اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام
ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است
دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد
حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق
گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند
مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
| | هرچه می خواهد دل تنگت بگو |
| 22732 |
نام:
فاطمه(کنیزالزهراس)
شهر:
تهران
تاریخ:
6/13/2006 8:00:10 AM
کاربر مهمان
|
بسم رب الزهرا(س)
اسماء لحظه اى حضرت فاطمه سلام الله عليها را به حال خويش واگذار نمود. سپس آن حضرت را صدا كرد، اما جوابى نشنيد. صدا زد اى دختر حضرت محمد مصطفى! اى دختر كسى كه در مقام قرب به پروردگار به قاب قوسين اوادنى رسيد! ولى جوابى نداد. چون جامه را از روى صورت حضرت برداشت مشاهده كرد كه از دنيا مفارقت نموده است خود را به روى حضرت انداخت و در حالتي كه او را مى بوسيد گفت: اى فاطمه آن هنگام كه پدر بزرگوارت را ملاقات نمودى سلام اسماء بنت عميس را به آن حضرت ابلاغ كن. آنگاه گريبان چاك زد و از خانه بيرون آمد. حسنين (ع ) به او رسيده از حال مادر پرسيدند او ساكت شد و پاسخى نداد آنان وارد خانه شده، ديدند مادر دراز كشيده است. امام حسين (ع ) حضرت را تكان داد ديد رحلت نموده است. رحلت مادر را به برادرش حسن (ع ) تسليت گفت فرمود: اى برادر خداوند تو را در مصيبت مادر اجر و پاداش بدهد. امام حسن(ع ) خود را بر روى مادر انداخت و او را مى بوسيد. وى گفت اى مادر با من تكلم نما قبل از اين كه روح از بدنم جدا شود. حسين جلو آمد و پاهاى حضرت را مى بوسيد و مي گفت مادر من پسرت حسينم با من سخن بگو پيش از آن كه قلبم منفجر شود و بميرم. آنگاه اسماء به حسنين(ع ) گفت: اى فرزندان رسول الله برويد نزد پدرتان على(ع )، و او را از مرگ مادر مستحضر نمائيد. آن دو بزرگوار از منزل به جانب مسجد روانه شدند و صداشان به يا محمداه و يا احمداه بلند شده بود تا به مسجد رسيدند صحابه به استقبال ايشان دويدند سبب گريه و ناله از آنان پرسيدند. گفتند مادر ما از دنيا مفارقت كرده است. چون اميرالمؤمنين على عليه السلام اين خبر را شنيد بر روى زمين افتاد و از هوش رفت و با پاشيدن آب آن حضرت بهوش آمد و چنين گفت: اي دختر حضرت ختمى مرتبت محمد(ص ) من بعد از تو خود را به كه تسلى دهم. هرگاه غمها و مصائب جهان به من رو مى آورد تو وسيله دلداريم بودى اما بعد از تو چه كسى موجب دلدارى و تسليت من خواهد گرديد ......وای خداچه مصیبت عظیمی بود.دیگه نمی تونم بیشترازاین بنویسم .دستام یخ کرده دیگه حرکت نمی کنه.جانم فاطمه(س).الهی من فدات بشم خانوم جان.الهی من فدای پهلوی شکسته ات بشم .خدایا این حال رو ازمن نگیر.محب فاطمه بایدشب و روز گریه کند.بی بی جان به من اشکی عطاکن که تواین روزابرات آنقدرگریه کنم تاجان دهم.چه زیباست جان دادن درراه فاطمه(س).یافاطمه یازهرا یازهرا یازهرا یازهرا.....................
التماس دعا
|
|
| 22731 |
نام:
فاطمه(کنیزالزهراس)
شهر:
تهران
تاریخ:
6/13/2006 7:57:09 AM
کاربر مهمان
|
باعرض سلام ناشناس عزیز!
خوش آمدی.خیلی خوشحالمون کردی.به قول سورناجون منتظریم.
التماس دعا
|
|
| 22730 |
نام:
شلمچه
شهر:
ساکن در غروب شلمچه
تاریخ:
6/13/2006 7:57:08 AM
کاربر مهمان
|
هوالحق و هوالمحبوب
سلام بر همگی
ناشناس عزیز خیلی خیلی لطف کردی...منت گذاشتی ...در ضمن ما با تمام وجود شنوای نوای غریبانه شما می مانیم و باندبه های دلتنگیتون می گرییم
عبدالفاطمه جان
امتحانات به خوبی پیش میره ان شاالله ؟ آرامش روحی پیدا کردید؟ خوشحالم از اینکه هنوز اسمتونو می بینم
.
...
.....
در پناه حق .....فراوون التماس دعا
|
|
| 22729 |
نام:
bi aghl
شهر:
ghorbat
تاریخ:
6/13/2006 7:53:04 AM
کاربر مهمان
|
chera ensan bayad ye kari angam dahad ke badesh ba sar bere to chah va hich tarighi natavanad az an biron biayad? cheraaaaaaaaaaaaa?zendegim dare az ham pashide mishe be khatere eshghe alaki ey khoda chi kar konam???????
|
|
| 22728 |
نام:
محمد صادق سیما
شهر:
زنجان
تاریخ:
6/13/2006 7:24:55 AM
کاربر مهمان
|
نشستم کنارش , روی نیمکت سفید نیگام نکرد , نیگاش کردم یه دختر بچه پنج شیش ساله با موهای خرمایی و لبای قلوه ای
- سلام کوچولو ,
سرشو برگردوند و لبخند زد
- سلام ,
چشاش قهوه ای روشن بود , صاف و زلال , انگار با چشاش داشت می خندید
- خوبی ؟
سرشو بالا و پایین کرد
- اوهوممم
- تنها اومدی پارک ؟
دوباره خندید , صدای خندش مثل قلقلک گوشامو نوازش می داد
- نههه ... اوناشن .. دوستام ...
با انگشت وسط پارکو نشون داد نگاه کردم , دو تا بچه , یه دختر و یه پسر سوار تاب شده بودن و بازی میکردن
خیلی ساکت و بدون هیچ سر و صدایی با تعجب نگاش کردم
- پس تو چرا تنها نشستی ؟ نمی خوای بری تاب
بازی .
سرشو به چپ و راست تکون داد
- نه , من ازونا بزرگترم
ایندفه من خندیدم , اونقدر جدی حرف می زد که کنترل خنده برام مشکل بود با چشای درشت شدش نگام کرد و گفت :
- شما نمی رین بازی ؟
اینبار شدت خندم بیشتر شد , عجیب شیرین حرف می زد
- من ؟ من برم بازی ؟ من که از تو هم
بزرگترم که ,خودشو کشید کنارم و دست کوچیکشو گذاشت روی گونه ام , خیلی جدی نگام کرد
- نه , شما از ما سه تا هم کوچولوترین ,
خیلی ...
نتونستم بخندم , نگاهش میخکوبم کرد و دست سردش که روی گونه ام ثابت مونده بود نمی دونستم جواب این حرفشو چی بدم
- دلتون می خواد با دوستای من دوست بشین ,
دستشو برداشت و دوباره لبخند زد ,
- ناراحتتون کردم ؟
آب دهنمو قورت دادم و گفتم :
- نه ... اصلا , صداشون کن
از روی نیمکت پرید پایین و آروم گفت :
- بچه ها .. بیان
بچه ها از همون فاصله دور صدا رو شنیدن و
از روی تاب پریدن پایین
- راستی اسم تو چیه خانوم کوچولو ؟
برگشت و دوباره با یه حالت جدی توی چشام نگاه کرد و گفت :
- من اسم ندارم , ولی دوستام به من می گن
آهو...
گیج شده بودم , اسم ندارم ؟ خواستم یه سئوال دیگه ازش بپرسم که بچه ها از راه رسیدن
- سلام .. سلام
جوابشونو دادم :
- سلام
پسربچه لپای سرخ و چش و ابروی مشکی داشت و دختر کوچولوی همراهش موهای بلند خرمایی با چشای متعجب و آبی ,پسر بچه به آهو نگاه کرد و پرسید :
- این آقا دوستته آهو جون ؟
آهو سرشو تکون داد و در حالیکه با دست پسرک رو نشون می داد گفت :
- این اسمش مانیه , چار سالشه , دو ساله که مرده , توی یه تصادف رانندگی , اینم نسیمه , اممم ... , پنج سالشه , سه روزه که مرده , ... ,
باباش ... باباش ... ( نسیم با دستای کوچیکش صورتشو گرفت و به شدت گریه کرد )
نمی تونستم تکون بخورم , خشکم زده بود صدای ضربان تند قلبمو به وضوح می شنیدم و همینطور صدای سکوت عجیبی که توی پارک پیچیده بود
آهو نسیم رو بغل کرد , چشاش سرخ شده بود
- باباش دوسش نداشت , خفش کرد , اونقدر گلوش فشار داد تا مرد , ببین ...
با دست گردن نسیم رو نشون داد دور گردن باریک نسیم یه خط متورم سیاه , یه چیزی شبیه رد دست به چشم می خوردحالم داشت بد می شد نمی تونستم چیزی رو درک کنم فقط نفس می کشیدم , به زحمت تونستم بگم :
- و تو ..؟
آهو لبخند زد ,
- من هفت سالمه , توی یه زیر زمین مردم , از گشنگی و تشنگی , زن بابام منو انداخ اون تو و درو روم بست , اونجا خیلی تاریک بود , شبا می ترسیدم , سه روز اونتو بودم ,یه شب چشامو بستم و از خدا خواستم منو ببره پیش خودش , خدا هم منو برد پیش خودش , منو بغل کرد و برد .
نمی تونستم باور کنم , همه چیز بیشتر ش
|
|
| 22727 |
نام:
شهید گمنام
شهر:
جزیره مجنون
تاریخ:
6/13/2006 7:24:52 AM
کاربر مهمان
|
یا امیر المومنین
سلام بر دوستان
سلام بر ناشناس عزیز با این همه محبت، عزیز جان خواستم دیگه اینطرفا پیدامون نشه ولی اینگاری باز نشد.
بچه ها من به خدا شرمنده ی همگیتون هستم .
عبدالفاطمه عزیز بارها خواستم برایت بنویسم ولی سر انجام نشد.
خواستم بنویسم! خواستم بنویسم اما درد دل نوشتن را بر این عنوانی که بر خود خواسته ام صلاح ندیده ام .
بر آن شدیم که فقط گوش کنیم!!!!!!!!!!!
یا حق
پشه ی عزیز! التماس دعا
ناشناس - بی قرار- عبد الفاطمه- بازمانده- سورنا که هنوز شرمنده اش هستم- خروش - حسین کیمیا-
و همه ی رفقای عزیز یک جمله فقط می توانم بگویم:
از گل جز گلاب باقی نمانده
کنایه فهما نمی دونم گرفتند چی می گم یا نه ؟
و باز هم سکوت!!!!!!!!!
یا حق
|
|
| 22726 |
نام:
وصال
شهر:
واصل
تاریخ:
6/13/2006 7:18:41 AM
کاربر مهمان
|
لااله الا الله رب العرش العظیم
السلام علیک ایتهاالصدیقه الشهیده
السلام علیک یا فاطمه الزهرا یا ام ابیها
*********************************************
سلام بر بانوی تمام خوبیها ...
سلام بر بانوی بریده شده از بدیها ...
سلام بربانوی دور شده از آتش
سلام بر بانوی راضی شده بر رضای خدا...
سلام بر بانوی طاهره پاک...
سلام بر مظلومترین زنان ...
سلام بر بانوی که صاحب درخششی ابدیست ...
سلام بر بانوی سرشار نور نور ونور ...
سلام بر بانوی که پیشرو امت است ...
سلام بربانوی که مادر پدر است .همسر علی است .مادر حسنین وزینب است ...
سلام بربانوی صاحب سلام ...
سلام بربانوی که تنها منجی ولایت است...
سلام بربانوی که منادی ولایت است...
سلام بربانوی که هستی ولایت است...
سلام بربانوی که ولایت ازاوست ...
سلام بربانوی که اولین شهید ولایت است...
سلام بربانوی که اولین جانباز ولایت است ...
سلام بربانوی که از برای دفاع از حریم ولایت در میان کوچه سیلی خورد ...
سلام برتو ای بانو ای مادر تمام خوبیها ای کاش ما
حقیقت ناب آن چه که برتو گذشت وآن دفاع جانانه تو را می دانستیم ومی فهمیدیم .
وایکاش درک می کردیم که تو نه از سیلی میانه کوچه ونه از پشت درب ماندن ونه از دستهای بسته شکوه نداشتی.بلکه همه اینها به خاطر جور به ناحقی که برعلی که حافظ ولایت خدا برزمین بود روا شده بود .
یا امی اینروزها بارها فاطمه را در میان کوچه سیلی می زنند وحسن شاهد رنجی است که برمادر می رود
اینروزها زینب بارها به اسیری می رود وحسین بربالای نیزه با سرجدا از پیکر شاهد این رستاخیز عظیم است واصغر شش ماهه ای است که قربانی می شود.ورقیه در کنج خرابه بابا را هر شب به خواب می بیند ...
یا امی حالا که سر بردامانت دارم می خواهم این بغض که مدتهاست می خواهد خفه ام کند می شکنم ودامانت را از اشک چشمانم تر می کنم وخوب می دانم که تو برانچه من می گویم آگاهتری اما دل من برای گفتن این بغض نشکفته تنگ است وسینه ام پر دردواندوهم سخت عظیم است .
ای مادر صاحب نام .خداوند مرا فدای تو کند فدای ولایتت فدای قدوم پاک فرزندت
یا امی دردهای جانکاه ادمی زیاد است اما مرا درد دوری از خدا ولایت خدا برزمین خواهد کشت.
ای مادرم در حقم دعا کنید تا لحظه ای غافل نشوم .تا لحظه ای بی یاد خدا وشما سپری نکنم .
من دلم را بیمه شما می کنم ومی دانم تا ابد تضمین شده است .این دل را به شما می سپرم ودیگر هیچ نمی خواهم .می شود مرا هم بپذیرید ؟
می شود این بنده ناچیز وگنهکار را که در پشت درب خانه اتان به گدای نشسته نظری لطفی کنید ودر این سرا را به محبت به رویش بگشایید ومی دانم که ناامید باز نخواهم گشت .
حال که نگاه مهربانی برما کرده اید وسایه لطفتان را برسرما گشوده اید دعای همه شیعه هارا برآورده کنید به خصوص بچه های حرف دل را .
آقا سید بیایید ترا به حق مادرتان برای همه ما پیش مادرتان پارتی شوید ویک دعای خوبی در حق ما بکنید تا خدا مارا بپذیرد وما همه از جمله شهیدان ولایت باشیم .
************************************************
به حق یا ارحم را حمین
به حق یا فاطمه یا علی
************************************************
|
|
| 22725 |
نام:
یعقوبی
شهر:
ساری
تاریخ:
6/13/2006 6:45:27 AM
کاربر مهمان
|
بیا تا گل بر افشانیم
|
|
| 22724 |
نام:
خروش!
شهر:
همين دور و برا
تاریخ:
6/13/2006 6:31:19 AM
کاربر مهمان
|
بي بي دو عالم ، حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها فرمودند:
مَنْ أصْعَدَ إلىَ اللّهِ خالِصَ عِبادَتِهِ، أهْبَطَ اللّهُ عَزَّوَجَلَّ لَهُ أفْضَلَ مَصْلَحَتِهِ.
هركس عبادات و كارهاى خود را خالصانه براى خدا انجام دهد، خداوند، بهترين مصلحت ها و بركات خود را براى او تقدير مى نمايد.
|
|
| 22723 |
نام:
بنده
شهر:
خو زستان
تاریخ:
6/13/2006 6:26:33 AM
کاربر مهمان
|
ما از ریاست محترم جمهورمیخواهیم هرچه سریعتر به استان خوزستان سفر کند تا این همه دزدی وغارت واموال بیت المال وبی عدالتی در این استان بزرگ رسیدگی کند این شوراهای شهر فقط دوزدی است نه نظارتی است نه چیزی ما منتطریم منتظریم منتظر
|
|