بخش شهید آوینی حرف دل موبایل شعر و سبک اوقات شرعی کتابخانه گالری عکس  صوتی فیلم و کلیپ لینکستان استخاره دانلود نرم افزار بازی آنلاین
خرابی لینک Instagram

 
 

 

سوره آل عمران آيات 98 تا 101 

 

 98- قل يا اهل الكتاب لم تكفرون بايات اللّه و اللّه شهيد على ما تعملون

 99- قل ياهل الكتاب لم تصدون عن سبيل اللّه من آمن تبغونها عوجا و انتم شهداء و ما اللّه بغفل عما تعملون

 100- يا ايها الذين آمنوا ان تطيعوا فريقا من الذين اوتوا الكتاب يردوكم بعد ايمانكم كافرين

 101- و كيف تكفرون و انتم تتلى عليكم آيت اللّه و فيكم رسوله و من يعتصم باللّه فقد هدى الى صراط مستقيم

ترجمه آيات

بگو، اى اهل كتاب، چرا به آيات خدا كفر مى ورزيد، با اينكه خداى تعالى بر آنچه مى كنيد ناظر و شاهد است. (98)

بگو، اى اهل كتاب چرا كسى را كه ايمان آورده، از راه خدا جلوگيرى مى كنيد و آن راه را كج و معوج مى خواهيد، با اينكه خود شما شاهد بر حقانيت آنيد، و خدا به هيچ وجه از آنچه مى كنيد غافل نيست. (99)

اى كسانيكه ايمان آورده ايد، شما اگر طايفه اى از اهل كتاب را (كه راه خدا را كج و معوج مى خواهند اطاعت كنيد، شما را بعد از آنكه ايمان آورديد، از دينتان بر مى گردانند (ومثل خودشان ) كافر مى سازند. (100)

و چگونه كفر مى ورزيد با اينكه آيات خدا بر شما تلاوت مى شود و فرستاده او در بين شما است. و هركس خود را بخدا بسپارد، به سوى صراط مستقيم هدايت مى شود(101)

بيان آيات

اين آيات بطورى كه ملاحظه مى كنيد با اتصالى كه در سياق دارد، دلالت دارد بر اينكه اهل كتاب (البته طايفه اى از ايشان، يعنى يهود و يا طايفه اى از يهود) كفر به آيات خدا داشته اند و مؤ منين را از راه خدا باز مى داشته اند، به اين طريق كه راه خدا را در نظر مؤ منين كج و معوج جلوه داده و راه ضلالت و انحراف را در نظر آنان، راه مستقيم خدا جلوه گر مى ساختند. براى مؤ منين القاى شبهه ها مى كردند، تا به اين وسيله حق را كه راه آنان است، باطل و باطل خود را حق جلوه دهند.

آيات قبلى هم دلالت داشت بر انحراف ديگر آنان. و آن اين بود كه حليت همه طعامها قبل از آمدن تورات را منكر بودند، و مساءله نسخ شدن حكم قبله و برگشتن آن از بيت المقدس به كعبه را انكار مى كردند.

بيان ارتباط اين آيات با آيات سابق مربوط به يهود 

پس اين آيات، متمم آيات سابق است كه متعرض مساءله حليت طعام، قبل از نزول تورات بود و اينكه كعبه اولين بيت عبادت به شمار مى آمد.

پس اين آيات به دنبال همان بيانات مى خواهد يهود و يا طايفه اى از ايشان را توبيخ كند كه چرا القاى شبهه مى كنند؟ و چرا مؤمنين را در دينشان دچار سرگيجه مى سازند؟ و نيز مى خواهد مؤ منين را تحذير كند، از اينكه يهوديان را در دعوتشان اطاعت كنند و بفهماند كه اگر اطاعت كنند كارشان به كفر به دين حق مى انجامد و نيز مى خواهد ترغيب و تشويقشان كند به اينكه متمسك بخدا گردند، تا به سوى صراط ايمان راه يافته هدايتشان دوام بپذيرد.

ليكن بطورى كه صاحب المنار، در جلد چهارم، در تفسير سوره آل عمران در ذيل همين آيه نقل كرده، سيوطى، در كتاب لباب النقول، از زيد بن اسلم روايت كرده كه گفته : (شاش بن قيس ) (كه مردى يهودى بوده ) به چند نفر از قبيله اوس و خزرج برخورد كرد ديد، اين دو قبيله كه سالها با هم جنگ داشتند، با يكديگر صحبت مى كنند، گل مى گويند و گل مى شنوند، بسيار ناراحت شد و به جوانى كه همراهش بود گفت برو ميان اين دو طايفه را تيره كن، پهلوى اين دو طايفه بنشين و كشته گانى را كه در جنگ بعاث به دست آن طايفه ديگر از دست دادند، بيادشان بياور. از آنجا برخيز نزد آن طايفه ديگر برو و كشته گان آنان را نيز كه در آن جنگ از دست دادند، بيادشان بياور. آن جوان چنين كرد و دوباره آن دو طايفه را واداشت تا با يكديگر بگو مگو كنند. اين به آن افتخار كند و آن به اين فخر بفروشد تا آنكه در آخر يكى از اين دو طايفه و يكى ديگر از آن طايفه بجان هم افتادند، از اوس مردى بنام اوس بن قرظى و از خزرج مردى بنام جبار بن صخر، رو در روى هم به يكديگر بد و بيراه گفتند.

و در نتيجه همه اوسيان و همه خزرجيان پر از خشم شده، برخاستند كه به جان هم بيفتند. در اين ميان خبر به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) رسيد، خودش برخاست و به ميان ايشان آمده موعظتشان كرد و بينشان صلح برقرار ساخت، هر دو طايفه شنيدند و اطاعت كردند و خداى تعالى درباره آن دو نفر يعنى اوس و جبار اين آيه را نازل كرد:

(يا ايها الذين آمنوا ان تطيعوا فريقا من الذين اوتوا الكتاب...)

و درباره شاش بن قيس، اين آيه را فرستاد: (يا اهل الكتاب لم تصدون عن سبيل اللّه...)

و اين روايت خلاصه روايتى است كه الدر المنثور آنرا از زيد بن اسلم بطور مفصل نقل كرده و قريب به آن، از ابن عباس و غيره نقل شده است.

و به هر حال آيات مورد بحث با بيانى كه ما كرديم بيشتر انطباق دارد، تا با آنچه در اين روايت آمده، و اين براى خواننده روشن است علاوه بر اينكه آيات مورد بحث، سخن از كفر و ايمان و شهادت يهود و تلاوت آيات خدا بر مؤ منين و امثال اين مطالب دارد، كه همه آنها با بيان ما مناسب تر است و مويد گفتار ما كه گفتيم : (اين آيات متمم آيات قبل است )، آيه شريفه زير است كه مى فرمايد: (ود كثير من اهل الكتاب لو يردونكم من بعد ايمانكم كفارا حسدا من عند انفسهم...)

قل يا اهل الكتاب لم تكفرون بايات اللّه...

مراد از آيات به قرينه وحدت سياق، همان حليت طعام قبل از نزول تورات و برگشتن قبله در اسلام به سوى كعبه است.

قل يا اهل الكتاب لم تصدون عن سبيل اللّه...

كلمه (صد) به معناى برگرداندن است. و جمله (تبغونها) به معناى (تطلبون السبيل ) و كلمه (عوج ) به معناى متمايل و نيز به معناى تحريف شده است. مى خواهد بفرمايد: چرا راه خدا را معوج و غير مستقيم مى خواهيد و در جستجوى اين كاريد.

و انتم شهداء...

يعنى، شما مى دانيد كه قبل از نزول تورات طعام ها همه حلال بود، و نيز مى دانيد كه يكى از خصائص نبوت پيامبر آخر الزمان برگشتن قبله او از بيت المقدس بطرف كعبه است، همه اينها را در كتاب آسمانى خود يافته ايد.

در اين جمله شهادت يهود را محاذى شهادت خدا در آيه قبل قرار داده كه مى فرمود: خداى تعالى شاهد بر عمل يهود و كفر ايشان است و در اين محاذى قرار دادن دو شهادت، لطفى است كه بر خواننده پوشيده نيست. چون از يك سو فرموده يهوديان خود شاهد بر حقيقت همان چيزى هستند كه انكارش مى كنند.و از سوى ديگر مى فرمايد: خداى تعالى هم شاهد است بر انكار و كفر ايشان.

و چون در اين آيه، شهادت را به يهود نسبت داد، آخر آيه قبلى را در اين آيه تكرار نكرد و نفرمود: (و انتم شهداء و اللّه شهيد على ما تعملون )، بلكه به جاى آن فرمود: (و ما اللّه بغافل عما تعملون ) تا مفاد كلام چنين شود: شهادت سندى مستقل در حقانيت اسلام، و بطلان عقائد ايشان است. بطورى كه ديگر، گوئى احتياج ندارد كه با شهادت خدا، سنديتش تكميل گردد.

يا ايها الذين آمنوا... و فيكم رسوله...

مراد از (فريق ) همانطور كه در سابق گفتيم يا همه يهوديان است و يا طايفه اى از ايشان و در جمله و (انتم تتلى عليكم آيات اللّه و فيكم رسوله...) در اين مقام است كه بفهماند چگونه به تحريك يهوديان كافر مى شويد با اينكه رسول در بين شما است و تمسك به حق را براى شما ممكن مى سازد، چون اگر شما در هنگامى كه آن جناب آيات را بر شما تلاوت مى كند، خوب گوش فرا دهيد. و در آن تدبر كنيد و اگر تدبرتان كم بود و يا نتوانستيد ابتدا به رسول مراجعه كنيد، و خلاصه اگر به خاطر اين جهت پاره اى از حقايق براى شما مجهول باقى ماند، به رسول كه هميشه در بين شما است و از شما دور نيست و هيچگاه بين شما و او حائل و دربانى نبوده مراجعه كنيد تا حق را برايتان روشن كند.

و اين عمل يعنى رجوع به پيغمبر و ابطال شبهه هايى كه يهود القا كرده و تمسك به آيات خدا و دست به دامن رسول شدن، خود اعتصام به خدا و رسول است. و اعتصام به خدا و رسول هم در حقيقت اعتصام بخدا است. و كسى كه به خدا اعتصام كند و به دامن او چنگ بزند، به سوى صراط مستقيم هدايت شده است.

پس مراد از (كفر) در جمله (و ييف تكفرون كفر) بعد از ايمان است. و جمله (و انتم تتلى عليكم...) كنايه است از امكان اعتصام به آيات خدا و به رسول در اجتناب از كفر.

و جمله (و من يعتصم باللّه ) به منزله كبراى كلى است براى اين مطلب و همه مطالب نظير آن.

و مراد از (هدايت به سوى صراط مستقيم )، راه يافتن به ايمانى ثابت است. چون چنين ايمانى صراطى است كه نه اختلاف مى پذيرد و نه تخلف، صراطى است كه سالكان خود را در وسط خود جمع مى كند و نمى گذارد از راه منحرف شده و گمراه كردند.

و در اينكه با تعبير ماضى محقق (فقد هدى ) مطلب را محقق نمود و فاعل را حذف كرد، دلالتى است بر اينكه اين فعل خود بخود محقق، و اين هدايت حاصل مى شود. چه فاعلش متوجه باشد، و چه نباشد، به عبارت واضح تر: مى فهماند كه هركس به خدا تمسك و اعتصام جويد، هدايتش قطعى است، چه خودش متوجه باشد و چه نباشد.

و از آيه شريفه اين معنا روشن مى شود كه كتاب و سنت در دلالت و روشنگرى هر حقى كه ممكن است اشخاص درباره آن گمراه كردند، كافى است. چون مى فرمايد: تمسك به خدا كه همان تمسك به كتاب خدا است، و اعتصام به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) كه همان تمسك به سنت آن جناب است، نمى گذارد در هيچ موردى حق و باطل بر كسى مشتبه گردد.

سوره آل عمران، آيات 102 تا 110 

 

 102- يايها الذين آمنوا اتقوا اللّه حق تقاته و لا تموتن الا و انتم مسلمون

 103- و اعتصموا بحبل اللّه جميعا و لا تفرقوا واذكروا نعمت اللّه عليكم اذ كنتم اعداء فالف بين قلوبكم فاصبحتم بنعمته اخوانا و كنتم على شفا حفرة من النار فانقذكم منها كذلك يبين اللّه لكم آيته لعلكم تهتدون

 104- ولتكن منكم امة يدعون الى الخير و يامرون بالمعروف و ينهون عن المنكر و اولئك هم المفلحون

 105- و لا تكونوا كالذين تفرقوا و اختلفوا من بعد ما جاءهم البينات و اولئك لهم عذاب عظيم

 106- يوم تبيض وجوه و تسود وجوه فاما الذين اسودت وجوههم اكفرتم بعد ايمنكم فذوقوا العذاب بما كنتم تكفرون

 107- و اما الذين ابيضت وجوههم ففى رحمة اللّه هم فيها خالدون

 108- تلك آيت اللّه نتلوها عليك بالحق و ما اللّه يريد ظلما للعالمين

 109- و لله ما فى السموت و ما فى الارض و الى اللّه ترجع الامور

 110- كنتم خير امة اخرجت للناس تامرون بالمعروف و تنهون عن المنكر و تؤ منون باللّه و لو آمن اهل الكتاب لكان خيرا لهم منهم المؤ منون و اكثرهم الفاسقون

ترجمه آيات

اى كسانى كه ايمان آورده ايد، از خدا آنطور كه شايسته اوست پروا كنيد و زينهار مبادا جز با حالت اسلام بميريد.(102)

و همگى به وسيله حبل خدا خويشتن را حفظ كنيد و متفرق نشويد و نعمت خدا بر خويشتن را بياد آريد، بياد آريد كه با يكديگر دشمن بوديد و او بين دلهايتان الفت برقرار كرد و در نتيجه نعمت او برادر شديد. و در حالى كه بر لبه پرتگاه آتش بوديد، او شما را از آن پرتگاه نجات داد. خداى تعالى اين چنين آيات خود را برايتان بيان مى كند تا شايد راه پيدا كنيد. (103)

بايد از ميان شما طايفه اى باشند كه مردم را به سوى خير دعوت نموده، امر به معروف و نهى از منكر كنند. و اين طايفه همانا رستگارانند. (104)

و شما مانند اهل كتاب نباشيد كه بعد از آن كه آيات روشن به سويشان آمد اختلاف كردند و دسته دسته شدند و آنان عذابى عظيم خواهند داشت. (105)

روزى كه چهره هايى سفيد و چهره هايى سياه مى شود اما به آنهائى كه رويشان سياه مى شود، گفته مى شود: آيا شما نبوديد كه بعد از ايمانتان كافر شديد پس حالا عذاب را بخاطر كفرى كه ورزيديد بچشيد. (106)

و اما آنها كه رويشان سفيد است در رحمت خدا قرار دارند و در آن جاودانند. (107) اينها آيات خداست كه ما آن را به حق بر تو مى خوانيم و خدا هيچ ظلمى را براى عالميان نمى خواهد. (108)

و آنچه در آسمانها است و آنچه در زمين است، ملك خدا است و همه امور به سوى خدا بر مى گردد. (109)

شما از ازل بهترين امتى بوديد كه براى مردم پديد آمديد. چون امر به معروف و نهى از منكر مى كنيد و به خدا ايمان داريد. و اگر اهل كتاب هم ايمان مى آوردند، برايشان بهتر بود، ليكن بعضى از آنان مؤ من بو بيشترشان فاسقند. (110)

بيان آيات

اين آيات را مى توان تتمه دو آيه قبل دانست كه به مؤ منين خطاب مى كرد، از اهل كتاب و فتنه انگيزيهاى آنان برحذر باشند، و نيز مى فرمود: شما پيامبرى داريد كه اعتصام به حق را برايتان ممكن مى سازد، پس زنهار گمراه مشويد، و در حفره مهالك ساقط نگرديد، اين آيات علاوه بر اينكه گفتيم به آيات قبل ارتباط دارد، جنبه (الكلام يجر الكلام ) را هم دارد، بدون اينكه سياق سابق را، يعنى تعرض به حال اهل كتاب را تغيير دهد، بكله هنوز آن سياق را محفوظ نگه داشته، به دليل اينكه بعد از نه آيه دوباره سخن از اهل كتاب را پيش مى كشد و مى فرمايد: (لن يضروكم الا اذى...).

يا ايها الذين آمنوا اتقوا اللّه حق تقاته

در بيانات سابق اين معنا گذشت كه تقوا - كه خود نوعى احتراز است - وقتى تقواى از خداى سبحان مى شود كه احتراز و اجتناب از عذاب او باشد، همچنانكه در جاى ديگر فرموده : (فاتقوا النار التى وقودها الناس و الحجارة ).

و چنين تقوائى وقتى محقق مى شود كه بر طبق خواسته و رضاى او رفتار شود.

پس تقوا عبارت شد از امتثال او امر خداى تعالى، و اجتناب از آنچه كه از ارتكاب آن نهى فرموده، و شكر در برابر نعمتهايش و صبر در هنگام ابتلاء به بلايش كه برگشت اين دوتاى اخير به يكى است، و آن همان شكرگزارى است. چون (شكر) عبارت است از اينكه انسان هر چيزى را در جاى خود قرار دهد، و صبر در هنگام برخورد با بلاى خدائى يكى از مصاديق اين معنا است. پس صبر هم شكر است.

و سخن كوتاه اينكه، تقواى خداى سبحان عبارت شد از اينكه، خداى تعالى اطاعت بشود و معصيت نشود. و بنده او در همه احوال براى او خاضع گردد. چه اينكه او نعمتش بدهد و چه اينكه ندهد (و يا از دستش بگيرد).

(حق التقوى) غرض و مقصد نهايى است و دستور (فاتقوا اللّه ما استطعم) راه رسيدن به آن هدف را نشان مى دهد

اين معناى كلمه (تقوا) بود. ولى اگر اين كلمه با قيد (حق تقوا) اعتبار شود با در نظر گرفتن اينكه حق التقوى، آن تقوائى است كه مشوب با باطل و فاسدى از سنخ خودش نباشد. قهرا حق التقوى عبارت خواهد شد از عبوديت خالص، عبوديتى كه مخلوط با انانيت و غفلت نباشد. ساده تر بگويم : عبارت خواهد شد از پرستش خداى تعالى فقط بدون اينكه مخلوط باشد با پرستش هواى خويش، و يا غفلت از مقام ربوبى. و چنين پرستشى عبارت است از اطاعت بدون معصيت و شكر بدون كفران، و يا دائمى بدون فراموشى، و اين حالت، همان اسلام حقيقى است البته درجه عالى از اسلام. و بنابراين، برگشت معناى جمله : (و لا تموتن الا و انتم مسلمون ) همانند اين است كه فرموده باشد: اين حالت را يعنى حق التقوى را همچنان حفظ كنيد تا مرگتان فرا رسد.

و اين معنا غير از آن معنائى است كه از آيه : (فاتقوا اللّه ما استطعتم ) استفاده مى شود. براى اينكه اين آيه به اين معنا است كه فرموده باشد: تقوا را در هيچيك از مقدرات خود رها نكنيد. چيزى كه هست اين استطاعت و قدرت بر حسب اختلاف قواى اشخاص و فهم و همت آن مختلف مى شود.

پس آيه : (فاتقوا اللّه ما استطعتم ) مى تواند شامل حال همه مراتب تقوا بشود. و هركس مى تواند در خور قدرت و فهم خود اين دستور را امتثال بكند.

و اما در آيه مورد بحث به آن معنائى كه ما برايش كرديم، حق التقوى چيزى نيست كه همه افراد بتوانند آن را به دست آورند، زيرا حق التقوى بطورى كه ملاحظه كرديد، ريشه در باطن و ضمير انسان دارد. و در اين مسير باطنى، مواقف و معاهدى بس دشوار و خطرهائى ناپيدا هست، كه جز افراد دانشمند، پى به آن مواقف نمى برد. تا چه رسد به اينكه تقوا را در آن مراحل حفظ كند، و نيز در اين مسير باطنى دقائق و لطائفى است كه جز مخلصون كسى متوجه آن نمى گردد. چه بسيار مرحله از مراحل تقوا هست كه فهم عامى مردم آن را مقدور نفس انسانى نمى داند، و انسان را مستطيع و تواناى داشتن چنان مرحله ندانسته حكم قطعى مى كند به اينكه اين مقدار از تقوا براى بشر مقدور نيست، ولى كسانى كه اهل حق التقوايند، اين مرحله را نه تنها مقدور مى دانند، بلكه پشت سر انداخته به مراحلى دشوارتر رسيده اند.

بنابراين آيه : (فاتقوا اللّه ما استطعتم ) كلامى است كه همه فهم هاى مختلف هر يك آن را به معنائى درك مى كند و صاحب هر مرحله از فهم و درك آن را با تقوائى كه براى خود مقدور مى داند، تطبيق مى نمايد. و ضمنا اين كلام وسيله اى مى شود كه شنونده از كلامى ديگر يعنى از آيه : (اتقوا اللّه حق تقاته و لا تموتن الا و انتم مسلمون...) بفهمد كه منظور از آن اين است كه انسانها خود را در صراط به دست آوردن حق التقوى قرار بدهند و رسيدن به اين مقام و استقرار در آن را هدف همت خويش سازند.

پس آيه سوره تغابن، وسيله اى است براى اينكه خطاب در آيه مورد بحث عمومى شود. نظير مساءله اهتداء به صراط مستقيم، كه در عين اينكه مقام بس بلندى است كه به جز افرادى انگشت شمار به آن نمى رسند، مع ذلك خداى تعالى عموم بشر را به رساندن خويش به آن مقام دعوت فرموده است.

در نتيجه، از دو آيه فوق يعنى آيه : (اتقوا اللّه حق تقاته...) و آيه : فاتقوا اللّه ما استطعتم...) چنين استفاده مى شود كه نخست خداى تعالى همه مردم را دعوت به حق التقوى نموده و سپس دستور داده كه در اين مسير قرار بگيرند. و براى رسيدن به اين مقصد تلاش ‍ كنند، و هركس هر قدر توانائى دارد صرف بكند.

نتيجه اين دو دعوت اين مى شود كه همه مردم در صراط تقوا قرار بگيرند. الا اينكه هركس به يك مرحله آن برسد، و طبق فهم و همت خود و توفيقاتى كه خداى تعالى به او افاضه مى كند، يك درجه آن را كسب كند، تا ببينى فهم هركس و همتش و تاءييد و تسديد خدا درباره او چقدر باشد. پس اين است آنچه كه با تدبر در معناى دو آيه، از آن دو استفاده مى شود.

پس معلوم شد كه اين دو آيه اختلافى در مضمون ندارند. و در عين حال آيه اولى يعنى آيه : (اتقوا اللّه حق تقاته ) نمى خواهد عين آن مطلبى را خاطر نشان سازد كه آيه دومى در مقام افاده آنست. آيه اولى دعوت به اصل مقصد دارد. و آيه دومى كيفيت پيمودن راه اين مقصد را بيان مى كند.

ولا تموتن الا و انتم مسلمون

مساءله موت يكى از امور تكوينى است كه از حيطه اختيار ما بيرون است و به همين جهت اگر امر و نهى به آن تعلق گيرد، مثلا به ما دستور بدهند كه اينطور بميريد، و يا آنطور نميريد. قطعا امر و نهى تكليفى نخواهد بود، بلكه امر و نهى تكوينى است، مانند امر به مردن در آيه : (فقال لهم اللّه موتوا...) و امر به زنده شدن در آيه : (ان يقول له كن فيكون...).

ليكن گاهى مى شود كه يك امر غير اختيارى را به امرى اختيارى اضافه و تركيب مى كنند و آنگاه اين تركيب يافته را امرى اختيارى قرار داده، نسبت اختيار به آن مى دهند، تا بشود مورد امر و نهى اعتباريش قرار دهند، و مثلا بفرمايند: فلا تكونن من الممترين و يا: (و لا تكن مع الكافرين ) و يا: (كونوا مع الصادقين ) و امثال اينها، با اينكه ممترى و دو دل نبودن، و همچنين با كافران نبودن، و با صادقان بودن، امرى صد در صد اختيارى نيست، چون اصل بودن و نبودن، لازمه تكوينى انسان است و در تحت اختيار خود آدمى نيست. ولى همين امر غير اختيارى را وقتى مربوط و وابسته به امرى اختيارى از قبيل دو دلى و كفر و ملازمت صدق كنند، آن وقت امرى اختيارى مى شود. و امر و نهى مولوى به آن تعلق مى گيرد.

و كوتاه سخن اينكه : نهى از مردن بدون اسلام بخاطر اين صحيح شده كه امرى اختيارى شده، و برگشت نهائيش به كنايه است از اينكه همواره و در همه حالات ملتزم به اسلام باش تا قهرا هر وقت مرگت رسيد. در يكى از حالات اسلامت باشد. و در حال اسلام مرده باشى.

و اعتصموا بحبل اللّه جميعا و لا تفرقوا

خداى تعالى در آيات قبل يعنى آيه : (و كيف تكفرون و انتم تتلى عليكم آيات اللّه و فيكم رسوله و من يعتصم باللّه...) فرموده بود كه تمسك به آيات خدا و رسول او (و يا تمسك به كتاب و سنت ) تمسك به خدا است و شخص متمسك و معتصم در امان است، و هدايتش ضمانت شده است. كسى كه دست به دامن رسول شود، دست به دامن كتاب شده است چون همين كتاب است كه در آن آمده : (و ما آتيكم الرسول فخذوه و ما نهيكم عنه فانتهوا...).

مراد از اعتصام همگانى به (حبل اللّه) در (واعتصموا بحبل اللّه جميعا...)

اينك در اين آيه، اعتصام مذكور و سفارش شده در آن آيه را، مبدل كرد به اعتصام بحبل اللّه. در نتيجه فهماند كه اعتصام به خدا و رسولى كه گفتيم، اعتصام بحبل اللّه است. يعنى آن رابط و واسطه اى كه بين عبد و رب را به هم وصل مى كند، و آسمان را به زمين مرتبط مى سازد. چون گفتيم كه اعتصام به خدا و رسول، اعتصام به كتاب خدا است كه عبارت است از وحيى كه از آسمان به زمين مى رسد. و اگر خواست ى، مى توانى اينطور بگوئى : حبل اللّه همان قرآن و رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) است. چون قبلا هم توجه فرمودى كه برگشت همه اينها به يك چيز است.

و قرآن كريم، هر چند كه جز به حق تقوا و اسلام ثابت دعوت نمى كند، ليكن غرض اين آيه غير از آن غرضى است كه آيه قبلى يعنى : (اتقوا اللّه حق تقاته...) داشت، آن آيه متعرض حكم تك تك افراد بود كه مراقب باشند حق تقوا را به دست آورده، جز با اسلام نمى رند. ولى اين آيه متعرض حكم جماعت مجتمع است. دليلش اين است كه مى فرمايد: (جميعا) و نيز مى فرمايد: (و لا تفرقوا).

پس اين دو آيه همانطور كه فرد را بر تمسك به كتاب وسنت سفارش مى كنند به مجتمع اسلامى نيز دستور مى دهند كه به كتاب و سنت معتصم شوند.

و اذكروا نعمت اللّه عليكم اذ كنتم اعداء فالف بين قلوبكم فاصبحتم بنعمته اخوانا

جمله (اذ كنتم ) بيان است براى كلمه (نعمته ) و جمله بعدى كه مى فرمايد: (و كنتم على شفا حفرة من النار فانقذكم منها) عطف است به همين جمله.

دأب و رسم قرآن بر ذكر علل و اسباب تعليماتش مى باشد و از اطاعت و تقليد كوركورانه و بدون دليل نهى مى كند

و اينكه خداى تعالى امر مى كند به يادآورى اين نعمت، اساسش رسم و عادتى است كه قرآن كريم دارد و آن اين است كه تعليمات خود را با ذكر علل و اسباب بيان نموده و از اين راه، خلق را به سوى خير و هدايت دعوت مى كند،

بدون اينكه مردم را وادار به تقليد كوركورانه بسازد، و حاشا از تعليم الهى كه بشر را به سوى سعادتش يعنى به سوى علم نافع و عمل صالح هدايت نموده، حيرت، تقليد و ظلمت جهل را هم تجويز نمايد ولى لازم است كه مساءله بر اهل علم و تدبر مشتبه نشود (و بدانند كه ممنوعيت تقليد در تشخيص راه سعادت، منافاتى با تسليم شدن براى خدا ندارد. به اين معنا كه مورد هر يك غير مورد ديگرى است، آنجا كه تقليد ممنوع است، مسائل مربوط به اصول و معارف اصولى دين است. و آنجا كه جاى تسليم است، مسائل فروع و احكام عملى است. (مترجم ))

پس خداى تعالى در عين اينكه حقيقت سعادت بشر را به او تعليم مى دهد، علت آن را هم بيان مى كند تا كوركورانه نپذيرفته باشد، بلكه بفهمد كه حقايق دينى، همه به هم ارتباط دارد. و همه از ناحيه منبع توحيد افاضه شده است. در عين حال تسليم شدن در برابر خداى تعالى را هم واجب مى داند، چون رب العالمين است، و اعتصام به حبل او اعتصام بحبل رب العالمين است. همچنانكه در آخر آيات مى فرمايد: (تلك آيات اللّه نتلوها عليك بالحق... و الى اللّه ترجع الامور).

چكيده سخن 

و سخن كوتاه اينكه، خداى تعالى بندگان را امر فرموده كه هيچ سخنى را نپذيرند و هيچ امرى را اطاعت نكنند، مگر بعد از آنكه وجه آن سخن و فلسفه آن اطاعت را فهميده باشند و آنگاه از اين دستور كلى، دو مورد را استثناء نموده، دستور داده كه نسبت به خود او تسليم مطلق باشند و همين دستور خود را هم توجيه مى فرمايد به اينكه خداى تعالى تنها كسى است كه مالك على الاطلاق ايشان است. پس ايشان حق ندارند بخواهند، مگر چيزى را كه او خواسته باشد، تنها بايد كارى را بكنند كه خدا از ايشان خواسته، و خلاصه به تصرفات خدا در ايشان تن در دهند.

مورد دوم اينكه، به ايشان امر فرموده كه آنچه را رسول او ابلاغ مى كند، بطور مطلق اطاعت كنند و همين دستور را نيز اينطور توجيه مى فرمايد، كه چون رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) از پيش خود چيزى نمى گويد، و دستورى نمى دهد، آنچه مى گويد ابلاغ دستورات خداست پس در حقيقت اين دو مورد هم استثنا نشده، چون خود اين دو دستور و يا به عبارت ديگر آن دو اطاعت بى چون و چرا را هم توجيه كرده و برايش دليل آورد.

آنگاه با بندگان خود درباره حقايق معارف سخن مى گويد، و طرق سعادت را شرح مى دهد. و باز همين را به وجهى عام توجيه مى فرمايد، تا بندگانش به روابط معارف و طرق سعادت راه مى يابد و از اين راه، هم اصل توحيد را محقق سازند و هم به اين ادب الهى مودب شده، بر طريقه تفكر صحيح مسلط شوند، و راه درست حرف زدن را بشناسند و در نتيجه به وسيله علم زنده شده، از قيد و بند تقليد رها و آزاد شوند، و نتيجه اين آزادى و آزاد انديشى اين است كه اگر وجه و فلسفه هر يك از معارف ثابته دينى و يا ملحقات و متعلقات آن را بفهمند، آن را اخذ مى كنند و اما اگر نفهمند فورى و عجولانه آن را رد ننموده به اميد فهميدن فلسفه اش به بحث و تدبر مى پردازند و وقتى برايشان ثابت شد بدون رد و اعتراض آن را مى پذيرند.

و اين معنا غير از آن است كه كسى بگويد: اساس دين بر اين است كه انسان هيچ مطلب بى دليلى را از احدى حتى از خدا و رسولش ‍ قبول نكند، براى اينكه اين گفتار، سفيهانه ترين نظر، و بدترين گفتار است و برگشتش به اين است كه خداى تعالى از بندگانش خواسته باشد كه بعد از آنكه داراى دليل شدند، باز دليل بخواهند، و در جستجوى آن باشند، چون ربوبيت و ملك خداى تعالى اصل و مهم ترين دليل است، بر اينكه خلق بايد تسليم او باشند، و حكم او را در خود نافذ دارند، همچنانكه رسالت رسول دليل قاطع است بر اينكه آنچه آن جناب مى گويد، از پيش خداى تعالى مى گويد. (دقت فرمائيد) و يا برگشتش به اين است كه ربوبيت خداى تعالى را در آنچه بخاطر ربوبيتش تصرف مى كند لغو بداند. و اين هم چيزى جز تناقض ‍ نيست.

و حاصل كلام اين است كه : مسلك و مرام اسلامى و طريق نبوى جز به علم و اجتناب از تقليد دعوت نمى كند، و اينهائى كه پيروى از كتاب و سنت را تقليد دانسته، از آن انتقاد مى كنند، خود مقلدند، و همين گفته خود را بدون دليل از ديگران پذيرفته اند.

وجه اينكه خداوند اعتصام به حبل اللّه و عدم تفرق را نعمت خوانده است

و شايد وجه اينكه اعتصام بحبل اللّه و متفرق نشدن را نعمت خدا خوانده، و فرمود: (اذكروا نعمه اللّه عليكم ) اشاره به همين معنائى باشد كه ما خاطرنشان ساختيم يعنى خواسته باشد بفرمايد، اگر شما را به اعتصام و عدم تفرقه مى خوانيم بى دليل نيست. دليل بر اينكه شما را بدان دعوت كرده ايم، همين است كه خود به چشم خود ثمرات اتحاد و اجتماع و تلخى عداوت و حلاوت محبت و الفت و برادرى را چشيديد و در اثر تفرقه در لبه پرتگاه آتش رفتيد و در اثر اتحاد و الفت از آتش نجات يافتيد، و اگر ما اين دليل را به رخ شما مى كشيم، نه از اين باب است كه بر خود واجب مى دانيم هر چه مى گوئيم، دليلش را هم ذكر بكنيم و اگر ذكر نكنيم دليل بر اين است كه گفتارمان حق نبوده، نه، گفتار ما هميشه حق است، چه دليلش را هم ذكر بكنيم و چه نكنيم بلكه از اين باب است كه بدانيد اين تمسك به حبل اللّه و اتحاد شما نعمتى است از ناحيه ما و در نتيجه متوجه شويد كه تمامى دستوراتى كه ما به شما مى دهيم، همه اش مثل اين دستور به نفع شما است و سعادت و راحت و رستگارى شما را تامين مى كند.

خداى تعالى در آيه شريفه، دو دليل بر لزوم اعتصام به حبل اللّه و عدم تفرقه آورده يكى در جمله : (اذ كنتم اعداء...) و دوم در جمله : (و كنتم على شفا حفره من النار...) دليل اول مبتنى است بر اصل تجربه، و اينكه خود شما در سابق با يكديگر دشمن بوديد، و تلخى هاى دشمنى را چشيديد، و خدا شما را از آن نجات داد، و دليل دوم مبتنى است بر بيانى عقلى كه بزودى خواهد آمد.

و اگر در جمله : فاصبحتم بنعمته اخوانا...) دوباره كلمه (نعمت ) را ذكر كرد، براى اين بود كه به امتنانى اشاره كرده باشد كه جمله : (اذكروا نعمه اللّه عليكم...) بر آن دلالت داشت و مراد از نعمت همان الفتى است كه نام برد پس مراد به اخوتى هم كه اين نعمت آن را محقق ساخته نيز همان تالف قلوب است. پس اخوت در اينجا حقيقتى ادعائى است نه واقعى، چون برادرى واقعى عبارت است از شركت دو نفر يا بيشتر در پدر و مادر واحد. (و يا پدر و احد يا مادر واحد).

و نيز ممكن است اشاره باشد به اخوتى كه در آيه : (انما المومنون اخوة ) كه حقيقتى است اعتبارى، زيرا در اين آيه، خداى تعالى برادرى را در ميان مؤ منين تشريع كرده و آثار و حقوق مهمى بر آن مترتب كرده است.

و كنتم على شفا حفرة من النار فانقذكم منها...

شفاى (حفره )، به معناى لبه آن است، البته لبه اى كه هركس قدم بر آن بگذارد، مشرف بر سقوط در آن شود. و مراد از كلمه (من النار) يا آتش آخرت است و يا آتش جنگ. اگر منظور آتش آخرت باشد، در اين صورت منظور از شفاى حفره آن اين خواهد بود كه شما كافر بوديد، و بين شما و افتادن در آتش دوزخ، بيش از يك قدم فاصله نبود و آن يك قدم همان مردن شما بود كه از سياهى چشم آدمى به سفيدى آن به آدمى نزديك تر است و خداى تعالى شما را با ايمان آوردنتان نجات داد.

و اگر مراد از آن (آتش ) جنگ باشد، منظور اين خواهد بود كه حال آنان را در مجتمع فاسدشان بيان نموده، بفرمايد شما قبل از ايمان آوردنتان در لبه آتش جنگهائى قرار داشتيد كه هر لحظه ممكن بود برپا گردد.

و اين تعبير يعنى آتش خواندن جنگ، استعمالى شايع دارد. البته استعمالى مجازى و بطور استعاره.

بطور استعاره. پس در اين صورت، مقصود اين است كه بفرمايد: مجتمعى كه با اجتماع دلهائى مختلف و هدفهائى گوناگون و هوا و هوسهاى مختلف تشكيل شود. با در نظر گرفتن اينكه راهنماى چنين مجتمعى واحد نيست، تا به هدفى واحد سوقش دهد، بلكه راهنماها بخاطر اختلاف اميال شخصى و تحكمات بيهوده فردى متعدد است. و به سوى هدفهاى مختلف دعوت مى كند و شديدترين خلاف و اختلاف را پديد مى آورد. خلاف و اختلاف كارشان را به تنازع مى كشاند، و دائما به قتال و نزال و فناء و زوال تهديدشان مى كند. و اين همان آتشى است كه در حفره جهالت مى افتد، و همه چيز را مى سوزاند. و كسى كه در آن حفره بيفتد، مخلص و راه نجاتى ندارد.

معلوم مى شود قبل از نزول اين آيه، طايفه اى از مسلمانان بعد از كفرشان ايمان آورده بودند، طايفه اى خاص بوده اند كه در خطاب اين آيات، از ساير طوائف نزديكتر بوده اند چون در طول زندگى قبل از اسلامشان لحظه اى فارغ از دلواپسى نبودند، دلواپسى از جنگها و مقاتلاتى كه هر آن تهديدشان مى كرده. نه امنيتى داشته اند و نه راحتى و فراغت و اصلا به حقيقت امنيت عمومى (امنيتى كه تمام جامعه و جميع جهاتش را فرا گيرد، آبرو و مال و عرض و جان و ساير زندگى عمومى را تامين كند) پى نبرده و طعم آن را نچشيده بودند.

و بعد از آنكه دسته جمعى به حبل خدا متمسك شدند و آثار سعادت زندگى برايشان نمودار شده، چيزى از حلاوت نعمتهاى الهى را چشيدند، آن وقت فهميدند كه تذكرات الهى راست بوده، و خداى تعالى چه نعمت و چه سعادت لذيذى به ايشان ارزانى داشته است.

پس خطاب در اين آيات، در نفوس چنين مردمى جاى گيرتر و مؤ ثرتر از نفوس اقوام ديگر است.

و به همين جهت مبناى كلام و اساس دعوت بر مشاهده و دريافت قرار گرفته، نه صرف فرض و تئورى. چون هيچوقت بيان اثر عيان و تجربه را كاربرد فرض و تئورى ندارد. و به همين جهت بود كه تحذير آينده يعنى در آيه : (و لا تكونوا كالذين تفرقوا و اختلفوا...) به حال پيشينيان اشاره كرد. چون مال حال آنان را همه ديده بودند، تجربه اى بود براى مؤ منين. پس اين مؤ منين بايد از سرانجام كار آنان عبرت گيرند و راهى را كه آنها رفتند نروند تا به سرنوشت آنان مبتلا نگردند.

آنگاه آنان را به خصوصيتى كه در اين بيان هست، تنبه داده، مى فرمايد: (كذلك يبين اللّه لكم آياته لعلكم تهتدون ).

و لتكن منكم امه يدعون الى الخير و يامرون بالمعروف و ينهون عن المنكر...

تجربه قطعى دلالت مى كند بر اينكه معلوماتى كه انسان در زندگيش براى خود تهيه مى كند و معلوم است كه از ميان معلومات ذخيره نمى كند مگر آنچه را كه برايش سودمند باشد، از هر طريقى كه باشد و به هر نحوى كه ذخيره كرده باشد، وقتى متوجه آن معلومات نباشد و با عمل به آن معلومات و تمرين عملى دائمى به ياد آنها نباشد، به تدريج از يادش مى رود و به بوته فراموشى سپرده مى شود. و در اين هم شكى نداريم كه عمل در همه شؤ ون داير مدار علم است هر زمان كه علم قوى باشد عمل قوت مى گيرد. و هر زمان علم ضعيف باشد عمل هم ضعيف مى گردد. هر زمان كه علم يك علم صالحى باشد، عمل هم صالح مى شود، و هر زمان كه علم فاسد باشد عمل هم فاسد مى گردد. خداى تعالى هم حال علم و عمل را در آيه زير، به زمين و روئيدنى هاى آن مثل زده و فرموده : (و البلد الطيب يخرج نباته باذن ربه و الذى خبث لا يخرج الا نكدا...) و نيز شكى نداريم در اينكه علم و عمل، اثرى متقابل در يكديگر دارند. قوى ترين داعى به عمل علم است و وقتى عمل واقع شد و اثرش به چشم ديده شد، بهترين معلمى است كه همان علم را به آدمى مى آموزد.

و همه اينها كه گفته شد، انگيره شده است در اينكه مجتمع صالحى كه علمى نافع و عملى صالح دارد، علم و تمدن خود را با تمام نيرو حفظ كند. و افراد آن مجتمع، اگر فردى را ببينند كه از آن علم تخلف كرد، او را به سوى آن علم برگردانند، و شخص منحرف از طريق خير و معروف را به حال خود واگذار نكنند، و نگذارند آن فرد در پرتگاه منكر سقوط نموده، در مهلكه شر و فساد بيفتد، بلكه هر يك از افراد آن مجتمع به شخص منحرف برخورد نمايد، او را از انحراف نهى كند.

امر به معروف و نهى از منكر، از لوازم و واجبات اجتماع معتصم به حبل اللّه است

و اين همان دعوت به فراگيرى و تشخيص معروف از منكر و امر به معروف و نهى از منكر است و اين همان است كه خداى تعالى در اين آيه شريفه خاطرنشان ساخته و مى فرمايد: (يدعون الى الخير و يامرون بالمعروف و ينهون عن المنكر) و از اينجا روشن مى شود كه چرا از خير و شر تعبير به معروف و منكر نمود. چون زمينه گفتار و مضمون آيه قبلى بود كه، مى فرمود: (همگى به حبل اللّه چنگ بزنيد و متفرق نشويد...) و معلوم است كه چنين مجمع كه همه افرادش چنگ به حبل اللّه دارند، معروف در آن خير، و منكر در آن شر است و ممكن نيست به عكس اين باشد و به فرض هم كه اين نكته در نظر نبوده باشد، قطعا وجه اينكه خير و شر را معروف و منكر خوانده، اين است كه به حسب نظر دين، خير معروف و شر منكر است، نه به حسب عمل خارجى.

و اما اينكه فرمود: (و لتكن منكم امة ) بعضى از مفسرين گفته اند: كلمه (مِن ) براى تبعيض است، چون امر به معروف و نهى از منكر - و به كلى دعوت به سوى خير - از واجبات كفائى است و مثل نماز و روزه واجب عينى نيست و قهرا وقتى در هر جامعه اى عده اى اين كار را بكنند، تكليف از سايرين ساقط مى شود.

ولى بعضى گفته اند: اين كلمه بيانيه است. و مراد از آيه شريفه اين است كه : (شما با اين اجتماع صالح (و متمسك بحبل اللّه ) كه داريد، بايد امتى باشيد كه به سوى خير دعوت مى كنند).

در نتيجه جريان اين كلام همانند اين است كه بگوئيم : (و ليكن لى منك صديق ) كه منظورمان از اين سخن اين است كه تو بايد دوست من باشى. و ظاهرا منظور اين مفسر از بيانيه بودن من اين است كه اين كلمه، نشويه ابتدائى باشد.

امر به معروف و نهى از منكر اگر واجب باشد واجب كفايى است 

و آنچه سزاوار است گفته شود اين است كه بحث و بگو مگو در اينكه كلمه (مِن ) تبعيضى است و يا بيانيه، بحثى بى فايده است و به نتيجه اى منتهى نمى شود. براى اينكه دعوت به خير و امر به معروف و نهى از منكر از امورى است كه اگر واجب باشد طبعا واجب كفائى خواهد بود. چون بعد از آنكه فرضا يكى از افراد اجتماع اين امور را انجام داد، ديگر معنا ندارد كه بر ساير افراد اجتماع نيز واجب باشد كه همان كار را انجام دهند.

پس اگر فرض كنيم، امتى هست كه روى هم افرادش داعى به سوى خير و آمر به معروف و ناهى از منكرند، قهرا معنايش اين خواهد بود كه در اين امت افرادى هستند كه به اين وظيفه قيام مى كنند.

پس مساءله در هر حال قائم به بعضى افراد جامعه است، نه به همه آنها و خطابى كه اين وظيفه را تشريع مى كند، اگر متوجه همان بعضى باشد كه هيچ، و اگر متوجه كل جامعه باشد، باز هم به اعتبار بعض است.

و به عبارتى ديگر، بازخواست و عقاب در تخلف اين وظيفه، متوجه تك تك افراد است. ولى پاداش و اجرش از آن كسى است كه وظيفه را انجام داده باشد. و به همين جهت است كه مى بينيم دنبال جمله فرمود: (و اولئك هم المفلحون ).

پس ظاهر همين است كه به قول آن مفسر، كلمه (مِن ) تبعيضى است، و در محاورات خود ما نيز اگر در مثل چنين تركيبى و چنين كلامى، كلمه (من ) بكار رفته باشد، ظاهرش همين است كه براى تبعيض باشد مگر آنكه دليلى در كلام باشد، و دلالت كند بر اينكه معناى ديگرى از اين كلمه منظور است.

اين را هم بايد دانست كه موضوعات سه گانه، يعنى دعوت به خير، و امر به معروف، و نهى از منكر، بحثهاى تفسيرى بس طولانى و عميق دارد كه ان شاء اللّه در موارد ديگرى كه مناسب باشد متعرض آنها و همچنين بحث هائى علمى و نفسى و اجتماعى مربوط به آن مى شويم.

نهى از تفرقه و اختلاف در آراء و عقايد 

 

و لا تكونوا كالذين تفرقوا و اختلفوا من بعد ما جاءهم البينات...

بعيد نيست كه جمله (من بعد ما جاءهم البينات ) متعلق باشد فقط به جمله : (و اختلفوا) و در اين صورت مراد از (اختلاف )، تفرق از حيث اعتقاد و مراد از (تفرق ) اختلاف و تشتت از حيث بدنها است. و اگر تفرق را جلوتر از اختلاف ذكر فرمود، براى اين بود كه تفرقه و جدائى بدنها از يكديگر، مقدمه جدائى عقايد است، چون وقتى يك قوم به هم نزديك و مجتمع و مربوط باشند، عقايدشان به يكديگر متصل و در آخر از راه تماس و تاءثير متقابل متحد مى شود. و اختلاف عقيدتى در بينشان رخنه نمى كند. بر عكس وقتى افراد از يكديگر جدا و بريده باشند، همين اختلاف و جدائى بدنها باعث اختلاف مشربها و مسلكها مى شود و به تدريج هر چند نفرى داراى افكار و آرائى مستقل و جداى از افكار و آراى ديگران مى شوند و تفرقه و جدائى باطنى هم پيدا نموده شق عصاى وحدتشان مى شود. پس كانه خداى تعالى خواسته است بفرمايد: (شما مسلمانان مثل آن امتها نباشيد كه در آغاز بدنهايشان از يكديگر جدا شد و از جماعت خارج شدند و در آخر اين جدائى از اجتماع، سبب شد كه آراء و عقائدشان هم مختلف گردد).

و مى بينيم كه خداى تعالى اين اختلاف را در مواردى از كلامش به بغى نسبت داده مثلا فرموده : (و ما اختلفوا فيه الا من بعد ما جاءتهم البينات بغيا بينهم ) با اينكه مساءله ظهور اختلاف در آراء و عقائد، امرى ضرورى است و جلوگيرى افراد از آن ممكن نيست،

چون درك و فهم افراد مختلف است، ليكن همانطور كه اين بروز اختلاف ضرورى است، برطرف شدن آنهم به وسيله اجتماع ضرورى است. و اجتماع بدنها با يكديگر به خوبى مى تواند اين اختلاف را برطرف سازد. پس رفع اختلاف امرى است ممكن و مقدور - البته مقدور بواسطه.

و خلاصه اگر جامعه مستقيما نتواند اختلاف را برطرف سازد، با يك واسطه مى تواند. و آنهم اين است كه بدنها را بهم متصل و مرتبط سازد، پس با اين حال، اگر امتى نخواهد اينكار را بكند امتى باغى و ستمگر است. و خودش به دست خود اختلاف راه انداخته و در آخر هلاكت را براى خود فراهم كرده است.

علت تاكيد فراوان قرآن كريم به دعوت به اتحاد و نهى از اختلاف 

و قرآن كريم به همين جهت دعوت به اتحاد را بسيار تاكيد نموده و نهى از اختلاف را به نهايت رسانده و اين نيست مگر به خاطر اينكه تفرس و ژرف نگرى مى كرده، و مى دانسته كه اين امت مانند امتهائى كه قبل از ايشان بودند و بلكه بيش از آنان دستخوش ‍ اختلاف مى شوند. و ما مكرر خاطر نشان ساخته ايم كه از داب قرآن مى فهميم هرگاه در تحذير و هشدار دادن از خطرى و نهى از نزديك شدن به آن بسيار تاكيد مى كند، نشانه اين است كه اين خطر پيش مى آيد، و يا مثلا اين عملى كه بسيار از آن نهى فرموده ارتكاب خواهد شد و مساءله وقوع اختلاف در امت اسلام را رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) هم خبر داد، و فرمود: چيزى نمى گذرد كه اختلاف بطور نامحسوس و آرام آرام در امتش رخنه مى كند و در آخر امتش را به صورت فرقه هايى گوناگون در مى آورد و امتش ‍ مختلف مى شوند، آنطورى كه يهود و نصارا مختلف شدند، كه ان شاء اللّه روايت آن جناب در اين باب در بحث روايتى خواهد آمد.

جريان حوادث هم اين پيشگوئى قرآن و پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) را تصديق كرد، چيزى از رحلت رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) نگذشت كه امت اسلام قطعه قطعه شد و به مذاهبى گوناگون منشعب گشت، هر مذهبى صاحب مذهب ديگر را تكفير كرد و اين بدبختى از زمان صحابه آن حضرت تا امروز ادامه دارد و هر زمانى كه شخصى خيرخواه برخاست تا اختلاف بين اين مذاهب را از بين ببرد، به جاى از بين بردن اختلاف، و يك مذهب كردن دو مذهب، مذهب سومى بوجود آمد.

و آنچه كه بحث ما با تجزيه و تحليل ما را بدان رهنمون مى شود، اين است كه همه اين اختلاف هائى كه در اسلام پديد آمد همه به منافقين منتهى مى گردد، همان منافقينى كه قرآن كريم خشن ترين و كوبنده ترين بيان را درباره آنان دارد و مكر و توطئه آنان را عظيم مى شمارد.

چون اگر خواننده عزيز بياناتى را كه قرآن كريم در سوره بقره و توبه و احزاب و منافقين و ساير سوره ها درباره منافقين دارد، به دقت مورد مطالعه قرار دهد لحنى عجيب خواهد ديد. تازه اين لحن منافقين در عهد رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) است كه هنوز وحى قطع نشده بود.

(و اگر دست از پا خطا مى كردند و حتى در درون خانه هايشان توطئه اى مى چيدند، بلافاصله خبرش به وسيله وحى به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) و به وسيله آن جناب به عموم مسلمانان مى رسيد. (مترجم ))

آن وقت چطور شد كه بعد از درگذشت رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) ديگر هيچ سخنى از منافقين در ميان نيامد. و ناگهان سر و صدايشان خوابيد (آيا هيچ عاقلى احتمال مى دهد كه با رفتن آن جناب نفاق تمام شد و منافقين هم از بين رفتند؟!)

به هر حال بعد از رحلت آن جناب بسيار زود مردم متفرق شدند و مذاهب گوناگون بين آنها جدائى و دورى افكند. و حكومتها مردم را در بند تحكم و استبداد خود كشيدند و سعادت حياتشان را به شقاوت، و هدايتشان را مبدل به ضلالت و غى نمودند (و اللّه لمستعان ).

(در اينجا بد نيست تذكر دهم كه استاد علامه اعلى اللّه مقامه را عادت چنين بود كه هر وقت سخن از ناملايمات و گرفتاريهاى مسلمين به ميان مى آمد، اين كلمه را تكرار مى فرمود: (و اللّه المستعان ) - (مترجم )).

و اميدوارم خداى تعالى توفيق دهد در تفسير سوره برائت ان شاء اللّه اين بحث را بطور كامل دنبال كنيم.

 

يوم تبيض وجوه و تسود وجوه... هم فيها خالدون

از آنجائى كه مقام آيات مورد بحث، مقام كفران نعمت بود، و كفران به نعمت هم نظير خيانت، باعث خست و فرومايگى انفعال و شرمندگى مى شود. لذا خداى تعالى در اين مقام از ميان انواع عذاب هاى آخرت، عذابى را ذكر كرد كه با حالت شرمندگى مناسبت دارد و حال شرمندگان را ممثل مى سازد، و آن عبارت است از سيه روئى كه در دنيا هم مردم دنيا اين تعبير را در مورد شرمندگان و امثال آنان دارند. همچنانكه جمله : (فاما الذين اسودت وجوههم اكفرتم بعد ايمانكم...) به خوبى بر اين معنا دلالت دارد.

و همچنين از ميان همه ثوابهاى اخروى - كه مى تواند ثواب شاكران اين نعمت باشد - مى توان ثوابى را نام برد كه با شكرگزارى تناسب داشت، و آن رو سفيدى است كه در محاورات دنيائى نيز دلالت بر خشنودى و پسند دارد.

تلك آيات اللّه نتلوها عليك بالحق

ظرف (بالحق ) متعلق است به جمله : (يتلوها). و منظور از تلاوت به حق تلاوت حق است، تلاوتى كه باطل و شيطانى نيست. ممكن هم هست ظرف را متعلق به كلمه (آيات ) گرفت

- البته اين احتمال وقتى درست است كه كلمه (آيات ) جنبه وصفى هم داشته باشد - احتمال هم دارد ظرف نامبرده مستقر باشد - يعنى متعلق آن در تقدير باشد - و در اين دو صورت معناى آيه چنين مى شود: (اين آيات كه از رفتار خدا با دو طايفه (كافر) و (شاكر) كشف مى كند، آياتى است مصاحب با حق و بدون اينكه يك قدم به سوى باطل و ظلم منحرف بشود)، و اين وجه با جمله بعدى آيه كه مى فرمايد: (و ما اللّه يريد ظلما...) موافق تر از وجه اول است كه ظرف را متعلق به جمله (يتلوها) گرفتيم.

و ما اللّه يريد ظلما للعالمين

در اصطلاح ادبيات اين معنا مسلم است كه كلمه (بى الف و لام ) اگر در سياق نفى واقع شود، افاده عموميت مى كند. و اصطلاح ديگر ادبيات اين است كه هر جا جمعى داراى الف و لام باشد عموميت و استغراق را مى رساند. در جمله مورد بحث كلمه (ظلم ) همينطور است. و مى فهماند خداى تعالى هيچ قسم ظلمى را براى اهل عالم نمى خواهد و همچنين ظاهر كلمه (للعالمين ) كه جمع با الف و لام است، عموميت و استغراق را مى رساند، و اين معنا را مى رساند كه خداى تعالى هيچ قسم ظلمى را براى تمام عالم و كافه جماعت ها نخواسته است و همينطور هم هست. چون تفرقه بين مردم امرى است كه آثار شومش گريبانگير تمام عالم و كافه جماعت ها مى شود.

مالكيت خداى تعالى دليل است كه او ظالم نيست 

 

و لله ما فى السموات و الارض و الى اللّه ترجع الامور

بعد از آنكه فرمود: خداى تعالى ظلم احدى را نمى خواهد، اين كلام خود را به بيانى تعليل كرد كه حتى توهم صدور ظلم از خداى تعالى را هم از دلها زايل سازد، فرمود: براى اين، خدا ظلم نمى كند كه او مالك تمامى اشياء در همه جهات است. و او مى تواند در ملك خود هر تصرفى را بكند و ديگر در حق او تصور ندارد كه در غير ملكش تصرف كند، تا ظلم و تعدى باشد.

به هر حال وقتى شخص ظلم مى كند و يا قصد آن را مى نمايد كه احتياجى داشته باشد كه جز با تعدى و تصرف در غير ملكش نتواند آن را برآورد. و خداى تعالى بى نيازى است كه تمامى موجودات آسمانها و زمين ملك اوست، اين بيانى است كه بعضى از مفسرين در تفسير آيه آورده اند و ليكن با ظاهر آيه سازگار نيست. براى اينكه اساس اين جواب در حقيقت غناى خداى تعالى است نه ملك او. و آنچه در آيه شريفه آمده ملك خداست. و به هر حال مالكيت خداى تعالى دليل بر اين است كه او ظالم نيست.

البته در اين ميان دليلى ديگر نيز هست و آن اين است كه برگشت همه امور هر چه كه باشد، براى خداى تعالى است پس غير خداى تعالى هيچ مالكيت و اختيارى در هيچ چيز ندارد، تا خدا آن را از او سلب كند و از چنگ او درآورد.

و اراده خود را در آن جارى سازد تا ظلم كرده باشد، و اين دليل همان است كه آخر آيه به آن اشاره نموده و مى فرمايد: (و الى اللّه ترجع الامور).

و اين دو وجه بطورى كه ملاحظه مى فرمائيد ملازم يكديگرند. مبناى يكى مالكيت خدا براى همه عالم است. و مبناى ديگر، مالك نبودن احدى از ما سوى اللّه، نسبت به احدى از امور عالم مى باشد.

كنتم خير امه اخرجت للناس...

مراد از اخراج امت براى مردم - و خدا داناتر است - اظهار چنين امتى براى مردم است. خواهى گفت : چه نكته اى ايجاب كرد كه اينطور تعبير بياورد؟ در پاسخ مى گوئيم : نكته اش اين است كه بفهماند چنين امتى را ما پديد آورديم، و تكون آن به دست ما بود. همچنانكه درباره تكون و پديد آمدن گياهان همين تعبير را آورده و فرمود: (و الذى اخرج المرعى ).

و خطاب در اين آيه به مؤ منين است و اين خود قرينه است بر اينكه مراد از كلمه (ناس ) عموم بشر است و بطورى كه گفته اند فعل (كنتم ) در خصوص اين آيه منسلخ از زمان است. چون نمى خواهد بفرمايد شما در زمان گذشته چنين بوده ايد، بلكه مى خواهد بفرمايد شما چنين امتى هستيد، و كلمه (امت ) كه هم بر جماعت اطلاق مى شود و هم بر فرد، (بدين مناسبت است كه از ماده (الف، ميم، ميم ) به معناى قصد گرفته شده است (مترجم )).

پس امت به معناى جمعيت يا فردى است كه هدفى را دنبال مى كنند و ذكر ايمان به خدا بعد از ذكر امر به معروف و نهى از منكر، از قبيل ذكر كل بعد از جزء، و يا ذكر اصل بعد از فرع است.

پس معناى آيه اين مى شود كه شما گروه مسلمانان بهترين امتى هستيد كه خداى تعالى آنرا براى مردم و براى هدايت مردم پديد آورده و ظاهر ساخت. چون شما مسلمانان همگى ايمان به خدا داريد، و دو تا از فريضه هاى دينى خود يعنى امر به معروف و نهى از منكر را انجام مى دهيد. و معلوم است كه كليت و گستردگى اين شرافت بر امت اسلام، از اين جهت است كه بعضى از افرادش متصف به حقيقت ايمان، و قائم به حق امر به معروف و نهى از منكرند، اين بود حاصل آنچه كه مفسرين در اين مقام گفته اند.

آيه شريفه حال سابقين اولين از مهاجر و انصار مى ستايد 

و ظاهر آيه (و خدا داناتر است ) اين است كه كلمه (كنتم ) همانطور كه مفسرين گفتند منسلخ از زمان است و آيه شريفه حال مؤ منين صدر اسلام را كه در آغاز ظهور اسلام ايمان آوردند. و به عبارتى ديگر حال سابقين اولين از مهاجر و انصار را مى ستايد، و مراد از ايمان در خصوص مقام، ايمان به دعوتى است كه خداى تعالى در آيه قبل كرد، و ايشان را به اجتماع و اتحاد در چنگ آويختن بحبل اللّه خواند، و اينكه در وظيفه متفرق نشوند در مقابل كفر اهل كتاب كه جمله (اكفرتم بعد ايمانكم...) به آن اشاره دارد. و همچنين مراد از ايمان اهل كتاب هم ايمان به همين دستور چنگ آويختن است، در نتيجه برگشت معناى آيه به اين مى شود كه شما گروه مسلمانان در ابتداى تكون و پيدايشتان براى مردم بهترين امت بوديد. چون امر به معروف و نهى از منكر مى كرديد و مى كنيد و با اتفاق كلمه و در كمال اتحاد به حبل اللّه چنگ مى زنيد. و عينا مانند تن واحدى هستيد، اگر اهل كتاب هم مثل شما چنين وضعى را مى داشتند برايشان بهتر بود. ولى چنين نبودند بلكه اختلاف كردند. بعضى ايمان آورده و بيشترشان فسق ورزيدند.

خواننده عزيز، اين را هم بداند كه آيات مورد بحث مشتمل بر چند التفات است : يكى از غيبت به خطاب، و يكى از خطاب جمع به خطاب مفرد، و يكى به عكس آن، و نيز در چند مورد وضع ظاهر در جاى ضمير به كار رفته، همچنانكه مى بينيم در جائى كه مى توانست ضمير خداى تعالى را بياورد، نام مقدس او را تكرار كرد. و اين كار را در چند جا كرده و نكته همه اينها بعد از دقت براى خواننده روشن مى شود.

بحث روايتى (رواياتى درباره : (حق تقاته) (حبل اللّه)، فرقه ناجيه و امت واحده)

در كتاب معانى و كتاب تفسير عياشى از ابى بصير روايت آمده كه گفت : من از امام صادق (عليه السلام ) از كلام خداى عز و جل پرسيدم كه مى فرمايد: (اتقوا اللّه حق تقاته ؟) فرمود: حق تقواى از خدا اين است كه اطاعت بشود و نافرمانى نشود، بياد باشد و فراموش نشود، شكرش بجا آورده شود و كفران نگردد.

و در الدرالمنثور است كه حاكم و ابن مردويه بوجهى ديگر از ابن مسعود روايت كرده اند كه گفت : رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) فرمود: معناى آيه (اتقوا اللّه حق تقاته ) اين است كه اطاعت بشود و نافرمانى نشود، و يادآورى بشود و فراموش نگردد.

و در همان كتاب است كه خطيب از انس روايت كرده كه گفت : رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) فرمود: هيچ بنده اى از خدا نمى ترسد و پروائى كه حق او است نمى دارد، مگر وقتى كه يقين داشته باشد آنچه به او رسيده ممكن نبوده كه نرسد و آنچه كه به او نرسيده ممكن نبوده و قرار نيست كه برسد.

مؤ لف قدس سره : در بيان قبلى ما گذشت كه چگونه معناى دو حديث اول از آيه شريفه استفاده مى شود. و اما حديث سوم در حقيقت تفسير آيه به لازمه معناى تقوا است نه خود معناى آن، و اين خود واضح است.

و در تفسير برهان از ابن شهرآشوب، از تفسير وكيع از عبد خير روايت آورده كه گفت : من از على بن ابيطالب (عليه السلام ) از كلام خداى عزوجل كه فرموده : (يا ايها الذين آمنوا اتقوا اللّه ) حق تقاته پرسيدم، فرمود: به خدا سوگند جز بيت رسول اللّه (صلى اللّه عليه و آله ) كسى به اين دستور عمل نتواند كرد، اين ما اهل بيت اوئيم كه دائما بياد خدائيم و هرگز فراموشش نمى كنيم و اين مائيم كه شكرش را بجاى آورده و كفرانش نمى كنيم و اين مائيم كه او را اطاعت كرده، هرگز نافرمانيش نكرده ايم. و وقتى اين آيه نازل شد، اصحاب عرضه داشتند: ما طاقت اين تكليف را نداريم. لذا خداى تعالى اين آيه را نازل كرد: (فاتقوا اللّه ما استطعتم ) وكيع سپس ‍ جمله ما (استطعتم ) را معنا كرده به (ما اطقتم ) يعنى هر قدر كه طاقت داريد. (تا آخر حديث ).

و در تفسير عياشى از ابى بصير روايت آورده كه گفت : از امام صادق (عليه السلام ) از معناى كلام خداى عزوجل كه فرموده : (اتقوا اللّه حق تقاته ) پرسيدم، فرمود: اين آيه به وسيله آيه (فاتقوا اللّه ما استطعتم ) نسخ شده است.

مؤ لف قدس سره : از روايت وكيع چنين استفاده مى شود كه منظور امام صادق (عليه السلام ) هم از نسخ شدن آيه، نسخ اصطلاحى نيست، بلكه مراد بيان مراتب تقوا است. و اما نسخ به معناى اصطلاحيش كه از بعضى مفسرين نقل شده، مخالف با ظاهر قرآن شريف است و قرآن آن را رد مى كند.

و در مجمع از امام صادق (عليه السلام ) نقل كرده كه در آيه شريفه جمله : (و انتم مسلمون ) را (و انتم مسلمون ) با تشديد قرائت فرموده است.

رواياتى كه دلالت دارند بر اينكه حبل اللّه همان قرآن است 

و در الدرالمنثور است كه ابن ابى شيبه، و ابن جرير، از ابى سعيد خدرى روايت كرده اند كه در تفسير آيه : (و اعتصموا بحبل اللّه جميعا) گفته : رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) فرمود: حبل اللّه كه از آسمان به زمين كشيده شده، همان كتاب خدا است.

و در همان كتاب است كه ابن ابى شيبه از ابى شريح خزاعى روايت كرده كه گفت : رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) فرمود: اين قرآن سبب و رابطه اى است كه يك طرفش به دست خدا و سر ديگرش به دست شما است، پس به آن تمسك كنيد كه اگر تمسك كنيد نه هرگز از بين مى رويد و نه هرگز تا ابد گمراه مى شويد.

و در كتاب معانى از امام سجاد (عليه السلام ) روايت آورده كه در حديثى فرموده : حبل اللّه همان قرآن است.

مؤ لف قدس سره : و در اين معنا رواياتى ديگر از طريق شيعه و سنى وارد شده است. و در تفسير عياشى از امام باقر (عليه السلام ) روايت كرده كه فرمود: حبل اللّه كه خداى تعالى مردم را امر فرموده كه به آن تمسك كنند و فرموده : (و اعتصموا بحبل اللّه جميعا و لا تفرقوا) آل محمد عليهم السلامند.

مؤ لف قدس سره : در اين معنا نيز رواياتى ديگر هست، و در بيان قبلى ما مطالبى گذشت كه معناى اينگونه احاديث را تاءييد مى كند. البته رواياتى ديگر كه به زودى مى آيد، نيز آن روايات را تاءييد مى نمايد.

حديث ثقلين خبر متواتر مورد اتفاق است 

و در الدرالمنثور است كه طبرانى از زيد بن ارقم روايت كرده كه گفت : رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) فرمود: من پيشرو شمايم، و قبل از شما از دنيا مى روم و شما بعدا بر لبه حوض بر من وارد مى شويد. پس مراقب باشيد بعد از من چگونه با ثقلين رفتار كنيد. شخصى پرسيد: يا رسول اللّه ثقلين كدامند؟ فرمود: ثقل بزرگتر كتاب خداى عزوجل است كه يك سرش به دست خدا و سر ديگرش به دست شما است، پس بعد از من به آن تمسك جوئيد كه اگر تمسك كنيد نه از بين مى رويد و نه گمراه مى شويد و ثقل كوچكتر عترت من است.

و اين دو ثقل هرگز از يكديگر جدا نمى شوند تا در كنار حوض بر من درآيند و من اين معنا را براى آن دو از پروردگارم درخواست كرده ام، پس مبادا از آن دو جلو بيفتيد، كه اگر چنين كنيد هلاك خواهيد شد و مبادا به آن دو چيزى تعليم بدهيد كه آن دو از شما عالم ترند.

مؤلف قدس سره : حديث (شريف ) ثقلين از اخبار متواترى است كه شيعه و سنى در نقل و روايت آن اتفاق دارند، و ما در اول سوره گفتيم كه بعضى از علماى حديث عدد راويان آن را از ميان صحابه تا سى و پنج راوى - چه از مردان و چه از زنان - رسانده و جمعيت كثيرى از راويان و اهل حديث آن را روايت كرده اند.

روايات هفتاد و دو فرقه 

و نيز در الدرالمنثور است كه ابن ماجه، و ابن جرير و ابن ابى حاتم، از انس روايت كرده اند كه گفت : رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) فرمود: بنى اسرائيل هفتاد و يك گروه شدند و به زودى امت من به هفتاد و دو دسته متفرق خواهند شد كه همه آنان در آتشند به جز يك فرقه اصحاب پرسيدند: آن يك فرقه كدام است ؟ فرمود: جماعت است. آنگاه اين آيه را تلاوت فرمود: (و اعتصموا بحبل اللّه جميعا...)

مؤ لف قدس سره : اين روايت هم از احاديث مشهور است، ولى شيعه آن را طورى ديگر روايت كرده است. همچنانكه مى بينيم در خصال، و معانى، و احتجاج، و امالى و كتاب سليم بن قيس و تفسير عياشى نقل شده و اينك عبارت آن به نقل خصال از نظر خوانندگان مى گذرد.

مرحوم صدوق در خصال به سند خود از سلمان بن مهران، از جعفر بن محمد (عليهماالسلام ) از پدران بزرگوارش، از امير المؤ منين (عليه السلام ) روايت آورده كه فرمود: من از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) شنيدم كه مى فرمود: امت موسى بعد از آن جناب به هفتاد و يك فرقه متفرق شدند، يك فرقه از آنها اهل نجاتند، و هفتاد فرقه در آتشند، و امت عيسى بعد از آن جناب به هفتاد و دو فرقه متفرق شدند يك فرقه از آنها اهل نجاتند و هفتاد و يك فرقه در آتشند. و امت من به زودى به هفتاد و سه فرقه متفرق مى شوند يك فرقه از آنها اهل نجاتند و هفتاد و دو فرقه در آتشند.

مؤ لف قدس سره : اين حديث موافق حديث بعدى است.

الدرالمنثور مى گويد: ابو داود و ترمذى و ابن ماجه و حاكم (وى حديث را صحيح دانسته ) از ابى هريره روايت كرده اند كه گفت : رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) فرمود: يهود بر هفتاد و يك فرقه متفرق شدند، و نصارا به هفتاد و دو فرقه متفرق شدند و امت من به هفتاد و سه فرقه متفرق مى شوند.

مؤلف قدس سره : اين معنا به طرقى ديگر از معاويه و غير او نقل شده است.

آنچه در امتهاى گذشته بوده نظيرش در اين امت نيز خواهد بود 

و نيز در همان كتاب است كه حاكم از عبداللّه بن عمر روايت كرده كه گفت : رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) فرمود: بر سر امت من خواهد آمد آنچه بر سر بنى اسرائيل آمد، طابق النعل بالنعل، حتى اگر در بنى اسرائيل كسى پيدا شده باشد كه در انظار مردم با مادرش زنا كرده باشد در امت من نيز مثل او پيدا خواهد شد، بنى اسرائيل به هفتاد و يك ملت متفرق شدند امت من به هفتاد و سه ملت متفرق مى شوند. كه به جز يك ملت همه در آتشند شخصى پرسيد: آن يك ملت كدام است ؟ فرمود: همان ملت و مذهبى كه من و اصحابم امروز بر آنيم.

مؤ لف قدس سره : و از جامع الاصول نوشته ابن اثير حكايت شده كه از ترمذى، از پسر عمرو بن العاص، از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) نظير اين حديث را نقل كرده است.

و در كتاب كمال الدين، به سند خود از غياث بن ابراهيم از امام صادق (عليه السلام ) از پدران بزرگوارش (عليهم السلام ) روايت كرده كه فرمود: رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) فرمود: هر چه در امتهاى گذشته بوده نظيرش در اين امت نيز خواهد بود (مو به مو و طابق النعل بالنعل ).

و در تفسير قمى از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) روايت شده كه فرمود: شما امت اسلام روش پيشينيان خود را (مو به مو) پيش ‍ خواهيد گرفت و در طريقه، تفاوتى با آنها نخواهيد داشت، وجب به وجب و ذراع به ذراع و باع به باع (ذراع فاصله بين مرفق و سر انگشتان و باع فاصله بين سر انگشتان دو دست است، وقتى كه انسان دست هاى خود را به دو طرف چپ و راست باز كند) مى خواهد بفرمايد:

كارهاى بزرگ و كوچك و كوچكترى كه پيشينيان كرده اند شما نيز خواهيد كرد، حتى در آنان كسى پيدا شد كه با مادرش زنا كند در شما نيز پيدا خواهد شد و نمى دانم آيا شما هم گوساله مى پرستيد يا نه ؟

طرد بعضى از اصحاب پيامبر در قيامت از ناحيه خدا 

مؤ لف قدس سره : اين روايت هم از روايات مشهور است، و اهل سنت آنرا در صحاح و ساير كتب خود نقل كرده اند. و همچنين شيعه آن را در جوامع خود آورده اند.

و در صحيح بخارى و صحيح مسلم از انس روايت شده كه گفت : رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) فرمود: به زودى مردانى از همين هائى كه مصاحب من هستند، در كنار حوض بر من وارد مى شوند و همين كه نزديك مى شوند، از ناحيه خداى تعالى دستگيرشان نموده و به سرعت مى برند. من در آن حال مى گويم : اى پروردگار من، اينها اصحاب من هستند و بطور قطع جواب گفته مى شود: مگر نمى دانى كه اينها بعد از رحلت تو چه حادثه ها پديد آوردند.

و باز در آن دو صحيح و از ابى هريره روايت آمده كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) فرمود: روز قيامت جمعى از اصحاب من بر من وارد مى شوند - و يا فرمود جمعى از امتم - و از ناحيه خداى تعالى طرد مى شوند، من عرضه مى دارم : پروردگارا اينها اصحاب منند. خداى عزوجل مى فرمايد: مگر اطلاع ندارى كه بعد از رحلتت چه حادثه ها پديد آوردند، اينها بطور قهقرا به عقب برگشتند و همين باعث شد كه امروز طرد شوند.

مؤ لف قدس سره : اين حديث هم از احاديث مشهور است، و هر دو فريق يعنى شيعه و سنى آنرا در صحاح و جوامع خود از عده اى از صحابه از قبيل ابن مسعود، و انس، و سهل بن ساعد و ابى هريره و ابى سعيد خدرى و عايشه وام سلمه، و اسماء دختر ابى بكر و غير ايشان نقل كرده اند و شيعه هم آن را از بعضى از ائمه اهل بيت (عليهم السلام ) روايت كرده اند.

با در نظر داشتن زيادى و تفنن اين روايت كه مطلب را با عباراتى گوناگون اداء كرده اند، خود شاهد و مصدق نظريه اى است كه ما آن را از ظاهر آيات كريمه استفاده كرديم، حوادثى هم كه بعد از رحلت رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) و حتى قبل از آن يكى پس از ديگرى رخ داد، و فتنه هايى كه بپا شد، همه مصدق اين روايت است.

و در الدرالمنثور است كه حاكم - وى حديث را صحيح دانسته - از پسر عمر روايت آورده كه گفت : رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) فرمود: كسى كه يك وجب از جماعت خارج شود، قلاده اسلام را از گردن خود باز كرده مگر آنكه دوباره به جماعت برگردد و كسى كه از دنيا برود در حالى كه در تحت رهبرى كسى كه جامعه را رهبرى كند نباشد به مرگ جاهليت مرده است (مرگ او مرگ جاهليت است ).

مؤ لف قدس سره : اين روايت هم از حيث مضمون از روايات مشهور است، شيعه و سنى هر دو طايفه از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) نقل كرده اند كه فرمود: كسى كه بميرد و امام زمان خود را نشناسد به مرگ جاهليت مرده است.

و از كتاب جامع الاصول حكايت شده كه از ترمذى و سنن ابى داود از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) روايت كرده كه فرمود: پيوسته و دائم، طايفه اى از امت من بر حقند.

و در مجمع البيان در ذيل آيه : (اكفرتم بعد ايمانكم ) از امير المؤ منين (عليه السلام ) روايت كرده كه فرمود: منظور اهل بدعت و هواها و آراى باطل از اين امت است.

سه روايت درباره (كنتم خير امة...) 

و در همان كتاب و در تفسير عياشى، در ذيل آيه : (كنتم خير امة اخرجت للناس...) از ابى عمرو زبيرى از امام صادق (عليه السلام) روايت آمده كه فرمود: يعنى امتى كه دعاى ابراهيم در حقشان مستجاب شده، اينان امتى هستند كه انبيا در ميان آنها و از خود آنها و به سوى آنها مبعوث مى شدند، و آنان امت وسطى هستند (كه در آن آيه فرمود: (و كذلك جعلناكم امة وسطا) و همانهايند بهترين امتى كه براى مردم (و هدايت آنان ) برانگيخته شدند.

مؤ لف قدس سره : در سابق يعنى در تفسير آيه : (و من ذريتنا امة مسلمة لك ) توضيح معناى اين روايت گذشت.

و در الدرالمنثور است كه ابن ابى حاتم از ابى جعفر روايت كرده كه در معناى (كنتم خير امة اخرجت للناس ) فرمود: منظور از بهترين امت، اهل بيت رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) است.

و نيز در آن كتاب است كه احمد به سند حسن از على (ع ) روايت آورده كه فرمود: رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) فرمود: به من چيزهايى داده اند كه به احدى از انبيا نداده اند، يكى اينكه وحشتى از من، در دل دشمنانم انداخته اند و به اين وسيله ياريم كرده اند، و يكى ديگر اينكه : كليدهاى زمين را در اختيارم نهاده اند، و ديگر اينكه احمدم نام نهادند و خاك را برايم مايه طهارت قرار دادند و امتم را بهترين امت كردند.

سوره آل عمران، آيات 111 تا 120 

 

 111- لن يضروكم الا اذى و ان يقاتلوكم يولوكم الادبار ثم لا ينصرون

 112- ضربت عليهم اذلة اين ما ثقفوا الا بحبل من اللّه و حبل من الناس و بائو بغضب من اللّه و ضربت عليهم المسكنة ذلك بانهم كانوا يكفرون بآيات اللّه و يقتلون الانبياء بغير حق ذلك بما عصوا و كانوا يعتدون

 113- ليسوا سواء من اهل الكتاب امة قائمة يتلون آيت اللّه آناء اليل و هم يسجدون

 114- يؤمنون باللّه و اليوم الاخر و يامرون بالمعروف و ينهون عن المنكر و يسرعون فى الخيرات و اولئك من الصالحين

 115- و ما يفعلوا من خير فلن يكفروه و اللّه عليم بالمتقين

 116- ان الذين كفروا لن تغنى عنهم امولهم و لا اولدهم من اللّه شيا و اولئك اصحب النار هم فيها خالدون

 117- مثل ما ينفقون فى هذه الحيوة الدنيا كمثل ريح فيها صر اصابت حرث قوم ظلموا انفسهم فاهلكته و ما ظلمهم اللّه و لكن انفسهم يظلمون

 118- يايها الذين آمنوا لا تتخذوا بطانة من دونكم لا يا لونكم خبالا ودوا ما عنتم قد بدت البغضاء من افوههم و ما تخفى صدورهم اكبر قد بينا لكم الآيات ان كنتم تعقلون

 119- ها انتم اولاء تحبونهم و لا يحبونكم و تؤ منون بالكتاب كله و اذا لقوكم قالوا آمنا و اذا خلوا عضوا عليكم الانامل من الغيظ قل موتوا بغيظكم ان اللّه عليم بذات الصدور

 120- ان تمسسكم حسنة تسوهم و ان تصبكم سيئة يفرحوا بها و ان تصبروا و تتقوا لا يضركم كيدهم شيئا ان اللّه بما تعملون محيط

ترجمه آيات

جز دردسر زيانى به شما وارد نمى آورند و اگر به جنگ با شما برخيزند آنچنان مى گريزند كه پشت سر خود را ننگرند و بعد از آن هم يارى نخواهند شد. (111)

ذلت بر آنان هر جا كه ديده شوند نوشته شده، مگر اينكه متوسل به خدا و يا به وسيله اى مردمى بشوند و زورمندانى از ايشان حمايت كند و ايشان براى خود جائى از غضب خدا گرفتند و خوارى و مسكنت بر آنان حتمى شده و اين بدان جهت است كه همواره به آيات خدا كفر مى ورزيدند و انبيا را به ناحق مى كشتند و منشا اين كفر و جنايتشان، معصيت هايشان بود و مردمى تجاوزگر بودند. (112)

اهل كتاب همه يكسان نبودند طائفه اى شب زنده دار و تلاوت آيات خدا در لحظه لحظه هاى شب داشتند و سجده مى كردند. (113)

آنها به خدا و روز قيامت ايمان داشته و امر به معروف و نهى از منكر مى كردند و در كارهاى خير از يكديگر پيشى مى گرفتند. و ايشان از صالحانند. (114)

و هر كار خيرى كه از ناحيه خدا كفران نمى شود و خدا داناى به حال متقين است.(115)

محققا كسانى كه كافر شدند، نه اموالشان به دردشان مى خورد و نه اولادشان از خدا بى نيازشان مى سازد و آنان اهل آتش و هم در آن جاودانند. (116)

مثل آنچه در اين زندگى دنيا خرج مى كنيد وصفش نظير بادى است كه در آن سرمائى شديد باشد و به زراعت مردمى كه بر خود ستم كردند برسد و آن را نابود سازد، همانطور كه خدا به آن قوم ستم نكرده به اينان نيز ستم ننموده است، بلكه خودشان به خود ستم كرده اند.(117)

اى كسانى كه ايمان آورده ايد، دوست و محرم رازى از غير خود مگيريد كه غير شما لحظه اى از رساندن شر، به شما نمى آسايند، آنها دوست مى دارند شما را به ستوه آورند. دشمنى درونى و باطنيشان با شما از مطاوى كلماتشان پيدا است. و آنچه در دل دارند، بسى خطرناكتر از آن است. ما آيات را برايتان بيان مى كنيم، اگر تعقل كنيد.(118)

هان ! شما همانهائيد كه اين كفار را دوست مى داريد، با اينكه آنان شما را دوست نمى دارند. شما به همان كتاب ايمان داريد ولى وقتى آنان به شما برمى خورند، مى گويند ايمان آورديم و چون به خلوت مى روند سرانگشت خود را از شدت كينه اى كه با شما دارند، گاز مى گيرند. بگو از خشم خود بميريد كه خدا دانا است به آنچه در باطن دلها است.(119)

اگر خيرى به شما برسد آنها ناراحت مى شوند و اگر مصيبتى برسد خوشحال مى گردند و شما اگر صبر كنيد و از خدا بترسيد، كيد آنها هيچ ضررى به شما نمى زند كه خدا به آنچه مى كنيد، احاطه دارد.(120)

بيان آيات

اين آيات كريمه - بطورى كه ملاحظه مى فرمائيد- توجه و انعطاف به هدفى دارد كه آيات قبل متعرض آن بود، و آن بيان حال اهل كتاب و مخصوصا يهوديان بود كه به آيات خدا كفر ورزيده و خود را گمراه و مؤ منين را از راه خدا بازداشتند، و آيات دهگانه اى كه گذشت، از باب (الكلام يجر الكلام )، در بين اين دو دسته آيات قرار گرفته بود، پس اتصال آيات مورد بحث با آيات دهگانه قبل به حال خود باقى است.

لن يضروكم الا اذى...

كلمه (اذى ) بطورى كه در مفردات القرآن راغب آمده، به معناى هر آن ضررى است كه به جانداران برسد - به جان يا به تن آنها و يا به سعادت اخروى يا دنيوى شان.

ضربت عليهم الذله اينما ثقفوا الا بحبل من اللّه و حبل من الناس

كلمه (ذلت ) مصدرى است كه براى نوع ساخته شده و كلمه (ذل ) بضمه بطورى كه راغب گفته، به معناى ذلتى است كه از قهر و غلبه ناشى شود، و با كسره ذال، به معناى ذلتى است كه از ناحيه تعصب و تكبر ناشى گردد. و معناى عمومى آن (كه هم در ذل - بضمه - هست و هم در ذل - بكسره - و هم در بناى نوع - و هم در ساير مشتقات ) عبارت است از انكسار و رام شدن در برابر خصم، و در مقابل آن ماده (عز) است، كه به معناى رام نشدن و نپذيرفتن تاءثير طرف مقابل است.

و كلمه (ثقفوا) ماضى مجهول و به معناى (وجدوا يافت شدند) است و كلمه (حبل ) به معناى آن سببى است كه تمسك به آن باعث مصونيت و حفظ گردد، كه البته به عنوان استعاره در مورد هر چيزى كه نوعى امنيت و عصمت و مصونيت آورد استعمال مى شود، نظير عهد و ذمه و امان دادن كه همه اينها را نيز حبل مى گويند.

مراد از اينكه بر اهل كتاب ذلت زده شده : (ضربت عليهم الذلة) 

و مراد - و خداداناتر است - اين است كه ذلت بر آنان مقدر شده و آنچنان ثابت شده كه نقش سكه روى فلز، و يا خيمه بر بالاى سر انسان ثابت مى شود. پس ذلت براى آنان نوشته شده و يا به اعتبار كلمه (على ) برايشان مسلط گشته مگر آنكه به حبل و سببى خدائى چنگ بزنند و يا خود را به دامن نيرومند انسانى بيفكنند.

در اين آيه شريفه كلمه (حبل ) تكرار شده (فرموده : چنگ بزنيد به حبلى از خدا و حبلى از مردم ) با اينكه مى توانست بفرمايد: (الا بحبل من اللّه و من الناس ) و اين بدان جهت بود كه كلمه حبل وقتى به خداى تعالى منسوب شود، معنائى مى دهد و وقتى به انسانها نسبت داده شود معنائى ديگر مى دهد. در اولى (وقتى به خداوند منسوب شود) معنايش قضا و قدر و حكم تكوينى يا تشريعى خدا است و در دومى (وقتى به انسانها نسبت داده شود) به معناى تمسك عملى است.

و مراد از (ضرب ذلت بر آنان ) اين است كه خداى تعالى حكم تشريعى به ذلت آنان كرده، به دليل اينكه دنبال ضرب ذلت مى فرمايد: (اينما ثقفوا هر جا كه يافت شوند) چون معناى ظاهر اين جمله اين است كه مؤ منين هر جا ايشان را ديدند و بر آنان مسلط شدند، چنين و چنان كنند. و اين با ذلت تشريعى كه يكى از آثارش جزيه گرفتن است، مناسبت دارد.

در نتيجه برگشت معناى آيه به اين مى شود كه اهل كتاب به حسب حكم شرع اسلامى ذليلند، مگر اينكه يا داخل در ذمه اسلام شوند و يا امانى از مردم مسلمان به نحوى از انحاء ايشان را حفظ كنند.

كلام بعضى از مفسرين : آيه در مقام تشريع نيست 

ولى از ظاهر كلام بعضى از مفسرين برمى آيد كه خواسته است بگويد: آيه (ضربت عليهم الذلة ) در اين مقام نيست كه حكمى شرعى را تشريع كند، بلكه مى خواهد خبر از مقدراتى بدهد كه به قضاى خداى تعالى بر سر يهود آمده، چون اسلام وقتى ظهور كرد كه يهود در حال ذلت بسر مى برد، و بعضى از شاخه هايشان به مجوس جزيه مى داد و بعضى به نصارا.

و اين معناى بدى نيست، حتى ذيل كلام تا آخر آيه هم آن را تاءييد ميكند براى اينكه از ظاهر آن بر مى آيد كه ذلت و مسكنت يهود به خاطر سوء رفتار خود او بوده يعنى كفرى كه به آيات خدا مى ورزيد و انبيا را به قتل مى رساند و دائما به حقوق ديگران تجاوز مى كرد، ولى عيبى كه دارد اين است كه لازمه اين معنا آن است كه آيه را مختص به يهود بدانيم. با اينكه هيچ دليلى به حسب ظاهر بر اين اختصاص نيست. و ان شاء اللّه به زودى در تفسير آيه : (و القينا بينهم العداوة و البغضاء) گفتارى در اين باره مى آيد.

و باوا بغضب من اللّه و ضربت عليهم المسكنه...

كلمه (باو) به معناى (اتخذوا گرفتند) است. وقتى گفته مى شود: (باو مبائة مكانا-) معنايش اين است كه فلانى ها مكانى را براى خود اتخاذ كردند و يا به مكانى برگشتند و كلمه (مسكنت ) به معناى شدت فقر است و ظاهرا مسكنت اين است كه انسان به جائى از فقر و يا هر فقدانى برسد كه راه نجاتى از آن نداشته باشد. بنابراين معنا صدر و ذيل آيه با هم سازگار مى شود.

ذلك بما عصوا و كانوا يعتدون

و معناى اين جمله اين است : غضب الهى براى اين بود كه امروز عصيانگرى كردند و از پيش هم بر اعتداء و ياغى گريشان استمرار مى دادند.

ليسوا سواء... من الصالحين

كلمه (سواء) مصدرى است كه معناى وصف از آن اراده شده، مى خواهد بفرمايد: اهل كتاب همه مثل هم، و مساوى در وصف و در حكم نيستند، براى اينكه بعضى از آنان امتى هستند قائم به عبادت، و آيات خدا را مى خوانند و چنين و چنانند، و بعضى ديگر اينطور نيستند. و از اينجا معلوم مى شود كه جمله : (من اهل الكتاب...) در مقام تعليل است، و وجه عدم تساوى اهل كتاب را بيان مى كند.

مفسرين در معناى كلمه (قائمة ) اختلاف كرده، بعضى گفته اند: يعنى ثابت قدم بر امر خدايند. بعضى ديگر گفته اند يعنى عادل و معتدلند، به دو طرف افراط و تفريط گرايش ندارند.

بعضى ديگر گفته اند: يعنى داراى امتى و مذهبى قائم و طريقه اى مستقيم اند.

معناى (امت قائمة) و اشاره به فرق بين (سرعت) و (عجله)

ولى حق مطلب اين است كه لفظ (قائمه ) مطلق است و هيچيك از اين قيدها را ندارد، و در نتيجه همه اين معانى را تحمل مى كند، چيزى كه هست وقتى مى بينيم سخن از كتاب و اعمال صالحه آنان به ميان آمده، بيشتر اين معنا به ذهن مى رسد كه مراد از قيام بر ايمان و اطاعت باشد.

و كلمه (آناء) جمع (انى ) بكسره همره، و يا بفتحه آن است. بعضى گفته اند: جمع كلمه (انو) است كه به معناى وقت است. پس آناء يعنى اوقات.

و مسارعه به معناى مبادرت ورزيدن و شتافتن است. و اين كلمه باب مفاعله از ماده سرعت است.

در مجمع البيان مى گويد: فرق بين سرعت و عجله اين است كه سرعت به معناى جلو افتادن در كارى است كه جلو افتادن در آن جايز باشد. پس سرعت (از آنجائى كه هميشه در كار خير به كار مى رود) خود يكى از صفات ممدوح است. و ضد آن (ابطاء كندى ) است. كه صفت ناپسندى است، به خلاف عجله كه چون به معناى شتافتن و جلو افتادن در كارى است كه نبايد در آن شتاب كرد. لذا از صفات نكوهيده و مذموم به شمار مى رود. و ضد آن (اناة - درنگ و تانى ) است كه از صفات پسنديده است.

و ظاهرا سرعت در اصل، وصف حركت، و عجله وصف متحرك بوده، (بعدها به خود متحرك هم گفته اند مسارع، وگرنه در اصل لغت موارد هر يك غير مورد ديگرى است ).

(خيرات ) مفيد استغراق است به معناى مطلق اعمال صالح

و كلمه (خيرات ) به معناى مطلق اعمال صالح است - چه عبادت، چه انفاق، چه عدل، چه قضاى حاجت و... و اين كلمه بدان جهت كه هم جمع است و هم الف و لام بر سر دارد از نظر ادبيات استغراق را مى رساند. و همانطور كه گفتيم شامل همه انحاى خيرات مى شود، و ليكن بيشتر در خيرات مالى اطلاق مى گردد. همانطور كه كلمه (خير) بيشتر در مورد مال استعمال مى شود.

خداى سبحان در اين آيه شريفه كلياتى از صفات پسنديده نيكان از اهل كتاب را بر شمرده، اول ايمان به خدا، دوم امر به معروف و نهى از منكر، سوم مسارعت در كار خير و چهارم اين است كه ايشان مردمى صالحند، و به همين جهت همنشينان انبيا و صديقين و شهداء هستند. چون در آيات شريفه : (اهدنا الصراط المستقيم صراط الذين انعمت عليهم غير المغضوب عليهم و لا الضالين )، اهل صراط مستقيم را از كسانى دانسته كه بر آنان انعام شده و مورد غضب قرار نگرفته و گمراه نشدند. و در آيه شريفه (فاولئك مع الذين انعم اللّه عليهم من النبيين و الصديقين و الشهداء و الصالحين...) فرموده : آنهائى كه مورد انعام خداى تعالى قرار گرفته اند، با انبيا و صديقين و شهدا و صالحين هستند و بعضى از مفسرين گفته اند: مراد در اين آيه عبد اللّه بن سلام و اصحاب اويند.

و ما يفعلوا من خير فلن يكفروه...

اينجا منظور از كفر، كفران در مقابل شكر است. مى فرمايد: هر كار خيرى كه مى كنند از ناحيه خداى تعالى كفران نمى شوند، يعنى خداى تعالى شكرشان را بجا مى آورد و عمل خيرشان را به ايشان بر مى گرداند، بدون اينكه آن را ضايع و بى نتيجه بگذارد. همچنانكه در جاى ديگر فرموده : (و من تطوع خيرا فان اللّه شاكر عليم ) و نيز فرموده : (و ما تنفقوا من خير فلانفسكم... و ما تنفقوا من خير يوف اليكم و انتم لا تظلمون )

ان الذين كفروا لن تغنى عنهم...

از ظاهر وحدت سياق چنين بر مى آيد كه مراد از اينهائى كه كافر شدند، طايفه اى ديگر از اهل كتابند، كسانى هستند كه دعوت نبوت را نپذيرفته اند و نه تنها نپذيرفته اند بلكه عليه اسلام توطئه هم مى كنند و در خاموش كردن نور آن لحظه اى كوتاه نمى آيند و از هيچ كارى فروگذار نيستند.

و چه بسا مفسرين كه گفته اند اين آيه ناظر به اهل كتاب نيست، بلكه به مشركين نظر دارد، و در حقيقت توطئه و زمينه چينى است براى داستان احد، كه به زودى بدان اشاره مى كند. ولى اين نظريه با جمله اى كه به زودى مى آيد و مى فرمايد: (و تومنون بالكتاب كله، و اذا لقوكم قالوا آمنا...) نمى سازد، چون مشركين چنين سابقه اى ندارند كه وقتى به مؤ منين رسيدند بگويند ما ايمان آورديم و وقتى به همفكران خود رسيده باشند، سر انگشتان خود را از شدت خشم گزيده باشند. اين وضع با حال يهود تطبيق مى كند، و از همينجا روشن مى شود كه تا اينجا اتصال سياق آيات به هم نخورده است.

و چه بسا بعضى از مفسرين اين گفته را كه (آيه شريفه مورد بحث، به مشركين نظر دارد) با اين گفته كه آيه سخن از دوروئى مى كند جمع كرده و معتقدند كه به يهود نظر دارد، و ليكن اين نظريه خطا است.

مثل ما ينفقون فى هذه الحيوة الدنيا...

كلمه (صر) به معناى سرماى شديد است. و اگر مطلبى را كه برايش مثل زده (يعنى انفاق يهوديان را) مقيد كرد به قيد (در اين زندگى دنيا) براى اين بوده كه بفهماند، آنان از خانه آخرت بريده اند و انفاقشان هيچ ارتباطى به حيات آخرت ندارد. و نيز اگر حرث قوم را مقيد كرد، به قيد (ظلموا انفسهم ) براى اين بود كه ارتباط آن با جمله بعدى كه مى فرمايد: (و ما ظلمهم اللّه ) به خوبى روشن شود.

عمل فاسد، اثر فاسد در پى دارد 

و حاصل كلام در اين آيه اين است كه انفاق و مخارجى كه يهود در اين زندگى دنيا مى كند، با اينكه به اين منظور مى كند كه وضع زندگى خود را اصلاح نموده و به مقاصدى كه دارد برسد، ليكن به جز بدبختى و شقاوت، بهره اى از آن به دست نمى آورد، بلكه آنچه را مى خواهد و دنبال مى كند، به تباهى مى كشاند. پيش خود خيال مى كند سعادتى به چنگ آورده ولى آنچه به دست آورده شقاوت است. و مثلش مثل بادى است كه در آن سرماى شديدى باشد و زراعت ستمگران را سياه كند، و اين نيست مگر به خاطر ظلمى كه خودشان به خويشتن كرده اند، چون عمل فاسد به جز اثر فاسد، اثر ديگرى نمى بخشد.

يا ايها الذين آمنوا لا تتخذوا بطانه من دونكم...

در اين آيه شريفه، (وليجه ) (خويشاوند نزديك ) را (بطانه ) (آستر) ناميده و وجهش اين است كه آستر به پوست بدن نزديك است. تا رويه (ظهاره ) لباس. چون آستر لباس بر باطن انسان اشراف و اطلاع دارد و مى داند كه آدمى در زير لباس چه پنهان كرده، خويشاوند آدمى هم همينطور است، از بيگانگان به آدمى نزديكتر و به اسرار آدمى واقف تر است. و جمله (لا يالونكم ) به معناى (لا يقصرون فيكم ) است. يعنى دشمنان از رساندن هيچ شرى به شما كوتاهى نمى كنند.

و كلمه (خبال ) به معناى شر و فساد است و بهمين جهت است كه جنون را (خبل ) هم مى گويند، چون در جنون، فساد عقل است.

و در جمله (ودواما عنتم ) كلمه (ما) مصدريه است و معناى جمله را (ودوا عنتكم ) مى سازد، يعنى دوستدار شدت و گرفتارى و ضرر شمايند.

و جمله (قد بدت البغضاء من افواههم ) مى رساند كه دشمنى آنان نسبت به شما آنقدر زياد است كه نمى توانند پنهان بدارند. بلكه دشمنى باطنيشان در لحن كلامشان اثر گذاشته است. پس در حقيقت در اين جمله كنايه اى لطيف بكار رفته، و آنگاه بدون اينكه بيان كند، در دلهاى خود چه چيز پنهان كرده اند، فرموده : (و ما تخفى صدورهم اكبر) تا اشاره كرده باشد، به اينكه آنچه در سينه دارند، قابل وصف نيست، چون هم متنوع و گوناگون است و هم آنقدر عظيم است كه در وصف نمى گنجد، و همين مبهم آوردن (ما فى صدورهم ) بزرگ و عظيم بودن را تاءييد مى كند.

ها انتم اولاء تحبونهم...

ظاهرا كلمه (اولاء اسم اشاره و كلمه (ها) براى هشدار دادن است. و اصل جمله (انتم هولاء) بوده باشد. و كلمه (انتم ) بين ها و بين اولاء فاصله شده باشد، همانطور كه مى گوئيم : (زيد هذا و هند هذه كذا و كذا) اين زيد و اين هند چنين است و چنان است. (در فارسى هم همين كار را مى كنيم يعنى به جاى اينكه بگوئيم شما همانهائى كه چنين و چنان كرديد، مى گوئيم : هان مگر شما آنهائى نبوديد كه چنين و چنان كرديد. (مترجم ))

و تؤمنون بالكتاب كله

الف و لام در (الكتاب ) براى افاده جنس است، و چنين معنا مى دهد كه شما به همه كتابهاى آسمانى كه از ناحيه خدا نازل شده ايمان داريد، چه كتاب خودتان و چه كتاب اهل كتاب. اما اهل كتاب به كتاب شما ايمان ندارند.

و اذا لقوكم قالوا آمنا

يعنى اهل كتاب منافقند، وقتى شما را مى بينند مى گويند ايمان آورديم.

و اذا خلوا عضوا عليكم الانامل من الغيظ

و چون به خلوت مى روند، سرانگشت خود را از شدت خشمى كه بر شما دارند مى گزند. و كلمه (عض ) گاز گرفتن با دندان با فشار است. و كلمه (انامل ) جمع انمله است كه به معناى نوك انگشتان است. و كلمه (غيظ) به معناى خشم و كينه است. (و عض انامل بر فلان چيز) مثلى است كه در مورد تاءسف و حسرت و رساندن شدت خشم و كينه زده مى شود.

قل موتوا بغيظكم...

اين جمله نفرينى است بر آنان در عبارت امر. و اگر اينطور تعبير كرده، براى اين بوده كه جمله به ما بعدش كه مى فرمايد: (ان اللّه عليم بذات الصدور) متصل شده، چنين معنا دهد: بگو، بار الها بخاطر همين كينه اى كه دارند، مرگشان بده، كه تو، به آنچه در سينه ها است يعنى در دلها و جانها است دانائى.

پایان جلد سوم

 
 

 
 Copyright © 2003-2015 - AVINY.COM - All Rights Reserved