هرچه می خواهد دل تنگت بگو
نام:
ایمیل:  اختیاری
شهر:  
درج مطلب
کد امنیتی:
CAPTCHA code image
Change the code
   

کاربر گرامی! مطالب شما پس از تایید مدیر حرف دل در این صفحه نمایش داده می شود.

اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام
ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است
دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد
حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق
گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند
مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
 هرچه می خواهد دل تنگت بگو
22982
نام: علی
شهر: تهران
تاریخ: 6/20/2006 8:36:52 AM
کاربر مهمان
  خیلی خیلی معذرت میخوام که دخالت می کنم! ولی عاجزانه خواهش می کنم از دوستان که دیگه ادامه پیدا نکنه...
جناب عبد الزهرا و عبدالفاطمه ان شاءالله که قضیه تمام شده است!
به دل نگیرید.. دنیای اینترنت همیشه از این حرف و حدیث ها دارد!
همان بهتر که چیزهای خصوصی، خصوصی بمونه...!
گفتن بعضی چیزها جنبه می خواهد!
خدا خودش شیطون رو از این جمع با صفا دور کنه!
لعنت بر شیطون...
22981
نام: انا سائل الرهرا
شهر: زیر آسمون خدا
تاریخ: 6/20/2006 8:34:06 AM
کاربر مهمان
  «گاهی از نمازهاش می فهمید دل تنگ است. دل تنگ که می شد، نماز خواندش زیاد می شد و طولانی. دوست داشت مثل او باشد، مثل او فکر کند، مثل او ببیند، مثل او فقط خوبی ها را ببیند. اما چه طوری؟ منوچهر می گفت «اگر دلت با خدا صاف باشد، اگر خوردنت، خوابیدنت، خنده ها و گریه هات برای خدا باشد، اگر حتی برای او عاشق شوی، آنوقت بدی نمی بینی، بدی هم نمی کنی، همه چیز زیبا می شود.» و او همه ی زیبایی را در منوچهر می دید. با او می خندید و با او گریه می کرد. با او تکرار می کرد

نردبان این جهان ما و منی ست عاقبت این نردبان بشکستنی ست

لیک آن کس که بالاتر نشست استخوانش سخت تر خواهد شکست

چرا این را می خواند؟ او که با کسی کاری نداشت، پستی نداشت. پرسید. گفت «برای نفسم می خوانم.»
22980
نام: minoo
شهر: اصفهان
تاریخ: 6/20/2006 8:32:16 AM
کاربر مهمان
  delam tange baraye hameye baziaye bachegia baraye hameye sadegia baraye ashti boodana pas koja raft on hame doost dashtan pas koja raft on hame ESHGH dige adama delashono be chie ham khosh konand ...are delam kheili pore delam mikhad yedafe hame chiz toye donya ziroroo beshe yani zandegia az sefr shoroo beshe adama az aval motavaled beshand va betoonand noe zendegishono khodeshon tain konand akhe sarneveshte ragham zadashon gahi tahamolesh sakhte vali midonam ke ... ok harfe dele manam sade boodo omidvaram gooshe shenava dahte bashe
22979
نام: ناشناس
شهر: غریبستان
تاریخ: 6/20/2006 8:10:59 AM
کاربر مهمان
  سلام


من واقعا متاسفم
از اینکه ندیده و نشناخته قضاوت میکنیم
از اینکه پرده از زبانمون برداشتیم
از اینکه مهلت نمیدیم حریمی برای کسی باقی بمونه که توش آزاد باشه برای پرواز کردن
گفتن ناگفته ها
خواستن چیزایی که شاید هرجایی نشه خواستش
و
قدیما از این چوبا زیاد خورده بودیم
گرچه گاهی پنهان موندن موجودیت بچه ها مشکل ساز میشه اما .... زبان خوش چیزیه که توی دینی که ما ادعاش رو میکنیم خیلی توصیه شده مگر توی شرایط خاص ......
اما بنده خدای عزیز تو که .... چی بگم ، نمیدونم شب راحت میخوابی یا نه اما گاهی چینی شکسته شده رو هر چی بند بزنی بازم شکسته است.
الان تو عبدالفاطمه یا عبدالزهرا رو میشناسی که ازش حلالیت بخواهی
بعدم من نمیدونم چرا همیشه عادت داریم کاسه داغتر از آش بشیم ..... مگه ما رو قراره توی گور همدیگه بگذارن
ضمناً آدمین عزیز برای همین کاراست که خطا رفتیم حذفمون کنه ، خوب بعضا پیش آمده دوستان توصیه هایی رو هم بهم کردن اما دلیل نمیشه پامونو از گلیممون درازتر کنیم که حق قضاوت به خودمون بدیم.

بگذریم ..... که خسته شدم از اینهمه ادعا
قربون شکلتون کتاب زندگی امام علی رو ورق بزند ببینید کجاش آقا دست بلند کرده و کوبیده توی صورت یه ناشناس ......

من به نوبه خودم از عبدالفاطمه عزیزم و عبدالزهرای نازنین طلب بخشش میکنم.
عبدالفاطمه جان هیچکس ترو نشناسه من میشناسم. یادت نره قراره هفته دیگه یه خبر بهمون بدی. به حرمت اون خبرت درد امروزو فراموش کن و بدون اگه نیایی من حکم سربازی قلعه سیدمرتضی رو باطل میکنم

یاعلی
22978
نام: یه بنده ی خدا
شهر: آسمان
تاریخ: 6/20/2006 7:41:22 AM
کاربر مهمان
  عبدالفاطمه و عبدالزهرای عزیز
من هم یه دخترطلبه هستم مثل خودت چادرسرم می کنم ورومی گیرم.بله هزاران هزارباراوباش چادرمراازسرم کشیدنداما بحمدالله چادرمآنقدرمحکم بودکه ذره ای تکان نخورد.من چیزی گفتم که شما رو ناراحت کرده.ببین عزیزم من می دونم که شماچت نمی کنین.الله وکیلی نهبه شماونه به عبدالفاطمه ی عزیزم قصدتوهین و جسارت هم ندارم من فقطمیگم بیایم ازدین و عرفان و منطق صحبت کنیم که یه چیزازهمدیگه یادبگیریم نه اینکه حرفای بیخود بزنیم مثلابیایم ازاحادیث از تفاسراستفاده کنیم.من که گفتم ازشماتوقع ندارم منظورم این بودکه شماآنقدرخوب و بودین وحرفهایی می زدین که تاچندروز روی انسان تاثیرمی گذاشت مخصوصا عبدالفاطمه من می گم مثل اون موقع ها ازاین حرفای خوب نظیرائمه و.........بزنیم حرف دل جای این حرفاست.خلاصه اگه حرفی زدم اشتبهای شدمن اگه گستاخی کردم من رو ببخشید.
ازتون التماس دعا دارم
22977
نام: منتظر
شهر: اینجا
تاریخ: 6/20/2006 7:34:42 AM
کاربر مهمان
  ذكر مصيبت علي‌اكبر (ع)
روز عاشورا شد، آمد از محضر ابي‌عبدالله (ع) براي رفتن به ميدان نبرد اجازه بگيرد.
بابا جان!
اجازه‌ي اعزام به ميدان مي‌خواهم.
فرمود: برو عزيزم.
همين‌كه علي‌اكبر (ع) به سمت ميدان حركت كرد، ابي عبدالله (ع) از خود بي‌خود شده و دنبال فرزندش به راه افتاد، محاسن مباركش را در دست گرفت و شروع به خواندن آيه‌ي انبيا نمو دكه:
اِنَّ اللهَ اصْطَفي آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ اِبْراهيمَ وَ آلَ عِمْران ...
خدايا!
تو شاهدي كه شبيه‌ترين فرد به پيغمبر تو (اَشْبَهُ النّاس خَلْقاً و خُلْقاً وَ مَنْطِقاً بِرَسُولِكَ) را به سوي اين قوم مي‌فرستم.
علي‌اكبر (ع) وارد ميدان نبرد شده و رجزي خواند.
اَنا عَلِيُّ بْنِ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيٍّ
نَحْنُ وَ بَيْتِ اللهِ اَوْلي بِالنَّبيِّ
تَاللهِ لا يَحْكُمُ فينَا ابْنُ الدَّعيِ
بر دشمن حمله كرد و عده‌ي زيادي (حدود 120 نفر) را به درك واصل كرد.
پس از مدّتي مبارزه با دشمن، تشنگي بر او غلبه كرد.
(امام صحنه‌ي رزم علي‌اكبر (ع) را مي‌بيند. از همين‌رو منتظر است تا فرزندش برگردد و شايد به همين دليل است كه جام شهادت را به علي‌اكبر (ع) نمي‌دهند)
به سمت بابا برگشت و عرض كرد:
«اَلْعَطَشُ (قَدْ) قَتَلَني وَ ثِقْلُ الْحَديدِ اَجْهَدَني.»
عطش بر من غلبه كرد و ... اين لباس كه بر تن دارم بر من سنگيني مي‌كند. همين كه گفت، بابا من تشنه هستم. اما فرمود: هات لسانك. زبانت را بيرون بياور.
ابي‌عبدالله (ع) با يك عمل، دو كار انجام داد:
اوّل، آن‌كه لب‌هاي علي‌اكبرش را بوسيد. ديگر، آن‌كه خواست به او نشان بدهد كه كام و زبانش از زبان او تشنه‌تر است.
(پس از اين ماجرا) بار ديگر برگشت به سوي ميدان.
مرّه بن منقذ مي‌گويد: گناه همه‌ي عرب بر گردن من اگر داغ و بلاي او را به دل بابايش نگذارم لذا اين نامرد در جايي مخفي شده، هم‌چنان‌كه علي‌اكبر (ع) مثل حيدر كرّار مي‌جنگيد از پشت نيزه‌اي را بر (پهلوي) او وارد كرد.

لذا از روي اسب نزديك بود كه بيفتد، دست‌هايش را به اطراف گردن اسب انداخت.

(بايد نشان فاطمي داشته باشد. هم‌چون جدّه‌اش فاطمه زهرا (ع) پهلويش شكافته شد شيخ عباس قمي در كتاب بيت‌الاحزان مي‌نويسد كه با خنجر از لاي در، بر فاطمه (ع) ضربت زدند بعد وارد خانه شدند. خدا لعنت كند آن كسي را كه با خنجر بر پهلوي زهرا (ع) ضربت زد)

مرّه بن منقذ مي‌گويد:

دور زدم آمدم جلوي او (= علي‌اكبر) با عمود آهنين بر سرش ضربت زدم. خون از سر فوران مي‌زد و ...

دست‌ها را دور و اطراف گردن اسب قرار داد، يعني كه مرا از مهلكه بيرون ببر. (با خون‌هايي كه از سرِ علي‌اكبر (ع) فوران مي‌كرد) خون جلوي چشم‌هاي اسب را گرفت، به عوض آن‌كه راكب خويش را به سوي خيمه‌گاه بياورد، به سوي وسط لشكر دشمن برد و ... (آن‌چه كه نبايد مي‌شد شد و ...)
22976
نام: یک بنده ی خدا
شهر: آسمان
تاریخ: 6/20/2006 7:26:32 AM
کاربر مهمان
  بله عبدالفاطمه طبق معمول تایه حرفی زده می شه شلوغ کن باشه خیلی خوبه.............
توفکرمی کنی چی؟
نه عزیزم حرف دل جای این حرفا نیست.
خوب ایمیل زدن کافی نیست.
حیف که شرمم می یادبهت چیزی بگم وگرنه
خدافظ
22975
نام: عبد الفاطمه
شهر: همین نزدیکی
تاریخ: 6/20/2006 7:18:14 AM
کاربر مهمان
  خدايااااااااااااااااااااااااااااااااا !
سلام خداي من!
سلام بانو!
...
دنياي كوچكي است
هيهات...
هيهات
خدايااااااااااااااااااااااااااااااا !
فقط تو طالب شنيدن حرف هاي دلم باشي كافي است!
خدايااااااااااااااااااااااا
گفتم شرمنده ام نكن!
خداياااااااااااا!
الامان از اين هه طوفان
......
خدايا!
شكرت
اين است كه مي گويم بگذار رها شوم از خويشتن.
اين است كه ديگر تاب ماندنم نيست
خدايا! خوب مي داني كه اگر اميد وصالت نبود مجبور به تحمل اين همه حقارت اسارت تن نبودم، مي داني كه اگر مجبور نبودم اين من رو يه لحظه هم تحمل نمي كردم.
...
بگذار بگويند
تلخ است
آري تلخ است
فقط خدا كافي است.
ما را چه نياز به نظر مردمان
ياد كسايي افتادم كه يه روز ...
سر مزار يه عده آدم دور يه قبر جمع شده بودند
يكي مي گفت: خاك مرده رو پس زده!
يكي به يكي ديگه مي گفت: فكر كنم يه زن باشه!
بعدي مي گفت: ببين چه زني بوده كه خاك هم قبولش نكرده.
ديگري مي گفت: احتمالالً اين زن! تو دنيا اهل فساد بوده كه اينطوري شده!
اون طرفيش هم مي گفت: لابد بدحجابم بوده!!!
...
هركسي چيزي مي گفت، به حرف قبلي چند تا حرف ديگه هم اضافه مي كرد.
تااينكه چند تا قبر كن سر رسيدند، از اين مردم پرسيدن چي شده، مردم گفتند ، اين جسد يه زنه كه اهل فساد بوده و بدحجاب و اهل هر كاري تو دنيا كه خاك قبولش نكرده و بعد دفن، پس زده!!!
اون قبر كن ها به همديگه يه نگاهي كردن و گفتند: ولي ما كه هنوز اين بنده ي خدا رو دفن نكرديم!!!!
حالا....
اي خدااااااااااااااااااااااااا !
اين نيز مي گذرد
يا زهرا(س)
22974
نام: یک بنده یخدا
شهر: آسمان
تاریخ: 6/20/2006 7:00:33 AM
کاربر مهمان
  سلام!
عبدالفاطمه وعبدالزهرا
شماکه اینقدرادعاتون می شه..........آخه حرف دل جای این حرفاست.واقعا که عبدالفاطمه دیگه ازشماتوقع نداشتم شما.............
بهتره به فکراصلاح کاراتون باشین
22973
نام: عبدالزهرا
شهر: همین نزدیکی ها
تاریخ: 6/20/2006 6:51:17 AM
کاربر مهمان
  به نام خدا
الهی وربی من لی غیرک
**********
روزی توخواهی آمد
ازکوچه های باران
تاازدلم بشویی
غم های روزگاران
یا مهدی (عج)
<<ابتدا <قبلی 2304 2303 2302 2301 2300 2299 2298 2297 2296 2295 2294 بعدی> انتها>>



Logo
https://old.aviny.com/guestbook/default.aspx?Page=2299&mode=print