بابا گلم
هنوز تو خونه همه وجودت هست اصلا خودت گفتي نگاهمون مي كني مامان ميگه بابا اينجا مراقبمونه ،عكست انگار كه روح داره
بابا به رفتنت اصلا فكر نمي كنم به اين فكر مي كنم كه يك روز كه خيلي نزديكه منم ميام پيشت
بابا جان چه از اين بهتر كه با اين همه عزمت و شكوه كه اهل بيت دادن بري خانم همه نوكرياتو امضاء كرده
خوش به حالت
خادمم عبدم غلامم نوكرم درمانده ام
24431
نام: عزت غمگین
شهر: اردبیل
تاریخ: 7/24/2006 6:24:49 PM
کاربر مهمان
  التماس دعا برای گشایش کارام
24430
نام: عبد عاصی(شلمچه دلتنگ!)
شهر: زمین خدا!
تاریخ: 7/24/2006 5:06:29 PM
کاربر مهمان
  عبدالفاطمه جان
...
نمی دونم چی باید بگم ولی.....
من هستم....!!!!!!!!!
تا آخرش
قبول؟
24429
نام: عبدالفاطمه
شهر: همین نزدیکی ها
تاریخ: 7/24/2006 4:33:02 PM
کاربر مهمان
  اله من!
چه کردی با من!؟
چقدر خوب آگاهم کردی از خویش دیدن و فقط خویش بودن!
کاش ...
بعضیا می گن:
می دونم که غیر تو همه یک روز می آیندو یک روز بی خبر می گذارند و می روند، اگر کمی معرفت داشته باشند، خیلی مؤدبانه وصیتی یا نوشته ای می دهند دست شما که ما رفتیم!!!
آری! اگر کمی هم درد وجدان داشته باشند، می گذارند به حساب حقی که از آنها تلف کردی!!!!
اینا رو یکی از رفقای قدیمی امروز بهم گفت!
وقتی رفته بودم برای شب ازوها ...
یه دفعه وسط خیابون برگشتم و گفتم : یعنی عبدالفاطمه تا حالا اینطوری بوده!؟؟؟
شک کردم تو رفتارهایی که تاحالا داشتم...
اونقدر قشنگ گفت که یادم اومد باید کاسه کوزه ام رو جمع کنم وبرم از اینجاها، وقتشه دیگه از این همه تعلق رها بشم...
اونقدر قشنگ گفت که یاد حرف سنگ صبورم افتاد که بهم تلنگر می زنه، نباید وابسته بشم!
اونم....
خدایااااااااااااااااااااااااا شکرت
بگذار بتونم از همه حتی خودم بگذرم...
عجب روزی بود!!! خدا تا فردا سحر به خیر کنه!
یاعلی(ع)
24428
نام: خسته
شهر: تهران
تاریخ: 7/24/2006 4:14:53 PM
کاربر مهمان
  سلام
هیچی دیگه راضیم نمی کنه کمک می خوام.
24427
نام: سلام
شهر: تهران
تاریخ: 7/24/2006 3:59:44 PM
کاربر مهمان
  التماس دعا برای شفای بیماران
24426
نام: هادی
شهر: شیراز
تاریخ: 7/24/2006 3:43:15 PM
کاربر مهمان
  سلام دوستان اهل دل!

امشب هم گذشت...

ما را دعا کنید!

یا علی
24425
نام: صادق غلامیان ۲۲سال
شهر: قوچان
تاریخ: 7/24/2006 3:36:49 PM
کاربر مهمان
  من خیلی دوست دارم یک فرد با خدا باشم و خیلی دوست دارم در نماز حضور قلب داشته باشم و وقتی سراغ رایانه میرم سراغ هر سایتی نرم و زود جوش نیارم و دلم با دیدن هر دختر نره و............ من رو نجات بدین با تشکر
24424
نام: سجاد
شهر: خرم اباد
تاریخ: 7/24/2006 2:48:38 PM
کاربر مهمان
  اینده
24423
نام: عبدالفاطمه
شهر: همین نزدیکی ها
تاریخ: 7/24/2006 1:54:28 PM
کاربر مهمان
  یا بصیر
سلام خدای من!
خیلی وقته ، خیلی چیزام شده بود غیر تو...
ولی خدایا!
امشب با صدای اذان مغربت.... که فرمودی به گوش باش عبدالفاطمه....
خدایا!
تو که محبوبی و معشوق وبا این همه عزت و بزرگی بنده ات رو هم محبوب خود می وانی، تو که هر که را محبوب داشتی به خلوت انست راه دادی و دور از از حضور دیگران به نجوایش گوش سپردی.
بعضیهارو حد توفیق قرارد ادی تا سحرگاهان را مدتی با تو راز و نیازی داشته باشند و عده ای را که خاص تو شدند و بندگی خالصانه کردند به خویش خواندی ومیزبان راز های نیمه شبشان شدی!
چه بگویم از این همه حیرتی که امروز بر دل آویخته ام!؟
خدایا!
چقدر دلم برا آن همه ناز کردن هایت و نیاز آوردن هایم تنگ شده بود.
چقدر توفیق از منسلب شد و زبانم بند آمد از سپاست.
چقدر از شب ها را که هیچ، روزها را هم از دست دادم و هیچ نیافتم و هیچ نرسیدم و خود را باختم از این همه با غیر تو گفتن ها و با غیر تو بودن ها...
شرمندگی م را میبینی اله من!؟
وای از این همه منی که درمن زبانه می کشد و وجودم را می سوزاند...
وای بر من...
خدایا! خوشا به حال اون بندگانی که دعای نیه شبشان شنیدی و من حسرت کش این همه خالصی آنها شدم.
خوشا به اتل اون بندگانی که محبت محض و مهر مطلق و عشق ازلی رو تنها در تو جستجو کردند و من دویدم دنبال این همه بندگان و دنیای فانی...
خوشا به حال اون بندگانی که عالی تین معرفت ها رو حضوری و شهودی از تو گرفتند و من هنوز ماندم چگونه را بیابم از میان همه حصار منیت و غیر تو دور خود جمع کردن هایم!
الهی!
خوشا به حال اون بندگانی که عنایتت چنان آنها رو فرا گرفته که نه تنها در سحرگاهان بلکه پیوسته و در خلوت و به دور از ریا با تو نجوای عاشقانه سر می دهند.... گوش دل رو به هر حرف نامحرمی نمی آلایند و چشم رو جز به دیدن خطوط گفته های تو باز نمی کنند... خوشا به حال اونها که دلشون شده محل و خزانه ی راز های نهانی تو...
وچقدر لذت می برند از انس و قرب با تو....و سرمست می شوند با باده ی صبوح سحرگاهی ات.
وای بر من...
خدایا!
بیا و این بار این اشک ها رو به قیمتی بخر که مرا بهای ورود به شب های آرزویت، آن هم همراه میهمانی دیگر هیچ نیست .... بیا و قیمتش را با ما ارزان حساب کن که می دانی هیچ ندارم جز دلی نیم سوخته و عطشی سیری ناپذیر...
بیا و به خاطر این همراه عزیز من! مرا بپذیر که شرمنده ی تو بنده ات نشوم... بیا و دعوتمان کن که دست تهی آمده و دست خالی برنگردیم...
الهی!
امان از لحظه ای که اشک نگذارد کلمات رو بنگاری...
یازهرا(س)
<<ابتدا <قبلی 2449 2448 2447 2446 2445 2444 2443 2442 2441 2440 2439 بعدی> انتها>>



Logo
https://old.aviny.com/guestbook/default.aspx?Page=2444&mode=print