هرچه می خواهد دل تنگت بگو
نام:
ایمیل:  اختیاری
شهر:  
درج مطلب
کد امنیتی:
CAPTCHA code image
Change the code
   

کاربر گرامی! مطالب شما پس از تایید مدیر حرف دل در این صفحه نمایش داده می شود.

اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام
ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است
دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد
حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق
گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند
مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
 هرچه می خواهد دل تنگت بگو
22072
نام: عبد الفاطمه
شهر: همین نزدیکی
تاریخ: 5/30/2006 10:33:19 AM
کاربر مهمان
  بسم الله الرحمن الرحيم
سلام دوست من!
امروز عجيب دلم هواي آن روزها را كرده است!
مي داني كدام روزها را مي گويم!؟
اي كاش يكي از شماها اين جا باشيد و دلتنگي ام را مونس!
....
خورشيد سرنزده بيار باش بود، بماند كه خيلي ها هميشه بيدار بودند!!! صف هاي وضو، نماز جماعت زير بارون!، كلاس هاي فشرده همرا با چرت هاي گاه وبي گاه!
استاد نبويان رو يادت هست!؟ وقتي سرت از زور خواب يكدفعه مي افتاد" توجه! توجه!" اش آبرويت رو مي برد!. همه مي خنديدند و خواب حسابي از سرت مي پريد!.
يادت مي ياد استاد معصومي رو!؟ وقتي حرف از عشق و سلوك مي زد، نسيم و خنكاي وجود پروردگار! قشنگ مي خورد رو صورتمون و نوازشمون مي داد!
استاد ماندگاري ها و يوسفي ها و شريفي هاو....
عجب روزهاي باصفايي بود.
حرم رو مطمئنم يادت هست! شب هاي پنجشنبه و تا صبح تو صحن ها قدم زدن و سبحان الله و ... گفتن.
چقدر وابسته ي صحن و گنبد طلائي و صبح هاي جمعه كنار صحن آزادي ايستادن شده بوديم!
همگي اين رو بعد خداحافظي باور كرديم. به هم قول داده بوديم كه ديگه چرتمون نبره! مقابل بيداري دشمن گاه و بي گاه نخوابيم!. ديگه باورمون بشه كه نمي شه دست روي دست گذاشت و منتظر ظهور بود. باور كرديم كه ظهور با دستان ما محقق خواهد شد اگر باور كنيم و اخلاص داشته باشيم.
يادت هست قرار بود جامعه مهدوي و مكتب زهرايي راه بندازيم!؟ توچقدر موفق بودي!؟
يادت هست بهم قول داديم كه طرح.... نقطه ي شروع باشد!؟ نقطه ي شروع بيداري! قول داديم بياموزيم و زكاتش رو هم بپردازيم.
اين قول وقرارها رو يادت هست !؟
بچه هاي دانشگاه يزد، اصفهان، تبريز و تهران و زنجان و اروميه و زاهدان وهمدان و..... راستي از كدامين نقطه ي ايران بودي كه چنين دلم رو هوايي عشق كرده بودي!؟
همان شب خداحافظي از چشمانت خواندم كه اين نبايد آخرين ديدارمان باشد!
ولي حالا چطور!؟ باورت مي شود كه هنوز بايد باشيم!؟
نمي خواهي بگويي كجايي!؟
من منتظرم دوست من! وقتي با كاروان عشق استاد معومي همراه شديم، قرار شد همگي نعمت هايي كه خدا به ما داده است را بنويسيم! يادت هست!؟
تو چندمين نعمت من شدي!؟
اي خدااااااااااااااااااااا !
يازهرا(س)
22071
نام: عبد الفاطمه
شهر: همین نزدیکی
تاریخ: 5/30/2006 10:33:13 AM
کاربر مهمان
  بسم الله الرحمن الرحيم
سلام دوست من!
امروز عجيب دلم هواي آن روزها را كرده است!
مي داني كدام روزها را مي گويم!؟
اي كاش يكي از شماها اين جا باشيد و دلتنگي ام را مونس!
....
خورشيد سرنزده بيار باش بود، بماند كه خيلي ها هميشه بيدار بودند!!! صف هاي وضو، نماز جماعت زير بارون!، كلاس هاي فشرده همرا با چرت هاي گاه وبي گاه!
استاد نبويان رو يادت هست!؟ وقتي سرت از زور خواب يكدفعه مي افتاد" توجه! توجه!" اش آبرويت رو مي برد!. همه مي خنديدند و خواب حسابي از سرت مي پريد!.
يادت مي ياد استاد معصومي رو!؟ وقتي حرف از عشق و سلوك مي زد، نسيم و خنكاي وجود پروردگار! قشنگ مي خورد رو صورتمون و نوازشمون مي داد!
استاد ماندگاري ها و يوسفي ها و شريفي هاو....
عجب روزهاي باصفايي بود.
حرم رو مطمئنم يادت هست! شب هاي پنجشنبه و تا صبح تو صحن ها قدم زدن و سبحان الله و ... گفتن.
چقدر وابسته ي صحن و گنبد طلائي و صبح هاي جمعه كنار صحن آزادي ايستادن شده بوديم!
همگي اين رو بعد خداحافظي باور كرديم. به هم قول داده بوديم كه ديگه چرتمون نبره! مقابل بيداري دشمن گاه و بي گاه نخوابيم!. ديگه باورمون بشه كه نمي شه دست روي دست گذاشت و منتظر ظهور بود. باور كرديم كه ظهور با دستان ما محقق خواهد شد اگر باور كنيم و اخلاص داشته باشيم.
يادت هست قرار بود جامعه مهدوي و مكتب زهرايي راه بندازيم!؟ توچقدر موفق بودي!؟
يادت هست بهم قول داديم كه طرح.... نقطه ي شروع باشد!؟ نقطه ي شروع بيداري! قول داديم بياموزيم و زكاتش رو هم بپردازيم.
اين قول وقرارها رو يادت هست !؟
بچه هاي دانشگاه يزد، اصفهان، تبريز و تهران و زنجان و اروميه و زاهدان وهمدان و..... راستي از كدامين نقطه ي ايران بودي كه چنين دلم رو هوايي عشق كرده بودي!؟
همان شب خداحافظي از چشمانت خواندم كه اين نبايد آخرين ديدارمان باشد!
ولي حالا چطور!؟ باورت مي شود كه هنوز بايد باشيم!؟
نمي خواهي بگويي كجايي!؟
من منتظرم دوست من! وقتي با كاروان عشق استاد معومي همراه شديم، قرار شد همگي نعمت هايي كه خدا به ما داده است را بنويسيم! يادت هست!؟
تو چندمين نعمت من شدي!؟
اي خدااااااااااااااااااااا !
يازهرا(س)
22070
نام: زهیر
شهر: خرمشهر
تاریخ: 5/30/2006 9:57:42 AM
کاربر مهمان
  اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام

می خواهم بگویم چرا انانکه دم از حقوق بشر
می زنند اصلا به نکته بیشتر توجه نمی کنند همش به خود توجه می کنند مگر ما نگوئیم کشور ما اسلامی است پس اسلام این است که هرکس به مقامی برسد فقیر فقرا را فراموش کند امام رضا علیه السلام می فرمایند که : من اصبح ولم یهتم بامور الموسلمین فلیس بمسلم ... یعنی اگر کسی صبح از خواب بیدار شود و به امور مسلمانان توجه نکند مسلمان نیست

امروزه همه به فکر خود هستند و ما را فراموش کردند ما که هشت سال جنگ را تحمل کردیم و از خانه و اشیانه خود رانده شدیم و دار و ندارمان یک کلبه خرابه بود که ان را هم از ما گرفتند حالا گناه ما به گردن کیست نمی دانم

با این همه ظلم و ستمی که برما می کنند می گوئیم خدایا شکر
22069
نام: تنها ی تنها
شهر: غربت وبرهوت
تاریخ: 5/30/2006 9:41:06 AM
کاربر مهمان
  یا ارحم راحمین

بچه ها سلام

اگر چه دوست ندارم دلتنگیم را برایتان بیارم .اما واقعا نمی دونم چه باید بکنم دلم گرفته سخت بی تاب است وشرم از خدا دارم که بنده خوبی برایش نبودم ودر روز حشر بسیار شرمنده درگاهش خواهم بود .
برای من دعا کنید نمی دانم که عشق به یک انسان زمینی از جنس مخالف گناه است یا که نه .نمی دانم این عشق من گناه است دلم می خواد خدا به من لطفش را نشان بدهد ومن را از سرگردانی نجات دهد .
فاطمه کنیز الزهرا شما که عاشق هستید شما بگویید که من اشتباه می کنم برای من دعا کنید که خدا مرا نجات دهد.سورنای مهربان وبازمانده بزرگوار وهمه همه
یا ارحم راحمین
22068
نام: مهدی لطفی
شهر: تهران
تاریخ: 5/30/2006 9:35:26 AM
کاربر مهمان
 
من دوست دارم هرچی می خواستم در اختیارم بود
22067
نام: مهدی لطفی
شهر: تهران
تاریخ: 5/30/2006 9:35:17 AM
کاربر مهمان
 
من دوست دارم هرچی می خواستم در اختیارم بود
22066
نام: پسر آفتاب مرکزی
شهر: ناکجاآباد
تاریخ: 5/30/2006 9:30:56 AM
کاربر مهمان
  در حلقه درویش ندیدیم صفایی
در صومعه از او نشنیدیم ندایی
در مدرسه از دوست نخاندیم کتابی
در ماذنه از یار ندیدیم صدایی
در جمع کتب هیچ حجابی ندریدیم
در درس صحف را نبردیم به جایی
در بتکده عمری به بطالت گذراندیم
در جمع حریفان نه دوایی و نه دائی
در جرگه عشاق روم بلکه بیابم
از گلشن دلدار نسیمی رد پایی
این ما و منی جمله ز عقل است و عقال است
در خلوت مستان نه منی هست و نا مائی
22065
نام: وصال
شهر: از واصل
تاریخ: 5/30/2006 9:27:44 AM
کاربر مهمان
  بنام خدای عاشقان

یک شبی پروانگان جمع آمدند
در مضیقی طالب شمع آمدند

جمله می گفتند می باید یکی
کو خبر آرد زمطلوب اندکی

شد یکی پروانه تا قصری زدور
در فضا قصر یافت از شمع نو ر

باز گشت ودفتر خود باز کرد
وصف او بر قدر فهم آغاز کرد

ناقدی کو داشت در جمع مهی
گفت او رانیست از شمع آگهی

شد یکی دیگر گذشت از نور در
خویش رابر شمع زد از دور در

پرزنان در پرتو مطلوب شد
شمع غالب گشت واو مغلوب شد

بازگشت او نیز ومشتی راز گفت
از وصال شمع شرحی باز گفت

ناقدش گفت این نشان نیست ای عزیز
همچو آن یک که نشان داری تو نیز

دیگری برخاست می شد مست مست
پای کوبان برسر آتش نشست

دست در کش کرد با آتش بهم
خویشتن گم کرد با او خوش بهم

چون گرفت آتش زسر تا پای او
سرخ شد چون آتشی اعضای او

گفت :این پروانه در کارست وبس
کس چه داند این خبردارست وبس

آنک شد هم بی خبر هم بی اثر
از میان جمله او دارد خبر

ای مرغ سحر عشق زپروانه بیاموز
کان سوخته را جان شد وآواز نیامد

این مدعیان در طلبش بی خبرانند
کآن را که خبر شد خبری باز نیامد

حرف دلیها سلام

من فکر می کنم که اونهای که از شون خبری نیست چون پروانه شدند وبس
22064
نام: روح
شهر: برزخ
تاریخ: 5/30/2006 9:25:11 AM
کاربر مهمان
  اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
22063
نام: کمیل
شهر: اراک
تاریخ: 5/30/2006 9:18:53 AM
کاربر مهمان
  من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم
چشم بیمار تو را دیدم و بیمار شدم
فارغ از خود شدم کوس انا الحق بزدم
همچو منصور خریدار سردار شدم
<<ابتدا <قبلی 2213 2212 2211 2210 2209 2208 2207 2206 2205 2204 2203 بعدی> انتها>>



Logo
https://old.aviny.com/guestbook/default.aspx?Page=2208&mode=print