اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام
ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است
دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد
حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق
گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند
مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
| | هرچه می خواهد دل تنگت بگو |
| 21352 |
نام:
بازمانده
شهر:
متولد تهران از غربت
تاریخ:
5/14/2006 12:14:31 PM
کاربر مهمان
|
آخرين شناسايی
بر گرفته از خاطرات محمد باقری
هوا سردِ سرد بود. از سوزش سرما كه تا مغز استخوانهايم فرو رفته بود، بالا و پايين ميپريدم كه برادرم حسن صدايم زد:
ـ محمد... محمد...
با چشمان گشادشده و دهان باز نگاهش كردم. مانده بودم آن همه تحمل را از كجا آورده و چه وقت ميخوابد! از روزي كه به منطقه آمده بودم، شبي نبود كه بيدار نمانده باشد.
ـ چرا ايستادهاي و نگاهم ميكني؟!
هايي تو دستهايم كردم و به طرفش دويدم. رو پا بند نبود. كولهپشتي به دست، جلوي ساختمان فرماندهي قدم ميزد.
ميدانستم قرار است قبل از شروع عمليات والفجر مقدماتي براي شناسايي به منطقه برويم. بيحرف، روبهرويش ايستادم. لبهاي تركخوردهاش را به خنده كش داد و گفت:
ـ به بچهها بگو آماده باشند. ميرويم غرب رودخانة دويرج.
تا آن روز به آنجا نرفته بودم؛ ولي وصف خطراتش را شنيده بودم. پاسگاه مرزي آنجا بود.
آب نداشتة دهانم را قورت دادم و بيحرف بهطرف سنگر دويدم. بچهها، پشت سنگر دور آتش نشسته بودند. گونههايشان چنان سرخ بود كه انگار پوست انار چسباندهاند. كنارشان نشستم. دستهايم را كه به كبودي ميزد، روي آتش گرفتم و آهسته گفتم:
ـ حسن ميگه آماده باشيد.
يكهو همة نگاهها كه از حرف من درشت شده بود، به صورتم دوخته شد.
ـ الآن؟!
در جوابشان فقط پلكهايم را باز و بسته كردم.
آفتاب، كدر و بيرمق در وسط آسمان بود كه همگي دور جيپ جمع شديم. بقايي و صفار و مؤمنيان و رضواني پشت نشستند و من و پالاش و حسن جلو؛ تنگ هم و پهلو به پهلو. همه، ساكت به دشت چشم دوخته بودند. حسن چنان در خود فرو رفته بود كه انگار توي اين دنيا نبود. پلكهاي خستهاش هر چند دقيقه يكبار روي هم ميافتاد. چندبار دهان باز كردم تا بگويم سرش را روي شانهام بگذارد و چرتي بزند؛ ولي حرفي از آن بيرون نريخت. انگار لال شده بودم.
به محض اينكه در ديد عراقيها قرار گرفتيم، راست، چپ، جلو و عقبمان را با خمپاره كوبيدند. زمين به لرزه افتاد. پيشروي ديگر ممكن نبود. در منطقة چنانه ـ فكه از جيپ پياده شديم. ناگهان صداي گوشخراش هواپيماها فضا را پر كرد؛ ولي هيچ بمبي روي زمين ريخته نشد. به اطرافمان نگاه كرديم. هيچ جانپناهي در منطقه نبود؛ جز يك سنگر بدون سقف. با فرياد حسن، داخل سنگر شديم. گرمتر از بيرون بود. روي زمين پهن شده بوديم كه گلولههاي خمپاره مثل تگرگهاي درشت باريدن گرفت. حسن، بيتوجه به باران خمپاره، كولهپشتياش را برداشت و چيزهايي را كه با خود آورده بود، خالي كرد. بعد دوربينش را جلوي چشمانش گرفت.
نزديك پاسگاه مرزي، چند نفر خمپارهانداز و سرباز پياده هر چند دقيقه يكبار جواب گلولههاي عراقي را ميدادند. خيره شدم به صورت حسن، چشمهايش پشت دوربين همچنان اطراف را ميگشت. بهنظرم آمد آن چشمها در اين دنيا نيستند. زير لب گفت:
ـ امروز ميتوانيم مختصات منطقه را ثبت كنيم.
با اشارة حسن، نقشه را جلويش باز كردم. چشم از دوربين برداشت و به آن زل زد. بعد دوباره دوربين را جلوي چشمانش گرفت. روي زانوهايم كنارش نشستم و نقشه را نگاه كردم. نقشه حسن چنان تميز بود كه انگا
|
|
| 21351 |
نام:
احمد عبدالخانی
شهر:
اهواز
تاریخ:
5/14/2006 11:46:44 AM
کاربر مهمان
|
زاهدان کاین جلوه درمهراب منبر میکنند
چون به خلوت میروند آن کار دیگرمیکنند
|
|
| 21350 |
نام:
وصال
شهر:
هجرت
تاریخ:
5/14/2006 11:34:28 AM
کاربر مهمان
|
خدایا
به این غریب ذره ای از عدالتت را نشان بده واورا قریب خود گردان .
آمین
|
|
| 21349 |
نام:
غریب
شهر:
غربت
تاریخ:
5/14/2006 10:45:45 AM
کاربر مهمان
|
ابراهيم پسر را گفت که : « بيا جان پدر »
و از سنگ وی را بالين کرد و دشنه بر کشيدو او را بر اين حال گريستن آمد. ميگريست و فرشتگان همناله وی ميگريستند .
پس جامه از فرزند بيرون کرد و دست و پای او بربست و بر دست راست خوابانيد و دل به دريا کرد، حالی که فرشتگان را دريا از چشم فرو می آمد. آنگاه ابراهيم خواست تا دشنه بر گلوی فرزند نهد... ديگر بار رعشه در او افتاد و آب از ديده روان کرد. اسماعيل گفت: ای پدر ! تا ديده از من برندوزی و دل از من نپردازی ، حلق من من نتوانی بريد و ترسم که هردو از خدا سربپيچيم.
گفت: چه توانم کرد؟
گفت:مرا به روی اندر افکن تا از من نظر بازگيری و دشنه بر زير حلق من فرود آر و ببر !
و او چنين کرد اما چون به گلوگاه رسيد تيزی دشنه بر بالا آمد و پشت آن بر گلوگاه اسماعيل!
دگر پرسيد که ای پدر درنگ از برای چه داری؟
گفت ای فرزند... با حکم ازل تدبير نيست... چندان که ميکوشم سر دشنه گرد ميايد.
بار ديگر دشنه استوار کرد و نشد ...
پس آنگاه خدای جبرئيل را فرمود تا گوسفندی را از بهشت گزين کرد... سپيد، با چشمان و پای ها و دهانی سياهگون... ابراهيم خواست تا دشنه از عمود در گلوی اسماعيل فرو برد که خدای وحی کرد: يا ابراهيم امتحان راست کردی و نذر بجای آوردی!
چون ندا به ابراهيم رسيد از هيبت حق رعشه در او افتاد و دشنه از دست بيفکند و اين قصه برفت تا در عاشورا که حسين حديث قربان کردن آل الله به غربت برد و اين شولا بر قامت وی تمام آمد .
|
|
| 21348 |
نام:
بيتا
شهر:
خیابان
تاریخ:
5/14/2006 10:03:09 AM
کاربر مهمان
|
من شاعر نیستم و شعر نمی دانم ولی نمی دانم ای کاش میدانستم و می توانستم این دلم را که مملو از شعر بدون قافیه و مصرع است را خالی کنم از شما التماس می کنم مرا یاری کنید.
|
|
| 21347 |
نام:
آزاده نادری فرد
شهر:
اراک
تاریخ:
5/14/2006 9:44:30 AM
کاربر مهمان
|
سلام
نمیدونمآدم هایی مثل چمران چه کار کرده بودند که چمران شدند
|
|
| 21346 |
نام:
غریب
شهر:
غربت
تاریخ:
5/14/2006 9:38:14 AM
کاربر مهمان
|
بنام خدایی که مهربانتر است برخلق
دلم وقت عدالت می خواهد همین خدایا عدالتت را برماارزانی دار.
خدایا خسته ام یاریم کن یاریم کن
نمی خواهم شکوه وگلایه کنم عدالتت را می خواهم
یا ارحم را حمین
|
|
| 21345 |
نام:
تنها
شهر:
غربت
تاریخ:
5/14/2006 9:30:05 AM
کاربر مهمان
|
کز زبان من هم یگوید سخن
اینکه گوید از لب من راز کیست
بنگرید صاحب آواز کیست
گوید او چوشاه صاحب جمال
حسن خود بیند به سرحد کمال
از برای خود نمایی صبح وشام
سربرآرد کز زبرزن گه زبام
گردنی هرجا برارد کمند
تا نگوید کسی اسیرانش کمند
با صبا آئینه اون رو شدن
مظهر طلعت آن جو شدن
خوش پریشان با منش گفتارهاست
در پریشان گویش اسرارهاست
کیست این گویا وشنوا درتنم
باور م یارب نیاید این منم
از جمالش درآئینه دید
روی زیبا دید وعشق آمد پدید
جلوه ای کرد از زمین واز یسار
دوزخ وجنتی کرد آشکار
هم چو این می خوشگوار وصاف نیست
ترک این می گفتن از انصاف نیست
هرکه این می خورد جهل از کف بهشت
گام اول پای کوبد در بهشت
جمله ذرات از جا خواستن
ساغر می را زساقی خواستن
گر چه این می را دوصد مستی بود
نیست را سرمایه هستی بود
از خمار آن حذر کن کین خمار
از سر مستان برون آرد دمار
رنج وغصه را آماده شو
بعد از این آماده آماده شو
بار دیگر آمد از ساقی صدا
طالب آن جام را درزد نگاه
این نه جام عشرت این جام ولاست
درد او درد ا ست وصاف او بلاست
برهوای نفس هر کس کشید
یک قدم نارفته پاپس کشید
با زساقی از دل برکشید خروش
ای صافی دلان درد نوش
مرد خواهم همتی اذین کند
ساغر مارا زمی خالی کند
گفت ان کس را می جوی منم
باده خواری که می گویی منم
شرطهایش را یکایک گوش کرد
ساغر می را تمامی نوش کرد
با زگفت از این شراب خوش گوار
دیگرت گر هست یک ساغر بیار
خود به معنی باده بود وجام بود
گر به صورت رند درد آشام بود
شد تهی از منی وتویی
اتحاد آورد به یک سو شد توحید
|
|
| 21344 |
نام:
حسین تراز
شهر:
نظراباد
تاریخ:
5/14/2006 8:37:00 AM
کاربر مهمان
|
به نام خدای خوب ومهربان
باعرض سلام
من از همه تقاضادارم برای ظهورحضرت مهدی (عج) دعاکنند.
یامهدی یاحسین یازهرا یاعلی یازینب
یارضا یامعصومه
|
|
| 21343 |
نام:
غریب
شهر:
غربت
تاریخ:
5/14/2006 8:23:22 AM
کاربر مهمان
|
بنام یگانه مهربان
غریب عزیز اگر چه همه اینجا غریبیم ودنیا غربتکده ای بیش نیست .امیدوارم حال مادرتان زودتر خوب شود
نمی دانم شاید این دعا را باید من می کردم .دوستان من دوست دارم خدا خودش لطف کنند ودر این سال پیامبر رحمت رحمتش را برماارزانی دارد.
به حق مادر پهلو شکسته زینب صبربه ما عنایت کند.و مارا را ضی کند به رضای خودش.
غریب جان خدا همه مادرهارا سلامت نگه دارد مادر شمارا هم سلامت بدارد.
اگر هم خواستی با ایدی من بنویسی یک ندا بده ما مخلص بنده های خوب خدا هم هستیم.
یا علی
|
|