قسمتي از كتاب نيمه پنهان

اسم چمران برايم با جنگ همراه بود، فكر مي كردم نمي توانم بروم او را ببينم . از طرف ديگر پدرم ناراحتي قلبي پيدا كرده بود و من خيلي ناراحت بودم. سيد غروي يك شب براي عيادت بابا آمد خانه مان و موقع رفتن دم در تقويمي از سازمان اَمَل به من داد، گفت هديه است. آن وقت توجهي نكردم، اما شب در تنهايي، همان طور كه داشتم مي نوشتم، چشمم رفت روي اين تقويم. ديدم دوازده نقاشي دارد براي دوازده ماه كه همه شان زيبايند، اما اسم و امضايي پاي آن ها نبود. يكي از نقاشي ها زمينه اي كاملا سياه داشت و وسط اين سياهي شمع كوچكي مي سوخت كه نورش در مقابل اين ظلمت خيلي كوچك بود. زير اين نقاشي به عربيِِ جمله ي شاعرانه اي ، نوشته شده بود : «من ممكن است نتوانم اين تاريكي را از بين ببرم، ولي با همين روشنايي كوچك فرق ظلمت و نور وحق و باطل را نشان مي دهم و كسي كه به دنبال نور است اين نور هرچه قدر كوچك باشد در قلب او بزرگ خواهد بود.» كسي كه به دنبال نور است، كسي مثل من، آن شب تحت تأثير اين شعر و نقاشي خيلي گريه كردم. انگار اين نور همه وجودم را فرا گرفته بود. اما نمي دانستم كي اين را كشيده.
بالأخره يك روز همراه يكي از دوستانم كه قصد داشت برود مؤسسه، رفتم. در طبقه اول مرا معرفي كردند به آقايي و گفتند ايشان دكتر چمران هستند. مصطفي لبخند به لبش داشت و من خيلي جا خوردم، فكر مي كردم كسي كه اسمش با جنگ گره خورده و همه از او مي ترسند بايد آدم قسي اي باشد، حتي مي ترسيدم، اما لبخند او و آرامشش مرا غافل گير كرد. دوستم مرا معرفي كرد و مصطفي با تواضع خاص گفت«شماييد؟ من خيلي سراغ شما را گرفتم، زودتر از اين ها منتظرتان بودم.» مثل آدمي كه مرا از مدت ها قبل مي شناخته حرف مي زد، عجيب بود، به دوستم گفتم «مطمئني دكتر چمران اين است؟» مطمئن بود. مصطفي تقويمي آورد مثل همان كه چند هفته قبل سيد غروي به من داده بود. نگاه كردم و گفتم «من اين را ديده ام.» مصطفي گفت «همه تابلوها را ديديد؟ از كدام بيشتر خوشتان آمد؟» گفتم: «شمع. شمع خيلي مرا متأثر كرد.» توجه او سخت جلب شد و با تاكيد پرسيد «شمع؟ چرا شمع؟» من خود به خود گريه كردم، اشكم ريخت. گفتم «نمي دانم. اين شمع، اين نور، انگار در وجود من هست، من فكر نمي كردم كسي بتواند معناي شمع و از خودگذشتگي را به اين زيبايي بفهمد و نشان بدهد.» مصطفي گفت «من هم فكر نمي كردم يك دختر لبناني بتواند شمع و معنايش را به اين خوبي درك كند.» پرسيدم « اين را كي كشيده؟ من خيلي دوست دارم ببينمش، آشنا شوم.» مصطفي گفت «من.» بيشتر از لحظه اي كه چشمم به لبخندش و چهره اش افتاده بود تعجب كردم «شما! شما كشيده ايد؟» مصطفي گفت «بله من كشيده ام» گفتم «شما كه در جنگ و خون زندگي مي كنيد، مگر مي شود؟ فكر نمي كنم شما بتوانيد اين قدر احساس داشته باشيد.»

بعد اتفاق عجيب تري افتاد. مصطفي شروع كرد به خواندن نوشته هاي من. گفت«هر چه نوشته ايد خوانده ام و دورادور با روحتان پرواز كرده ام.» و اشك هايش سرازير شد. اين اولين ديدار ما بود و سخت زيبا بود.

***

... بي هوا خنديد، انگار چيزي ذهنش را قلقلك داده باشد؛ او حتي نفهميده بود يعني اصلا نديده بود كه سر مصطفي مو ندارد! دو ماه از ازدواجشان مي گذشت كه دوستش مسأله را پيش كشيد«غاده! در ازدواج تو يك چيز بالاخره براي من روشن نشد. تو از خواستگارهايت خيلي ايراد مي گرفتي، اين بلند است، اين كوتاه است... مثل اين كه مي خواستي يك نفر باشد كه سر و شكلش نقص نداشته باشد. حالا من تعجبم چه طور دكتر را كه سرش مو ندارد قبول كردي؟»
غاده يادش بود كه چه طور با تعجب دوستش را نگاه كرد. حتي دلخور شد و بحث كرد كه «مصطفي كچل نيست. تو اشتباه مي كني.» دوستش فكر مي كرد غاده ديوانه شده است كه تا حالا اين را نفهميده.

آن روز همين كه رسيد خانه، در را باز كرد و چشمش افتاد به مصطفي، شروع كرد به خنديدن. مصطفي پرسيد «چرا مي خندي؟» و غاده كه چشم هايش از خنده به اشك نشسته بود گفت «مصطفي، تو كچلي؟ من نمي دانستم!» و آن وقت مصطفي هم شروع كرد به خنديدن و حتي قضيه را براي امام موسي هم تعريف كرد. از آن به بعد آقاي صدر هميشه به مصطفي مي گفت: «شما چه كار كرديد كه غاده شما را نديد؟»

Logo
https://old.aviny.com/Occasion/Enghelab_Jang/Chamran/88/maghaleh/NimePenhan.aspx?&mode=print