هرچه می خواهد دل تنگت بگو
نام:
ایمیل:  اختیاری
شهر:  
درج مطلب
کد امنیتی:
CAPTCHA code image
Change the code
   

کاربر گرامی! مطالب شما پس از تایید مدیر حرف دل در این صفحه نمایش داده می شود.

اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام
ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است
دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد
حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق
گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند
مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
 هرچه می خواهد دل تنگت بگو
20532
نام: سامان
شهر: کرج
تاریخ: 4/29/2006 7:33:19 PM
کاربر مهمان
  سلام من ادم مومنی نیستم اما زمان خدمتم این دعای عهد آرومم میکرد که تو سایت شهید عزیز آوینی پیدا کردم و سر نماز با این دعا با خدای خودم راز و نیاز کردم . امید وارم روحش شاد باشه . براکم دعا کنید
20531
نام: داغدار شهيدان
شهر: .
تاریخ: 4/29/2006 5:18:46 PM
کاربر مهمان
  يک روز به باز خواست بر ميخيزند

آنان که به انتظار روز رستا خيزند

آن روز به آبروی زهرا (س) سوگند

ديوار و در از شرم فرو ميريزند

http://rejal.persianblog.com/
20530
نام: داغدار شهيدان
شهر: .
تاریخ: 4/29/2006 5:15:34 PM
کاربر مهمان
  امشب دل از ياد شهيدان تنگ دارم ..........


عجب رسميه دور زمونه



كجا رفت فكه چي شد شلمچه

يكي برا من قصه شو بگه

رفتند شهدا با خاطره هاشون
از اونها
براي ما
راه و رسمشون باقي ميمونه .

انشاءالله .
20529
نام: داغدار شهيدان
شهر: .
تاریخ: 4/29/2006 5:06:48 PM
کاربر مهمان
  بسمه تعالي
يادي از ملكوت براي شهيد محمود سيفي (عارف دل سوخته تخريب لشگر 21 امام رضا)
- پس چي شد ؟
- چي چي رو چي شد؟
- دهه ، ما رو گرفتي؟
مگه نگفتي امشب بهت نشون ميدم ؟ اين من بودم كه سؤال مي كردم . محمود گفت : خيلي خوب بابا هنوز كه امشب تموم نشده، گفتم : خوابم مي آد ديگه داره ساعت 12 مي شه ها! گفت : پسر جان اصل ماجرا بعد12 است !
- جان محمود بگو چي مي خواي نشونم بدي .
- صبر كن سيد جان صبر كن !
با محمود راه افتاديم . مقر ما در خرمشهر بود. مقر گردان ياسين . گردان خط شكنان غواص. زمان هم قبل از كربلاي 5 بود. يعني پاييز سال 65 . ساعت 30/2 دقيقه نيمه شب بود كه از مقر دور شديم . نزديك خاك ريز شرقي خرمشهر رسيديم. گفتم محمود جان كجا مي رويم، رسيديم به بيابونها؟! گفت: حالا مي بيني. به خاك ريز رسيديم. گفت يواشكي برو اونور خاك ريز را نگاه كن. با تعجب بسيار لحظه اي به محمود نگاه كردم و قتي ديدم جدي مي گه، يواشكي سرم رو بردم بالاي خاك ريز، خداي من چه خبر است؟ اينجا ديگه كجاست؟ چشمامو رو ماليدم. نكنه خوابم ! صدها قبر كنده شده، صداي ناله و ضجه ، صداي زمزمه از اعماق قلبها، قامتهاي نيمه افراشته! خدايا اينها كه هستند، آدمند؟ چه مي خواهند؟ چه مي گويند؟ آره فهميدم. و حيف كه دير فهميدم ! حيف آن روزي فهميدم كه از گردان ياسين فقط من و دو نفر ديگه برگشتيم و صد حيف كه چه دير فهميدم!
http://rejal.persianblog.com/
20528
نام: محبوبه
شهر: بندرگز
تاریخ: 4/29/2006 4:32:14 PM
کاربر مهمان
  سلام خواهش مي كنم به اين ايميلها توجه كنيد لطفا به اين اقايون بفرماييد براي اذيت كردن خانمهايشان از گرفتن بچههايشان از انها استفاده نكنند .من از دوري دو فرزندم حسين و محمد ديگر توان زندگي ندارم و نزديك به دو سال هست انها را نديدم يعني پدرش نميزاره انها رو ببينم توره به خدا كاري كنيد.
20527
نام: محبوبه
شهر: بندرگز
تاریخ: 4/29/2006 4:21:14 PM
کاربر مهمان
  سلام توره به خدا بيشتربه فكر ما زنها باشيدمن يك مدر هستم الان نزديك به دو سال هست دو پسرم را نديدم آيا حق من اينه من وابسته به فرزندم هستم دارم ديوانه ميشوم . عرصه رابه خانواده تنگ كردم توره به خدا كمكم كنيد كه چكاري انجام بدهم.من۲۹سال دارم ودو فرزندم در اميديه زندگي مكنند
20526
نام: خاک
شهر: آهن و سیمان
تاریخ: 4/29/2006 4:12:00 PM
کاربر مهمان
  سلام بزرگای مهربون و با صفا و….
فقط یه فاتحه برای یه پرستوی سپید تو لحظه های سپید
اجرتون با خدا
یا حق/.
20525
نام: خاک
شهر: آهن و سیمان
تاریخ: 4/29/2006 4:09:45 PM
کاربر مهمان
  اعیذ نفسی بالله العلی العظیم
یکی می آید یکی می رود
یکی می خندد یکی می گرید
یکی بهارش را می برد و خزانش را می گذارد
یکی خزانش را می برد و بهارش...
یکی می میرد
یکی می میراند
یکی می سوزد
یکی می سازد
یکی ...
دستانم می لرزد
چشمانم می ترسد
پاهایم سست
قلبم ....
فقط یک بار چشمان معصومش را بست و نگاهش را به زیر افکند
فقط یک بار
بارالها تک تک کبوتران را از قفس می رهانی
تک تک پرهایم...
ذهنم پریشان است
یک سال عصر آدینه ام را برای سلامتی اش دعا کردم
تنها این هفته از ذهنم رفت
فراموش کردم
این تقاص فراموشی ....
چقدر دورم
چقدر دور
هفت روز است که می گذرد صد افسوس
پرستوی سپید ببخش که این هفته .....
دستانم خالی ست
چشمانم بی خواب
آرامش
تنها آرامش
مرابرهان
فکیف اصبر.....
20524
نام: علي رضا
شهر: تهران
تاریخ: 4/29/2006 3:28:32 PM
کاربر مهمان
  بنام الله
مهريه همسر شهيد جهان آرا يك جلد كلام الله بودو يك سكه طلا. شهيد جهان آرا به شوخي به همسرش مي گفت:با اين طلاها كه براي مراسم خواهند خريد چه كنيم.
20523
نام: نه
شهر: نه
تاریخ: 4/29/2006 3:05:23 PM
کاربر مهمان
  چرا کمکم نمیکنه؟
<<ابتدا <قبلی 2059 2058 2057 2056 2055 2054 2053 2052 2051 2050 2049 بعدی> انتها>>



Logo
https://old.aviny.com/guestbook/default.aspx?Page=2054&mode=print