هرچه می خواهد دل تنگت بگو
نام:
ایمیل:  اختیاری
شهر:  
درج مطلب
کد امنیتی:
CAPTCHA code image
Change the code
   

کاربر گرامی! مطالب شما پس از تایید مدیر حرف دل در این صفحه نمایش داده می شود.

اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام
ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است
دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد
حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق
گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند
مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
 هرچه می خواهد دل تنگت بگو
19212
نام: عبدالفاطمه
شهر: همین نزدیکی
تاریخ: 4/5/2006 3:15:44 PM
کاربر مهمان
  يا حق
سلامي دوباره
خدايا! همه ي حرف دلي ها رو ببخش و بيامرز!
ببخشيد دوستان آيه رو اشتباه نوشتم " يا ايّها المزّمل! قم اليل الْا قليلا " .
آقا حسن! برادرم! من اعتقادم اينه كه: اگه خدا بخواد كاري براي كسي بكنه و كسي رو شريك زندگي كسي، حتي اگه اون نيمه ي گم شده اش اون سر دنيا باشه، دور گردون اونقدر مي چرخه و مي چرخه كه آخرش اين دوتا كنار هم قرار بگيرن، نگران نباش! از خدا بخواه كه اون نيمه ي گم شده ات رو يه جوري بهت برسونه كه بشين بال پرواز همديگه براي رسيدن به كمال!
خدايا!.... عاشق ، بر هجران مشتاق تر بايد، تا وصال
که در وصال ،بيم هجر است و
در هجران، اميد وصال...
الهي! عاشقم مي كني!؟؟؟
خدايا! از درد دلم آگاهي، نخواه كه بيشتر از اين رسواي بندگانت شوم! كه خوب مي داني مرا رسواي عشق بودن افتخار است!!! حتي اگر مهر ديوانگي بر پيشانيم زنند.
ياحق – يازهرا(س)
19211
نام: حسن
شهر: تبریز
تاریخ: 4/5/2006 2:58:42 PM
کاربر مهمان
  خدایا یه دختر حلال زاده ونجیبی رو سر راهم قرار بده تا با ازدواج با از خطر تغیان هوای نفس در امان بمانم
19210
نام: عبدالفاطمه
شهر: همین نزدیکی
تاریخ: 4/5/2006 2:56:28 PM
کاربر مهمان
  هوالمحبوب
سلام دوستان!
شهيد گمنام، خدا مي دونه چقدر از شنيدن نامت ياد معراج شهدا مي افتم، نمي داني كه اين دل عبدالفاطمه چقدر تنگ است براي معراج شهدا.......... خدا خيرت بده برادر، ما كه دلمون بي قراره، دلت قرار بگيره الهي! ما كه در بست مخلصتيم!
خدايا! چگونه شكر اين همه نعمت به جاي آورم؟ چقدراين نعمت 16 امي كه در مقابل پنجره فولاد آقا ازت گرفتم زيباست، آنقدر مهربان و صبور و متين كه دلم نمي ياد حتي يه تيكه از دردام بشينه رو دل پاك و زلالش!
خدايا! خودت خوب مي دوني كه من حقيرم و كوچك در مقابل عظمت و بزرگي و مهربانيت، پس نخواه شرمنده ي دعايي كه در حق اين نعمت كردم شوم، نخواه كه دستم خالي باشد در مقابل آنچه از تو به واسطه ي اقا خواستم، نخواه كه اين دل شرمنده ي مهرباني و بزرگواريش شود!
اله من! دستانم تهي است از باده ي عشقت، كي عاشق مي شوم!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خدايا! بنده ات مي خواد عاشقت بشه! پس چرا اين همه تعلل تو كارش ايجاد مي شه!؟؟ خداي من! تو ر وبه عزت و بزرگي و جبّار و توانايي ات قسم ، نخواه كه عاشق نشده از اين دنيا بروم، نخواه كه عبدالفاطمه بدون افتخار بندگي از اينجا برود!
خدايا! چقدردلم از غصه سنگين است، قصه ي غصه ي عبدالفاطمه از درد خود نيست، از درد كشيدن ديگرونه كه دردناكه اين دل، نازنين خداي من! آخ كه چقدر بچه بود دلمون بزرگ بود!!! و حالا............
خداي من! از نشستن يه كودك روي خرابي يه خونه چقدر درد مي كشم، چقدر اين دل بي تاب رفن است، اي كاش راهي براي رفتن به آنسوي مرزهاي فلسطين بود، چقدر درد مي كشد اين دل، چقدر از غصه ي كودك همسايه ي همين نزديكي ها دلم اشوب مي شود.
اي خدا! مهربان پروردگار من! چرا اين همه درد ......... خدايا! من از داشتن درد گله نمي كنم، از اين گله دارم كه چرا با اين همه درد هنوز از تو دور م و هنوز طعم واقعي عاشق تو بودن رو نچشيدم، يادش بخير اون روزايي كه ........ آه كه چقدر دلم براي اون روز ها تنگ است كه از عشق چگونه " ياا يّها المزّمل ، قم اليلي الّا قليلا" مي خواندم.......... اي واي بر من! اي واي بر من كه دور گشته ام از آنچه مرا به تو نزديكتر مي كرد.
خدايا! تابه كي اينگونه در پي هيچ دويدن؟ سخته برام از تو براي خودم چيزي بخوام، اله من! اين نعمت شانزدهمي از من مگير ومن رو شرمنده اش نكن، در حقش يه دعايي كردم به درگاهت و براش يه چيزي خواستم، نااميدم نكن و شرمنده ي بنده ات........
الهي! به اميد كرم و نگاه توست كه قدم برمي دارم، دستانم بگيرو نگذار غير تو بجويم.
الهي! ايّاك نعبد و ايّاك نستعين.الهي! اهدنا الصراط المستقيم.الهي!اجعلني توفيق الشهادة في سبيلك
در پناه خدا – يازهرا(س)
19209
نام: عبدالفاطمه
شهر: همین نزدیکی
تاریخ: 4/5/2006 2:55:11 PM
کاربر مهمان
  هوالمحبوب
سلام دوستان!
شهيد گمنام، خدا مي دونه چقدر از شنيدن نامت ياد معراج شهدا مي افتم، نمي داني كه اين دل عبدالفاطمه چقدر تنگ است براي معراج شهدا.......... خدا خيرت بده برادر، ما كه دلمون بي قراره، دلت قرار بگيره الهي! ما كه در بست مخلصتيم!
خدايا! چگونه شكر اين همه نعمت به جاي آورم؟ چقدراين نعمت 16 امي كه در مقابل پنجره فولاد آقا ازت گرفتم زيباست، آنقدر مهربان و صبور و متين كه دلم نمي ياد حتي يه تيكه از دردام بشينه رو دل پاك و زلالش!
خدايا! خودت خوب مي دوني كه من حقيرم و كوچك در مقابل عظمت و بزرگي و مهربانيت، پس نخواه شرمنده ي دعايي كه در حق اين نعمت كردم شوم، نخواه كه دستم خالي باشد در مقابل آنچه از تو به واسطه ي اقا خواستم، نخواه كه اين دل شرمنده ي مهرباني و بزرگواريش شود!
اله من! دستانم تهي است از باده ي عشقت، كي عاشق مي شوم!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خدايا! بنده ات مي خواد عاشقت بشه! پس چرا اين همه تعلل تو كارش ايجاد مي شه!؟؟ خداي من! تو ر وبه عزت و بزرگي و جبّار و توانايي ات قسم ، نخواه كه عاشق نشده از اين دنيا بروم، نخواه كه عبدالفاطمه بدون افتخار بندگي از اينجا برود!
خدايا! چقدردلم از غصه سنگين است، قصه ي غصه ي عبدالفاطمه از درد خود نيست، از درد كشيدن ديگرونه كه دردناكه اين دل، نازنين خداي من! آخ كه چقدر بچه بود دلمون بزرگ بود!!! و حالا............
خداي من! از نشستن يه كودك روي خرابي يه خونه چقدر درد مي كشم، چقدر اين دل بي تاب رفن است، اي كاش راهي براي رفتن به آنسوي مرزهاي فلسطين بود، چقدر درد مي كشد اين دل، چقدر از غصه ي كودك همسايه ي همين نزديكي ها دلم اشوب مي شود.
اي خدا! مهربان پروردگار من! چرا اين همه درد ......... خدايا! من از داشتن درد گله نمي كنم، از اين گله دارم كه چرا با اين همه درد هنوز از تو دور م و هنوز طعم واقعي عاشق تو بودن رو نچشيدم، يادش بخير اون روزايي كه ........ آه كه چقدر دلم براي اون روز ها تنگ است كه از عشق چگونه " ياا يّها المزّمل ، قم اليلي الّا قليلا" مي خواندم.......... اي واي بر من! اي واي بر من كه دور گشته ام از آنچه مرا به تو نزديكتر مي كرد.
خدايا! تابه كي اينگونه در پي هيچ دويدن؟ سخته برام از تو براي خودم چيزي بخوام، اله من! اين نعمت شانزدهمي از من مگير ومن رو شرمنده اش نكن، در حقش يه دعايي كردم به درگاهت و براش يه چيزي خواستم، نااميدم نكن و شرمنده ي بنده ات........
الهي! به اميد كرم و نگاه توست كه قدم برمي دارم، دستانم بگيرو نگذار غير تو بجويم.
الهي! ايّاك نعبد و ايّاك نستعين.الهي! اهدنا الصراط المستقيم.الهي!اجعلني توفيق الشهادة في سبيلك
در پناه خدا – يازهرا(س)
19208
نام: رها
شهر: کرج
تاریخ: 4/5/2006 2:38:47 PM
کاربر مهمان
  زنجیر غم )) ()
در حجــم غم گم کـرده¬ام انـدیشــه¬ام
سر گشتگی چون خنجری بر ریشه¬ام

در بهت ظلـمت پی زنـم افکار خـویش
بـر چاه نـالـه ســر زدن شـد پیشــه¬ام

خـود را بـه پـایـانی غمــــین ره داده¬ام
غم شدچوسنگی¬ومن اینک شیشه¬ام

در بسـتری غم بـا دلم خـو کرده است
من در حصــاری خسته از یک بیشه¬ام

این دل فدا شـد بی سبب در پای غم
زخمی شـد از زنجـیر غم انـدیشــه¬ام

چون پیچکی غم می¬تنـد بر سـاق دل
پس کی رسـد بـر سـاقه غم تیشه¬ام

یک¬لحظه غم کی می¬کندمن را «رها»
گویی که با انـدوه و غم هم ریشــه¬ام

____________16/1/85 ((رها))
19207
نام: ههههههه
شهر: ۱۲۳۲۱۵۶
تاریخ: 4/5/2006 2:14:48 PM
کاربر مهمان
 
قاحمیا ممزر بلمل لمل ماگ قبمکی
19206
نام: روشنک
شهر: کاش مدینه فاضله بود
تاریخ: 4/5/2006 2:14:15 PM
کاربر مهمان
  مریم جون!
من دوستت دارم به خاطر ÷اکیت کاش تو هم دوستم داشتی هر چند به ÷اکی تو نیستم!

مهربونم!
منو از دعاهای آسمونیت فراموش نکن!
19205
نام: حلاج
شهر: تبریز
تاریخ: 4/5/2006 2:06:13 PM
کاربر مهمان
  با سلام خدمت تمامی دوستان رهسپار نور


خداوند نوريست ابدي اگر بتواني او را ببيني هرگز به تاريکي نميرسي
خداوند را به ياد داشته باش تا بدي ها از يادت برود
حقيقت چيزي است واقعي تا با تو نباشد باور نميکني
از خداوند بخواه ، چون تنها اوست بخشنده
از خداوند بگو ، از نعماتش ، گذشتنش ، بخشش و مهربانيش تا کلامت پاک بماند
با او باش تا با تو باشد شاکرش باش تا لطفش را ببيني
خوب باش تا خوبيهايش را ببيني
عجول مباش که همه چيز بعد از صبوريست
خداوندا عشق تو بزرگترين سرمايه جاودانه زندگيست
خداوندا عشق تو سيراب کننده تمام عشقهاست
زندگي جاميست زرين از طلا اگر بلد باشي چگونه بازي کني هميشه در دست توست


یا حق

19204
نام: حلاج
شهر: تبریز
تاریخ: 4/5/2006 1:57:37 PM
کاربر مهمان
  در اولین بخشهای جلد بیستم تاریخ برره - چاپ لهستان،با اضافات و تجدید نظر کلی - آمده است که خرزوخان با همدستی بابابزرگ دووبرره در یک شب زمستانی وبا استفاده از تاریکی شب ، در یک اقدام ضدبرره ای اقدام به حفر چاله ای تروریستی در ضلع غربی خانه بابابزرگ جان نثار که بر حسب تصادف نزدیک میدان کره بز هم بوده ، می کنند تا در یک فرصت مناسب 6000 تن از اهالی برره را در آن چاله سربه نیست کنند . - زیر عدد 6000 با ماژیک فسفری خط بکشید تا پی به عمق چند متری فاجعه ببرید.- بر اساس جدیدترین اسناد منتشر شده و حفاریهای باستانی بعمل آمده در اطراف چاله فوق الاشاره، بقایای گردنخود مورد استعمال خرزوخان و بابابزرگ دووبرره نشان می دهد که آنها پس از این کشتار فجیع ، بر سر چاله دسته جمعی اهالی بالابرره و پائین برره گرد هم می آیند و با استفاده از سرنگ مشترک اقدام به مصرف گرد نخود می نمایند.
صبح روز بعد و اینبار با استفاده از روز روشن ، خرزوخان و جد پدری دووبرره ،در محل فاجعه حاضر شده و اقدام به تکمیل الباقی جلد بیستم تاریخ برره می کنند تا آنرا هر چه سریعتر بدست آیندگان برسانند. و برای آنکه در تاریخ یاد نیکی از خود بیادگار جعل - بخوانید قرارداد - کرده باشند ،همه کاسه کوزه ها رو سر اسکندر مقدونی بیچاره که بی خبر از همه جا برای گذراندن 2 واحد کار آموزی به روستای همجوار - شرره - آمده بود ، می شکنند... و از این زمان به بعد بود که چاله - بخوانید گور - دستجمعی مجاور منزل جان نثار را چال اسکندرون نامیدند.
نیز در اوایل قرن بیستم که تاریخ نویسان بشدت از زور بیکاری خمیازه می کشیدند ، یه سیبیلوی اتریشی که بد جوری مخالف بیکاری فرهیختگان جامعه خصوصا از نوع مورخش بود ، تصمیم می گیره با همفکری و همکاری یکی که اونم مثل خودش از خالی موندن تاریخ اوایل قرن از صحنه های وسترنی ، حسابی کلافه شده بود ، یه الم شنگه ای راه بندازن که هم مورخها بیکار نمونن و هم بچه های بنی اسرائیل که بعد از اومدن به اینور آب و دبه کردن قول و قرارشون با حضرت موسی ، اینور و اونور دنیا پخش و پلا شده بودن که یه سرزمین بدون ملت پیداکنن ، به یه نون و نوایی برسن.
این شد که آدولف قصه ما با موسیلینی میرن یه ور جوب و فرانسه و انگلیس و ... میرن اونور جوب ! هی فحش میدن ، فحش میستونن تا بالاخره هیتلر قصه ما عصبانی میشه و تصمیم می گیره سگ و گربه های ولگرد لهستان رو بکنه تو گونی و بفرستتشون تو کوره های ادم سوزی - که به همین منظور تو قصه تعبیه شده بود - و در جهت اهداف زیست محیطی اونارو از بین ببره. بعدش از وجدان درد این کشتار تاریخی عطای روسیه و لنینگراد و... رو به لقاش بده و خودشو بکشه.
بعد چند سال، انگلیسی ها که نگو دستشون با سیبیلوی قصه تو یه کاسه بوده و ید طولائی هم تو تفکیک املاک و اصلاح نقشه های قدیمی خاور میانه داشتن بفکر می افتن تا کار نیمه تموم عمو آدولف رو تموم کنن و بچه های اسرائیل رو برگردونن سر خونه زندگیشون!!!. حالا این بچه ها از کنار رود نیل تا سیبری و آلاسکا رو چه جوری و با چه وسیله نقلیه ای طی کردن بماند.
این شد که چشم آبیهای نوع دوست بریتانیائی به پاس خدمات تاریخی خرزوخان - بابابزرگ دووبرره - اهالی نجیب بالابرره و پائین برره - مردم صبور شرره و همچنین تقدیر از دست اندرکاران سریال ، تصمیم می گیرن تا جلد بیستم تاریخ بره رو در یه کشور کاملا بی طرف - الزاما می تواند لهستان نباشد - بازنویسی و تجدید چاپ کنند تا ربط پیدا کردن پرتقال فروش و هولوکاست بر کسی پوشیده نماند.

نتیجه گیری اخلاقی:
استفاده
19203
نام: ...
شهر: ...
تاریخ: 4/5/2006 1:12:02 PM
کاربر مهمان
  منم همینطور...
<<ابتدا <قبلی 1927 1926 1925 1924 1923 1922 1921 1920 1919 1918 1917 بعدی> انتها>>



Logo
https://old.aviny.com/guestbook/default.aspx?Page=1922&mode=print