هرچه می خواهد دل تنگت بگو
نام:
ایمیل:  اختیاری
شهر:  
درج مطلب
کد امنیتی:
CAPTCHA code image
Change the code
   

کاربر گرامی! مطالب شما پس از تایید مدیر حرف دل در این صفحه نمایش داده می شود.

اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام
ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است
دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد
حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق
گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند
مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
 هرچه می خواهد دل تنگت بگو
20952
نام: مسافر
شهر: جایی برای ماندن نیست
تاریخ: 5/7/2006 7:55:07 AM
کاربر مهمان
  هر كه خود را شناخت، خداي خود را شناخته است. ( حضرت محمد مصطفي صلي الله عليه و آله)

- از مزاياي آدمي آن است كه تا اندازه اي ، مخلوقي است ساخته دست خويش . ( بورك)

- بايد از محدوديت خود آگاه باشيم. ما در اين دنيا چيزي هستيم، اما نه همه چيز. ( پاسكال)

- انسان خود را نمي شناسد، مگر هنگام مرگ و بدبختي . ( دوموسه)

- همه مي خواهند بشريت را تغييردهند، دريغا كه هيچ كس در اين انديشه نيست كه خود را تغيير دهد . ( تولستوي)

- غيرممكن است بتوانيد شبيه ديگران باشيد و درعين حال خودتان باشيد. هيچ چيز به غير از تماميت و استقلال فكر شما مقدس نيست.( داير)

- آنچه هستيد شما را بهترمعرفي مي كند تا آنچه مي گوييد . ( امرسون)

- سه چيز خيلي سخت است: فولاد ، الماس و خويشتن شناسي . ( فرانكلين)

- هيچ چيز به اندازه آنكه بخواهيم خود را طبيعي نشان دهيم، از طبيعي بودن ما جلوگيري نمي كند. ( لاروشفوكو)

- حرف زدن با خود يكي از ناشناخته ترين لذت ها در زندگي است .

- مهمترين فرد درجهان كه بايد بدون چون و چرا نسبت به آن صادق و وفادار باشيد، خود شما هستيد .
20951
نام: آسمان
شهر: دلم یک آسمان خدا می خواهد
تاریخ: 5/7/2006 7:51:46 AM
کاربر مهمان
  كوله‌پشتي‌اش را برداشت و راه افتاد. رفت كه دنبال خدا بگردد؛ و گفت: تا كوله‌ام از خدا پر نشود برنخواهم گشت.
نهالي رنجور و كوچك كنار راه ايستاده بود.
مسافر با خنده‌اي رو به درخت گفت: چه تلخ است كنار جاده بودن و نرفتن. و درخت زير لب گفت:

ولي تلخ‌تر آن است كه بروي و بي ‌رهاورد برگردي. كاش مي‌دانستي آن‌ چه در جست‌وجوي آني، همين جاست.
مسافر رفت و گفت: يك درخت از راه چه مي‌داند، پاهايش در گل است.
او هيچ‌گاه لذت جست‌وجو را نخواهد يافت.
و نشنيد كه درخت گفت: اما من جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام و سفرم را كسي نخواهد ديد. جز آن كه بايد.
مسافر رفت و كوله‌اش سنگين بود.
هزار سال گذشت. هزار سالِ پر خم و پيچ، هزار سالِ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و نااميد.
خدا را نيافته بود، اما غرورش را گم كرده بود. به ابتداي جاده رسيد. جاده‌اي كه روزي از آن آغاز كرده بود.
درختي هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده بود. زير سايه‌اش نشست تا لختي بياسايد.
مسافر درخت را به ياد نياورد. اما درخت او را مي‌شناخت.
درخت گفت: سلام مسافر، در كوله‌ات چه داري، مرا هم مهمان كن.
مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام خالي است و هيچ چيز ندارم.
درخت گفت: چه خوب، وقتي هيچ چيز نداري، همه چيز داري.
اما آن روز كه مي‌رفتي، در كوله‌ات همه چيز داشتي، غرور كمترينش بود، جاده آن را از تو گرفت.
حالا در كوله‌ات جا براي خدا هست. و قدري از حقيقت را در كوله مسافر ريخت.
دست‌هاي مسافر از اشراق پر شد و چشم‌هايش از حيرت درخشيد و گفت: هزار سال رفتم و پيدا نكردم
و تو نرفته اين همه يافتي!
درخت گفت: زيرا تو در جاده رفتي و من در خودم. و نور ديدن خود، دشوارتر از نور ديدن جاده‌هاست
20950
نام: حامد
شهر: تهران
تاریخ: 5/7/2006 7:44:35 AM
کاربر مهمان
  واقعآ اتفاقی اومدم این سایت باز کردم وحالا دارم حرف دل می خوابم بگم بی مقدمه صحبت می کنم یادم شبها که می خواستم بخوام یک دعای شهیدی بود که وقتی پخش می شد شب خوابیدنی درمورد مون فکرمی کرد م که آیا چقدر من هم می تونم این کاررو انجام ندم یک دعای جالب (خدایا قدرتی به من بده که گناهان خودم توجیه نکنم ) ولی هرگز نتونستم گناه نکنم همیشه خدا به امام زمان شرمنده بودم ولی سعی کردم گناه خودم توجیه نکنم ولی چه کنم که گناه می کنم نمی تونم نکنم فقط شرمندم ...یا امام حسین روم نمیشه ازشما بخوام واسطه بشید تا خدا ازگناهاه من بگزه ترو به پسر هیجده سالت قسم من به امون خودم نگزارید
20949
نام: فرید
شهر: تبریز
تاریخ: 5/7/2006 7:31:43 AM
کاربر مهمان
  مسلمان زندگی کردن دراین دنیای فانی وعصرمعشوق وپرازفتنه هاپایمردی می خواهد.هدایت ازطرف خداوصبرواستقامت می خواهد.
20948
نام: واصل
شهر: دار الوصل
تاریخ: 5/7/2006 7:29:57 AM
کاربر مهمان
 
بسم الله الرحمن الرحیم

اللهم صلی علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم و اهلک عدوهم


ما

از کجا شروع میشویم

که در آنجا میتوان

به تماشای مرز ما بین ما و تو نشست

ما

در پی تو ، آنچنان در تو گم شده ایم

که تنها ثمر

ایامی که گذشت و میگذرد

مُردن ِ مُکررمان بود

و

امروز با آنکه

دلبسته گورستانی هستم

که

گویی امیدی برای حیاتِ مُجددمان نیست

اما

اغوایِ دو چشمی که هنوز از زیارتشان

متولد نشده ام

به قدر ِ چند لحظه خواب

همه این دژهای غفلت و مرگ آلود را می شکند

و

توفیق آرزوی دیدنِ تو را

دوباره

مهمان نا خواندهِ خرابه ای می نماید

که

روزی دل نام داشت

و

همین چند لحظه را تو بگو

که

همه سرمایه من و امثال من گشته

که

امید زنده دیدن تو را

بهانه همین مُرده زنده بودنمان

باشد.


بی حدو عدد...یا علی مدد
20947
نام: عارز
شهر: تبریز
تاریخ: 5/7/2006 7:19:00 AM
کاربر مهمان
  بسم خدای محبت های پاک
کنار نام تو لنگرگرفت کشتی عشق
20946
نام: فاطمه(کنیز حضرت زهراس)
شهر: تهران
تاریخ: 5/7/2006 6:47:27 AM
کاربر مهمان
  بسم رب الحسین
این چنین شتابان به کجا می روی؟

مگر نمی شنوی که از ماذنه ی هستس صدای

تکبیربرخاسته؟

از زمین وآسمان ندای الله اکبر به گوش میرسد خاکیان و

افلاکیان یکسره سرود بندگی می خوانند(اشهد ان لا

اله الا الله).بنگر که چگونه کاروان هستی همه رو به

سوی او آورده و ندای علی الصلاة از هر کرانه ی عالم

به گوش میرسد.چراکه وقت دیدار نزدیک است.

این همه تب وتاب و بی قراری چرا؟

از یک سو عطر آب حیات به مشام تشنه کامی رسیده و

ازسوی دیگرمهربان ترین بخشنده به نیازمندان هستی

بار عام دادهاست.انصاف ده و به من بگو وقتی طوفان

شوق ذره ی بی مقداررا به سیلاب افکنده چه چیزی جز

شتافتن به سوی او را می توان انتظار داشت؟

اما چه گونه؟توهیچ آداب دیدار را میدانی؟آیا جسم

و جان را آماده ی ورود به وادی قدس و طهارت کرده

ای؟

آری ،جز با پاکی و طهارت نمی توان در آنجا قدم

گذاشت.پس تن از آلودگی ها خواهم شست ،پاکیزه ترین

وزیبا ترین جامه هایم راخواهم پوشید،از گل های

بهاری دل انگیز ترین عطرها را به ودیعه خواهم گرفت

وآنگاه با آرامشی تمام در پاک ترین مکان هاو در جمع

مشتاقان دیدارش قیام خواهدمی کنم

اما با درون وجان چه خواهی کرد ؟مگرنه این است که

دل به ملاقات محبوب میرودوجان به دیدارجانان می

شتابد؟

آری،سیر به سوی او نه تنها با درنوردیدن مکان ها

،بلکه با تعالی روح،و نه از بیرون ،که از درون و

باطن آدمی است.اگر سیمای جان زشت و تنفر آور با

شد نخواهیم توانست به او نزدیک شویم،راز دل با او

بگوییم و نگاه مهربان و دست های لطف و محبتش را به

سوی خود جلب کنیم.

از این رو من وضوی ظاهر را با وضوی باطن توام

خواهم ساخت.

یا ثارالله/التماس دعا



20945
نام: sara
شهر: yejaee
تاریخ: 5/7/2006 6:46:41 AM
کاربر مهمان
  khastam
hosele ham nadaram va emtehan ham kolli daram
20944
نام: بازمانده
شهر: متولد تهران از غربت
تاریخ: 5/7/2006 6:45:58 AM
کاربر مهمان
  با سلام
راستی چه حکمتی در دوکوهه و دوکوهه ها هست که چنین جاذبه ای دارد که انسان را بطرف خود میکشد؟
یادش بخیر وقتی داود برای بار چندم به جنوب رفت ، من نتوانستم با او خداحافظی کنم ، یک چند روزی آمده بودم مرخصی ، وقتی برگشتم جنوب ، تو جاده کوت عبدالله ، ایستاده بودم و با دست اشاره میکردم ، تا اگر کسی مسیرش بمن میخورد من را هم با خود ببرد ، معمولا همینطور به خط میرفتیم و برمیگشتیم ، اتفاقا یک تیوتا لندکوروز از جلویم رد شد و بعد دنده عقب گرفت ، اصلا باورم نمیشد داود بود ، چقدر خوشحال شدیم و خوش و بش کردیم ، کارش بقول بچه ها پست بود ، از این قرارگاه به آن قرارگاه ، از این موقیعت به .....خلاصه آن روز تا نیمه شب با داود بودم ، یکبار هم تو تاریکی راه را گم کرد ، داشتیم میرفتیم تو دل عراقی ها ، آخه باید همش بدون نور میرفتیم ، آره داشتم از جذبه میگفتم ، بعد از ماموریت داود بتهران آمد ولی مثل مرغ سرکنده بود ، دوباره اعزام شد ، و چند روز بعد تو بیمارستان بود ، یک ترکش نسبتا بزرگ خورده بود به کمرش ، نمیشد دارش بیارند چون احتمال فلج شدنش بود ، بعد بیمارستان قرار شد حتی موتور هم سوار نشه ، اما داود مست کارش بود ، بلاخره در منطقه مهران مورد اصابت تیر مستقیم دشمن قرار گرفت..
روحش شاد ، چند وقت پیشها رفته بودم سر خاکش ، گریه امانم را بریده بود ، اصلا دوست نداشتم جای دیگه بروم......شب خوابش دیدم خیلی خوشحال بود ، و مثل همیشه خندان ، یکدست لباس رزم تنش بود اما نو ، همین که من میخواستم از گلوله و قلبش بگم ، حرف عوض میکرد و میگفت من زنده ام ، وسط هر حرفی من میرفتم سراغ گلوله و قلبش ، آخرش با دست پهلوش را نشان داد و گفت گلوله از اینجا رد شد به قلبم نخورد من زنده هستم ، خدایا روحش شاد بدار ، شهیدان زنده اند الله اکبر.....اه جبهه کو یاران من ...داود دوبار شهید شد ، با وجود همان ترکشی که تو کمرش بود ، دوباره به میدان رزم رفت.
خداوندا:روح پاک شهدا را از ما خشنود بدار
بار الها:بابت همه نعماتت شاکریم ، و از اینکه امروز باز دل یکی از اهل دلیها رو راضی کردی ، شکر کذاریم ، خودت سروری و آقایی ، و ما هیچیم، اما چون سرور و اقای مایی پس ما را جای دیگر نفرست ، که خودت میدانی نمیرویم ، امروز هم دستامونرا بالا گرفتیم و از درگاهت عاجزانه خواستاریم که از گناهان ما بگذری و دل این جمع را بینظر نگذاری دوستان وقت خوندن این دعاها دستاتون را بالا بگیرید ، که انشاالله دست خالی پائین نیاد .
امروز هم نوبت غریب ، حسین آقا و دوکوهه است ، پس آخرین دعا مون را هم خدایا تو میدونی ، ای عزیزترین:کاری کن که ، وقتی به حرف دل می آیم ، ببینیم که این عزیزان هم یک صفحه از عشق بازی هاشون نوشته باشند ، دل اونها را هم راضی بکن.
یک مطلب دیگه هم هست که دوستان باید بگم:وقتی خداوند از گناهان ما بگذره و ببره ، دیگه غمی نیست که تو زندگی امام زمانمون را ندیدیم ، چون انموقع میدونیم که حتما خواهیم دید انشا الله
خوب از منبر ......تقصیر بی قراره...
یا علی و یا حسین
20943
نام: سورنا
شهر: نزدیک کربلا
تاریخ: 5/7/2006 6:35:11 AM
کاربر مهمان
  این شعرو یه جا خوندم با دل من که خیلی بازی کرد شما رو نمی دونم:

تا اسم کربلاء میاد، میلرزه دست و پای من
آقا یه جا بذار کنار، تو حرمت برای من
درد بده، دوا بده، قلب منو جلا بده
هرچی دارم ازم بگیر، به من یه کربلا بده
<<ابتدا <قبلی 2101 2100 2099 2098 2097 2096 2095 2094 2093 2092 2091 بعدی> انتها>>



Logo
https://old.aviny.com/guestbook/default.aspx?Page=2096&mode=print