شهید آوینی
هرچه می خواهد دل تنگت بگو
نام:  
ایمیل:  اختیاری
شهر:    
درج مطلب
 
کد امنیتی:
CAPTCHA code image
Change the code
   

کاربر گرامی! مطالب شما پس از تایید مدیر حرف دل در این صفحه نمایش داده می شود.

اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام
ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام
بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود
حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است
دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد
حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق
گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند
مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
 هرچه می خواهد دل تنگت بگو
138964
نام: محمد ساکی
شهر: دورود
تاریخ: 1/16/2018 7:26:52 PM
کاربر مهمان
  التماس دعا ... جدی میگم اگه متن رو میخونی باید دعا کنی اصلا دیگه دست خودت نیست:)
138963
نام: بهار
شهر: ارومیه
تاریخ: 1/15/2018 6:52:46 PM
کاربر مهمان
  ﭘﺎﺭﺳﺎﻝ ﺍﯾﻦ ﻣﻮﻗﻊ دی ﺑﻮﺩ
.
.
.
ﺍﻣﺴﺎﻟﻢ دی‌ـه
ﺍﯾﻦ ﺟﻮﺭ ﮐﻪ ﭘﯿﺶ ﻣﯿﺮﻩ ﺣﺘﻤﺎ ﺳﺎﻟﻪ ﺑﻌﺪﻡ ﻫﻤﯿﻦ ﻣﻮﻗﻊ ﺑﺎﺯ دی‌ـه
ﻭﺍﻗﻌﺎ ﻣﺎ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﺑﻪ ﮐﺠﺎ ﻣﯿﺮﯾﻢ؟؟
تورو خدا ﺣﺠﺎﺑﺘﻮنو ﺭﻋﺎﯾﺖ ﮐنید😔😂
138962
نام: بهار
شهر: ارومیه
تاریخ: 1/15/2018 5:47:47 AM
کاربر مهمان
  دیشب دیر اومدم خونه..
بابام گفت کجا بودی آواره بدبخت؟؟
گفتم خونه دوستم.

ورداشت به ۱۰ تا از دوستام زنگ زد..
دمشون گرم هر ۱۰ تاشون گفتن خونه ما بود..
۲ تاشون که دمشون گرم
گفتن الان اینجاس. خوابه خستس بیدارش نمیکنیم..😂😂

اینا به درک..
من حیرون مرام اون دوستمم که سنگ تموم گذاشت گفت..😒
اینجاس داره نماز میخونه
واما
واما
رفیق صمیمیم که ترکوند دیگه
صداشو شبیه من کرد و گفت سلام بابا خیلی خوابم میاد بعدا بهت زنگ میزنم 😂

اسیر این رفقامم 😍
138961
نام: بهار
شهر: ارومیه
تاریخ: 1/14/2018 9:31:37 PM
کاربر مهمان
  مردی نابینا زیر درختی نشسته بود!
پادشاهی نزد او آمد، ادای احترام کرد و گفت:
قربان، از چه راهی میتوان به پایتخت رفت؟
پس از او نخست وزیر همین پادشاه نزد مرد نابینا آمد و بدون ادای احترام گفت:
آقا، راهی که به پایتخت می رود کدام است؟
‌ سپس مردی عادی نزد نابینا آمد، ضربه ای به سر او زد و پرسید:‌‌
احمق،‌راهی که به پایتخت می رود کدامست؟
هنگامی که همه آنها مرد نابینا را ترک کردند، او شروع به خندیدن کرد.
مرد دیگری که کنار نابینا نشسته بود، از او پرسید:
به چه می خندی؟
نابینا پاسخ داد: اولین مردی که از من سوال کرد، پادشاه بود.
مرد دوم نخست وزیر او بود
و مرد سوم فقط یک نگهبان ساده بود.
مرد با تعجب از نابینا پرسید:
چگونه متوجه شدی؟ مگر تو نابینا نیستی؟
نابینا پاسخ داد:
فرق است میان آنها … پادشاه از بزرگی خود اطمینان داشت و به همین دلیل ادای احترام کرد…
ولی نگهبان به قدری از حقارت خود رنج می برد که حتی مرا کتک زد.

طرز رفتار هر کس نشانه شخصیت اوست..!
138960
نام: منا
شهر: مشهد
تاریخ: 1/14/2018 3:06:45 PM
کاربر مهمان
  سلام دوستان نمی دونم شما چه احساسی در زندگی مشترکتون نسبت به همسرانتون دارید اما خواهش می کنم دنیای لطیف و شیشه ای دخترانمون رو با بایدها و نباید های بعد ازدواج خراب نکنید که آخرش بگین مثل روزهای اول نیستی. غرور و تعصب تو زندگی جای خودش اما احترام به حقوق هم جای خودش . اینکه بخوای از دنیای دخترانه ما چیزی رو بسازین که دلتون می خواد بی انصافیه اگه دلتون می خواد چرا ما رو انتخاب کردین می گشتین تا فرد دلخواه خودتون رو پیدا می کردید . مطمئن باشید نه تنها زمان هم شما رو به هدفتون نمی رسونه بلکه باعث میشه روز به روز به انتخابی که کردیم شک کنیم که چرا و چرا و چرا.... . الهی روزی باشه که هر کس یار زندگیش رو انتخاب کنه نه اینکه تو زندگی بخواد طرف مقابلش رو تغییر بده .
138959
نام: سوگند
شهر: امان از جدایی
تاریخ: 1/14/2018 10:03:02 AM
کاربر مهمان
 
ای وای مادرم



آهسته باز از بغل پله ها گذشت

در فکر آش و سبزی بیمار خویش بود

امّا گرفته دور و برش هاله ای سیاه

او مرده است و باز پرستار حال ماست

در زندگیّ ما همه جا وول می خورد

هر کُنج خانه صحنه ای از داستان اوست

در ختم خویش هم به سر کار خویش بود

بیچاره مادرم


هر روز می گذشت از این زیر پله ها

آهسته تا بهم نزند خواب ناز ما

امروز هم گذشت

در باز و بسته شد

با پشت خم از این بغل کوچه می رود

چادر نماز فلفلی انداخته به سر

کفش چروک خورده و جوراب وصله دار

او فکر بچه هاست

هر جا شده هویج هم امروز می خرد

بیچاره پیرزن همه برف است کوچه ها


او مُرد ودر کنار پدر زیر خاک رفت

اقوامش آمدند پی سر سلامتی

یک ختم هم گرفته شد و پُر بَدَک نبود

بسیار تسلیت که به ما عرضه داشتند

لطف شما زیاد

اما ندای قلب به گوشم همیشه گفت:

این حرف ها برای تو مادر نمی شود.


او پنج سال کرد پرستاری مریض

در اشک و خون نشست و پسر را نجات داد

اما پسرچه کرد برای تو؟ هیچ، هیچ

تنها مریضخانه، به امّید دیگران

یک روز هم خبر: که بیا او تمام کرد.

در راه قُم به هر چه گذشتم عبوس بود

پیچید کوه و فحش به من داد و دور شد

صحرا همه خطوطِ کج و کوله و سیاه

طومار سرنوشت و خبرهای سهمگین

دریاچه هم به حال من از دور می گریست

تنها طواف دور ضریح و یکی نماز

یک اشک هم به سوره ی یاسین من چکید

مادر به خاک رفت.

این هم پسر، که بدرقه اش می کند به گور

یک قطره اشک مُزد همه ی زجرهای او

اما خلاص می شود از سرنوشت من

مادر بخواب، خوش

منزل مبارکت.

آینده بود و قصه ی بی مادریّ من

نا گاه ضجه ای که به هم زد سکوت مرگ

من می دویدم از وسط قبرها برون

او بود و سر به ناله برآورده از مغاک

خود را به ضعف از پی من باز می کشید

دیوانه و رمیده، دویدم به ایستگاه

خود را بهم فشرده خزیدم میان جمع

ترسان ز پشت شیشه ی در آخرین نگاه

باز آن سفیدپوش و همان کوشش و تلاش

چشمان نیمه باز:

از من جدا مشو.

می آمدم و کله ی من گیج و منگ بود

انگار جیوه در دل من آب می کنند

پیچیده صحنه های زمین و زمان به هم

خاموش و خوفناک همه می گریختند

می گشت آسمان که بکوبد به مغز من

دنیا به پیش چشم گنهکار من سیاه

وز هر شکاف و رخنه ی ماشین غریو باد

یک ناله ی ضعیف هم از پی دوان دوان

می آمد و به مغز من آهسته می خلید:

تنها شدی پسر.

باز آمدم به خانه، چه حالی! نگفتنی

دیدم نشسته مثل همیشه کنار حوض

پیراهن پلید مرا باز شسته بود

انگار خنده کرد ولی دل شکسته بود:

بردی مرا به خاک سپردی و آمدی؟

تنها نمی گذارمت ای بینوا پسر

می خواستم به خنده درآیم به اشتباه

اما خیال بود

ای وای مادرم...



***استاد شهریار***




به یاد تمام مادران آسمانی ... خدایشان بیامرزد ... شادی روحشان صلوات ...


138958
نام: بهار
شهر: ارومیه
تاریخ: 1/14/2018 5:33:21 AM
کاربر مهمان
  استادی با شاگردش از باغى ميگذشت، چشمشان به يک کفش کهنه افتاد.

شاگرد گفت:
گمان ميکنم اين کفش کارگرى است که در اين باغ کار ميکند، بيا با پنهان کردن کفشها عکس العمل کارگر را ببينيم و بعد کفشها را پس بدهيم و کمى شاد شويم...!

استاد گفت:
چرا براى خنده خود او را ناراحت کنيم!

بيا کارى که ميگويم انجام بده و عکس العملش را ببين، مقدارى پول درون ان قرار بده!
شاگرد هم پذيرفت و بعد از قرار دادن پول، مخفى شدند.

کارگر براى تعويض لباس به وسائل خود مراجعه کرد و همينکه پا درون کفش گذاشت متوجه شيئى درون کفش شد و بعد از وارسى، پول ها را ديد و با گريه، فرياد زد خدايا شکرت ...


خدايي که هيچ وقت بندگانت را فراموش نميکنى، ميدانى که همسر مريض و فرزندان گرسنه دارم و در این فکر بودم که امروز با دست خالى و با چه رويی به نزد انها باز گردم و همينطور اشک ميريخت....

استاد به شاگردش گفت:
هميشه سعى کن براى خوشحاليت ببخشى نه اینکه بستانی...

در مقابل یک فرد معلول با سرعت کم راه بروید.
در مقابل مادری که فرزندش رو از دست داده بچه تون رو نبوسید.

در مقابل یک فرد مجرد از عشقتون نگید.
در برابر کسی که نداره از داشته هاتون مغرورانه حرف نزنید.

هیچگاه فراموش نکنیم که هیچکس بر دیگری برتری ندارد،

مگر به ” فهم و شعور ”
مگر به ” درک و ادب ”
مهربانان …
آدمی فقط در یک صورت حق دارد به دیگران از بالا نگاه کند و آن هنگامی است که بخواهد دست کسی را که بر زمین افتاده را بگیرد و او را بلند کند!
این قدرت تو نیست،
این ” انسانیت ” است ...
138957
نام: بهار
شهر: ارومیه
تاریخ: 1/13/2018 10:20:42 PM
کاربر مهمان
  مهم نیست
که قفلها دست کیست
مهم اینست
که کلیدها دست خداست
از ته دل براتون دعا میکنم شاه کلید تمام قفلها را
از خداوند هدیه بگیرید.
138956
نام: کبری
شهر: فسا
تاریخ: 1/13/2018 6:04:12 PM
کاربر مهمان
  سلام بر همه
بچه های همه ما گناه رو تجربه کردیم کوچیک یا بزرگ از بد حجابی تا مال حرام بخداوندی خودش اگه نیتمون خوب باشه و بخوایم جبران کنیم چرا خدا نبخشه خدا ارحم الراحمین هست. منم خیلی وقتا احساس میکنم خدا منو دوست نداره ولی خب امید نداشته باشیم چکار کنیم.
بچه ها اگه واقعا می خواین راه زندگیتون تغییر کنه من چند تا کتاب درباره شهدا بهتون معرفی می کنم ولی قسمتون میدم اگه جاهایی رسیدین دلتون لرزید اشک ریختین منو هم دعا کنید سعی کنید این کتاب رو تو تنهایی تون بخونید اخه با اشک زیبا تر میشه.
کتاب سلام بر ابرهیم 1 و 2- کتاب راز کانال کمیل- کتاب شاهرخ - کتاب پسرک فلافل فروش خداشاهده که مسیر زندگی کافر رو هم تغییر میدن
بچه ها آخر بعضی کتابا درباره کسایی بوده که خیلی گناه کردن و مسیر زندگیشون برگشته .مسیحی که بخاطر شهید ابراهیم مسلمان شد و خیلی چیزای دیگه
حتما بخونید مرد بزرگی بوده
التماس دعا
138955
نام:
شهر: اصفهان
تاریخ: 1/13/2018 3:17:54 PM
کاربر مهمان
  خدایا خسته و دلگیرم توان زندگی کردن رو ندارم چرا این روزها بنده هات فقط زنده اند و کسی زندگی نمیکنه؟ خدایا خیلی آرزو داشتم خیلی دعا کردم نشد ازت میخوام یا منو به آرزوهام برسونی یا میل و اشتیاق به رسیدن آرزوهام رو ازم بگیری و در عوضش صبر بهم عطا کنی
13897 13896 13895 13894 13893 13892 13891 13890 13889 13888 بعدی> انتها>>



Copyright © 2003-2015 - AVINY.COM - All Rights Reserved