سوره دهر مدنى است و سى و يك آيه دارد

سوره دهر آيات 1 تا 22 

 بسم اللّه الرحمن الرحيم

 هل اتى على الانسان حين من الدهر لم يكن شيا مذكورا (1)

 انا خلقنا الانسان من نطفه امشاج نبتليه فجعلنه سميعا بصيرا (2)

 انا هديناه السبيل اما شاكرا و اما كفورا (3)

 انا اعتدنا للكفرين سلاسل و اغلالا و سعيرا (4)

 ان الابرار يشربون من كاس كان مزاجها كافورا (5)

 عينا يشرب بها عباد اللّه يفجرونها تفجيرا (6)

 يوفون بالنذر و يخافون يوما كان شره مستطيرا (7)

 و يطعمون الطعام على حبه مسكينا و يتيما و اسيرا (8)

 انما نطعمكم لوجه اللّه لا نريد منكم جزاء و لا شكورا (9)

 انا نخاف من ربنا يوما عبوسا قمطريرا (10)

 فوقئهم اللّه شر ذلك اليوم و لقئهم نضره و سرورا (11)

 و جزيهم بما صبروا جنه و حريرا (12)

 متكين فيها على الارائك لا يرون فيها شمسا و لا زمهريرا (13)

 و دانيه عليهم ظلالها و ذللت قطوفها تذليلا (14)

 و يطاف عليهم بانيه من فضه و اكواب كانت قواريرا (15)

 قواريرا من فضه قدروها تقديرا (16)

 و يسقون فيها كاسا كان مزاجها زنجبيلا (17)

 عينا فيها تسمى سلسبيلا (18)

 و يطوف عليهم ولدن مخلدون اذا رايتهم حسبتهم لولوا منثورا (19)

 و اذا رايت ثم رايت نعيما وملكا كبيرا (20)

 عاليهم ثياب سندس خضر و استبرق و حلوا اساور من فضه و سقيهم ربهم شرابا طهورا (21)

 ان هذا كان لكم جزاء و كان سعيكم مشكورا (22)

ترجمه آيات

به نام خداى رحمان و رحيم. آيا بر انسان روزگارانى بگذشت كه چيزى قابل ذكر نبود؟ (1).

ما او را از آب نطفه مختلط (بى حس و شعور) خلق كرديم و داراى قواى چشم و گوش (و مشاعر و عقل و هوش ) گردانيديم (2).

ما به حقيقت راه (حق و باطل ) را به انسان نموديم (و با تمام حجت بر او رسول فرستاديم ) حالا خواهد هدايت پذيرد و شكر اين نعمت گويد و خواهد آن نعمت را كفران كند (3).

ما براى كيفر كافران غل و زنجيرها و آتش سوزان مهيا ساخته ايم (4).

و نيكوكاران عالم (كه حضرت على و فاطمه و حسن و حسين (عليهماالسلم) و شيعيانشان به اجماع خاصه و اخبار عامه مقصودند) در بهشت از شرابى نوشند كه طبعش (در لطف و رنگ و بوى ) كافور است (5).

از سرچشمه گوارايى آن بندگان خاص خدا مى نوشند كه به اختيارشان هر كجا خواهند جارى مى شود (6).

كه آن بندگان، نيكو به عهد و نذر خود وفا مى كنند و از قهر خدا در روزى كه شر و سختيش همه اهل محشر را فرا گيرد مى ترسند (7).

و بر دوستى خدا به فقير و اسير و طفل يتيم طعام مى دهند (8).

و (گويند) ما فقط براى رضاى خدا به شما طعام مى دهيم و از شما هيچ پاداش و سپاسى هم نمى طلبيم (9).

ما از قهر پروردگار خود به روزى كه از رنج و سختى آن رخسار خلق درهم و غمگين است مى ترسيم (10).

خدا هم از شرو فتنه آن روز آنان را محفوظ داشت و به آنها روى خندان و دل شادمان عطا نمود (11).

و خداوند پاداش آن صبر كامل (بر ايثار) شان را باغ بهشت و لباس حرير بهشتى لطف فرمود (12).

كه در آن بهشت بر تختهاى (عزت ) تكيه زنند و آنجا نه آفتابى (سوزان ) بينند و نه سرماى زمهرير (13).

و سايه درختان بهشتى بر سر آنها و ميوه هايش در دسترس و به اختيار آنهاست (14).

و (ساقيان زيباى حور و غلمان ) با جامهاى سيمين و كوزه هاى بلورين بر آنها دور زنند (15).

كه آن كوزه هاى بلورين نقره اى به اندازه و تناسب (اهلش ) اندازه گيرى شده اند (16).

و آنجا شرابى كه طبعش مانند زنجبيل گرم و عطرآگين است به آنها بنوشانند (17).

در آنجا چشمه اى است كه سلسبيلش نامند (و شرابش از خوبى از حد وصف بيرون است ) (18).

و دور آن بهشتيان، پسرانى زيبا كه تا ابد نوجوانند و خوش سيما به خدمت مى گروند كه وقتى در آنها بنگرى (از فرط صفا) گمان برى كه لولو پراكنده اند (19).

و چون آن جايگاه نيكو را مشاهده كنى عالمى پر نعمت و كشورى بى نهايت بزرگ خواهى ديد (20).

بر اندام بهشتيان لباسهايى است از حرير نازك سبز رنگ و از ديباى ضخيم، و با دستبندهايى از نقره تزيين شده اند، و پروردگارشان شراب طهور به آنها مى نوشاند (21).

اين بهشت بدين نعمت و عظمت به حقيقت پاداش اعمال شماست و سعيتان (در راه طاعت حق ) مشكور و مقبول است (22).

بيان آيات

اشاره به مضامين سوره مباره دهر 

اين سوره در آغاز، خلقت انسان را بعد از آنكه نامى از او در ميان نبود خاطرنشان مى سازد، و سپس مى فرمايد كه خداى تعالى او را به راهى كه تنها راه اوست هدايت كرد، حال يا اين انسان شكر هدايتش را مى گزارد، و يا كفران مى كند. آنگاه مى فرمايد براى كافران انواعى از عذاب و براى ابرار الوانى از نعمت آماده كرده، و اوصاف آن نعمت ها را در طى هجده آيه شرح مى دهد، و همين دليل است بر اينكه مقصود اصلى هم بيان همين جهت بوده.

و پس از بيان اوصاف آن نعمت، روى سخن را به رسول گرامى خود نموده مى فرمايد: قرآن نازل شده از ناحيه اوست، و مايه تذكر بشر است، پس بايد كه در برابر حكم پروردگار خود صابر باشد، و هوا و هوس هاى كفار را پيروى نكند، و بايد كه پروردگار خود را صبح و شام به ياد بياورد و براى او شبها به سجده بيفتد، و شبى طولانى تسبيح گويد. و اين سوره به شهادت سياقى كه دارد يا همه اش ‍ و يا حداقل اوائل آن كه دوازده آيه است، در مدينه و نه آيه ذيلش در مكه نازل شده است. روايات ائمه اهل بيت (عليهم السلم) همه متفقند بر اينكه اين سوره در مدينه نازل شده، روايات اهل سنت هم در اين باره بسيار زياد است.

با اين حال بعضى گفته اند: اين سوره تماميش در مكه نازل شده، و به زودى بحث مفصل در اين باره در بحث روايتى آينده ان شاء اللّه خواهد آمد.

 

هل اتى على الانسان حين من الدهر لم يكن شيئا مذكورا

استفهام در اين آيه براى تثبيت مطلب است، و در نتيجه معنا را به طور سربسته اثبات مى كند، و معناى آن اين است كه به طور مسلم روزگارى بوده كه نام و نشانى از انسان نبوده، و چه بسا مقصود آن مفسرى هم كه گفته كلمه (هل ) در اين آيه به معناى كلمه (قد) است همين باشد، نه اينكه خواسته باشد بگويد: يكى از معانى كلمه (هل ) (بتحقيق ) است، كه بعضى خيال كرده اند.

و مراد از (انسان ) در اين آيه جنس بشر است، و اما اينكه بعضى گفته اند: مراد از آن آدم ابو البشر است، با آيه بعدى سازگار نيست ، چون آدم ابو البشر از نطفه خلق نشده، و آيه بعدى در باره همين انسان مى فرمايد (انا خلقنا الانسان من نطفه ).

و كلمه (حين ) به معناى يك قطعه محدود از زمان است، حال چه كوتاه باشد و چه طولانى، و كلمه دهر به معناى زمانى ممتد و طولانى و بدون حد است، يعنى زمانى كه نه اولش مشخص است، و نه آخرش.

مراد از اينكه انسان شىء مذكورى نبوده، و احتجاجى كه اين بيان متضمّن است

و منظور از جمله (شيئا مذكورا) اين است كه انسان چيزى نبود كه با ذكر نامش جزو مذكورات باشد مثلا چيزى در مقابل زمين يا آسمان و خشكى و ترى و غيره بوده باشد، و بدين جهت نامى از او در ميان نبود. هنوز خلق نشده بود تا موجود بشود و مثل ساير موجودات نامش برده شود، و گفته شود: آسمان، زمين، انسان، درخت و غيره، پس مذكور بودن انسان كنايه است از موجود بودن بالفعل او، و نفى آن يعنى نفى مذكور بودنش تنها به مذكور بودنش خورده، نه به اصل شى ء بودن انسان، نمى خواهد بفرمايد انسان شى ء نبود، چون مى دانيم، شى ء بوده، ولى شيئى كه مذكور شود نبوده، شاهدش اين است كه مى فرمايد: (انا خلقنا الانسان من نطفه...) براى اينكه مى فهماند كه ماده انسان موجود بوده، و ليكن هنوز بالفعل به صورت انسان در نيامده بود. و زمينه آيه شريفه و آيات بعدش زمينه احتجاج است مى خواهد بفهماند انسان موجودى است حادث، كه در پديد آمدنش نيازمند به صانعى است تا او را بسازد و خالقى كه او را خلق كند، و همينطور هم بوده است، پروردگارش او را آفريده و به تدبير ربوبيش به ادوات شعور يعنى سمع و بصر مجهزش كرده، تا با آن ادوات شعور به راه حق هدايت شود، راهى كه در طول حياتش واجب است طى كند، حال اگر كفران كند به سوى عذابى اليم مى رود، و اگر شكر كند به سوى نعيمى مقيم سير مى كند.

و معناى آيه اين است كه : (هل اتى - قد اتى ): به تحقيق آمد بر آدمى قطعه اى محدود از زمانى ممتد و غير محدود در حالى كه انسان بالفعل در شمار مذكورات نبود.

 

انا خلقنا الانسان من نطفه امشاج نبتليه فجعلناه سميعا بصيرا

كلمه (نطفه ) در اصل به معناى آبى اندك بوده، و سپس استعمالش در آب ذكوريت حيوانات كه منشا توليد مثل است بر معناى اصلى غلبه يافته، و كلمه (امشاج ) جمع كلمه (مشيج ) و يا (مشج ) - به دو فتحه - و يا مشج - به فتحه اول و كسره دوم - است، و اين سه كلمه به معناى مخلوط و ممتزج است، و اگر نطفه را به اين صفت معرفى كرده، به اعتبار اجزاى مختلف آن و يا به اعتبار مخلوط شدن آب نر با آب ماده است.

مقصود از ابتلاء انسان (نبتليه) و آنچه از تفريع (فجعلناه سميعا بصيرا) بر آن استفاده مى شود

و كلمه (ابتلاء) كه جمله (نبتليه ) از آن مشتق است، به معناى نقل چيزى از حالى به حالى و طورى به طور ديگر است، مثلا طلا را در بوته ابتلا مى كنند، تا ذوب شود و به شكلى كه مى خواهند در آيد، و خداى تعالى انسان را ابتلا مى كند، يعنى از نطفه خلقش مى كند، و سپس آن نطفه را علقه و علقه را مضغه مى كند، تا آخر اطوارى كه يكى پس از ديگرى به او مى دهد، تا در آخر خلقتى ديگرش مى كند.

بعضى از مفسرين گفته اند: مراد از ابتلاى انسان، امتحان او از راه تكليف است، ليكن اين سخن با تفريع (فجعلناه سميعا بصيرا) نمى سازد، چون سميع و بصير شدن انسان نمى تواند متفرع بر امتحان انسان باشد، و اگر مراد از آن تكليف بود جا داشت تكليف را متفرع بر سميع و بصير بودن انسان كند، نه به عكس، و اگر از اين اشكال جواب بدهند، و بگويند كلام پس و پيش شده، و تقدير: (خلقناه من نطفه امشاج فجعلناه سميعا بصيرا لنبتليه ) است، قابل اعتنا نيست.

(فجعلناه سميعا بصيرا) - سياق آيات و مخصوصا آيه (انا هديناه السبيل...) مى فهماند كه ذكر سميع و بصير كردن بشر، براى اين بوده كه به وسيله آن تدبير ربوبى را به باد آورده، بفهماند تدبير ربوبى اقتضا كرد تا براى رساندن انسان به غايت هستيش، او را سميع و بصير كند، تا آيات داله بر مبداء و معاد را ببيند، و كلمه حق را كه از جانب پروردگارش و از راه ارسال رسل و انزال كتب مى رسد بشنود، و اين ديدن و شنيدن او را به سلوك راه حق، و سير در مسير حيات ايمان و عمل صالح وادار سازد، اگر وادار شد خداى تعالى او را به نعيم ابدى مى رساند و گر نه به عذاب مخلد دچارشان مى سازد.

در آيه مورد بحث با اينكه كلمه (انسان ) قبلا ذكر شده بود، و جا داشت به ضمير آن اكتفا كند، و بفرمايد (انا خلقناه...) اگر دوباره خود كلمه را ذكر كرد، به حكم اينكه همواره وضع اسم ظاهر در موضع ضمير براى افاده نكته اى است، براى اين بوده كه مسجل كند خداى تعالى خالق و مدبر امر او است.

و معناى آيه اين است كه : ما انسان را از نطفه اى خلق كرديم كه اجزايى است مختلط و ممتزج، در حالى كه ما او را از حالى به حالى، و از طورى به طورى نقل مى دهيم، و به همين منظور او را سميع و بصير كرديم، تا دعوت الهى را كه به وى مى رسد بشنود، و آيات الهى و داله بر وحدانيت او و بر نبوت و معاد را ببيند.

 

انا هديناه السبيل اما شاكرا و اما كفورا

كلمه (هدايت ) به معناى ارائه طريق است، نه رساندن به مطلوب، و مراد از سبيل، سبيل به حقيقت معناى كلمه است، و آن مسيرى است كه آدمى را به غايت مطلوب برساند، و غايت مطلوب همان حق است.

معناى شكر و كفر و دو نكته اى كه از آيه: (انّا هديناه السبيل امّا شاكرا و كفورا) استفاده مى شود

و كلمه (شكر) به معناى آن است كه نعمت را طورى آشكار به كار ببرى كه به همه بفهمانى اين نعمت را فلان منعم به من داده،و ما تفسير اين كلمه را در ذيل آيه و سيجزى (اللّه الشاكرين ) ايراد نموده، گفتيم حقيقت شاكر بودن بنده براى خدا اين است كه خالص ‍ براى پروردگارش باشد، و در مقابل، كفران به معناى استعمال آن به نحوى است كه از خلق بپوشانى كه اين نعمت از منعم است.

و دو جمله (اما شاكرا) و (و اما كفورا) دو حال هستند از ضمير در (هديناه )، نه از كلمه (سبيل ) - كه بعضى پنداشته اند - و كلمه (اما- يا) تقسيم و تنويع را مى رساند، و آيه را چنين معنا مى دهد: مردم در قبال هدايتى كه ما كرديم دو قسم و دو نوعند، يا شاكرند و يا كفور، خلاصه چه شاكر باشند و چه كفور، به هر حال هدايت شده اند.

و تعبير به (اما شاكرا و اما كفورا) بر دو نكته دلالت دارد:

نكته اول اينكه : مراد از سبيل، سنت و طريقه اى است كه بر هر انسانى واجب است كه در زندگى دنيائيش آن را بپيمايد، و با پيمودن آن به سعادت دنيا و آخرت برسد، كه اين سبيل او را به كرامت زلفى، و قرب پروردگارش سوق مى دهد، كرامتى كه حاصلش دين حق است كه نزد خداى تعالى همان اسلام است.

اين را گفتيم تا روشن گردد اينكه بعضى از مفسرين سبيل را به راه بيرون شدن انسان از رحم تفسير كرده اند تفسير صحيحى نيست.

نكته دوم - كه اين تعبير بر آن دلالت دارد - اين است كه : آن سبيلى كه خدا بدان هدايت كرده سبيلى است اختيارى، و شكر و كفرى كه مترتب بر اين هدايت است، در جو اختيار انسان قرار گرفته، هر فردى به هر يك از آن دو كه بخواهد مى تواند متصف شود، و اكراه و اجبارى در كارش نيست، همچنان كه در جاى ديگر فرمود: (ثم السبيل يسره )، و اينكه در آخر سوره فرموده : (فمن شاء اتخذ الى ربه سبيلا و ما تشاون الا ان يشاء الله ) مى فهماند آنچه از بنده وابسته به اراده خداى تعالى است مشيت بنده است، نه عمل بنده، كه مورد مشيت خود بنده است، پس اين آيه هم نمى خواهد تاءثير مشيت بنده در عمل او را نفى كند، كه مكرر در اين كتاب به اين نكته اشاره كرده ايم.

فرق بين هدايت تكوينى و هدايت تشريعى

و هدايتى كه خود نوعى اعلام از ناحيه خداى تعالى و علامت گذارى بر سر راه بشريت است، دو قسم است :

قسم اول هدايت فطرى است : و آن عبارت از اين است كه بشر را به نوعى خلقت آفريده ، و هستيش را به الهامى مجهز كرده كه با آن الهام اعتقاد حق و عمل صالح را تشخيص مى دهد، همچنان كه در جاى ديگر فرمود: و (نفس و ما سويها فالهمها فجورها و تقويها) و از اين آيه شريفه وسيعتر و عمومى تر آيه زير است كه مى فرمايد: (فاقم وجهك للدين حنيفا فطرت اللّه التى فطر الناس عليها لا تبديل لخلق اللّه ذلك الدين القيم ) و فطرت خداى را حاكم بر تمامى خلائق مى داند، نه تنها بر انسان.

قسم دوم هدايت كلامى و زبانى است : كه از طريق دعوت انجام مى شود، يعنى خداى تعالى انبيايى را مبعوث، و رسلى را ارسال، و كتبى را انزال، و شرايعى را تشريع مى كند و به اين وسيله پيش پاى بشر را در زندگيش روشن، و سعادت و شقاوتش را بيان مى كند، و اين دعوت به طور مدام در بين بشر جريان داشته، و به وسيله دعوت فطرت تأييد مى شده، همچنان كه فرمود: (انا اوحينا اليك كما اوحينا الى نوح و النبيين من بعده... رسلا مبشرين و منذرين لئلا يكون للناس على اللّه حجه بعد الرسل ).

و بين اين دو هدايت فرق هايى است، يكى اين است كه هدايت فطرى عمومى است و به همه مى رسد، احدى از انسانها نيست كه از اين عموميت مستثنى باشد، براى اينكه هدايت فطرى لازمه خلقت بشر است، و در همه افراد در آغاز خل قتشان بالسويه موجود است، چيزى كه هست بسا مى شود به خاطر عواملى، ضعيف و در بعضى در نهايت بى اثر مى گردد، و آن عوامل امورى است كه نمى گذارد انسان متوجه شود به اينكه عقل و فطرتش او را به چه مى خواند، و يا اگر چنين شواغل و موانعى در كار نيست، و دعوت عقل و فطرتش را خوب مى فهمد، ليكن ملكات زشتى كه (در اثر تكرار گناه ) در دلش رسوخ يافته نمى گذارد دعوت فطرت را اجابت كند، از قبيل ملكه عناد، لجاجت و نظائر آن، كه خداى تعالى در آيه زير جامع همه آنها را هواى نفس معرفى نموده ، فرموده : (افرايت من اتخذ الهه هويه و اضله اللّه على علم و ختم على سمعه و قلبه و جعل على بصره غشاوه فمن يهديه من بعد الله ) و هدايتى كه در اين آيه از هواپرستان نفى شده هدايت به معناى ايصال به مطلوب است، نه هدايت به معناى ارائه طريق.

خلاصه مى خواهد بفرمايد: ما او را به مطلوبش نمى رسانيم، نه اينكه هدايت نمى كنيم، چون دنباله آيه آمده : (و اضله اللّه على علم ).

و اما هدايت زبانى كه دعوت دينى متضمن آن است، چيزى نيست كه خداى تعالى از كسى دريغ بدارد، اين هدايت بايد به جامعه برسد و در معرض و دسترس عقل ها قرار گيرد، تا هر كس كه حق را بر باطل مقدم مى دارد دسترسى به آن هدايت داشته باشد، و اما اين كه اين هدايت به تك تك افراد جامعه برسد، چه بسا فراهم نشود، چون بسا مى شود علل و اسبابى كه وسيله ابلاغ اين هدايت به تك تك افراد است، در پاره اى جوامع و يا پاره اى زمانها و يا پاره اى اشخاص مساعدت نكند، چون معمولا هيچ انسانى چيزى را بى واسطه يا با واسطه از تمامى افراد بشر نمى خواهد، و اگر بخواهد نمى تواند خواسته خود را به تمام افراد بشر برساند.

بيان اينكه فطرت و خلقت آدمى شاهد بر حقّ و واجب الاتّباع بودن دعوت تشريعى الهى است

آيه شريفه (و ان من امه الا خلا فيها نذير)، به معناى اول و آيه (لتنذر قوما ما انذر اباوهم فهم غافلون ) به معناى دوم اشاره دارد. پس همين كه دعوت انبيا به آدمى برسد، و به طورى برسد كه حق برايش روشن گردد، حجت خدا بر او تمام مى شود، و كسى كه اين دعوت به وى نرسد، و يا اگر رسيد آنطور واضح كه حق برايش منكشف شده باشد نرسيده، چنين كسى را خداى تعالى مورد فضل خود قرار داده، او را مستضعف خوانده در باره آنان فرموده : (الا المستضعفين من الرجال و النساء و الولدان لا يستطيعون حيله و لا يهتدون سبيلا).

و يكى از ادله اى كه دلالت مى كند بر اينكه دعوت الهى كه همان هدايت به سبيل است حق و واجب الاتباع بر انسان است، اين است كه فطرت انسان بدان حكم مى كند، و خلقتش مجهز به جهازى است كه آن جهاز نيز آدمى را به سوى آن سبيل كه همان اعتقاد حق و عمل صالح است دعوت مى كند، و علاوه بر اين در خارج هم اين دعوت از طريق نبوت و رسالت صورت گرفته، و معلوم است كه سعادت هر موجودى و كمال وجودش در آثار و اعمالى است كه مناسب با ذات او و سازگار با ادوات و قوايى باشد كه مجهز به آن است، انسان هم از اين كليت مستثنى نيست، سعادت و كمال او نيز در پيروى دين الهى است، كه سنت حيات فطرى او است، سنتى كه هم عقلش بدان حكم مى كند و هم انبيا و رسولان (عليهم السلم) به سوى آن دعوتش كرده اند.

 

انا اعتدنا للكافرين سلاسل و اغلالا و سعيرا

كلمه (اعتاد) به معناى تهيه كردن است، و كلمه (سلاسل ) جمع سلسله است، كه به معناى قيدى است كه دست و پاى مجرم را با آن مى بندند، و كلمه (اغلال ) جمع (غل ) به ضمه غين - است، كه به گفته بعضى به معناى قيدى است كه دست و پاى مجرم را به گردنش مى بندند.

راغب مى گويد: بنابر اين غل در خصوص چيزى استعمال مى شود كه اعضاى مجرم در وسط آن جمع مى شود و كلمه (سعير) به معناى آتش افروخته است، و معناى آيه روشن است.

و اين آيه شريفه به عاقبت وخيم انسان كفورى كه قبلا در جمله (اما شاكرا و اما كفورا) نامش به ميان آمده بود اشاره مى كند، و اگر جزاى انسان كفور را بر جزاى انسان شاكر مقدم داشت، براى اين بود كه در مورد كفور كلام را مختصر نموده، سپس به طور مفصل به جزاى افراد شاكر بپردازد.

 

ان الابرار يشربون من كاس كان مزاجها كافورا

كلمه (كاس ) به معناى ظرف مخصوص نوشيدنى ها است، البته در صورتى كه نوشيدنى در آن باشد، و كلمه (مزاج ) به معناى هر چيزى است كه به وسيله آن امتزاج صورت مى گيرد، نظير كلمه (حزام ) كه به معناى چيزى است كه به وسيله آن عمل حزم انجام مى شود، و معناى كلمه (كافور) معروف است، و هر چيز خنك و خوشبويى را به آن مثل مى زنند. ولى بعضى گفته اند: در اينجا نام چشمه اى است در بهشت.

مراد از (ابرار) و صفات ايشان

و كلمه (ابرار) جمع كلمه (بر) - به فتحه باء - است، و كلمه (بر) صفت مشبهه از مصدر (بر) - به كسره باء - است، كه به معناى احسان است، و اين معنا در مورد كسى صادق است كه عمل خود را نيكو بسازد، و از نيكو ساختن آن هيچ نفعى كه عايد خودش بگردد در نظر نگرفته باشد، نه جزايى كه در مقابل عملش به او بدهند، و نه حتى تشكرى را. و خلاصه كلمه (بر) - به فتحه باء - به معناى كسى است كه خير را بدان جهت كه خير است مى خواهد، نه بدان جهت كه اگر انجام دهد نفعى عايدش ‍ مى شود، بلكه حتى در صورتى هم كه خودش آن را دوست نمى دارد صرفا به خاطر اينكه خير است انجام مى دهد، و بر تلخى آن كه مخالف با خواهش نفسش است صبر مى كند، و عمل خير را بدان جهت كه فى نفسه خير است انجام مى دهد، هر چند به زحمت و ضرر خود تمام شود، نظير وفاى به نذر. و يا بدان جهت كه براى ديگران نافع است انجام مى دهد مانند اطعام طعام به بندگان مستحق خدا.

و با در نظر گرفتن اينكه هيچ خير و صلاحى در هيچ عملى نيست مگر با ايمان به خدا و رسولش، و ايمان به روز جزا همچنان كه در آيه (اولئك لم يومنوا فاحبط اللّه عمالهم ) و آياتى ديگر از اين معنا خبر داده، لذا (ابرار) كسانى هستند كه عمل خير را به خاطر ايمان به خدا و رسول او و روز جزا انجام مى دهند، چون ايمانشان ايمان رشد و بصيرت است، يعنى خود را بنده و مملوك پروردگار خود مى دانند، و معتقدند كه خلق و امرشان به دست او است، و خودشان مالك نفع و ضررى براى خود نيستند، قهرا معتقدند كه نبايد اراده كنند مگر چيزى را كه پروردگارشان اراده كرده، و انجام ندهند مگر عملى را كه او بپسندد، در نتيجه اراده او را بر اراده خودشان مقدم مى دارند، و براى خشنودى او عمل مى كنند، هر چند كه به ضرر خودشان تمام شود، بر آن ضرر و ناسازگارى با ميل درونى خود صبر مى كنند، و زحمت اطاعت او را تحمل نموده، آنچه مى كنند به خاطر خشنودى او مى كنند، و در نتيجه در مرحله عمل عبوديت را خالص براى خدا مى سازند.

اين صفات همان صفاتى است كه خداى سبحان ابرار را با آن توصيف كرده، اينك آيات آن از نظر خواننده مى گذرد: (انما نطعمكم لوجه اللّه لا نريد منكم جزاء و لا شكورا)، (و جزيهم بما صبروا)، (ليس البر ان تولوا وجوهكم قبل المشرق و المغرب و لكن البر من امن بالله )، و ما در تفسير همين آيه در سوره بقره سخنى پيرامون معناى (بر) داشتيم، در آيه 15 سوره مطففين نيز بحثى خواهيم داشت ان شاء الله.

و از آيه مورد بحث كه مى فرمايد: (ان الابرار يشربون...) از آنجا كه در مقابل آيه (انا اعتدنا للكافرين...) كه بيانگر حال كفار در آخرت است قرار گرفته اين معنا به ذهن مى آيد كه مى خواهد حال ابرار در آخرت را بيان كند، و بفهماند كه ايشان در بهشت از شرابى ممزوج به كافور مى نوشند، شرابى خنك و معطر.

 

عينا يشرب بها عباد اللّه يفجرونها تفجيرا

كلمه (عينا) اگر منصوب شده به خاطر حذف حرف جر بوده، و تقدير آن (من عين ) بوده است، ممكن هم هست به خاطر اختصاص منصوب شده، و تقدير كلام (اخص عينا) بوده باشد يعنى نوشيدن از كاس را كه گفتيم از هر كاسى نيست، بلكه آن كاس ‍ را اختصاص مى دهم به چشمه اى كه چنين و چنان است. و كلمه (شرب ) - به طورى كه گفته شده - هم به خودى خود متعدى مى شود، و مى گويى : (شربت الماء- آب را نوشيدم )، و هم با حرف باء متعدى مى شود، و مى گويى : (شربت بالكاس - با كاسه نوشيدم ) پس هر دو يك معنا را مى رساند. و اگر از نوشندگان آن كاس تعبير به عباد اللّه كرد، براى اين بود كه اشاره كند به اينكه اگر از آن كاس مى نوشند به خاطر اين است كه به زيور عبوديت آراسته شدند، و به لوازم آن عمل كردند، اين معنا از سياق فهميده مى شود.

و (تفجير عين ) عبارت است از شكافتن زمين براى جارى ساختن آبهاى زير زمينى، و ما ناگزيريم در اينجا تفجير عين را حمل كنيم بر صرف خواستن آن، چون اين معنا مسلم است كه جارى ساختن چشمه هاى بهشتى نيازمند بيل و كلنگ نيست، آرى نعمت هاى بهشتى به جز خواست و اراده اهل بهشت هيچ هزينه ديگرى لازم ندارد، همچنان كه فرمود: (لهم ما يشاون فيها).

توضيحى در مورد تنعّم ابرار و نوشيدنشان از چشمه اى كه (يشرب بها عباد اللّه...)

و اين دو آيه همانطور كه قبلا اشاره كرديم تنعم ابرار را بيان مى كند، كه چگونه از شراب بهشت و آخرت متنعم مى شوند، ديگران هم دو آيه مورد بحث را به همين معنا تفسير كرده اند، و بعيد نيست كه اين دو آيه در مقام بيان حقيقت عمل صالح آنان بر اساس تجسم اعمال باشد، و بفهماند وفاى به نذر و اطعام طعام براى رضاى خدا ظاهرش وفا و اطعام طعام است اما باطنش نوشيدن از كاسى است كه مزاجش كافورى است، آن هم از چشمه اى كه به طور مستمر خودشان با اعمال صالح خود مى شكافند، و به زودى حقيقت عملشان در جنه اخخلد برايشان ظاهر مى شود، هر چند كه در دنيا به صورت وفا و اطعام طعام است. در نتيجه دو آيه مورد بحث در مجراى امثال آيه (انا جعلنا فى اعناقهم اغلالا فهى الى الاذقان فهم مقمحون ) است.

مويد اين معنا ظاهر جمله (يشربون ) و جمله (يشرب بها) است، كه مى فهماند همين حالا مشغول نوشيدنند، نه اينكه در قيامت مى نوشند، وگرنه مى فرمود (سيشربون )، و (سيشربوا بها) علاوه بر اين، نوشيدن، وفا كردن، اطعام نمودن و ترسيدن، همه را در يك سياق آورده و فرموده (يشربون، يوفون، يخافون ، يطعمون ) و نيز ذكر تفجير در جمله (يفجرونها تفجيرا) مويد ديگرى است، براى اينكه ظهور دارد در اينكه شكافتن چشمه و جارى ساختن آب آن را با اسباب اين كار انجام مى دهند، كه همان وفا و اطعام و خوف است، پس حقيقت اين اعمال همان تفجير عين است.

مفسرين در تفسير مفردات اين دو آيه و اعراب آنها سخنانى بسيار و مختلف دارند كه در تفاسير مفصل آمده، هر كس بخواهد از آنها مطلع شود بايد به تفاسير مطول مراجعه كند.

 

يوفون بالنذر و يخافون يوما كان شره مستطيرا

كلمه (مستطير) اسم فاعل از فعل (استطار) است، كه به معناى فاش كردن و منتشر كردن در اقطار است به منتها درجه انتشار، و بطورى كه گفته اند: اين كلمه بليغ ‌تر از كلمه (طار) است، وقتى مى گويند: (استطار الحريق ) معنايش اين است كه دامنه آتش ‍ سوزى گسترده شد، و يا وقتى مى گويند: (استطار الفجر)، معنايش اين است كه روشنى صبح گسترده گشت. و منظور از استطار شر آن روز شر روز قيامت است، كه روز به نهايت رسيدن شدائد و اهوال و عذابها است.

و مراد از (ايفاى به نذر) همان معناى معروف آن است. و اينكه بعضى گفته اند: مراد از آن تصميم قلبى بر عمل به واجبات، و يا پيروى شارع در همه احكام اوست، خلاف ظاهر لفظ است، و هيچ دليلى در كلام بر اين سخن دلالت نمى كند.

مفاد، سبب و محلّ نزول آيه: (و يطعمون الطعام على حبّه...) 

و يطعمون الطعام على حبه مسكينا و يتيما و اسيرا

ضمير در جمله (على حبه ) - به طورى كه از ظاهر عبارت بر مى آيد - به كلمه (طعام ) بر مى گردد، و منظور از (حب طعام ) اشتياق و اشتهاى زياد به طعام است ، به خاطر شدت احتياج به آن، مويد اين معنا آيه شريفه (لن تنالوا البر حتى تنفقوا مما تحبون ) است.

ولى بعضى از مفسرين گفته اند: ضمير به خداى سبحان بر مى گردد، و معناى آيه اين است كه طعام را به خاطر محبتى كه به خدا دارند به ديگران مى خورانند، نه به خاطر ثوابى كه خدا به ايشان بدهد. ليكن جمله (انما نطعمكم لوجه الله ) كه حكايت كلام ايشان است اين نظريه را دفع مى كند، زيرا با بودن اين جمله ديگر احتياج نبود كه بفرمايد: طعام را به خاطر محبت به خدا انفاق مى كنند، لذا به خاطر اينكه تكرار بدون جهتى در آيات نشده باشد، ناگزير بايد بگوييم منظور از (حبه ) حب طعام است.

از اين نظريه ضعيفتر نظريه آن مفسر ديگر است كه گفته : ضمير در (حبه ) به اطعام كه از جمله (يطعمون ) فهميده مى شود بر مى گردد. براى اينكه اگر منظور از حب اطعام حقيقت معناى آن است، عمل اطعام فى نفسه فضيلتى نيست كه خداى تعالى آن را بستايد، و اگر منظور اين است كه اطعام طعام را با طيب خاطر و بدون تكلف انجام مى دهند، خلاف ظاهر آيه است، بلكه ظاهر آيه همين است كه ضمير به كلمه (طعام ) برگردد.

و مراد از (مسكين ) و (يتيم ) معلوم است، و مراد از (اسير) هم همان معنايى است كه از اين اسم به ذهن مى رسد، يعنى كسى كه از اهل دار الحرب گرفتار مسلمين شده باشد. و اما اينكه بعضى منظور از اسير را مسلمان اسير شده در دست كفار و يا محبوس و يا برده و يا زنان اسير در دست مردان دانسته اند، ادعاهايى است بدون هيچ دليل، و به خاطر اثبات آن خود را به زحمت انداخته اند.

آنچه تنبه بدان لازم است اين است كه سياق اين آيات سياق داستان سرائى است، داستان مردمى از مؤمنين كه قرآن نامشان را ابرار خوانده، و از پاره اى كارهايشان يعنى وفاى به نذر و اطعام مسكين و يتيم و اسيرشان خبر داده، ايشان را مى ستايد، و وعده جميلشان مى دهد.

معلوم مى شود سبب نزول اين آيات هم همين داستان بوده، و اين داستان در خارج واقع شده نه اينكه بخواهد يك قصه فرضى را جعل كند، آنگاه آثار خوب آن را بر شمرده، و كسانى را كه آنچنان عمل كنند وعده جميل بدهد.

نكته ديگرى كه بايد بدان توجه داشت اين است كه در اين آيات يكى از سه طايفه اى كه به وسيله ابرار اطعام شده اند اسير دانسته، و اين خود شاهد بر آن است كه آيات در مدينه نازل شده، و داستان بعد از هجرت رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) و قوت يافتن اسلام، و غلبه مسلمين بر كفار و مشركين اتفاق افتاده، نه قبل از آن.

معناى اينكه عملى به خاطر وجه اللّه انجام شود 

انما نطعمكم لوجه اللّه لا نريد منكم جزاء و لا شكورا

كلمه (وجه ) به معناى آن روى هر چيز است كه رو به روى تو و يا هر كس ديگر باشد، و وجه خداى تعالى عبارت است از صفات فعلى خداى تعالى، صفات كريمه اى كه افاضه خير بر خلق و خلقت و تدبير و رزق آنها، و يا به عبارت جامع تر رحمت عامه او كه قوام تمامى موجودات بدان است، از آن صفات نشات مى گيرد، و بنابر اين معناى اينكه عملى به خاطر وجه اللّه انجام شود اين است كه در انجام عمل اين نتيجه منظور گردد كه رحمت خداى تعالى و خشنوديش جلب شود، منظور تنها و تنها اين باشد و ذره اى از پاداشهايى كه در دست غير خداى تعالى است منظور نباشد، و به همين جهت خانواده اطعامگر دنبال اين سخن خود كه (انما نطعمكم لوجه الله ) اضافه كردند: (لا نريد منكم جزاء و لا شكورا) - ما از شما نه پاداشى مى خواهيم، و نه حتى تشكرى ).

گفتيم وجه خداى تعالى عبارت است از صفات فعلى او، كه صفات ذاتى خداى تعالى ماوراى آن صفات قرار دارد، و مبداء آن و در آخر مبداء تمامى خيرات عالم است. و بنا بر اين برگشت اينكه عمل براى وجه اللّه باشد، به اين مى شود كه عمل انسان به اين انگيزه از انسان سر بزند كه باعث رضاى اوست، و او محبوب ما و رضايتش منظور ما است، براى اينكه او جميل على الاطلاق است، و به تعبير ديگر: برگشت چنين عملى به اين است كه انسان خداى را تنها به اين جهت عبادت كند كه او اهليت عبادت و است حقاق آن را دارد.

هدف واقع شدن وجه الله، و آن را غايت و انگيزه اعمال قرار دادن، در چند جا از كلام مجيدش آمده، مانند آيات زير: (و اصبر نفسك مع الذين يدعون ربهم بالغدوه و العشى يريدون وجهه )، و در اين معنا است آيه شريفه (و ما امروا الا ليعبدوا اللّه مخلصين له الدين )، و آيه شريفه (و ما تنفقون الا ابتغاء وجه الله )، و آيه شريفه (فادعوه مخلصين له الدين )، و آيه (الا لله الدين الخالص ).

(لا نريد منكم جزاء و لا شكورا) - (جزاء) به معناى آن است كه عمل كسى را به چيزى كه معادل و برا بر آن باشد عوض ‍ دهى، حال چه عمل خير باشد، كه معادلش جزاى خير قرار مى گيرد، و چه شر كه معادلش جزاى شر واقع مى شود، جزا، هم از اين جهت عموميت دارد و هم از جهت اينكه شامل جزاى عملى و زبانى هر دو مى شود، چيزى كه هست در خصوص آيه مورد بحث به قرينه اينكه در مقابل شكور قرار گرفته (نه جزايى مى خواهيم و نه تشكرى ) تنها جزاى عملى منظور است، نه جزا و تلافى زبانى.

و كلمه (شكر) و (شكور) هر دو به معناى ذكر نعمت، و يادآورى آن در زبان و قلب و عمل است، و منظور از آن در آيه شريفه به قرينه اينكه در مقابل جزا قرار گرفته تنها ثناى جميل زبانى است، و آيه شريفه يعنى آيه (انما نطعمكم لوجه الله...) خطابى است از اين طايفه به كسانى كه اطعامشان كردند، حال يا به زبان قال، كه در اين صورت اين آيه يا حكايت سخن ايشان است، و كلمه (قالوا) در تقدير آن است، و تقديرش : (قالوا انما نطعمكم...) است، و خواسته اند به مسكين و يتيم و اسير اطمينان بدهند كه به احدى نخواهيم گفت ما افطار سه روز خود را به فلان و فلان داديم، و آبروى شما را نمى ريزيم، و بر شما منت نمى گذاريم، و يا اينكه اطعامگران اصلا چنين سخنى به زبان نياورده اند، و جمله مذكور زبان حال ايشان است، و خداى تعالى مى خواهد ايشان را به آن اخلاصى كه از باطن آنان خبر دارد بستايد، و بفهماند كه اين طايفه چنين مردمى بودند، و اطعامشان صرفا به خاطر خدا بود.

 

انا نخاف من ربنا يوما عبوسا قمطريرا

اينكه روز قيامت را عبوس شمرده از باب استعاره است، و مراد از (عبوس بودن ) آن ظهور كمال شدت آن براى مجرمين است، و كلمه (قمطرير)- به طورى كه گفته اند - به معناى دشوار و سخت است.

اين آيه در مقام بيان علت سخنى است كه از ايشان حكايت كرد، مى خواهد بفهماند چرا گفتند: (انما نطعمكم لوجه الله ...) و اينكه اگر عمل مذكور خود را تنها و تنها به خاطر خدا انجام دادند، و عبوديت خود را براى خدا خالص كردند، براى اين بود كه از آن روز سخت و دشوار مى ترسيدند، و براى بيان علت مذكور اكتفا نكردند به اينكه ما از آن روز مى ترسيم، بلكه آن روز را به پروردگار خود نسبت داده، گفتند: (ما از پروردگار خود از روزى مى ترسيم كه چنين و چنان است )، تا فهمانده باشند وقتى از اين اطعامشان چيزى غير از پروردگارشان را در نظر ندارند، پس ترسشان هم از غير او نيست، همچنان كه اميدى هم به غير او ندارند، پس ترس و اميدشان همه از خدا است، اگر از روز قيامت هم مى ترسند بدان جهت است كه روز پروردگارشان است، روزى است كه خدا به حساب بندگانش مى رسد، و جزاى اعمال ايشان را مى دهد.

و اگر در آيه (و يخافون يوما كان شره مستطيرا) نسبت ترس آنان را به خود قيامت داد، براى اين بود كه گوينده اين سخن خود آنان نبودند، بلكه خداى تعالى است كه قبل از اين آيه شدايد آن روز را به خودش نسبت داده، و فرموده بود: (انا اعتدنا للكافرين سلاسل ...)

و كوتاه سخن اينكه : مسأله خوفى كه اين طايفه در گفتار خود آوردند، خوف در مقام عمل است، چون حساب عمل بنده با خدا است، و بندگى لازمه لاينفك انسان است ، انسان به هر درجه از كمال برسد، و حتى به مقام عصمت و بى گناهى هم اگر برسد، باز هم بنده است، و بنده ممكن نيست از خوف پروردگارش تهى باشد، همچنان كه فرمود: (ان الينا ايابهم ثم ان علينا حسابهم ).

 

فوقيهم اللّه شر ذلك اليوم و لقيهم نضره و سرورا

(وقايه ) به معناى حفظ كردن و از اذيت جلوگيرى نمودن است، و وقتى گفته مى شود: (فلان لقى فلان بكذا)، معنايش اين است كه با او به چنين وضعى رو به رو شد، و كلمه (نضره ) به معناى بهجت و خوش رويى، و كلمه سرور در مقابل اندوه است.

و معناى آيه اين است كه خداى تعالى ايشان را حفظ و شر آن روز را از ايشان منع كرد، و با بهجت و سرور با ايشان روبرو شد، پس ‍ اين طايفه در آن روز خوشحال و مسرورند، همچنان كه در جاى ديگر فرمود (وجوه يومئذ ناضره ).

وصف نعمت هاى بهشتى ابرار كه در مقابل صبرشان در راه خدا داده شده اند 

و جزيهم بما صبروا جنه و حريرا

منظور از (صبر) صبرشان در برابر مصيبت، و در برابر اطاعت، و از معصيت است، چون اين طايفه در زندگى دنيا به جز وجه پروردگارشان طلبى نداشتند، اراده او را بر خواست خود مقدم مى داشتند، در نتيجه در برابر آنچه او براى آنان مقدر كرده بود، و هر محنت و مصيبتى كه براى آنان خواسته بود صبر مى كردند، و نيز بر امتثال هر فرمانى كه به ايشان داده بود، و بر ترك هر عملى كه ايشان را از آن نهى كرده بود صبر مى كردند، هر چند كه با خواست خودشان مخالف بود، و لذا خداى تعالى مشقت و زحمتى را كه در راه بندگى او تحمل كرده بودند به نعمت و راحت مبدل كرد.

 

متكئين فيها على الارائك لا يرون فيها شمسا و لا زمهريرا

كلمه (ارائك ) جمع كلمه (اريكه ) است، كه به معناى هر چيزى است كه به آن تكيه دهند، و كلمه (زمهرير) به معناى سرماى شديد است.

و معناى آيه اين است كه : خداى تعالى مشقت هايى را كه تحمل كردند به بهشت و نعمت مبدل كرد، در حالى كه اينان در آن بهشت بر تكيه گاهها تكيه داشتند، و در بهشت نه آفتابى مى بينند تا از گرماى آن متاذى شوند، و نه زمهريرى تا از سرماى آن ناراحت گردند.

 

و دانيه عليهم ظلالها و ذللت قطوفها تذليلا

كلمه (ظلال ) جمع ظل (سايه ) است، و منظور از نزديكى سايه بر سر آنان اين است كه سايه بر سر آنان گسترده است، پس كلمه (دانيه ) در خصوص اين مورد هم معناى خود را دارد و هم معناى گس تردگى را مى دهد. و كلمه (قطوف ) جمع قطف - به كسره قاف و سكون طاء - است، و (قطف ) به معناى ميوه چيده شده است. و (تذليل قطوف براى آنان ) به اين معناست كه خداى تعالى ميوه هاى بهشتى را براى ايشان مسخر كرده، و تحت فرمان و اراده آنان قرارداده، به هر نحو كه بخواهند بدون هيچ مانع و زحمتى بچينند.

 

و يطاف عليهم بانيه من فضه و اكواب كانت قواريرا

كلمه (آنيه ) جمع كلمه (اناء) به معناى ظرف است، همانطور كه كلمه (اكسيه ) جمع كساء است، و (اكواب ) جمع كوب، به معناى ظرف آب است، البته ظرفى كه مانند ليوان نه دسته داشته باشد و نه لوله، و مراد از اينكه فرمود با چنين ظرفهاى نقره فام دور آنان طواف مى كنند، طواف كردن خدام بهشتى است كه براى اهل بهشت طعام و آب مى آورند، و توضيح بيشترش در ذيل آيه (و يطوف عليهم ولدان...) مى آيد.

 

قوارير من فضه قدروها تقديرا

كلمه (قوارير) در اين آيه بدل است از قوارير در آيه قبلى.

و بعضى گفته اند: منظور از نقره اى بودن قوارير تشبيه ظرفهاى بهشتى است، كه از نظر صفا و زيبايى مانند ظرف نقره است نه اينكه حقيقتا از جنس نقره باشد.

بعضى هم احتمال داده اند كه كلمه اى در آيه حذف شده باشد، و تقدير آن (قوارير من صفاء الفضه) باشد.

و ضمير فاعلى در فعل (قدروها) به همان طايفه ابرار بر مى گردد، مى خواهد بفهماند ظرفهاى غذا و شراب را خود ابرار بر طبق ميل خود اندازه گيرى مى كنند، از غذا و شراب هر مقدارى كه بخواهند استفاده كنند ظرف آن غذا و شراب را هم به اندازه همان مقدار طعام و شراب اندازه گيرى مى كنند، و خلاصه چيزى از غذا و شرابشان در ظرف زياد و كم نمى آيد، آيه شريفه (لهم ما يشاون فيها)، و آيه (يفجرونها تفجيرا) نيز اشاره اى به اين معنا دارد.

احتمال هم دارد ضمير به خدمتگزاران طوافگر برگردد، كه در باره آنان فرموده : (يطاف عليهم ) و مراد اين باشد كه خدمتگزاران ظرفهاى غذا و شراب را به آن مقدار غذا و شرابى كه ابرار احتياج دارند اندازه گيرى مى كنند، در نتيجه چيزى از غذا و شرابشان در ظرفها نمى ماند، و كم هم نمى آيد.

 

و يسقون فيها كاسا كان مزاجها زنجبيلا

بعضى از مفسرين گفته اند: در عرب مرسوم بوده كه از زنجبيل استفاده عطرو بوى خوش مى كرده اند، و آن را در جام نوشيدنيها مى ريختند، در اين آيه هم به ابرار وعده داده كه زنجبيل بهشتى را كه پاكيزه تر و خوشبوتر است در جام شرابشان مى ريزند.

 

عينا فيها تسمى سلسبيلا

يعنى (من عين ) و يا (اعنى عينا) و يا (اخص عينا) خلاصه منصوب بودن عين يا به خاطر افتادن حرف جر (من ) است، و يا فعلى در تقدير است كه كلمه (عين ) را به عنوان مفعول نصب داده، راغب گفته : كلمه (سلسبيل ) به معناى آبى سبك و لذيذ و برنده است.

و يطوف عليهم ولدان مخلدون اذا رايتهم حسبتهم لولوا منثورا

يعنى فرزندانى بهشتى پيرامون ابرار طواف مى كنند، كه هميشه طراوت و خرمى جوانى و زيبايى منظر را دارند.

ولى بعضى گفته اند: (ولدان مخلدون ) به معناى جوانانى است كه گوشواره معروف به (خلده ) را به گوش دارند. و منظور از اينكه فرمود: تو گمان مى كنى كه لولو منثورند، اين است كه آن خدمتگزاران آنقدر صفاى لون دارند، و آنقدر چهره هايشان نورانى است كه نور رويشان به روى يكديگر مى تابد، تو گويى در مجالسى كه ايشان خدمت مى كنند لولو نثار كرده اند.

 

و اذا رايت ثم رايت نعيما و ملكا كبيرا

كلمه (ثم ) - با فتحه اول - ظرف مكان است، و جز در ظرف مكان استعمال نمى شود، و لذا بعضى گفته اند: معناى (رايت ) ى اول، اين است كه اگر چشم خود را بدانجا يعنى به بهشت بيفكنى ، در آنجا نعيمى مى بينى كه با زبان قابل وصف نيست، و ملك كبيرى مى بينى كه با هيچ مقياسى نمى توان تقديرش كرد.

بعضى ديگر گفته اند: كلمه (ثم ) صله اى است كه موصولش حذف شده،و تقدير كلام و (اذا رايت ما ثم من النعيم و الملك ) است، يعنى و اگر ببينى آنچه در آنجا از نعيم و ملك كه هست نعيم و ملكى كبير خواهى ديد، در نتيجه آيه مورد بحث نظير آيه (لقد تقطع بينكم ) است، از ميان علماى نحو كوفيان جائز دانسته اند كه موصول حذف بشود، وصله اش بماند، هر چند بصريها آن را جائز ندانسته اند.

 

عاليهم ثياب سندس خضر و استبرق...

ظاهرا كلمه (عاليهم ) حال است از ابرار، و ضمير (هم ) و ساير ضماير جمع هم به ايشان بر مى گردد، و كلمه (ثياب ) فاعل آن حال است، و كلمه (سندس ) - همانطورى كه گفته اند - به معناى پارچه نازكى است كه از حرير بافته شده باشد، و كلمه (خضر) صفت كلمه (ثياب ) است، و كلمه (استبرق ) به معناى پارچه اى است درشت باف كه از ابريشم بافته شده باشد، اين كلمه مانند كلمه (سندس ) در اصل عربى نبوده، بلكه از غير عرب گرفته شده، و تغييرى بدان داده شده است.

(و حلوا اساور من فضه ) - مصدر (تحليه ) كه فعل (حلوا) از آن مشتق است به معناى زينت دادن و آراستن است، و كلمه (اساور) جمع سوار (النگو) است و راغب گفته اين كلمه معرب (دستواره ) است.

مقصود از (شراب طهور) كه در بهشت به ابرار نوشانده مى شود

(و سقيهم ربهم شرابا طهورا) - خدايشان شرابى به ايشان نوشانيد كه طهور بود، يعنى در پاكى به حد نهايت بود، شرابى بود كه هيچ قذارت و پليدى را باقى نمى گذاشت و يكى از قذارتهاى درونى آدمى غفلت از خداى سبحان، و بى توجهى به اوست، پس ابرار كه اين شراب طهور را نوشيدند محجوب از پروردگارشان نيستند، و لذا آنان مى توانستند خدا را حمد بگويند، همچنان كه قرآن فرموده : (و اخر دعويهم ان الحمد لله رب العالمين )، و ما در تفسير سوره حمد گفتيم : حمد وصفى است كه جز بندگان خالص خدا صلاحيت آن را ندارند، چون خود خداى تعالى فرموده : (سبحان اللّه عما يصفون الا عباد اللّه لمخلصين ).

خداى تعالى در جمله (و سقيهم ربهم ) همه واسطه ها را حذف كرده، و نوشاندن به ايشان را مستقيما به خودش نسبت داده، و اين از همه نعمتهايى كه در بهشت به ايشان داده افضل است، و چه بسا يكى از نعمت هايى باشد كه به حكم آيه (لهم ما يشاون فيها و لدينا مزيد) خواست خود بشر بدان نمى رسد.

ان هذا كان لكم جزاء و كان سعيكم مشكورا

در اين آيه شريفه دو احتمال هست، يكى اينكه حكايت خطابى باشد كه از ناحيه خداى تعالى به هنگام پرداخت اجرشان به ايشان مى شود. و احتمال دوم اين است كه جمله يقال لهم - به ايشان گفته مى شود در تقدير باشد.

و جمله (و كان سعيكم مشكورا) خود، انشاى شكر در برابر مساعى مرضيه و اعمال مقبوله ايشان است، و خوشا به حالشان كه با چه كلام پاكيزه اى خطاب مى شوند.

اشاره به وجه اينكه در شمار نعم بهشتى ابرار، از حورالعين نام برده نشده است

اين را هم بايد دانست كه در آيات مورد بحث نعمت زنان بهشتى يعنى حور العين را جزو نعمت هاى بهشتى ذكر نكرده با اينكه در كلام مجيد خداى تعالى هر جا سخن از نعيم بهشت شده، حور العين جزو مهم ترين آنها ذكر شده است. ممكن است از ظاهر جريان چنين فهميده شود كه علت آن اين بوده كه در بين ابرار مورد نظر آيات، كسى از طايفه زنان بوده، (و خداى تعالى براى رعايت حرمت او سخن از حور العين به ميان نياورده است ).

تفسير روح المعانى همين معنا را از لطايف قرآن دانسته و گفته : در صورتى كه آيات در باره اهل بيت (عليهم السلم) نازل شده باشد، ذكر نشدن حور العين از لطيف ترين نكات خواهد بود، آرى اگر تصريح به (ولدان مخلدون ) كرده و نامى از حور العين نبرده، به خاطر رعايت احترام بتول و قره العين رسول بوده.

بحث روايتى

چند روایت حاكى از مدنى بودن سوره هل اتى

در كتاب (اتقان ) سيوطى از بيهقى روايت كرده كه او در كتاب (دلائل النبوه ) خود به سندى كه به عكرمه و حسين بن ابى الحسن داشته روايت كرده كه گفته اند: خداى تعالى از قرآن كريم سوره اقرء باسم ربك، و سوره نو سوره مزمل را در مكه نازل كرد - تا آنجا كه گفته اند - و سوره هايى كه در مدينه نازل شد عبارتند از سوره ويل للمطففين، بقره، آل عمران ، انفال، احزاب، مائده، ممتحنه، نساء، اذا زلزلت، حديد، محم د، رعد، الرحمان، و هل اتى على الانسان، - تا آخر حديث.

و در همان كتاب از ابن الضريس روايت آورده كه در كتاب فضائل القرآن به سند خود از عثمان بن عطاء خراسانى، از پدرش از ابن عباس روايت كرده كه گفت : هر وقت آغاز سوره اى در مكه نازل مى شد، در همان مكه نوشته مى شد، آنگاه خداى تعالى هر چه را مى خواست به آن اضافه مى كرد.

و اولين سوره اى كه نازل شد، سوره اقرء باسم ربك، و بعد از آن سوره ن، و سپس سوره مزمل بود - تا آنجا كه گفت - و آنگاه در مدينه سوره بقره، و سپس انفال، و بعد از آن آل عمران، آنگاه احزاب، و سپس ممتحنه، و بعد از آن نساء، و آنگاه اذا زلزلت، و بعد از آن حديد، قتال، رعد، الرحمان، و انسان (دهر) نازل شد - تا آخر حديث.

و در همان كتاب از بيهقى روايت كرده كه وى در كتاب دلائل به سند خود از مجاهد از ابن عباس روايت كرده كه گفت : اولين سوره اى كه از قرآن بر رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) نازل شد سوره (اقرء باسم ربك ) بود، و بقيه حديث همان مطالبى است كه در حديث عكرمه و حسين آمده بود، و در حديث عكرمه و حسين سه تا از سوره هاى مكى را ساقط كرده اند، و آنها عبارتند از سوره فاتحه و اعراف و كهيعص .

و در الدر المنثور است كه ابن الضريس و ابن مردويه و بيهقى، از ابن عباس روايت كرده اند كه گفت : سوره انسان در مدينه نازل شده.

رواياتى راجع به نزول سوره هل اتى در شأن اميرالمؤمنين و فاطمه (عليهما السّلام)

و نيز در همان كتاب آمده كه ابن مردويه از ابن عباس روايت كرده كه در تفسير آيه (و يطعمون الطعام على حبه ...) گفته است،اين آيه در على بن ابى طالب و فاطمه دختر رسول اللّه (صلى اللّه عليه و آله و سلم) نازل شده.

مؤلف: نمى توان گفت از سوره مورد بحث تنها آيه مذكور در حق آن دو بزرگوار نازل شده، زيرا آيات قبل و بعد آن نيز از نظر سياق متصل به آن هستند، اگر آن آيه در مدينه نازل شده قطعا همه آنها در مدينه نازل شده است.

و در تفسير كشاف است كه از ابن عباس روايت آمده كه حسن و حسين بيمار شدند، و رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) با جمعى از صحابه از ايشان عيادت كرد، مردم به على (عليه السلام) گفتند چه خوب است براى بهبودى فرزندت - فرزندانت - نذرى كنى، على و فاطمه، و فضه كنيز آن دو نذر كردند كه اگر كودكان بهبودى يافتند سه روز روزه بدارند، بچه ها بهبودى يافتند، و اثرى از آن كسالت باقى نماند.

بعد از بهبودى كودكان، على از شمعون خيبرى يهودى سه من قرص جو قرض كرد، و فاطمه يك من آن را دستاس، و سپس خمير كرد، و پنج قرص نان به عدد افراد خانواده پخت، و سهم هر كسى را جلوش گذاشت تا افطار كنند، در همين بين سائلى (به در خانه آمده ) گفت :سلام بر شما اهل بيت محمد (صلى اللّه عليه و آله و سلم)، من مسكينى از مساكين مسلمينم، مرا طعام دهيد كه خدا شما را از مائده هاى بهشتى طعام دهد، خاندان پيامبر آن سائل را بر خود مقدم شمرده، افطار خود را به او دادند، و آن شب را جز آب چيزى نخوردند، و شكم گرسنه دوباره نيت روزه كردند، هنگام افطار روز دوم طعام را پيش روى خود نهادند تا افطار كنند، يتيمى بر در سراى ايستاد، آن شب هم يتيم را بر خود مقدم و در شب سوم اسيرى آمد، و همان عمل را با او كردند.

صبح روز چهارم كه شد على دست حسن و حسين را گرفت، و نزد رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) آمدند، پيامبر اكرم وقتى بچه ها را ديد كه چون جوجه ضعيف از شدت گرسنگى مى لرزند، فرمود: چقدر بر من دشوار مى آيد كه من شما را به چنين حالى ببينم، آنگاه با على و كودكان به طرف فاطمه رفت، و او را در محراب خود يافت، و ديد كه شكمش از گرسنگى به دنده هاى پشت چسبيده (در نسخه اى ديگر آمده كه شكمش به پشتش چسبيده )، و چشمهايش گود افتاده از مشاهده اين حال ناراحت شد، در همين بين جبرئيل نازل شد، و عرضه داشت : اين سوره را بگير، خدا تو را در داشتن چنين اهل بيتى تهنيت مى گويد، آنگاه سوره را قرائت كرد.

مؤلف: اين روايت به چند طريق از عطاء از ابن عباس نقل شده، و بحرانى آن را در غايه المرام از ابى المويد موفق بن احمد صاحب كتاب فضائل امير المومنين، و او به سند خود از مجاهد از ابن عباس نقل كرده، و نيز از او به سند ديگرى از ضحاك از ابن عباس نقل كرده. و نيز از حموينى صاحب كتاب (فرائد السمطين ) به سند خود از مجاهد از ابن عباس نقل كرده. و نيز از ثعلبى و او به سند خود از ابى صالح از ابن عباس نقل كرده است. و صاحب مجمع البيان از تفسير واحدى روايت كرده.

در مجمع البيان به سند خود از حاكم، و او به سند خود از سعيد بن مسيب، از على بن ابى طالب روايت كرده كه فرمود: از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) از ثواب قرآن پرسيدم، و رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) مرا از ثواب سوره هاى قرآن به همان نحوى كه از آسمان نازل شده بود خبر داد.

فرمود: اولين سوره اى كه در مكه نازل شد سوره فاتحه الكتاب بود، بعد از آن سوره اقرء باسم ربك، و سپس سوره ن نازل شد - تا آنجا كه فرمود - و اولين سوره اى كه در مدينه نازل شد، سوره بقره، سپس انفال، بعد از آن آل عمران، آنگاه احزاب، سپس ممتحنه، بعد از آن نساء، سپس اذا زلزلت، بعد حديد، و آنگاه محمد، رعد، الرحمان و هل اتى نازل شد - تا آخر حديث.

باز در مجمع البيان از ابو حمزه ثمالى روايت شده كه وى در تفسير خود گفته : حسن بن حسن ابو عبد اللّه بن حسن برايم حديث كرد كه اين سوره تماميش در مدينه در شأن على و فاطمه (عليهماالسلم) نازل شد.

و در تفسير قمى از پدرش از عبد اللّه بن ميمون از امام صادق (عليه السلام) روايت كرده كه فرمود: نزد فاطمه (عليهاالسلم) مقدارى جو بود، با آن عصيده اى درست كرد، (غذايى است كه جو را با روغن آغشته نموده و سپس مى پزند) همين كه آن را پختند و پيش روى مسكينى آمد و گفت خدا رحمتتان كند مسكينى هستم، على (عليه السلام) برخاست و يك سوم آن طعام را به سائل داد. چيزى نگذشت كه يتيمى آمد و گفت : خدا رحمتتان كند، باز على برخاست و يك سوم ديگر را به يتيم داد. پس از لحظه اى اسيرى آمد و گفت خدا رحمتتان كند باز على (عليه السلام) ثلث آخر را هم به او داد، و آن شب حتى طعم آن غذا را نچشيدند، و خداى تعالى اين آيات را در شأن ايشان نازل كرد، و اين آيات در مورد هر مؤمنى كه در راه خدا چنين كند جارى است.

مؤلف: اين قصه كه در روايت آمده خلاصه اى از داستان است، و روايت را بحرانى هم در غايه المرام از كتاب اختصاص مفيد، و ابن بابويه در امالى به سند خود از مجاهد از ابن عباس، و نيز به سند خود از خالد از جعفر بن محمد از پدرش (عليهماالسلم)، و باز به سند خود از محمد بن عباس بن ماهيار، و او در تفسيرش به سند خود از ابى كثير زبيرى از عبد اللّه بن عباس روايت كرده اند، و در مناقب آمده كه اين حديث از اصبغ بن نباته روايت شده.

و در احتجاج از على (عليه السلام) روايت كرده كه در ضمن حديثى كه حكايت گفتار آن جناب با مسلمانان بعد از مرگ عمر بن خطاب است فرمود: شما را به خدا سوگند مى دهم آيا در ميان شما غير از من كسى هست كه در باره او و فرزندانش اين آيه نازل شده باشد: (ان الابرار يشربون من كاس كان مزاجها كافورا). تا آخر سوره ؟ گفتند: نه.

و در كتاب خصال در احتجاج على بر عليه ابو بكر آمده كه فرمود: تو را به خدا سوگند مى دهم آيا صاحب آيه (يوفون بالنذر و يخافون يوما كان شره مستطيرا) منم يا تويى ؟ گفت : بلكه تويى.

چند روايت از طرق عامّه دالّ بر جضور مردى سياه نزد رسول اللّه (صلى الله عليه و آله) و نزول سوره هل اتى

و در الدر المنثور است كه طبرانى و ابن مردويه و ابن عساكر از پسر عمر روايت كرده اند كه گفت : از حبشه مردى نزد رسول اللّه (صلى اللّه عليه و آله و سلم) آمد و عرضه داشت : آيا اجازه هست سؤالى بكنم ؟ فرمود: بپرس، اما به منظور فهميدن بپرس.

عرضه داشت يا رسول اللّه شما هم از نظر رنگ بر ما حبشى ها برترى يافته ايد و هم از نظر شكل و هم از نظر نبوت، حال به نظر شما اگر من بدانچه تو ايمان آورده اى ايمان بياورم، و بدانچه تو عمل مى كنى عمل كنم، در بهشت با تو خواهم بود؟ فرمود: به آن خدايى كه جانم به دست اوست آرى، در بهشت سفيدى روى يك مسلمان سياه از هزار سال راه ديده مى شود. آنگاه فرمود: هر كس ‍ بگويد: (لا اله الا الله ) نزد خدا عهدى داشته، و هر كس بگويد: (سبحان اللّه و بحمده ) صد و بيست و چهار حسنه برايش ‍ نوشته مى شود، و سوره (هل اتى على الانسان حين من الدهر... ملكا كبيرا) درباره او نازل شده است.

مرد حبشى عرضه داشت : آيا ديدگان من هم در بهشت مى بيند آنچه را كه ديدگان تو مى بيند؟ رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) فرمود: آرى. پس مرد حبشى ناله اى كرد تا جان به جان آفرين تسليم نمود. پسر عمر سپس اضافه كرد كه خودم رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) را ديدم كه جنازه او را با دست خود به قبرش سرازير مى كرد.

و در همان كتاب است كه احمد در كتاب (الرهد) از محمد بن مطرف روايت كرده كه گفت : ناقلى موثق برايم حديث كرد كه مردى سياه از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) از تسبيح و تهليل مى پرسيد، عمر بن خطاب به او گفت : بس كن ديگر چقدر رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) را اذيت مى كنى. رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) فرمود: عمر ساكت باش. در اين هنگام سوره (هل اتى على الانسان حين من الدهر) بر آن جناب نازل شد، تا آنجا كه سخن از بهشت دارد، مرد سياه از شنيدن آن آيات فريادى كرد كه جانش با همان ناله در آمد، و رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) فرمود: اين مرد از شوق بهشت از دنيا رفت.

و باز در همان كتاب است كه ابن وهب از ابن زيد روايت كرده كه گفت : رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) اين سوره را قرائت كرد: (هل اتى على الانسان حين من الدهر)، و اين سوره وقتى بر آن جناب نازل شد كه مردى سياه چهره نزد آن جناب بود، همين كه رسيد به صفت بهشت، مرد سياه ناله اى سر داد و جانش از كالبدش بيرون آمد، رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) فرمود: شوق به بهشت جان رفيقتان را بيرون كرد.

نقد و بررسى روايات فوق و اثبات نزول سوره در شأن (اهل بيت (ع))

مؤلف: اين سه روايت بر فرض كه صحيح باشند (و صرفنظر كنيم از اينكه هيچ تناسبى بين آيات آن با وضع آن مرد سياه ندارد) بيش ‍ از اين دلالت ندارد كه سوره وقتى نازل مى شد آن مرد سياه هم نزد آن جناب نشسته بوده، و اما اينكه سبب نزول سوره داستان آن مرد بوده، آن روايات دلالتى بر آن ندارد، و اين معنا در روايت آخرى روشن تر به چشم مى خورد.

و كوتاه سخن اينكه منافاتى ميان اين سه روايت با نزول سوره در شأن اهل بيت (عليهم السلم) وجود ندارد.

علاوه بر اين، روايت پسر عمر كه از ظاهرش بر مى آيد خود او در داستان آن مرد سياه حاضر بوده، و با در نظر گرفتن اين معنا كه پسر عمر وقتى به مدينه هجرت كرد كودكى يازده ساله بوده، خود شاهد بر اين است كه اين قصه در مدينه نازل شده .

و نيز در الدر المنثور از نحاس از ابن عباس روايت كرده كه سوره انسان در مكه نازل شده.

مؤلف: اين روايت خلاصه حديث طويلى است كه نحاس آن را در كتاب (الناسخ و المنسوخ ) آورده، و خود سيوطى آن را در كتاب (اتقان ) نقل كرده و اين حديث معارض با حديثى است كه با طرق بسيار از ابن عباس نقل كرد كه گفت : سوره انسان در مدينه و در شأن اهل بيت (عليهم السلم) نازل شد.

از اين هم كه بگذريم سياق آيات اين سوره و مخصوصا آيه (يوفون بالنذر) و آيه (و يطعمون الطعام...) سياق يك داستان واقعى است، كه در خارج اتفاق افتاده، و ذكر اسير در بين كسانى كه به دست آن ابرار اطعام شده اند، بهترين شاهد است بر اينكه اين آيات در مدينه نازل شده، چون مسلمانان همانطور كه قبلا هم اشاره كرديم در مكه قدرتى نداشتند تا اسير داشته باشند.

ردّ سخن يكى از مفسّرين دائر بر اينكه سوره هل اتى مكّى است

بعضى از مفسرين در اينجا گفتارى دارند كه خلاصه اش از نظر خواننده مى گذرد و آن اين است كه : روايات در مكى بودن و يا مدنى بودن اين سوره مختلف است ، و رواياتى كه آن را مكى مى داند بر آن دسته ديگر مى چربد، بلكه از ظاهر سياق سوره بر مى آيد كه از اولين سوره هاى قرآنى است، يعنى سوره هايى كه در اوائل بعثت در مكه نازل شده، مويد اين نظريه آن است كه در اين سوره به طور مفصل نعمت هاى بهشتى را تصوير نموده، صور عذابهاى غليظ قيامت را شرح مى دهد، مويد ديگرش اين است كه در اين سوره رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) را امر به صبر در برابر حكم پروردگار خود مى كند و مى فرمايد اطاعت هيچ گنهكار و كفورى از ايشان را نكند، و در برابر، آنچه از دستورات حقه كه بر او نازل مى شود ثبات قدم به خرج دهد، و با مشركين مداهنه و سازش ‍ نكند.

و اين گونه دستورات همان دستوراتى است كه در مكه در هنگام سختى ها و اذيت هاى مشركين نازل مى شده، نظير اوامرى كه در سوره قلم و مزمل و مدثر نازل شده، پس نبايد به اين احتمال اعتنا كرد كه سوره مورد بحث در مدينه نازل شده باشد.

اين گفتار سراپايش فاسد است، اما اينكه گفت سوره مشتمل است بر صور نعمت هاى حسى و مفصل و طولانى و صور عذابهاى غليظ جوابش اين است كه اينگونه بيان اختصاص به سوره هاى مكى ندارد، تا دليل شود بر اينكه پس سوره مورد بحث هم در مكه نازل شده، اين سوره الرحمان و سوره حج است كه به شهادت رواياتى كه ترتيب نزول سوره هاى قرآنى را ذكر مى كنند هر دو در مدينه نازل شده اند، و هر دو مشتملند بر صور نعمت هاى حسى و مفصل و طويل، و بر صور عذابهاى غليظ، و بلكه در آن دو سوره اين معانى بيشتر از سوره مورد بحث آمده است.

و اما اينكه گفت در اين سوره رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) را امر به صبر كرده، و از اطاعت آثم و كفور، و مداهنه با آنان نهى كرده، و دستور داده در برابر آنچه بر او نازل مى شود ثبات قدم به خرج دهد، در پاسخ مى گوييم : اين اوامر در فصل دوم از سوره مورد بحث آمده كه از آيه (انا نحن نزلنا عليك القران تنزيلا) شروع، و تا آخر سوره ادامه مى يابد، و ما هم به طور جدى احتمال مى دهيم كه اين فصل از آيات كه سياقى مستقل و تام دارند، در مكه نازل شده باشند، و مويد اين احتمال مطلبى است كه در بسيارى از روايات گذشته آمده بود كه مى فرمود آنچه در باره اهل بيت نازل شده، همان فصل اول از آيات است، و بنابر اين بايد گفت اول سوره در مدينه و آخر آن در مكه نازل شده.

و بر فرض هم كه قبول كنيم كه سوره مورد بحث يك دفعه نازل شده، مى گوييم امر به صبر هم اختصاص به سوره هاى مكى ندارد، به شهادت اينكه مى بينيم همين گونه دستورات در سوره كهف آمده، مى فرمايد: (و اصبر نفسك مع الذين يدعون ربهم بالغدوه و العشى يريدون وجهه و لا تعدعيناك عنهم تريد زينه الحيوه الدنيا و لا تطع من اغفلنا قلبه عن ذكرنا و اتبع هو يه و كان امره فرطا) و اين آيه به حكم روايات در مدينه نازل شده، و درست همان معنايى را خاطرنشان مى سازد كه آيه (فاصبر لحكم ربك...) در مقام بيان آن است، و سياقش بسيار شبيه به آيات اين سوره است، كه با مراجعه به سوره كهف و تاءمل در مضمون آن آيه و آيات آخر اين سوره مطلب روشن مى شود.

علاوه بر اين، مگر رنج و محنت و آزارى كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) در مدينه از منافقين و بيماردلان و جفاكاران سست ايمان ديد، كمتر و آسانتر از محنت هايى بود كه در مكه از مشركين ديد، مراجعه به اخبار راجع به زندگى آن جناب ثابت مى كند كه اگر دشوارتر نبوده كمتر هم نبوده است.

عنوان آثم و كفور هم تنها شامل كفار مكه نيست، در مدينه هم كفار و آثم بودند، و اصولا قرآن كريم در آياتى چند آثم را براى جمعى از مسلمانان اثبات كرده، نظير آيه (لكل امرى ء منهم ما اكتسب من الاثم )، و آيه (و من يكسب خطيئه او اثما ثم يرم به بريئا فقد احتمل بهتانا و اثما مبينا).

رواياتى در بيان معناى جمله : (لم يكن شيئا مذكورا)

و در مجمع البيان است كه عياشى به سند خود از عبد اللّه بن بكير از زراره روايت كرده كه گفت : از امام باقر (عليه السلام) از معناى آيه (لم يكن شيئا مذكورا) پرسيدم، فرمود: يعنى چيزى بود ولى مذكور نبود.

مؤلف: در آن كتاب از عبد الاعلى مولاى آل سام هم روايت كرده كه وى نظير اين معنا را از امام صادق (عليه السلام) نقل كرده.

باز در همان كتاب از عياشى نقل كرده كه او به سند خود از سعيد حذاء از امام باقر (عليه السلام) روايت كرده كه فرمود: يعنى در علم خدا مذكور بود، ولى در خلق مذكور نبود.

مؤلف: يعنى انسان قبل از خلقتش در علم خدا ثبوتى داشت، و سپس مخلوقى بالفعل شد و جزو خلائق مذكور شد.

و در كافى به سند خود از مالك جهنى از امام صادق (عليه السلام) روايت كرده كه در تفسير اين جمله فرمود: مقدر بود ولى مذكور نبود.

مؤلف: اين معنا همان معناى حديث سابق است.

و در تفسير قمى در ذيل آيه مذكور آمده : يعنى نه در علم بود و نه در ذكر. و در حديثى ديگر آمده كه در علم بود، ولى در ذكر نبود.

مؤلف: معناى حديث اول اين است كه نه در علم مردم بود، و نه در بين آنان مذكور مى شد، و معناى حديث دوم اين است كه در علم خدا بود، ولى نزد مردم مذكور نبود.

و نيز در تفسير قمى در روايت ابى الجارود از امام باقر (عليه السلام) آمده كه در معناى جمله (امشاج نبتليه ) فرمود: نطفه مرد و نطفه زن هر دو با هم مخلوط مى شوند.

رواياتى ديگر در زيل برخى آيات گذشته : (انا هديناه السبيل...)، (عينا يشرب بها عباد الله...)، (و يطعمون الطعام...)

و در كافى به سند خود از حمران بن اعين روايت كرده كه گفت : از امام صادق (عليه السلام) از اين كلام خداى عز و جل پرسيدم كه مى فرمايد: (انا هديناه السبيل اما شاكرا و اما كفورا) فرمود يعنى ما راه را به او نشان داديم يا اين است كه هدايت ما را مى گيرد كه در اين صورت شاكر است، و يا تارك آن است، كه آن را كفران نموده ).

مؤلف: مثل اين روايت را قمى در تفسيرش به اسناد خود از ابى عمير از حضرت باقر (عليه السلام) روايت كرده. و در توحيد به اسناد خود تا حمزه بن طيار از حضرت صادق (عليه السلام) قريب به اين روايت را ذكر كرده كه عبارتش چنين است : (ما (راه را) به او شناسانديم مى خواهد بگيرد و مى خواهد ترك كند).

و در الدر المنثور است كه احمد و ابن منذر، از جابر بن عبد اللّه روايت كرده اند كه گفت : رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) فرمود: هر مولودى بر فطرت متولد مى شود، و اين فطرتش همچنان محفوظ هست، تا زمانى كه زبانش بخواهد از آن تعبير كند، كه در هنگام تعبير كردن يا شاكر است، (و بر طبق فطرت حكم مى كند) و يا كفور است (و فطرت خود را انكار مى نمايد)، و خداى تعالى داناتر است.

و در امالى صدوق به سند خود از امام صادق از پدر بزرگوارش (عليه السلام) روايت كرده كه در حديثى در تفسير آيه (عينا يشرب بها عباد اللّه يفجرونها تفجيرا) فرمود: اين چشمه در خانه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) است، كه از آنجا به سوى خانه هاى انبيا و مؤمنين جارى مى شود، (يوفون بالنذر) يعنى على و فاطمه و حسن و حسين و كنيزشان، به نذر خود وفا كردند، (و يخافون يوما كان شره مستطيرا) امام باقر مى فرمود: يعنى روزى كه صورتها عبوس مى شود، (و يطعمون الطعام على حبه )، يعنى با اينكه اشتهاى آن طعام را داشتند ولى ايثار كردند، (مسكينا) به مسكينان مسلمين، (و يتيما) به ايتام مسلمين، و (اسيرا) به اسراى مشركين.

و وقتى داشتند اطعام مى كردند مى گفتند: (انما نطعمكم لوجه اللّه لا نريد منكم جزاء و لا شكورا) امام فرمود: به خدا سوگند اين سخن را به زبان نگفتند، بلكه اين زبان دل و ضمير ايشان بود، و خدا از باطن آنان خبر داده كه در باطن چشمداشت تلافى ندارند و حتى انتظار تشكر و ثنا هم ندارند، و تنها هدفشان وجه اللّه و رضاى او و به دست آوردن ثواب او است.

و در الدر المنثور است كه سعيد بن منصور، ابن ابى شيبه، ابن منذر و ابن مردويه ، از حسن روايت آورده اند كه گفت : روزى كه آيه (و يطعمون الطعام على حبه مسكينا و يتيما و اسيرا) نازل شد اسيرانى از مشركين در مدينه بودند.

مؤلف: از مدلول روايت استفاده مى شود كه آيه مذكور در مدينه نازل شده، و نظير اين روايت، روايت ديگرى است كه در همان كتاب از عبد بن حميد از قتاده آورده، و روايت ديگرى كه از ابن منذر از ابن جريح آورده، و روايت ديگرى كه از عبد الرزاق و ابن منذر از ابن عباس آورده.

و در همان كتاب است كه ابن مردويه، از انس بن مالك از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) روايت كرده كه در تفسير جمله (يوما عبوسا قمطريرا) فرمود: يعنى ما بين چشم ها را در هم مى كند.

رواياتى در تفسير آيات مربوط به وصف بهشت و نعمتهاى آن

و كلينى در روضه كافى به سند خود از محمد بن اسحاق مدنى از امام ابى جعفر (عليه السلام) روايت آورده كه در صفت بهشت فرمود: و ميوه هاى آن (دانيه ) است، يعنى در دسترس اهل بهشت است، چنانكه فرمود: (و دانيه عليهم ظلالها و ذللت قطوفها تذليلا)، و (تذليل بودن آن ) همان رام بودن، و در دسترس بودن آن است، مؤمن از هر يك آنها كه اشتها داشته باشد، ميوه خودش از درخت خم شده در دهان او قرار مى گيرد، در حالى كه او همچنان تكيه داده است، و نيز انواع ميوه ها به مؤمن و ولى خدا مى گويند: اى ولى و در تفسير قمى در ذيل كلمه مخلدون فرموده : يعنى خدمتگزارانى كه دستبند به دست دارند.

و در كتاب معانى به سند خود از عباس بن يزيد روايت كرده كه به امام صادق (عليه السلام) در روزى كه در حضورش بودم عرضه داشتم، مرا از معناى كلام خدا كه مى فرمايد: (و اذا رايت ثم رايت نعيما و ملكا كبيرا) خبر بده و بفرما اين ملكى كه خداى تعالى بزرگش دانسته تا آنجا كه ملك كبيرش خوانده چه ملكى است ؟ فرمود وقتى خداى تعالى اهل بهشت را داخل بهشت مى كند، اگر فرستاده اى را پيش يكى از آن اولياى خود بفرستد، رسول مى بيند پرده داران جلو در ايستاده مى گويند بايست تا برايت اذن بگيريم، آنقدر ملك ولى خدا كبير است كه حتى فرستاده خدا بدون اجازه او بر او وارد نمى شود، اين است معناى اينكه فرمود: (و اذا رايت ثم رايت نعيما و ملكا كبيرا).

و در مجمع البيان در ذيل همين آيه آمده كه آن ملك، ملكى است زوال و فناناپذير (نقل از امام صادق (عليه السلام)، و در ذيل آيه (عاليهم ثياب سندس خضر) مى گويد: از امام صادق (عليه السلام) روايت شده كه در معناى آن فرمود: جامه بهشتى خودش بالاى سر اولياى خدا قرار مى گيرد پس آن را در تن خود مى كنند.

گفتارى پيرامون هويت انسان از نظر قرآن كريم

(در ذيل آيه : (هل اتى على الانسان حين من الدهر لم يكن شيئا مذكورا))

شكى نيست در اينكه در داخل اين هيكل محسوس كه ما آن را انسان مى ناميم. مبدئى براى حيات است كه شعور و اراده آدمى مستندبدان است، و خداى تعالى در آنجا كه سخن از خلقت انسان - به عنوان آدم - دارد، از اين مبداء تعبير به روح، و در بعضى موارد تعبير به نفس نموده، نظير آيه (فاذا سويته و نفخت فيه من روحى فقعوا له ساجدين )، و آيه (ثم سويه و نفخ فيه من روحه.

و آنچه در بدو نظر از دو آيه به ذهن مى رسد،اين است كه روح و بدن دو حقيقت قرين يكديگرند، نظير خميرى كه مركب از آرد و آب است، و انسان مجموع هر دو حقيقت است ، وقتى روح قرين جسد قرار گرفت، آن انسان زنده است و وقتى از هم جدا شد همين جدا شدن مرگ است.

و ليكن آيه (قل يتوفيكم ملك الموت الذى و كل بكم ) اين معنا را تفسير مى كند، چون مى فهماند آن روحى كه در هنگام مرگ و به حكم اين آيه قابض الارواح آن را مى گيرد، عبارت است از آن حقيقتى كه يك عمر به او مى گفتيم تو، شما، جناب عالى و امثال اينها، و آن عبارت است از انسان به تمام حقيقتش، نه يك جزء از مجموعش، پس مراد از نفخ روح در جسد اين است كه جسد را بعينه انسان كند، نه اينكه واحدى را ضميمه واحد ديگرى سازد كه هم ذاتش غير آن باشد و هم آثار ذاتش غير آثار ذات آن باشد، پس ‍ انسان بعد از آنكه روح به بدنش تعلق مى گيرد، و بعد از آنكه روحش از بدنش مفارقت مى كند، در هر دو حال يك حقيقت است، و از آيه شريفه زير هم همين معنا استفاده مى شود: (و لقد خلقنا الانسان من سلاله من طين ثم جعلناه نطفه فى قرار مكين ثم خلقنا النطفه علقه فخلقنا العلقه مضغه فخلقنا المضغه عظاما فكسونا العظام لحما ثم انشاناه خلقا اخر)، پس آن چيزى كه خلقتى ديگر مى شود عينا همان نطفه اى است كه مراحل علقه و مضغه و استخوانى بودن را پيموده است.

و در معناى اين آيه شريفه است آيه زير كه مى فرمايد: (هل اتى على الانسان حين من الدهر لم يكن شيئا مذكورا) كه شى ء نبودن انسان را مقيد مى كند به قيد مذكور، و مى فهماند انسان چيز بوده، ليكن چيز مذكور نبوده، و همينطور هم هست، چون انسان زمين بوده، نطفه بوده، ليكن در آن مراحل قبلى انسان به شمار نمى رفته، و نمى گفتند فلان مواد عينا فلان شخص است،

پس مفاد كلام خداى تعالى اين است كه انسان يك واحد حقيقى است، كه همان واحد حقيقى يگانه مبداء است براى تمامى آثار بدنى طبيعى، و آثار روحى، همچنان كه همين واحد حقيقى فى نفسه مجرد از ماده است، به شهادت اينكه به حكم آيه (قل يتوفيكم ملك الموت )، و آيه (اللّه يتوفى الانفس حين موتها)، و آيه (ثم انشاناه خلقا اخر) كه گذشت، در دم مرگ انسان مجرد از بدن مادى رها مى شود و خدا انسان را مى گيرد.

 
 

 
 Copyright © 2003-2022 - AVINY.COM - All Rights Reserved