شهید آوینی


كلوز آپ

کارگردان:عباس کیارستمی


خبرنگار یك مجله هفتگی، از مقلدین مادموازل اوریانا فالاچی، خوشحال از اینكه یك خبر پولسازـ یا لااقل شهرت سازـ گیرش آمده است، هل هلكی ماجرایی را كه می توانست بی سرو صدا، با پند و اندرز و صلح و صفا و بدون آبروریزی تمام شود، به یك ماجرای جنایی تبدیل می كند و پای یك آدم بیمارـ كه بیماریش تقریباً اپیدمی است ـ به دستبند و زندان و دادگاه می كشاند.

كیارستمی « برای » بزرگ ترها، اما « درباره » بچه ها فیلم می سازد و وقتی كسی مخاطبش بچه ها نیستند، نمایش فیلم هایش در بخش كودكان و نوجوان چه معنایی می تواند داشته باشد؟ نمی دانم، اما به هر تقدیر، این معضل قابل ذكر نیست. حسین سبزیان، « بدل مخملباف »، هم گفته بود كه مخاطب فیلم های كیارستمی بزرگ ترها هستند.

فیلم های كیارستمی فقط از لحاظ مستند بودن و غرابتش متمایز از كارهای دیگران است. او در سینما به جست و جوی چیزی بر آمده است كه دیگران در تلویزیون به دنبال آن می گردند، و نباید پنداشت كه اشتباه می كنند. البته اشكال ندارد كه فیلم های مستند آقای كیارستمی را در سینماها نمایش دهند، اما بد نیست ما هم بنشینیم و فكر كنیم شاید راه های استفاده دیگری نیز از فیلم و سینما وجود داشته باشد.

چرا ما به آنچه سینما در طول تاریخش به طور طبیعی بدان دست یافته است توجهی نمی كنیم؟ وقتی فیلم بخواهد به طور مستند ـ از طریق بازسازی واقعیت و یا بدون آن ـ به یك معضل اجتماعی بپردازد، مصداق لفظ « گزارش مستند » قرار می گیرد و با آن شیوه ای كه كیارستمی در « كلوز آپ » و یا « مشق شب » و یا « همشهری » دارد، فیلم تماماً موکول به یك نتیجه تحقیقی مصور اتخاذ كرده است، « تصویر متحرك » كه عنصر اصلی سینماست محدوده بسیار تنگی برای اظهار خصوصیات نهفته در خویش خواهد یافت.

اشكالی ندارد؛ هیچ كس نمی تواند در ارزش این كار شك كند و حتی بعضی ها معتقدند كه این كار از ساختن فیلم داستانی جدی تر است؛ اما معمولاً جای نمایش این گونه فیلم ها در تلویزیون بوده است ویا كانون هایی كه برای این كار اختصاص یافته... بنده آدم مبادی آدابی نیستم و نمی توانم حرفی را در دل نگه دارم.

فیلم « كلوز آپ » درباره كسی است كه خود را جمع یك خانواده بالاشهرنشین، بدل مخملباف معرفی كرده است. نه به قصد كلاشی و سوء استفاده؛ حسین سبزیان خیلی كوتاه تر از آن است كه بتواند كلاه كسی را بردارد. او یك آدم بیمار است كه بعد از این واقعه بیمارتر نیز شده است. او روح خود را به سینما فروخته است و ای كاش روحش را به « حقیقت سینما » می فروخت نه به « توهم سینما‌». در جایی از فیلم « كلوز آپ » می گوید ( نقل به مضمون): « اینكه می گویند دل ها به یاد خداآرام می گیرد درباره من درست نیست؛ من در سینما آرام می گرفتم.»... و این حرف بسیار وحشتناكی است؛ « چشم سفید سینما »(1) خود را به سبزیان نشان داده است.

او به « خیالی » از آقای مخملباف دل سپرده است و خود مخملباف هم در جلوی زندان قصر می خواهد همین را به او بفهماند و صاحبان شهرت اگر سرعقل بیایند، همه همین حرف را خواهند زد ( از لا به لای قطع و وصل میكروفون نقل به مضمون ): « مرد حسابی! من خودم از مخملباف بودن دل خوشی ندارد آن وقت تو خودت را جای من جا می زنی!؟ »

در جامعه هنری ما به تبعیت از فرنگستان « اشخاص » بزرگ می شوند: كارگردان ها، ستاره ها... و « هنر » تحت الشعاع این عظمت كاذب محو می شود. خلاف آنچه آقای كیارستمی در نشریه روزانه جشنواره ( شماره هشت ) گفته است، آنچه كه سبزیان را به این كار واداشته « نیاز به عزت و احترام شخصی نیست؛ او فریب خورده است و آنچه او را فریب داده « عظمت و شهرتی خیالی است. شهرت برای همه آدم ها مضر است و علی الخصوص برای خود آدم ها مشهور، و مخملباف هم می خواهد همین را به او بفهماند.

حسین سبزیان آدم ترحم انگیزی است، به دلیل آنكه آن قدر ساده است كه خیالات و توهمات خویش را بر زبان آورده است و امر بر خودش نیز مشتبه شده. اما دیگران ـ افسون شدگان چشم سفید سینما ـ آن همه ساده لوح نیستند كه در خیال پروری های خویش غرق شوند. آن خبر نگار هم خودش را بدل اوریانا فالاچی می انگرد و آن قوطی مستعمل حشره كش ـ كه اول راننده تاكسی تلفنی و بعد هم در آخر فیلم خبرنگار بدلی آن را با لگد زدند ـ می خواهد شهادت دهد كه همه آدم ها در درونشان « میلی مقاومت ناپذیر برای كارهای بی دلیل غیر جدی و نامتعارف » وجود دارد. این حرف مفیدی است كه در فیلم « كلوز آپ » خیلی خوب بیان شده و معضلی هم كه در آن فیلم به نمایش در می آید  معضل كوچكی نیست؛ اما « توجیه روانكاوانه این معضلات » ما را بدانجا خواهد كشید  كه ضعف های بشری را همچون صفاتی ثابت، تبدیل ناپذیر و غیر قابل اجتناب بپذیریم و در این صورت اگر كسی آرامش روحی خود را نه در ذكر خدا كه در فرو رفتن در یك لاك دروغین بیابد، متأثر نخواهیم شد. آقای سبزیان! بنده همراه با عیال مربوطه « كلوز آپ » راتماشا می كردیم و او در تمام مدتی كه جنابعالی بازجویی پس می دادید، برای ساده لوحی و فریب خودرگی شما گریه می كرد... تو را به خدا سر عقل بیا!

هنگامی كه این طرز تلقی  روشنفكرانی باشد كه یازده سال با این مردم زیسته اند، روزهای انقلاب را، دلاوری های بسیجی ها را در برابر سپاه كفر، اعزام ها و راه پیمایی ها رادیده اند. وای به حال آنان كه وقایع انقلاب را در صفحه تلویزیون ان. بی. سی. دنبال كرده اند. باز جای شكرش باقی است كه بالأخره بعد از یازده سال یكی از آقایان راضی شد كه بگوید « مرگ بر شاه»!


(1) چشم سفید سینما كافی است نور واقعی خود را بتاباند تا جهانی را به آتش بكشد. ولی اكنون لازم نیست نگران باشیم ، نور سینما به نحو اطمینان بخشی مقید و بی رمق شده است.(لویی بونوئل _ مانیفیست

 

Copyright © 2003-2019 - AVINY.COM - All Rights Reserved
logo