هرچه می خواهد دل تنگت بگو
نام:
ایمیل:  اختیاری
شهر:  
درج مطلب
کد امنیتی:
CAPTCHA code image
Change the code
   

کاربر گرامی! مطالب شما پس از تایید مدیر حرف دل در این صفحه نمایش داده می شود.

اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام
ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است
دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد
حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق
گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند
مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
 هرچه می خواهد دل تنگت بگو
22742
نام: حسین کیمیا
شهر: تبریز
تاریخ: 6/13/2006 2:20:34 PM
کاربر مهمان
  سلام بر همه
هیچ کس را جایه ربم نمیبینم وسلام؟ یه عالم دیگه ایی........(یاحق)
22741
نام: حامد
شهر: بندرعباس
تاریخ: 6/13/2006 9:34:01 AM
کاربر مهمان
  خیلی دوست دارم امام رو ببینم دوست دارم حتی اگه شده واسه یه لحظه امام رو با صورت نورانیش ببینم از امام خیلی حرفا شنیدم وخوشم اومده کاش من هم در اون زمان بودم وامام رو میدیدم
22740
نام: ناشناس
شهر: غریبستان
تاریخ: 6/13/2006 9:25:54 AM
کاربر مهمان
  شهید گمنام عزیز - سلام

یه خواهش !!!

ترو به قرآن بیا و اینبار ، این لحظه ، این آن دست از سر ما بر ندار
بگو مومن که بغض خسته گلوم رو آزاد کردی
بگو عزیز که اگه اشکامون به یاد عزیز زهرا بریزه شفاعت اون دنیامونه
بگو همراه که تابی برای این دل بیقرار نگذاشتی
بگو یار آشنای من که جز دیوونگی برای حسین ، خدا نوشته ای به سرنوشت ما اضافه نکرده
بگو مخلص خدا که خانوم همنشین خیمه عزاداریه که تو برپا کردی و با ما همنوا شده
بگو شهید گمنامم که پشت گمنامیت نام حیدر ، عزیز زهرا نشسته
بگو که هر جا اسم حسین باشه بی بی هست
هر جا اشک برای حسین باشه نم اشک خانوم رو صورت عزاداری حسینش میشینه
بگو ، بگو ، بگو
که این بغض غریب از پا درم آورده
بگو که خانوم نگاهش به مصیبت خون حسینشه
بگو عزیز ، بگو که این دل بال پر کشیدن میخواد
بگو که حسین بال پرواز دلامون بشه به مدینه
بگذار تا نرسیدن دشمنا بریم مدینه نگذاریم میخ به پهلوی زهرا فرو بره
بگذار پشت یل فاطمه بریم مدینه نگذاریم علی رو دست بسته ببرن
بگذار .......
آخ خدااااااااااااااااااااااااااااااااا


22739
نام: ناشناس
شهر: غریبستان
تاریخ: 6/13/2006 8:59:17 AM
کاربر مهمان
  سلام

اومدم واسه گفتن ، اما شما رو به خدا بگذرید اگه دستام لرزید موقع نوشتن ، ببخشید اگه ترکید بغضم و نفهمیدم چی گفتم و گذشتم ، حلالم کنید اگه توی نیمه راه رها میکنم که سنگینه این دلم ،
قبول کنید سخته تا مرز پریدن بری و بال و پر شکسته برگردی ... تو بمونی و بغض و اشکی که هیچ وقت نمیچکه
آه ه ه ه ه ه ه .......... بگذریم
.
.
ساعت ۳ بعدازظهر روز ۵ شنبه بود که راهی شدم ، سفری که بطور معجزه آسایی برام فراهم شده بود اونم سر تصمیم ناگهانی که خودم گرفته بودم. دلم اونروزا خیلی گرفته بود با باوری مواجه شده بودم که از اولش نباید در بودش سماجت میکردم اما همه از نگاه مینالن من از دل .... دلی که بازم تو باورش به خطا رفته بود. پامو از مرزی بیرون گذاشته بودم که ایمان داشتم آدمای اونور مرز به راحتی پذیرای کسی مثل من نیستن ، اما من فکر میکردم بتونم سنت پشت پرده موندن اونا رو بشکنم و منم بشم یکی از اونا .... اما نشد و من بازم شکستم.
هیهاتی شده بودم که یاد دشت عباس دیوونه ام کرد. منم که مهر عاشقی و دیوونگی جفتش به پیشونیم خورده بود فقط گفتم خدا و اینبار خدا بهم نه ، نگفت!!! و من راهی شدم

بسم الله الرحمن الرحیم

خدایا تنهام خودت محافظم باش
خدایا تنهام خودت راهنمام باش
خدایا تنهام خودت دستگیرم باش
خدایا تنهام و تنها ترو دارم
خودتو ازم دریغ نکن که اینبار شکستنی درکار نیست ، چون من بی تو میمیرم
همین که استارت ماشین خورد ، چشمامو بستم. تمام دشت عباس اومد جلوی چشم ، تیرشلاقی از بازی دراز بالا رفتم ، به سرعت برق تا مرز خسروی رفتم اونجا متوقف شدم و گفتم :
سورنا کاش زیارت اونروزت امروز منو زائر کربلا میکرد و .......
تنها بودم ، گریه معنی نداشت ، بغض کردم و سکوت ..........
خیلی حرفا بود که باید توی همین راه و نیمراه میگفتم ، اما تنها بودم ، نجوا با خودم معنی نداشت و لاجرم سکوت کردم ، سکوت ...........
آخ خدا داشتم میترکیدم ، تاب نیاوردم
زیارت عاشورا .... خدا رو چه دیدی .... شاید زائر کربلا میشدم ......
السلام علیک یا اباعبدالله .......
و من شدم ، تنهایی و اشک پنهانی و عباس ......
.
.
یکی از رفقا باهام در تماس بود
پیغامو که بهتون رسوند ، همش با من بودید ، همتون باهام بودید ، گفتم که قرار رو از روحتون میگیرم ، ندیدم چیزی بگید و یادی بکنید اما من تلاشم رو کردم که بی شما نباشم ....
خدایا کجا داری منو میبری ، کجا منو میکشونی ، کجا این روح سرکش رو قرار میبخشی
آخ خداااااااااا نمیدونستم اما قلبم میزد خیلی تند.
بیا ، بیا ، دستت رو بگذار روی قلبم الانم همونطوری شدم. یه نفس عمیق شاید آرومم کنه .... خدایا یعنی شب من کجای اون خاک بال و پرم رو باز میکردم ، بند این دل شکسته چی بود. حرفایی که شنیدنش رو ازم دریغ کرده بودن یعنی ... یعنی میشد دوباره حاج بابا بامن حرف بزنه ....
نمیدونستم
داغون بودم
اما صبور ،
خیلی صبور ..........


یاعلی
22738
نام: خديجه
شهر: همدان
تاریخ: 6/13/2006 8:21:35 AM
کاربر مهمان
  با سلام به پيشگاه امام عصر ارواحنا الفداء و امام (ره) و شهداي اسلام و رهبرم وشما مديران محترم خداوند عزوجل را شاكرم كه اين توفيق را به من داده تا با آرزوي ظهور به همه شما بگويم بيايد با هم براي ظهور آقايمان دعا كنيم تا باران رحمتش بر روي اين شوره زار هاي پليدي ببارد و همه ما را به آرامش ابدي برساند و همچنين خداوند را شكر گذارم كه عنايت خاصي نسبت به اين بنده گنه كار داشته و سعادت توسل به آن حضرت را نسيب من كرده و دانستم كه بسيار دورم و اسير نفسم از شما هم مي خواهم براي من دعا كنيد به دعاي شما خوبان احتياج دارم با آرزوي سعادتت و بهروزي در هر دو سرا و آرزوي ظهور آقا امام زمان (عج تعالي فرجه الشريف)
22737
نام: شهید گمنام
شهر: جزیره مجنون
تاریخ: 6/13/2006 8:14:00 AM
کاربر مهمان
  . جدم رسول خدا(ص)نيزچنين خبر داده بود.
درمناقب چنين نقل شده است: وقتي امام به شمر نگريست و ديد پيس است، فرمود:
الله اكبر، الله اكبر، راست گفت ‏خدا و رسولش; زيرا پيامبر(ص)فرمود: گويا مى ‏بينم سگي پيس در خون اهل بيتم غوطه‏ مى ‏خورد.
در اين موقع، شمر گفت: اكنون كه جدت مرا به سگها تشبيه كرده،تو را از قفا سرمي برم.
بعد امام را به صورت خوابانيد و رگهاي گردنش را بريد.
در مقاتل چنين آمده است: وقتي شمر روي سينه شريف امام ‏حسين(ع)نشسته بود و محاسن مقدس وي را در دست داشت، دوازده ضربه ‏شمشير به امام زد تا سرش را جدا كرد. وقتي سرامام را مى ‏بريد،مى ‏گفت: سرت را از بدنت جدا مى ‏كنم در حالي كه مى ‏دانم كه انسان ‏بزرگواري، فرزند رسول خدايي و از نظر پدر و مادر بهترين مردمي.
وقتي شمر، هر عضو امام را مى ‏بريد، حضرت مى ‏فرمود: ياجداه! يامحمداه! يا اباالقاسماه! و يا ابتاه! يا علياه! يا اماه! يافاطماه! كشته مى ‏شوم مظلوم و ذبح مى ‏شوم تشنه، مى ‏ميرم غريبانه.
وقتي شمر سررا بريد و روي نيزه قرار داد، تكبير گفت و لشكردشمن هم سه بار تكبير گفت. در اين موقع، زلزله آمد، دنيا تيره‏ شد، از آسمان خون آمد و در آسمان ندا دادند كه: به خدا قسم،حسين بن علي را كشتند. به خدا قسم، امام فرزند امام را كشتند.
برگرفته از نوشته های عزادار
**********
التماس دعا
22736
نام: شهید گمنام
شهر: جزیره مجنون
تاریخ: 6/13/2006 8:09:08 AM
کاربر مهمان
  اين مرد را راحت كنيد.

در اين موقع، چهل تن مبادرت كردند كه سرامام حسين(ع)را جداكنند. عمربن سعد مى‏ گفت: واي برشما، عجله كنيد. اولين كسي كه ‏مبادرت كرد، شيث ‏بن ربعي بود. او با شمشير نزد امام(ع)رفت ‏تاسرش را جدا كند. وقتي امام حسين(ع)با گوشه چشم به او نگريست، شيث ‏شمشير راانداخت و در حالي كه اين جمله ‏ها را برزبان مى ‏راند، فرار كرد. «واي برتو عمربن سعد، مى ‏خواهي خود را از كشتن حسين تبرئه ‏كني ومن خونش را بريزم.» بعد سنان بن انس نخعي به طرف امام(ع)حركت كرد و به شيث ‏بن ‏ربعي گفت: مادرت به عزايت ‏بنشيند، چرا حسين رانكشتي؟ شيث گفت: وقتي كه به طرف حسين رفتم، چشمانش را باز كرد. ديدم ‏مثل رسول خدا است; شرم كردم شبيه رسول خدا را بكشم. سنان گفت: واي برتو، شمشير را به من بده، من به كشتن اوسزاوارترم. شمشير را گرفت و بالاي سرامام حسين(ع)رفت. امام(ع) نگاهي به او كرد. سنان لرزيد، شمشير از دستش افتاد وفرار كرد. شمر آمد و گفت: مادرت به عزايت ‏بنشيند، چرا او رانكشتي؟

گفت: چون حسين چشمانش را بازكرد، به ياد شجاعت پدرش افتادم وفرار كردم.

شمر گفت:ترسويي، شمشير را به من ده. به خدا قسم، هيچ كس ازمن به خون حسين سزاوارتر نيست. او را مى ‏كشم چه شبيه مصطفى ‏باشد، چه شبيه مرتضي.

شمشير را گرفت، بالاي سينه امام نشست و به حضرت نگريست و گفت: خيال نمى ‏كنم بداني چه كسي به سراغت آمده. امام چشم باز كرد و او را ديد. شمرگفت: من از آن مردم نيستم ‏كه از قتل تو صرف نظر كنم.

امام فرمود: كيستي كه به جايگاهي چنين بلند گام نهاده وبربوسه ‏گاه رسول خدا جاي گرفته ا‏ي؟

شمر روي سينه حضرت نشسته، محاسن امام را گرفته بود و در پى ‏كشتن بود. امام خنديد و فرمود: مى ‏داني كه هستم؟ شمر گفت: خوب ‏مى‏ شناسمت. مادرت فاطمه، پدرت علي مرتضي، جدت محمد مصطفي ودشمنت ‏خداي بزرگ است. تو را مى ‏كشم و هيچ نمى ‏هراسم.

امام گفت: توكه حسب و نسب مرا مى ‏شناسي، چرا مرا مى ‏كشي؟

شمر گفت: اگر من نكشم، چه كسي از يزيد جايزه بگيرد؟

امام(ع)فرمود: جايزه يزيد پيش تو محبوبتراست ‏يا شفاعت جدم ‏رسول خدا(ص)؟

شمر گفت: دانگي از جايزه يزيد پيش من از شفاعت تو وجدت‏ محبوبتر است.

امام(ع)تشنه بود. شمر گفت: پسر ابوتراب! مگر نمى ‏داني پدرت‏ كنار حوض كوثر است و كساني را كه دوست دارد، سيراب مى‏ كند؟!

صبر كن تا آب از دستش بگيري.

امام فرمود: حالا كه مى‏ خواهي مرا بكشي پس كمي آب به من ده.

شمر گفت: هرگز، حتي قطره ا‏ي آب نمى ‏دهم تا مرگ را بچشي.

امام پرسيد: كيستي؟

گفت: شمربن ذي الجوشن.

امام فرمود: دامن زره را از چهره ‏ات بردار.

وقتي شمر چهره نماياند، امام ديد دندانهايش مانند دندان خوك ‏از دهانش بيرون آمده است.

سپس فرمود: آري، اين يك نشانه، راست است. آنگاه فرمود:

سينه ‏ات را برهنه كن.

شمر جامه بالازد. سينه ‏اش گرفتار پيسي بود.

امام فرمود: راست گفت جدم رسول خدا(ص).

رسول خدا را در خواب ديدم كه فرمود: فردا وقت نماز پيش من ‏مى ‏آيي و كشنده‏ ات اين نشانه ‏ها را دارد. آن نشانه ‏ها همه در توموجود است.

امام حسين(ع)به شمر فرمود: مى ‏دانستم كشنده من تو خواهي بود;

زيرا تو پيسي.

در خواب ديدم سگان برمن حمله مى ‏كردند و در ميان سگان، سگ ‏ابلق پيسي بود كه بيشتر برمن حمله مى ‏كرد. جدم رسول خدا(ص)ني
22735
نام: مسافر
شهر: مسافرخانه
تاریخ: 6/13/2006 8:02:53 AM
کاربر مهمان
  بعضی موقعا آدم حرف دلش رو هم به حرف دلیها هم نمی تونه بزنه! ......

یا صاحب زمان. آقا
22734
نام: شهید گمنام
شهر: جزیره مجنون
تاریخ: 6/13/2006 8:02:11 AM
کاربر مهمان
  در آستانه ايام شهادت بی بی دو عالم قرار داريم. اذن دخول فاطميه گریه بر مصائب ابی عبدالله می باشد.امروز روضه سنگین سر بریدن آقایمان را مرور می کنیم.قطعا اشک بر این روضه فاطمیمان خواهد کرد. اگر حال خوبی داشتید التماس دعا:

یكي از ستمهايي كه به امام حسين(ع)شد، اين است كه سرامام رااز قفا بريدند. وقتي جنگ تمام شد، اسرا را از ميان شهدا بردند. همين كه زينب(س)به جسد امام حسين(ع)رسيد، فرمود: وامحمداه! اين‏حسين است كه در خون غوطه ور است، اعضايش قطع شده، سرش را ازقفا بريده‏اند و عمامه و ردايش را از بدنش در آورده‏اند.

وقتي امام حسين(ع)كشته شد، ام كلثوم(س)دستهايش را روي سرش‏گذاشت و فرياد زد: وامحمداه! واجعفراه! واحمزتاه! واحسناه! اين حسين است كه دركربلا در خون غوطه ور است; سرش را از قفابريده ‏اندو عمامه و ردااز تنش گرفته ‏اند.

وقتي امام زين العابدين(ع)در شام شروع به خطبه می‏كند چنين ‏می‏فرمايد: من پسر كسي هستم كه او را تشنه كشتند. من پسر كسي ‏هستم كه به ستم كشته شد. من پسر كسي هستم كه سرش را از قفابريدند. من پسركسي هستم ‏كه در كربلا افتاده است. من پسر كسي هستم كه عمامه و ردا ازبدنش افكنده ‏اند.

در كربلا به سر مطهرامام(ع)ضربه ‏هاي مختلفي وارد شد. گاه باسنگ به سر امام زدند،زماني با تير و گاهي با شمشير. حضرت در مجموع 72 جراحت را تحمل ‏كرد. سپس ايستاد تا كمي استراحت كند. در اين حال، سنگي به ‏پيشاني امام اصابت كرد. خواست ‏خون را با لباس پاك كند كه تيرى‏مسموم و سه شعبه بر قلبش نشست. امام(ع)فرمود: بسم الله و بالله ‏و علي مله ‏رسول الله.

بعد از مدتي، شمر فرياد زد: او را بكشيد. لذا از هرطرف به ‏امام حمله كردند. امام تيري كه به گلويش نشسته بود، برون آورد،دودستش را پراز خون كرد. سر و صورت خود را با خون رنگين ساخت وفرمود: مى ‏خواهم اين گونه خدارا ملاقات كنم.

آنگاه شمر فرياد زد: براي چه ايستاده ‏ايد و انتظار می‏كشيد؟ چرا كار حسين را تمام نمى ‏كنيد؟ پس همگي ازهرسو برآن حضرت حمله ‏كردند. حصين بن نمير تيري بردهان مبارك امام(ع)زد. ابوايوب‏غنوي تيري برحلقوم شريفش زد و زرعه‏بن شريك كف دست چپش را قطع‏ كرد. ظالمي ديگر به دوش امام(ع)زخمي زد. حضرت به روي افتاد وضعف بر او غلبه كرد. سنان ملعون نيزه بر گلوي مباركش زد وبيرون آورد. آنگاه در استخوانهاي سينه ‏اش فرو برد و بعد تيري برنحر شريف آن حضرت زد.

مجلسي مي‏گويد: ابوالحتوف تيري به طرف امام انداخت. آن تير برپيشاني نوراني امام رسيد. امام تير را از پيشاني‏اش بيرون كشيدو خون بر صورت و محاسن امام روان شد.

بعد از آنكه ناتواني برحضرت غلبه كرد، هركه به او نزديك ‏مى ‏شد، از بيم يا شرم كناره مى‏ گرفت. سرانجام مردي از قبيله كنده كه نامش مالك بن يسر بود. به‏ طرف آن حضرت روان شد. به وي ناسزا و دشنام گفت و با شمشيرضربه ا‏ي برسرمباركش زد. كلاه امام شكافته شد، شمشير به سر رسيد وخون كلاه را پركرد. حضرت در باره او چنين نفرين كرد: با اين دست غذا نخوري و آب ‏نياشامي و خداوند تو را با ستمگران محشور كند. پس كلاه پرخون رااز سرمبارك انداخت، دستمالي طلب كرد، زخم سر را با آن بست وكلاه ديگري برسرگذاشت و عمامه را روي آن بست.

وقتي از همه طرف به امام حمله كردند و او ناتوان روي زمين ‏افتاد، عمربن ‏سعد به اصحابش گفت: برويد و سر از بدنش جدا كنيد وراحتش سازيد. در اين موقع، سنان و شمربن ذي الجوشن با جمعي ازشاميان آمدند، بالاي سراو ايستادند و به يكديگر گفتند: منتظر چه ‏هستيد؟ اين م
22733
نام: شلمچه
شهر: ساکن در غروب شلمچه
تاریخ: 6/13/2006 8:00:56 AM
کاربر مهمان
  شماره ۲۲۶۸۷ عزیز
مشکل ما آدما اینه که هیچ وقت یاد نگرفتیم اول فکر کنیم بعد دست به کاری بزنیم ...
البته جسارت نشه من خودمو عرض کردم....
نا امید نباشید ان شاالله که زندگیتون منسجم تر از قبل خواهد بود
توکل فراموش نشه
در پناه حق
<<ابتدا <قبلی 2280 2279 2278 2277 2276 2275 2274 2273 2272 2271 2270 بعدی> انتها>>



Logo
https://old.aviny.com/guestbook/default.aspx?Page=2275&mode=print