اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام
ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است
دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد
حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق
گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند
مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
| | هرچه می خواهد دل تنگت بگو |
| 19892 |
نام:
سورنا
شهر:
نزدیک کربلا
تاریخ:
4/17/2006 10:47:28 AM
کاربر مهمان
|
به نام ابتدا و انتها
روشنک جان سلام
نمی خواستم بنویسم،نمی تونستم بنویسم.اصلا یه حالی بودم که ...ولش کن!!
گاهی آدم می خواد همینجوری بلند بلند گریه کنه...
حرف دلتو خوندم،خالصانه می گم،خیلی باصفایی،خیلی ماهی،مواظب دل منتظرت باش.
و سلام به همه.به همه اونایی که چشم و چراغ حرف دلند.
ما یعنی من همیشه ارادت دارم!
ملتمس دعاتون"سورنا"از نزدیک کربلا
|
|
| 19891 |
نام:
غلام حضرت زهرا
شهر:
اراک
تاریخ:
4/17/2006 10:35:43 AM
کاربر مهمان
|
آخر یه روز حاجتم و ازش می گیرم میون خیمه غمش آتش می گیرم.فقط نشانی - ایمیلی-یه چیزی که حرف دل پاره پاره ام و براش بگم فقط همین(حاج عبدالرضا هلالی)فقط به خاطر ایشان بود که ...........
|
|
| 19890 |
نام:
روشنک
شهر:
کاش مدینه فاضله بود
تاریخ:
4/17/2006 10:18:30 AM
کاربر مهمان
|
*به نام او*
سلام به بهترین دوستانی که خدا بهم داده!
* * * * *
خدا خیلی چیزا بهم یاد داد این یعنی هنوز هم براش مهمم!
(خدا رو شکر که خدا به یادم هست)
یکی از چیزهایی که تو خلوت یاد گرفتم این بود :
*یه بار که میخواستم با خدا حرف بزنم اومدم بهش بگم "سلام" منصرف شدم آخه معمولا وقتی به کسی میگیم سلام که مدتی باشه ندیده باشیمش ولی خدا که همیشه جلو چشمهامونه!
بیشتر که فکر کردم دیدم باید بگم سلام. درسته که اون همیشه جلو چشمهامونه ولی من که همیشه چشم دلم باز نیست . . همیشه که درست نمیبینه. پس باید با شرمندگی اعتراف میکردم که همیشه به یادش نبودم!
پس گفتم : "سلام!"
* * * * *
*ولی هنوزم نمیدونم :
چرا خدا منو دوست داره؟
چرا بهم نعمت اشک رو داده؟
چرا منو به سمت خودش میخونه؟
چرا . . . ؟
. . .
من با هر اتفاق کوچیکی فراموشش میکنم
دل من خیلی ضعیف و کوچیک تر از اونه که بخواد محبت همیشگی خدا رو تو خودش جا بده
مهربون!
چرا منو به بندگی کردن قبول کردی؟
. . .
تو برترینی و من پست ترین!
تو بی نیازی حتی از وجود خودت و من محتاجم حتی به خودم!
تو قویترینی و من ضعیفترین!
چطور منو در ملک هستیت تحمل میکنی؟
* * * * *
* * * * *
دوستان!
"خیلی" (به هر کسی نمیگم "خیلی") ممنونم! از اونایی که به یادم بودن و اونایی که به یادم نبودن:
از اونایی که به یادم بودن به این خاطر که بهم امید دادن که آدم خوبها هم به فکر من هستن!
از اونایی که به یادم نبودن به این خاطر که بهم فهموندن حالا خیلی مونده تا آدم خوبها قبولم کنن!
پس برام دعا کنید همه تون!
خواهش میکنم:
نه التماس میکنم:
منو از دعا های آسمونیتون فراموش نکنید!
(خیلی محتاج دعام خیلی! خیلی!)
|
|
| 19889 |
نام:
روشنک
شهر:
کاش مدینه فاضله بود
تاریخ:
4/17/2006 10:17:45 AM
کاربر مهمان
|
*به نام او*
سلام به بهترین دوستانی که خدا بهم داده!
* * * * *
خدا خیلی چیزا بهم یاد داد این یعنی هنوز هم براش مهمم!
(خدا رو شکر که خدا به یادم هست)
یکی از چیزهایی که تو خلوت یاد گرفتم این بود :
*یه بار که میخواستم با خدا حرف بزنم اومدم بهش بگم "سلام" منصرف شدم آخه معمولا وقتی به کسی میگیم سلام که مدتی باشه ندیده باشیمش ولی خدا که همیشه جلو چشمهامونه!
بیشتر که فکر کردم دیدم باید بگم سلام. درسته که اون همیشه جلو چشمهامونه ولی من که همیشه چشم دلم باز نیست . . همیشه که درست نمیبینه. پس باید با شرمندگی اعتراف میکردم که همیشه به یادش نبودم!
پس گفتم : "سلام!"
* * * * *
*ولی هنوزم نمیدونم :
چرا خدا منو دوست داره؟
چرا بهم نعمت اشک رو داده؟
چرا منو به سمت خودش میخونه؟
چرا . . . ؟
. . .
من با هر اتفاق کوچیکی فراموشش میکنم
دل من خیلی ضعیف و کوچیک تر از اونه که بخواد محبت همیشگی خدا رو تو خودش جا بده
مهربون!
چرا منو به بندگی کردن قبول کردی؟
. . .
تو برترینی و من پست ترین!
تو بی نیازی حتی از وجود خودت و من محتاجم حتی به خودم!
تو قویترینی و من ضعیفترین!
چطور منو در ملک هستیت تحمل میکنی؟
* * * * *
* * * * *
دوستان!
"خیلی" (به هر کسی نمیگم "خیلی") ممنونم! از اونایی که به یادم بودن و اونایی که به یادم نبودن:
از اونایی که به یادم بودن به این خاطر که بهم امید دادن که آدم خوبها هم به فکر من هستن!
از اونایی که به یادم نبودن به این خاطر که بهم فهموندن حالا خیلی مونده تا مثل آدم خوبها بشم!
پس برام دعا کنید همه تون!
خواهش میکنم:
نه التماس میکنم:
منو از دعا های آسمونیتون فراموش نکنید!
(خیلی محتاج دعام خیلی! خیلی!)
|
|
| 19888 |
نام:
عشق شهادت
شهر:
تهران
تاریخ:
4/17/2006 8:36:15 AM
کاربر مهمان
|
الهی آن خواهم که هیچ نخواهم
|
|
| 19887 |
نام:
محمد
شهر:
تهران
تاریخ:
4/17/2006 7:57:21 AM
کاربر مهمان
|
باسلام
اقای اوینی من بسیجی بشم یا نه
|
|
| 19886 |
نام:
خروش!
شهر:
همين دور و برا
تاریخ:
4/17/2006 6:32:37 AM
کاربر مهمان
|
ناشناااااااااااااااااااااااااااااااااااس!!!!!!!!
|
|
| 19885 |
نام:
ناشناس
شهر:
غریبستان
تاریخ:
4/17/2006 6:23:30 AM
کاربر مهمان
|
سلام
میدونم .... شرمنده ام .... خیلی خیلی دیره .... اما ............ عیدتون مبارک . شاد باشید و حاجت روا
فقط خواستم حلالم کنید به خاطر تندی که روز پنجشنبه کردم. بغض غریبی توی گلوم بود که نمیتونستم بیرون نریزم. علیرغم اینکه خداحافظی کردم الان فقط به خاطر توصیه علی آقا - داداش زهرا اومدم
گرچه میدونم پیغامم به گوشش نمیرسه اما میخواستم اگه اومد بدونه یه دریا حرف برای گفتن بهش داشتم که اونم رفت .... وقتی شروع به گفتن کردم خواستم حرفامو براش سفره کنم اما غریبی دورم رو گرفت حالا که نیستش ........ بگذریم ..... اما به چشم اگه علی آقا که سرداره منو به سربازی قبول داره به دیده منت همچنان در خدمتم تا خدا چی برام رقم بزنه
و یه کلام با عبدالرضا خان شلمچه ای
کاش منو میشناختی اونوقت میدونستی چه بچه حساسیم و چقدر از این نقطه چینهای بی موقع متنفر . یه بارم که حواست به غریبی ناشناس بود اونم مومن خدا با نقطه چین ....... قربون دلت نباید بدونم بالاخره دلت چی میخواد ؟؟؟؟؟؟؟
کاش منم یکی از عزیزای دلت بودم شاید برای منم طلب حاجت میکردی ..... در هرصورت میدونم که باید بازم بگذرم ....... مثل همیشه
همین که هستی خوشحالم چون خروش با بودن شما خوشحاله
منو فراموش نکنید . کاش یه چیزی بود که منو همیشه به یاد شما بندازه .... قبلا به عزیز نازنینی همینو گفته بودم ...... اما اون به طرفه العینی یادش رفت من ناشناسیم که ..... بگذریم
یاعلی
|
|
| 19884 |
نام:
سید محمد حسین تهامی
شهر:
کرمان
تاریخ:
4/17/2006 6:11:26 AM
کاربر مهمان
|
چه قدر خوب می شه اگر آدم مجبور نباشه روزها رو بشماره.....
|
|
| 19883 |
نام:
کلب آستان حضرت زهرا
شهر:
اورمیه
تاریخ:
4/17/2006 5:56:33 AM
کاربر مهمان
|
عشق بر دلها شهامت میدهد عشق بر غمها حلاوت میدهد
عشق باعث شد که دل سامان گرفت پشت درب خانه زهره جان گرفت
یا زهرا فرجی
|
|