اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام
ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است
دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد
حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق
گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند
مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
| | هرچه می خواهد دل تنگت بگو |
| 22492 |
نام:
رها
شهر:
تهران
تاریخ:
6/8/2006 8:34:09 AM
کاربر مهمان
|
همه جا تاریک است و جز سیاهی و سکوت نیست. همه در انزوا سر در گریبان کرده اند و جز تپش سخت قلب خود نمی شنوند. گویی انتظار چیزی را می کشند که خود نمی دانند خوب است یا بد. فقط به انتظار نشسته اند. اتاق نیز خاموش است. صدايي به گوش نمي رسد. کسی بي حرکت خوابيده است . رو به سوي کعبه . او دختر نبي الله است ، ام ابيهاست ، بانوي بانوان جهان ، نازپروده پدر. او سيده اهل بهشت است، صاحب باغ فدک ، زخم خورده زخمهاي کهنه کينه ، تنها ياور ِ ولي خدا ، بي يارترين يار رسول.
زبان اسماء بند آمده است. مي خواهد صدايش کند ، ولي مي ترسد. سر به ديوار خانه نهاده است. تنها ، نگاهش مي کند و آرام مي گريد. ترس همه وجودش را فراگرفته. یارای حرکت ندارد. در ذهنش فقط یه فکر کشنده شکل گرفته اما اینقدر آزار دهنده است که فقط سعی می کند آن فکر را از ذهنش از همه وجودش محو کند. ولي بايد او را بخواند. با صدایی لرزان صدايش مي زند:
بانوي من!... جواب نمي دهد. قرار از دل اسماء فرو می ریزد. بي حرکت بر جا می ماند . قدرت دوباره سخن گفتنش نيست ،ولي بايد صدايش کند.
فاطمه ! دختر رسول الله ! ...
باز هم جوابي نمي دهد. صداي اسماء مي لرزد. مثل دست و پاي لرزان زينب، اشک چشمهاي حسن، تکان لرزان لبهاي حسين. بغض گلویش را می فشارد تمام وجودش گویی در سکون مطلق قرار گرفته سکونی همراه با ترس، دلهره، اشک...
اتاق خاموش است. صدائي به گوش نمي رسد. او بي حرکت خوابيده است . رو به سوي کعبه .
دیگر توانی برایش نمانده است از خدا مدد می خواهد.دست بر دیوار می گیرد تا آرام آرام به سوی بانویش بشتابد. قدم ها را آهسته برمیدارد. اندکی بعد کنار بستر او می رسد. باز هم صدایش می کند. بانوی من! ... و باز بی جوابی امانش را می برد. با دستانی لرزان پارچه سفيد را کنار میزد و جز صورت کبود زهرا و لبخند نشسته روي لبانش، چيزي نمی بیند.
این سو تر مولا محراب را به گفتگو نشسته است با معبود. شفای همسر می طلبد و نجات یار. محراب او نیز پر از سکوت است اما سکوتی با اشک و شکسته دلی. خاطرات آزاردهنده ای مقابل چشمانش مجسم می شوند. سری بر می گرداند تا آنها را از وجود محو کند اما هر بار حمله های این تداعی بیشتر می شود. سر در گریبان می کند آتشی مقابل چشمانش شعله می گیرد با دستانی بسته روی زمین افتاده اما با چشمانش در تقلا و تکاپو است تا فاطمه اش را نجات دهد. هر از چند گاهی برای خود ذکری می گوید تا قوت قلبش باشد. یا من اسمه دوا و ذکره شفا...
با یک دنیا شرم رو به مزار رسول الله می کند. مدتی است دیگر چشم به سوی رسول الله نمی افکند سر به زیر می نگرد. در دل احساس خجالت می کند. می پندارد از امانت رسول الله خوب مراقبت نکرده است. اما این بار چشمان پر اشکش را گواه می گیرد و خطاب به پیغمبر می گوید: کوتاهی از من، شفا بر فاطمه ام بدهید. اندکی بعد صدایی قدسی خلوت از اشک و آه و مناجاتش می رباید. گویی جبرئیل بر او نازل شده و آیاتی می خواند. خوب که گوش می سپارد در می یابد که همان آیاتی است که به هنگام عروج ملکوتی پیغمبر می شنید.
* ای نفس قدسی مطمئن و دل آرام امروز به حضور پروردگارت باز آی که تو خشنود به نعمت های ابدی او و او راضی از اعمال تو است. باز آی و در صف بندگان خاص من در آی و در بهشت رضوان من داخل شو *
از دلش قرار می رود. اشک بی امان از چشمانش جاری است. دریافته است که چه مصیبتی نازل شده. از هوش می رود و اندکی بعد دستان گرم و کوچک فرزندانش را روی شانه اش حس می کند. چشمان
|
|
| 22491 |
نام:
عبدالزهرا
شهر:
خیلی دور
تاریخ:
6/8/2006 8:27:32 AM
کاربر مهمان
|
یارب الزهرا.....
حاضرم...
یاعلی ....
سبحان الله......
فی امان الله...
یازهرا........
|
|
| 22490 |
نام:
علی
شهر:
بامیان- افغانستان
تاریخ:
6/8/2006 8:24:30 AM
کاربر مهمان
|
دوست دارم از راه دور مرقد پاکت در بهشت زهرا را زیارت نموده و از ته دل به روان همیشه جاریت سلام کنم. ای امام من ای بت شکن ای خمینی!ای تصدیق بر فرموده رسول(ص) وقتی خیلی کوچک بودم به بابایم گوش میدادم که ازتومیگفت و به قطعه کوچک عکست که همیشه در دیوار خانه محقر ما میدرخشید نگریسته آنچه را که از بابا میشنیدم به دل جا میدادم وووووووقتی که تورفتی قلبم شکست که احساس میکنم پدر حقیقی ام را از دست داده ام (راستی که چنین است نه من بلکه تمام مسلمین جهان نه نه نه نه تمام بشریت پدری صدیق و بس مهربانی رااز دست داده است. خمینی ای امام با تمام وجود ترا دوست دارم و باپیروی از خلف صالحت خامنه ای عزیز تا درخشش ستاره فاطمی و امام زمانم منتظر میمانم.
|
|
| 22489 |
نام:
منتظر
شهر:
سنگستان
تاریخ:
6/8/2006 8:12:25 AM
کاربر مهمان
|
خداشناسی...
از او پرسيدند:چه کاری بسيار دشوار است؟
پاسخ داد:خود شناختن.
پرسيدند:چه کاری سخت اسان است؟
جواب گفت:اندرز دادن.
پرسيدند:خدا چيست؟
گفت:انچه نه اغاز دارد و نه انجام.
پرسيدند:کمال تقوا و عدالت چيست؟
گفت:ان است که هيچ گاه انچه را در ديگران عيب می شماريم ،خود نکنيم
|
|
| 22488 |
نام:
مسافر
شهر:
مسافرخانه
تاریخ:
6/8/2006 6:03:08 AM
کاربر مهمان
|
خدا شناخته نمیشود مگر از راه اهبیت (ع)
زیارت جامعه : هرکس ازما پیروی کند از خدا پیروی کرده
***حداقل کار : روزی چند صلوات برای فرج امام زمان***
|
|
| 22487 |
نام:
عبد الفاطمه
شهر:
همین نزدیکی
تاریخ:
6/8/2006 5:12:10 AM
کاربر مهمان
|
يا معين الضعفاء
سلام عليكم
مي دوني كه باشمام....
سلااااااااااااام!
گفتي هستي !!! ولي چر ااين همه تلخ!؟ نگذار باورم خراب بشه مؤمن!
...
ناشناس!
مي دونم كه الان نيستي بخوني!!! داري بار سفرت رو مي بندي كه بري! اونم تنهايي! كجا!؟ دشت عباس!
هركي ندونه، شما كه حسرت كشيدنمو زياد ديدي مؤمن!
نگذار اين بار تو حسرت يه دعاي آسموني دشت عباسيت بمونم!
وقتي داري از بازي دراز بالا مي ري، يادت باشه .... هيچي يه نگاه به نگاهي كه باهات فرستادم بكن و خودت هرچي خواستي بگو!
مي دوني كه نگاهم هميشه به دنبال دعاي آسمونيته!
گفتي مي ري دشت عباس! نخواستم حسوديم رو! بشه!!!(البته غبطه بگم درستره!) گفتي مي ري دشت عباس! ياد شني هاي تانك دشمن افتادم كه چطور تو دشت عباس بچه هامون زيرش بال و پر كشيدن و صداشون تا آسمون خدا اوج گرفت.
گفتي دشت عباس! ياد قدمگاه افتادم، ياد سردار جهروتي زاده و سرهنگ رجبي ها و....
گفتي دشت عباس، ياد دستاي آقام ابوالفضل افتادم.
گفتي دشت عباس! ياد كربلا افتادم و ياد قدمگاهي كه تنها زير تيغ آفتاب ، تو وسط بيابون تنها مونده!
بامرام! مي ري دشت عباس و اينجوري خبرمون مي كني!؟؟؟
شما كه با حسرت هام و خواسته هام خوب آشنايي! نكنه بري و .... مي دونم كه....
مي دوني كه چي مي خوام بگم!!؟؟؟
بازمانده! حاجي!
نگي دارم ريا مي كنم ها!!! نگي دارم چاپلوسي مي كنم!
دلم مي خواست اينم تو دلم بمونه ولي....
بگذريم...
آخه نمي شه گذشت!
چرا ديشب حالتون رو اينطوري تصور مي كردم!؟
حس مي كردم خيلي ناراحتين!
خداياااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا !
آخه برادر! نمي دوني! اينجا و بچه هاش شدن يه گوشه از زندگي من!
از غصه هاشون دلگير مي شم و از قهر كردناشون رنجور!!!
دعا كنيد برادر
همين روزاست كه شمع هاي تموم عمرم رو جمع كنم بيارم سقا خونه، نذر دل يه دردمند كنمن، قراره براي يكي...
دعا كنيد هم مسلك من اشتباه نكرده باشه!
...
+/+/+
هم مسلك! هم كيش! هم قدم!
دل قوي دار سحر نزديك است!
محكم باش، سرت رو بالا بگير و نگاهت رو زلال کن، قدم اول رو باید استوار برداری!.دارم از دور نزدیک شدنت رو می بینم....
چشم ها را بايد شست، جور ديگر بايد ديد.
در پناه خدا- يازهرا(س)
|
|
| 22486 |
نام:
محسن
شهر:
غریبستان
تاریخ:
6/8/2006 5:03:31 AM
کاربر مهمان
|
یادمان باشد اگر تنها ماندیم
طلب عشق زهر بی سرو پایی نکنیم
|
|
| 22485 |
نام:
محسن
شهر:
غریبستان
تاریخ:
6/8/2006 5:03:28 AM
کاربر مهمان
|
یادمان باشد اگر تنها ماندیم
طلب عشق زهر بی سرو پایی نکنیم
|
|
| 22484 |
نام:
منتظر
شهر:
سنگستان
تاریخ:
6/8/2006 4:07:10 AM
کاربر مهمان
|
ديشب انگار ، زير پرچين خيال خوابم برد
دفتر خيس خيال آلودم ، از نگاه خسته ی من آزرد
به خودم ، به درختان قطور حسّم
جمله ای با نقش غم ها که چرا؟
هيچکس از باغ خيالم حتی ، خوشه ای هم نچشيد.
همگي رنگ به تضرّع رفتند
بارالهي که قسم
هيچکس از چشمه ی عشقم حتّي ، مشتي از حس نچشيد.
***
کهنه ی خسته ی وصف آلودم ، که به جان آغشتم ، از دلم چرکين است
جامه ی کهنه ی عمری که به عشق پا برجاست ، زير پاها ماندست.
کاش کوير بودم من ، بار احساسم سبکتر مي بود
فاصله ناچیز است ، بين شن ها و خدا ...
شايد اين بار کسي از من خواست ، آب احساس سراب آلودم
کاش کوير بودم من . . .
|
|
| 22483 |
نام:
بازمانده
شهر:
متولد تهران از غربت
تاریخ:
6/8/2006 3:38:35 AM
کاربر مهمان
|
با سلام به همه خواهر و برادرهای مهربان من
خداوند انشاالله همتون را عاقبت بخیر کنه ، نمیدونم دعای کدوم باصفایی در حقم مستجاب شده ، دیشب همانطور که عزیز بزرگوارم عبدالفاطمه گفت شب دیگری بود ، با یک دنیا غم خوابیدم ، منی که حافظه خیلی بدی دارم و هیچوقت یادم نمی آید در خواب چه دیدم ، خواب دیدم به کربلا رفتم ، نمیخواستم همینطوری برم تو حرم ، وضوگرفتم و در حیاط حرم مشغول نماز شدم ، تو حیاط خیلی ها مثل من فکر میکردند و میخواستند بعد شنیدن مصیبت داخل حرم بشند ، از بچه های نوجوان جنگ هم گه لباس رزم برتن داشتند در دور بر حیاط دیده میشدند ، از تو حرم صدای مصیبت میآمد و هر بار اسم حضرت برده میشد همه گریه میکردند....انشاالله که خیره
عبدالفاطمه مهربان خواهش میکنم هیچوقت اینطوری صحبت نکن ، من که گفتم من فقط آب و جاروی سقاخونه را بعهده دارم ، نوشته های شما سقاخونه را نورانی کرده......ممنون
ناشناس همیشه آشنای من ! خدا را شکر که زواری ، ما هم خیلی التماس دعا دارم ، دادش عزیز شما به احوال من زیاد نگاه نکن ، احوال من مثل دریا شده همیشه در تلاطم و آرامش نداره گاهی هم بخوروش میاد ، از نوشته های زیبایت خیلی استفاده میکنم ، برامون دعا کنید ، که بتوانم در این خراب شده جلوی خدا بیشتر از این شرمنده نشم...
سورنای بزرگوار ! از اینکه از همه سنگرها به این زیبایی دفاع میکنی از خودم شرمنده میشم ، صفا و مهربانیت من را بیاد بسیجیان وفادار میندازه ، خدا خیرت بده...
حسین آقا ، داداش محترم نمیدونی چقدر خوشحال میشم وقتی پیامت را میبینم ، بخودم میبالم که حسین آقا هم مارا در صف اینوری ها میدونه ، اجرتون با امام حسین...
خروش ، بیقرار ؟؟؟؟گناه ما چیست؟؟
وصال ، گمشده ، فاطمه ، زهرا ، دوکوهه، علی ، سلما ، غریب ، عبدالرضا خیلی التماس دعا ، شهید گمنام ، شلمچه ، آقا عبداالله از عراق ، حلاج ،آقا محمد حسین و همه و همه اهالی قعله شهید آوینی
از همگی التماس دعا دارم
یا علی یا حسین
|
|