شهید آوینی

فدك فاطمه(س)


كشمكشهاى سقيفه در راه انتخاب خليفه به پايان رسيد و ابوبكر زمام امور را به دست گرفت . حضرت على (ع) باگروهى از ياران با وفاى او از صحنهء حكومت بيرون رفت , ولى پس از تنوير افكار و آگاه ساختن اذهان عمومى , براى حفظ وحدت كلمه , از در مخالفت وارد نشد و از طريق تعليم و تفسير مفاهيم عالى قرآن و قضاوت صحيح و احتجاج واستدلال با دانشمندان اهل كتاب و... به خدمات فردى و اجتماعى خود ادامه داد.
امام (ع) در ميان مسلمانان واجد كمالات بسيارى بود كه هرگز ممكن نبود رقباى وى اين كمالات را از او بگيرند. اوپس عم و داماد پيامبر گرامى (ص), وصى بلافصل او, مجاهد نامدار و جانباز بزرگ اسلام و باب علم نبى (ص) بود.هيچ كس نمى توانست سبقت او را در اسلام و علم وسيع و احاطهء بى نظير وى را بر قرآن و حديث و بر اصول و فروع دين بر كتابهاى آسمانى انكار كند يا اين فضايل را از او سلب نمايد.
در اين ميان , امام (ع ) امتياز خاصى داشت كه ممكن بود در آينده براى دستگاه خلافت ايجاد اشكال كند و آن قدرت اقتصادى و در آمدى بود كه از طريق فدك به او مى رسيد.
از اين جهت , دستگاه خلافت مصلحت ديد كه اين قدرت را از دست امام (ع ) خارج كند, زيرا اين امتياز همچون امتيازات ديگر نبود كه نتوان آن را از امام (ع) گرفت .(1)


مشخصات فدك
سرزمين آباد و حاصلخيزى را كه در نزديكى خيبر قرار داشت و فاصلهء آن با مدينه حدود 140كيلومتر بود و پس ازدژهاى خيبر محل اتكاى يهوديان حجاز به شمار مى رفت قريهء <فدك >مى ناميدند.(1)
ّّپيامبر اكرم (ص ) پس از آنكه نيروهاى يهود را در <خيبر>و <وادى القرى >و <تيما>در هم شكست و خلا بزرگى را كه در شمال مدينه احساس مى شد با نيروى نظامى اسلام پر كرد, براى پايان دادن به قدرت يهود در اين سرزمين , كه براى اسلام و مسلمانان كانون خطر و تحريك بر ضد اسلام به شمار مى رفت , سفيرى به نام محيط را نزد سران فدك فرستاد.يوشع بن نون كه رياست دهكده را به عهده داشت صلح و تسليم را بر نبرد ترجيح داد و ساكنان آنجا متعهد شدند كه نيمى از محصول هر سال را در اختيار پيامبر اسلام بگذارند و از آن پس زير لواى اسلام زندگى كنند و بر ضد مسلمانان دست به توطئه نزنند.حكومت اسلام نيز, متقابلاً, تأمين امنيت منطقهء آنان را متعهد شد. در اسلام سرزمينهايى كه ازطريق جنگ و نبرد نظامى گرفته شود متعلق به عموم مسلمانان است و ادارهء آن به دست حكام شرع خواهد بود. ولى سرزمينى كه بدون هجوم نظامى و نبرد در اختيار مسلمانان قرار مى گيرد مربوط به شخص پيامبر (ص ) و امام پس ازاوست و بايد به طورى كه در قوانين اسلام معين شده است , در موارد خاصى بكار رود, و يكى از آن موارد اين است كه پيامبر و امام نيازمنديهاى مشروح نزديكان خود را به وجه آبرومندى بر طرف سازند.(2)

فدك هديهء پيامبر (ص) به حضرت فاطمه (س)
محدثان و مفسران شيعه و گروهى از دانشمندان سنى مى نويسد:
وقتى آيه <وآت ذا القربى حقه و المسكين و ابن السبيل >(1) نازل شد پيامبر (ص ) دختر خود حضرت فاطمه را خواست و فدك را به وى واگذار كرد.(2) ناقل اين مطلب ابوسعيد خدرى يكى از صحابه بزرگ رسول اكرم (ص) است .
كليهء مفسران شيعه و سنى قبول دارند كه آيه در حق نزديكان و خويشاوندان پيامبر نازل شده است و دختر آن حضرت بهترين مصداق بارى <ذا القربى >است . حتى هنگامى كه مردى شامى به على بن الحسين زين العابدين (ع ) گفت : خود را معرفى كن , آن حضرت براى شناساندن خود به شاميان آيهء فوق را تلاوت كرد و اين مطلب چنان در ميان مسلمانان روشن بود كه آن مرد شامى , در حالى كه سر خود را به عنوان تصديق حركت مى داد, به آن حضرت چنين عرض كرد :
به سبب نزديكى و خويشاوندى خاصى كه با حضرت رسول داريد خدا به پيامبر خود دستور داده كه حق شما رابدهد .(3)
خلاصهء گفتار آنكه آيه در حق حضرت زهرا (س ) و فرزندان وى نازل شده و مورد اتفاق مسلمانان است , ولى اين مطلب كه هنگام نزول اين آيه پيامبر (ص ) فدك را به دختر گرامى خود بخشيد مورد اتفاق دانمشندان شيعه و برخى ازدانشمندان سنى است .

چرا پيامبر (ص ) فدك را به دختر خود بخشيد؟
مى دانيم و تاريخ زندگى پيامبر (ص ) و خاندان او به خوبى گواهى مى دهد كه آنان هرگز دلبستگى به دنيا نداشته اندو چيزى كه در نظر آنان ارزشى نداشت همان ثروت دنيا بود. مع الوصف مى بينيم كه پيامبر گرامى (ص ) فدك را به دختر خود بخشيد و آن را به خاندان على (ع) اختصاص داد. در اينجا اين سؤال پيش مى آيد كه چرا پيامبر فدك را به دختر خود بخشيد. در پاسخ به اين سؤال وجوه زير را مى توان ذكر كرد:
1- زمامدارى مسلمانان پس از فوت پيامبر اكرم (ص ), طبق تصريحات مكرر آن حضرت , با امير مؤمنان (ع) بود واين مقام و منصب به هزينهء سنگين نياز داشت . حضرت على (ع ) براى ادارهء امور وابسته به منصب خلافت مى توانست از درآمد فدك به نحو احسن استفاده كند. گويا دستگاه خلافت از اين پيش بينى پيامبر (ص ) مطلع شده بود كه در همان روزهاى نخست فدك را از دست خاندان پيامبر خارج كرد.
2- دودمان پيامبر (ص), كه مظهر كامل آن يگانه دختر وى و نور ديدگانش حضرت حسن (ع) و حضرت حسين (ع) بود, بايد پس از فوت پيامبر (ص) به صورت آبرومندى زندگى كنند و حيثيت و شرف رسول اكرم و خاندانش محفوظبماند. براى تأمين اين منظور پيامبر (ص ) فدك را به دختر خود بخشيد.
3- پيامبر اكرم (ص ) مى دانست كه گروهى كينهء حضرت على (ع) را در دل دارند, زيرا بسيارى از بستگان ايشان به شمشير وى در ميدانهاى جهاد كشته شده اند. يكى از راههاى زدودن اين كينه اين بود كه امام (ع) از طريق كمكهاى مالى از آنان دلجويى كند و عواطف آنان را به خود جلب نمايد. همچنين به كليهء بينوايان و درماندگان كمك كند و از اين طريق موانع عاطفى كه بر سر راه خلافت او بود از ميان برداشته شود.
پيامبر (ص), هر چند ظاهراً فدك را به زهرا (س) بخشيد, ولى درآمد آن در اختيار صاحب ولايت بود تا از آن ,علاوه بر تأمين ضروريات زندگى خود, به نفع اسلام و مسلمانان استفاده كند.

درآمد فدك
با مراجعه به تاريخ , همهء اين جهات سه گانه در ذهن انسان قوت مى گيرد. زيرا فدك يك منطقهء حاصلخيز بود كه مى توانست حضرت على (ع ) را در راه اهداف خويش كمك كند.
حلبى , مورخ معروف , در سيرهء خود مى نويسد:
ابوبكر مايل بود كه فدك در دست دختر پيامبر باقى بماند و حق مالكيت فاطمه را در ورقه اى تصديق كرد؛ اما عمراز دادن ورقه به فاطمه مانع شد و رو به ابوبكر كرد و گفت : فردا به درآمد فدك نياز شديدى پيدا خواهى كرد, زيرا اگرمشركان عرب بر ضد مسلمانان قيام كنند از كجا هزينهء جنگى را تأمين مى كنى .(1)
از اين جمله استفاده مى شود كدر آمد فدك به مقدارى بوده است كه مى توانسته بخشى از هزينهء جهاد با دشمن راتأمين كند. از اين جهت لازم بود كه پيامبر(ص ) اين قدرت اقتصادى را در اختيار حضرت على (ع ) بگذارد.
ابن ابى الحديد مى گويد:
من به يكى از دانشمندان مذهب اماميه دربارهء فدك چنين گفتم : دهكدهء فدك آنچنان وسعت نداشت و سرزمين به اين كوچكى , كه جز چند نخل در آنجا نبود, اينقدر مهم نبود كه مخالفان فاطمه در آن طمع ورزند. او در پاسخ من گفت :تو در اين عقيده اشتباه مى كنى . شمارهء نخلهاى آنجا از نخلهاى كنونى كوفه كمتر نبود. به طور مسلم ممنوع ساختن خاندان پيامبر از اين سرزمين حاصلخيز براى اين بود كه مبادا امير مؤمنان از درآمد آنجا براى مبازه با دستگاه خلافت استفاده كند. لذا نه تنها فاطمه را از فدك محروم ساختند, بلكه كليهء بنى هاشم و فرزندان عبدالمطلب را از حقوق مشروع خود (خمس غنائم ) هم بى نصيب نمودند.
افردى كه بايد مدام به دنبال تأمين زندگى بروند و با نيازمندى به سر ببرند هركز فكر مبارزه با وضع موجود را در مغز خود نمى پرورانند.(2)
امام موسى بن جعفر (ع ) حدود مرزى فدك را در حديثى چنين تحديد مى كند:
فدك از يك طرف به <عدن >, از طرف دوم به <سمرقند>, از جهت سوم به <آفريقا>, از جانب چهارم به درياها وجزيزه ها و ارمنستان ... حدود مى شد.(3)
به طور مسلم فدك , كه بخشى از خيبر بود, چنان حدودى نداشت ؛ مقصود امام كاظم (ع ) اين بوده است كه تنهاسرزمين فدك از آنان غصب نشده است بلكه حكومت بر ممالك پهناور اسلامى كه حدود چهارگانهء آن در سخن امام تعيين شده از اهل بيت گرفته شده است .
قطب الدين راوندى مى نويسد:
پيامبر (ص ) سرزمين فدك را به مبلغ بيست و چهار هزار دينار اجاره داد. در برخى از احاديث هفتاد هزار دينار نيزنقل شده است و اين اختلاف به حسب تفاوت درآمد سالانهء آن بوده است .
هنگامى كه معاويه به خلافت رسيد فدك را ميان سه نفر تقسيم كرد: يك سوم آن را به مروان بن حكم و يك سوم ديگر را به عمرو بن عثمان و ثلث آخر را به فرزند خود يزيد داد. و چون مروان به خلافت رسيد همهء سهام را جزو تيول خود قرار داد. (4)
از اين نحوه تقسيم استفاده مى شود كه فدك سرزمين قابل ملاحظه اى بوده است كه معاويه آن را ميان سه نفر, كه هريك نمايندهء فاميل بزرگى بود, تقسيم كرد.
هنگامى كه حضرت فاطمه (ع ) با ابوبكر دربارهء فدك سخن گفت و گواهان خود را براى اثبات مدعاى خود نزد اوبرد, وى در پاسخ دختر پيامبر (ص ) گفت : فدك ملك شخصى پيامبر نبوده , بلكه از اموال مسلمانان بود كه از درآمد آن سپاهى را مجهز مى كرد و براى نبرد با دشمنان مى فرستاد و در راه خدا نيز انفاق مى كرد.(5)
اينكه پيامبر (ص ) با درآمد فدك سپاه بسيج مى كرد يا آن را ميان بنى هاشم و بينوايان تقسيم مى نمود حاكى است كه اين بخش از خيبر درآمد سرشارى داشته كه براى بسيج سپاه كافى بوده است .
هنگامى كه عمر تصميم گرفت شبه جزيره را از يهوديان پاك سازد به آنان اخطار كرد كه سرزمينهاى خود را به دولت ]؛,,لاسلامى واگذار كنند و بهاى آن را بگيرند و فدك را تخليه كنند.
پيامبر گرامى (ص ) از روز نخست با يهوديان ساكن فدك قرار گذاشته بود كه نيمى از آن را در اختيار داشته باشند ونيم ديگر را به رسول خدا واگذار كنند. از اين جهت , خليفه ابن تيهان و فروة و حباب و زيد بن ثابت را به فدك اعزام كردتا بهاى مقدار غصب شدهء آن را پس از قيمت گذارى به ساكنان يهودى آنجا بپردازد. آنان سهم يهوديان را به پنجاه هزاردرهم تقويم كردند و عمر اين مبلغ را از مالى كه از عراق به دست آمده بود پرداخت .(6)

انگيزه هاى تصرف فدك
هوادارى گروهى از ياران پيامبر (ص ) از خلافت و جانشينى ابوبكر نخستين پل پيروزى او بود و در نتيجه خزرجيان كه نيرومندترين تيرهء انصار بودند, با مخالفت تيرهء ديگر آنان از صحنهء مبارزه بيرون رفتند و بنى هاشم , كه در رأس آنان حضرت على (ع ) قرار داشت , بنا به عللى كه در گذشته ذكر شد, پس از روشن كردن اذهان عمومى , از قيام مسلحانه ودسته بندى در برابر حزب حاكم خودارى كردند.
ولى اين پيروزى نسبى درمدينه براى خلافت كافى نبود و به حمايت مكه نيز نياز داشت .ولى بنى اميه , كه در رأس آنها ابوسفيان قرار داشت , جمعيت نيرومندى بودند كه خلافت خليفه را به رسميت نشناخته , انتظار مى كشيدند كه ازنظر ابوسفيان و تأييد و تصويب وى آگاه شوند. لذا هنگامى كه خبر رحلت پيامبر اكرم (ص) به مكه رسيد فرماندار مكه ,كه جوان بيست و چند ساله اى به نام عتاب بن اسيد بن العاص بود, مردم را از درگذشت پيامبر (ص ) آگاه ساخت ولى از خلافت و جانشينى او چيزى به مردم نگفت در صورتى كه هر دو حادثه مقارن هم رخ داده , طبعاً با هم گزارش شده بود و بسيار بعيد است كه خبر يكى از اين دو رويداد به مكه برسد ولى از رويداد ديگر هيچ خبرى منتشرنشود.
سكوت مرموز فرماندار اموى مكه علتى جز اين نداشت كه مى خواست از نظر رئيس فاميل خود, ابوسفيان , آگاه شود و سپس مطابق نظر او رفتار كند.
با توجه به اين حقايق , خليفه به خوبى دريافت كه ادامهء فرمانروايى وى بر مردم , در برابر گروههاى مخالف , نياز به جلب نظرات و عقايد مخالفان دارد و تا آرا و افكار و بالاتر از آن قلوب و دلهاى آنان را از طرق مختلف متوجه خود سازد ادامهء زمامدارى بسيار مشكل خواهد بود.
يكى از افراد مؤثرى كه بايد نظر او جلب مى شد رئيس فاميل اميه , ابوسفيان بود. زيرا وى از جمله مخالفان حكومت ابوبكر بود كه وقتى كه شنيد وى زمام امور را به دست گرفته است به عنوان اعتراض گفت : <ما را با ابو فضيل چكار؟>و هم او بود كه , پس از ورود به مدينه , به خانهء حضرت على (ع ) و عباس رفت و هر دو را براى قيام مسلحانه دعوت كرد و گفت : من مدينه را با سواره و پياده پر مى كنم ؛ برخيزيد و زمام امور را به دست گيريد!
ابوبكر براى اسكان و خريدن عقيدهء وى اموالى را كه ابوسفيان همراه آورده بود به خود او بخشيد و دينارى از آن برنداشت .حتى به اين نيز اكتفا نكرد و فرزند وى يزيد (برادر معاويه ) را براى حكومت شام انتخاب كرد. وقتى به ابوسفيان خبر رسيد كه فرزندش به حكومت رسيده است فوراً گفت : ابوبكر صلهء رحم كرده است !(1) حال آنكه ابوسفيان , قبلاً به هيچ نوع پيوندى ميان خود و ابوبكر قائل نبود.
تعداد افرادى كه مى بايست همچون ابوسفيان عقايد آنان خريده شود بيش از آن است كه در اين صفحات بيان شود؛ چه همه مى دانيم كه بيعت با ابوبكر در سقيفهء بنى ساعده بدون حضور گروه مهاجر صورت گرفت . از مهاجران تنها سه تن , يعنى خليفه و دو نفر از همفكران وى ـ عمر و ابوعبيده , حضور داشتند. به طور مسلم اين نحوه بيعت گرفتن و قرار دادن مهاجران در برابر كار انجام شده , خشم گروهى را بر مى انگيخت . از اين جهت , لازم بود كه خليفه رنجش آنان را بر طرف سازد و به وضع ايشان رسيدگى . به علاوه , مى بايست گروه انصار, به ويژه خزرجيان كه از روزنخست با او بيعت نكردند و با دلى لبريز از خشم شقيفه را ترك گفتند, مورد مهر و محبت خليفه قرار مى گرفتند.
خليفه نه تنها براى خريد عقايد مردان اقدام نمود, بلكه اموالى را نيز ميان زنان انصار تقسيم كرد. وقتى زيد بن ثابت سهم يكى از زنان بنى عدى را به در خانهء او آورد, آن زن محترم پرسيد كه : اين چيست ؟ زيد گفت : سهمى است كه خليفه ميان زنان و از جمله تو تقسيم كرده است . زن با ذكاوت خاصى دريافت كه اين پول يك رشوهء دينى ! بيش نيست ,لذا به او گفت : براى خريد دينم رشوه مى دهيد؟ سوگند به خدا, چيزى از او نمى پذيرم . و آن را رد كرد.(2)

كمبود بودجهء حكومت
پيامبر گرامى (ص ) در دوران بيمارى خود هر چه در اختيار داشت همه را تقسيم كرد و بيت المال تهى بود.نمايندگان پيامبر پس از درگذشت آن حضرت با اموال مختصرى وارد مدينه مى شدند, يا آنها را به وسيلهء افراد امينى گسيل مى داشتند. ولى اين درآمدهاى مختصرى براى حكومتى كه مى خواست ريخت و پاش كند و عقايد مخالفان رابخرد قطعاً كافى نبود.
از طرف ديگر, قبايل اطراف پرچم مخالفت برافراشته , از دادن زكات به مأموران خليفه خوددارى مى كردند و از اين ناحيه نيز ضربت شكننده اى بر اقتصاد حاكميت وارد مى آمد.
از اين جهت , رئيس حزب حاكم چاره اى جز اين نداشت كه براى ترميم بودجهء حكومت دست به اين طرف و آن طرف دراز كرده , اموالى را مصادره كند. در اين ميان چيزى بهتر از فدك نبود كه با نقل حديثى از پيامبر, كه تنها خودخليفه راوى آن بود(1), از دست حضتر فاطمه (ع ) خارج شد و در آمد سرشار آن براى محكم ساختن پايه هاى حكومت مورد استفاده قرار گرفت .
عمر, به گونه اى به اين حقيقت اعتراف كرده , به ابوبكر چنين گفت : فردا به درآمد فدك نياز شديدى پيدا خواهى كرد, زيرا اگر مشركان عرب بر ضد مسلمانان قيام كنند, از كجا هزينهء جنگى آنها را تأمين خواهى كرد.(2)
گفتار و كردار خليفه و همفكران او نيز بر اين مطلب گواهى مى دهد. چنانكه وقتى حضرت فاطمه (ع ) فدك را از اومطالبه كرد در پاسخ گفت : پيامبر هزينهء زندگى شما را از آن تأمين مى كرد و تأمين مى كرد و باقيماندهء درآمد آن را ميان مسلمانان قسمت مى نمود. در اين صورت تو با درآمد آن چه كار خواهى كرد؟
دختر گرامى پيامبر (ص ) فرمود: من نيز از روش او پيروى مى كنم و باقيماندهء آن را در ميان مسلمانان تقسيم خواهم كرد.
با اينكه حضرت فاطمه (ع ) راه را بر خليفه بست , وى گفت : من نيز همان كار را انجام مى دهم كه پدرت انجام مى داد!(3)
اگر هدف خليفه از تصرف فدك , تنها اجراى يك حكم الهى بود و آن اينكه در آمد فدك , پس از كسر هزينهء خاندان پيامبر (ص ), در راه مسلمانان مصرف شود, چه فرق مى كرد كه اين كار را او انجام دهد يا دخت پيامبر (ص ) و شوهر گرامى او كه به نص قرآن از گناه و نافرمانى مصون و پيراسته اند.
اصرار خليفه بر اينكه درآمد فدك در اختيار او باشد گواه است كه او چشم به اين درآمد دوخته بود تا از آن براى تحكيم حكومت خود استفاده كند.

عامل ديگر تصرف فدك
عامل ديگر تصرف فدك , چنانكه پيشتر نيز ذكر شد, ترس از قدرت اقتصادى امير مؤمنان على (ع ) بود. امام (ع )همهء شرايط رهبرى را دارا بود, زيرا علم و تقوا و سوابق درخشان و قرابت با پيامبر (ص ) و توصيه هاى آن حضرت درحق او قابل انكار نبود و هرگاه فردى با اين شرايط و زمينه ها قدرت مالى نيز داشته باشد. و بخواهد با دستگاه متزلزل خلافت رقابت كند, اين دستگاه با خطر بزرگى روبرو خواهد بود. در اين صورت , اگر سلب امكانات و شرايط ديگرحضرت على (ع ) امكان پذير نيست و نمى توان با زمينه هاى مساعدى كه در وجود اوست مبارزه كرد, ولى مى توان حضرت على (ع ) را از قدرت اقتصادى سلب كرد. از اين رو, براى تضعيف خاندان و موقعيت حضرت على (ع ), فدك را از دست مالك واقعى آن خارج ساختند و خاندان پيامبر (ص ) را محتاج دستگاه خود قرار دادند.
اين حقيقت از گفتگوى عمر با خليفه به روشنى استفاده مى شود. وى به ابوبكر گفت :
مردم بندگان دنيا هستند و جز آن هدفى ندارند. تو خمس و غنايم را از على بگير و فدك را از دست او بيرون آور, كه وقتى مردم دست او را خالى ديدند او را رها كرده به تو متمايل مى شوند.(1)
گواه ديگر بر اين مطلب اين است كه دستگاه خلافت نه تنها خاندان پيامبر (ص ) را از فدك محروم كرد, بلكه آنان رااز يك پنجم غنايم جنگى نيز, كه به تصريح قرآن متعلق به خويشاوندان پيامبر است .(2), محروم ساخت و پس از درگذشت پيامبر (ص ) دينارى از اين طريق به آنه پرداخت نشد.
تاريخنويسان غالباً تصور مى كنند كه اختلاف حضرت فاطمه (ع ) با خليفه وقت تها بر سر فدك بود, در صورتى كه او با خليفه بر سر سه موضوع اختلاف داشت :
1- فدك كه پيامبر اكرم (ص ) به وى بخشيده بود.
2- 500 ميراثى كه از پيامبر (ص ) براى او باقى مانده بود.
3- سهم ذى القرى كه به تصريح قرآن يكى از مصادرف خمس غنايم است .
عمر مى گويد: وقتى فاطمه (س ) فدك و سهم ذى القربى را از خليفه خواست , خليفه ابا كرد و آنها را نداد.
انس بن مالك مى گويد:
فاطمه (ع ) نزد خليفه آمد و آيهء خمس را كه در آن سهمى براى خويشاوندان پيامبر مقرر شده قرائت كرد. خليفه گفت : قرآنى كه تو مى خوانى من نيز مى خوانم . من هرگز سهم ذى القربى را نمى توانم به شما بدهم , بلكه حاضرم هزينه ءزندگى شما را از آن تأمين كنم و باقى را در مصالح مسلمانان مصرف كنم .
فاطمه گفت : حكم خدا اين نيست . وقتى آيهء خمس نازل شد پيامبر (ص ) فرمود: بر خاندان محمد بشارت باد كه خداوند (از فضل و كرم خود) آنان را بى نياز ساخت .
خليفه گفت : به عمر و ابوعبيده مراجعه مى كنم , اگر با نظر تو موافقت كردند حاضرم همهء سهميهء ذى القربى را به توبپردازم !
وقتى از آن دو سؤال شد آنان نيز نظر خليفه را تأييد كردند. فاطمه از اين وضع سخت تعجب كرد و دريافت كه آنان باهم تبانى كرده اند.(3)
كار خليفه جز اجتهاد در برابر نص نبود. قرآن كريم با صراحت كامل مى گويد كه يك سهم از خمس غنايم مربوط به ذى القربى است , ولى او به بهانهء اينكه از پيامبر در اين زمينه چيزى نشنيده است به تفسير آيه پرداخته و گفت : بايد به آل محمد به اندازهء هزينهء زندگى پرداخت و باقيمانده را در راه مصالح اسلام صرف كرد.
اين تلاشهاى جز براى اين نبود كه دست امام (ع ) را از مال دنيا تهى كنند و او را محتاج خويش سازد, تا نتواندانديشهء قيام بر ضد حكومت را عملى كند .
از نظر فقه شيعى , به گواه رواياتى كه از جانشينان پيامبر گرامى (ص ) به دست ما رسيده است , سهم ذى القربى ملك شخصى خويشاوندان پيامبر نيست . زيرا اگر قرآن براى ذى القربى چنين سهمى قائل شده است به جهت اين است كه دارندهء اين عنوان , پس از پيامبر (ص ), حائز مقام زعامت و امامت است . از اين رو, بايد سهم خدا و پيامبر ذى القربى , كه نيمى از خمس غنايم را تشكيل مى دهند, به خويشاوند پيامبر (ص ) كه ولى و زعيم مسلمانان نيز هست برسد و زير نظر او مصرف شود.
خليفه به خوبى مى دانست كه اگر حضرت فاطمه (ع ) سهم ذى القربى را مى طلبد مال شخصى خود را نمى خواهد,بلكه سهمى را مى خواهد كه بايد شخصى كه داراى عنوان ذى القربى است آن را دريافت كرده , به عنوان زعيم مسلمانان در مصالح آنها صرف كند و چنين شخصى , پس از رسول اكرم (ص ) جز حضرت على (ع ) كسى نيست ودادن چنين سهمى به حضرت على (ع ) يك نوع عقب نشينى از خلافت و اعتراف به زعامت اميرمؤمنان است . از اين رو, خطاب به حضرت فاطمه (ع ) گفت :
هرگاه سهم ذى القربى را در اختيار شما نمى گذارم و پس از تأمين هزينهء زندگى شما باقيمانده را در راه اسلام صرف مى كنم !

فدك در كشاكش گرايشها و سياستهاى متضاد
در نخستين روزهاى خلافت هدف از تصرف فدك و مصادرهء اموال دخت گرامى پيامبر (ص ) تقويت بنيهء مالى حزب حاكم و تهى ساختن دست خليفهء راستين از مال دنيا بود. ولى پس از گسترش حكومت اسلامى , فتوحات بزرگ مسلمين سيل ثروت را به مركز خلافت روانه ساخت و دستگاه خلافت خود را از در آمد فدك بى نياز ديد از طرف ديگر, مرور زمان پايه هاى خلافت خلفا را در جامعهء اسلامى تحكيم كرد و ديگر كسى گمان نمى برد كه خليفهء راستين امير مؤمنان على (ع ) با درآمد فدك به فكر مخالفت بيفتد و در مقابل آنان صف آرايى كند.
با يانكه در دو دوران خلفاى ديگر علل اوليهء تصرف فدك , يعنى تقويت بنيه مالى دستگاخ خلافت , از ميان رفته وبه كلى منتفى شده بود, اما سرزمين فدك و در آمد آن همچنان در قلمرو سياست و اموال هر خليفه اى بود كه روى كارمى آمد و دربارهء آن , به گونه اى كه با نحوهء نظر و گرايش او به خاندان پيامبر (ص ) بستگى داشت , تصميم مى گرفت . آنان كه پيوند معنوى خود را با خاندان رسالت كاملاً بريده بودند از بازگردانيدن فدك به مالكان واقعى آن به شدت خوددارى مى كردند و آن را جزو اموال عمومى و خالصهء حكومت قرار مى دادند و احياناً به تيول خود يا يكى ازاطرافيان خويش در مى آوردند, ولى كسانى كه نسبت به خاندان پيامبر (ص ) كم و بيش مهر مى ورزيدند يا مقتضيات زمان و سياست وقت ايجاب مى كرد از فرزندان حضرت فاطمه (ع ) دلجويى كنند آن را به فرزندان زهرا (س) مى سپردند تا روزى كه خليفهء ديگر و سياست ديگرى جانشين خليفه و سياست قبلى گردد.
از اين جهت , فدك هيچ گاه وضع ثابت و استوارى نداشت , بلكه پيوسته در گرو كشاكش گرايشهاى مختلف وسياستهاى متضاد بود. گاهى به مالكان واقعى خود باز مى گشت و اغلب مصادره مى شد و در هر حال , همواره يكى ازمسائل حساس و بغرنج اسلامى بود.
در دوران خلفا تا زمان حضرت على (ع ) فدك وضع ثابتى داشت . از درآمد آن مبلغى مختصر به عنوان هزينهء زندگى به خاندان پيامبر (ص ) پرداخت مى شد و باقيمانهدء آن , مانند ديگر اموال عمومى , زير نظر خلفا به صرف مى رسيد.
هنگامى كه معاويه زمام امور را به دست گرفت آن را ميان سه نفر تقسيم كرد: سهمى به مروان و سهمى به عمرو بن عثمان بن عفان و سهمى هم به فرزند خود يزيد اختصاص داد.
فدك همچنان دست به دست مى گشت تا كه مروان بن حكم , در دوران خلافت خود, همهء سهام را از آن دو نفرديگر خريد و از آن خود قرار داد و سرانجام آن را به فرزند خود عبدالعزيز بخشيد و او نيز آن را به فرزند خود عمر بن عبدالعزيز هديه كرد يا براى او به ارث گذاشت .
هنگامى كه عمر بن عبدالعزيز به خلافت رسيد تصميم گرفت كه بسيارى از لكه هاى ننگين بنى اميه را از دامن جامعهء اسلامى پاك سازد. از اين رو, به جهت گرايشى كه به خاندان پيامبر (ص ) داشت , نخستين مظلمه اى را كه به صاحبان اصلى آن باز گردانيد فدك بود. وى آن را در اختيار حسن بن حسن بن على و به روايتى در اختيار حضرت سجاد قرار داد .(1) او نامه اى به فرماندار مدينه ابوبكر بن عمرو نوشت و دستورد داد كه فدك را به فرزندان حضرت فاطمه (ع ) پس دهد.
فرماندار بهانه گير مدينه در پاسخ نامهء خليفه نوشت :
فاطمه در مدينه فرزندان بسيارى دارد و هر كدام در خانواده اى زندگى مى كنند من فدك را به كدام يك بازگردانم ؟
فرزند عبدالعزيز وقتى پاسخ نامهء فرماندار را خواند سخت ناراحت شد و گفت :
لله من اگر تو را به كشتن گاوى فرمان دهم مانند بنى اسرائيل خواهى گفت كه رنگ آن گاه چگونه است . هنگامى كه نامه ءمن به دست تو رسيد فدك را ميان فرزندان فاطمه كه از على هستند تقسيم كن .
حاشيه نشينان خلافت كه همه از شاخه هاى بنى اميه بودند از دادگرى خليفه سخت ناراحت شدند و گفتند: تو باعمل خود شيخين را تخطئه كردى . چيزى نگذشت كه عمر بن قيس با گروهى از كوفه وارد شام شد و از كار خليفه انتقاد كرد. خليفه در پاسخ آنان گفت :
شام جاهل و نادانيد. آنچه را كه من به خاطر دارم شما هم شنيده ايد ولى فراموش كرده ايد. زيرا استاد من ابوبكر بن محمد عمرو بن حزم از پدرش و او از جدش نقل كرد كه پيامبر گرامى (ص ) فرمود: <فاطمه پارهء تن من است ؛ خشم اومايهء خشم من و خشنودى او سبب خشنودى من است >. فدك در زمان خلفا جزو اماوال عمومى در خالصهء حكومت بود و سپس به مروان واگذار شد و او نيز آن را به پدرم عبدالعزيز بخشيد. پس از درگذشت پدرم , من و برادرانم آن را به ارث برديم و برادرانم سهم خود را به من فروخته يا بخشيدند و من نيز آن را به حكم حديث رسول اكرم (ص ) به فرزندان زهرا باز گرداندم .
پس از درگذشت عمر بن عبدالعزيز, آل مروان , يكى پس از ديگرى , زمام امور را به دست گرفتند و همگى در مسيربر خلاف مسير فرزند عبدالعزيز گام برداشت و فدك در مدت خلافت فرزندان مروان در تصرف آنها بود و خاندان پيامبر (ص ) از درآمد آن كاملاً محروم بودند.
پس از انقراض حكومت امويان و تأسيس دولت عباسى فدك نوسان خاصى داشت :
نخستين خليفهء عباسى , سفاح , فدك را به عبدالله بن الحسن بازگرداند. پس از وى منصور آن را باز ستاند. مهدى فرزند منصور از روش او پيروى نكرد و فدك را به فرزندان حضرت فاطمه (س ) باز گرداند. پس از درگذشت مهدى فرزندان وى موسى و هارون , كه يكى پس از ديرگى زمام خلافت را به دست گرفتند, فدك را از خاندان پيامبر (ص )سلب كردند و در تصرف خود درآوردند. تا اينكه مأمون فرزند هارون زمام خلافت را به دست گرفت .
روزى مأمون براى رد مظالم و رسيدگى به شكايات رسماً جلوس كرده , نامه هايى را كه ستمديدگان نوشته بودند بررسى مى كرد.
نخستين نامه اى كه همان روز در دست او قرار گرف نامه اى بود كه نويسندهء آن خود را وكيل و نمايندهء حضرت فاطمه (ع ) معرفى كرده , خواستار بازگرداندن فدك به دودمان نبوت شده بود. خليفه به آن نامه نگريست و اشك درديدگان او حلقه زد. دستور داد كه نويسندهء نامه را احضار كنند.
پس از چندى , پيرمردى وارد مجلس خليفه شد و با مأمون دربارهء فدك به بحث نشست . پس از يك رشته مناظرات مأمون قانع شد و دستور داد كه نامهء رسمى به فرماندار مدينه بنويسند كه فدك را به فرزندان زهرا (س ) باز گرداند. نامه نوشته شد و به امضاى خليفه رسيد و براى اجرا به مدينه ارسال شد.
بازگرداندن فدك به خاندان نبوت مايهء شادى شيعيان شد و دعبل خزاعى قصيده اى در اين زمينه سرود كه نخستين بيت آن اين است :
اصبح وجه الزمان قد ضحكابرد مامون هاشم فدكاً(2)
چهرهء زمانه خندان گشت , زيرا مأمون فدك را به فرزندان هاشم (كه مالكان واقعى آن بودند) باز گرداند.
شگفت آور نامه اى است كه مأمون در سال 210در اين زمينه به فرماندار مدينه قيم بن جعفر نوشت كه خلاصهء آن اين است :
امير مؤمنان , با موقعيتى كه در دين خدا و در خلافت اسلامى دارد و به سبب خويشاوندى با خاندان نبوت ,شايسته ترين فردى است كه بايد سنتهاى پيامبر را رعايت كند و آنچه را كه وى به ديگران بخشيده است به مورد اجرابگذارد. پيامبر گرامى فدك را به دختر خود فاطمه بخشيده است و اين مطلب چنان روشن است كه هرگز كسى ازفرزندان پيامبر در آن اختلاف ندارد و كسى بالاتر از آنان خلاف آن را ادعا نكرده است كه شايستهء تصديق باشد.
بر اين اساس , امير مؤمنان مأمون مصلحت ديد كه براى كسب رضاى خدا و اقامهء عدل و احقاق حق , آن را به وارثان پيامبر خدا باز گرداند و دستور او را تنفيذ كند. از اين جهت , به كارمندان و نويسندگان خود دستور داد كه اين مطلب رادر دفاتر دولتى ثبت كنند. هرگاه پس از درگذشت پيامبر اكرم (ص ) در مراسم حج ندا مى كردند كه هر كس از پيامبرچيزى را, به عنوان صدقه يا بخشش يا وعده اى , ادعا كند ما را مطلع سازد مسلمانان گفتار او را مى پذيرفتند؛ تا چه رسد به دختر پيامبر گرامى كه حتماً بايد قول او تصديق و تأييد شود.
امير مؤمنان به مبارك طبرى دستور داد كه فدك را, با تمام حدود و حقوق , به وارثان فاطمه باز گرداند و آنچه دردهكدهء فدك از غلامان و غلات و چيزهاى ديگر هست به محمد بن يحيى بن حسن بن زيد بن على بن الحسين ومحمد بن عبدالله بن حسن بن على بن الحسين باز گرداند.
بدان كه اين نظرى است كه امير مؤمنان از خدا الهام گرفته و خدا او را موفق ساخته است كه به سوى خدا و پيامبرتقرب جويد.
اين مطلب را به كسانى كه از جانب تو انجام وظيفه مى كنند برسان و در عمران و آبادى فدك و فزونى درآمد آن بكوش .(3)
فدك همچنان در دست فرزندان زهرا (س ) بود تااينكه متوكل براى خلافت انتخاب شد. وى از دشمنان سرسخت خاندان رسالت بود. لذا فدك را از فرزندان حضرت زهرا (س ) باز گرفت و تيول عبدالله بن عمر بازيار قرار داد.
در سرزمين فدك يازده نخل وجود داشت كه آنها را پيامبر اكرم (ص ) به دست مبارك خود غرس كرده بود و مردم درايام حج خرماهاى آن نخلها را به عنوان تبرك و به قيمت گران مى خريدند و اين خود كمك شايانى به خاندان نبوت بود.
عبدالله از اين مسئله بسيار ناراحت بود. لذا مردى را به نام بشيران رهسپار مدينه ساخت تا آن نخلها را قطع كند.وى نيز با شقاوت بسيار مأموريت خود را انجام داد, ولى وقتى به بصره بازگشت فلج شد.
از آن دوره به بعد, فدك از خاندان نبوت سلب شد و حكومتهاى جائر از اعادهء آن به وارثان حضرت زهرا (س )خوددارى كردند.

پروندهء فدك در معرض افكار عمومى
چهارده قرن از قرن از غصب فدك و اعتراض دخت گرامى پيامبر (ص) مى گذرد. شايد بعضى تصّور كنند كه داورى صحيح دربارهء اين حادثه دشوار است , زيرا گذشت زمان مانع از آن است كه قاضى بتواند بر محتويات پرونده به طوركامل دست يابد و اوراق آن را به دقت بخواند و رأى عادلانه صادر كند؛ چه احياناً دست تحريف در آن راه يافته ,محتويات آن را به هم زده است . ولى آنچه مى تواند كار دادرسى را آسان كند اين است كه مى توان با مراجعه به قرآن كريم و احاديث پيامبر گرامى (ص) و اعترافات و ادعاهاى طرفين نزاع , پروندهء جديدى تنظيم كرد و بر اساس آن , باملاحظهء بعضى از اصول قطعى و تغييرناپذير اسلام , به داورى پرداخت . اينك توضيح مطلب :
از اصول مسلم اسلام اين است كه هر سرزمينى كه بدون جنگ و غلبهء نظامى توسط مسلمانان فتح شود در اختيارحكومت اسلامى قرار مى گيرد و از اموال عمومى يا اصطلاحاً خالصه شمرده مى شود و مربوط به رسول خدا (ص) خواهد بود .
اين نوع اراضى ملك شخصى پيامبر (ص ) نيست بلكه مربوط به دولت اسلامى است كه رسول اكرم (ص ) در رأس آن قرار دارد و پس از پيامبر اختيار و حق تصرف در اين نوع اموال با كسى خواهد بود كه به جاى پيامبر و همچون اوزمام امور مسلمانان را به دست مى گيرد. قرآن مجيد اين اصل اسلامى را در سورهء حشر, آيات ششم و هفتم چنين بيان مى فرمايد:
.

اموالى كه در اختيار پيامبر گرامى (ص ) بود بر دو نوع بود:
1- اموال خصوصى
اموالى كه پيامبر (ص) شخصاً مالك آنها بود در كتابهاى تاريخ و سيره به عنوان اموال خصوصى پيامبر اكرم (ص) به تفصيل فهرست شده و منعكس است .(1) تكليف اين نوع اموال در زمان حيات پيامبر (ص) با خود او بوده است و پس از درگذشت وى , مطابق قانون ارث در اسلام , به وراث آن حضرت منتقل مى شود؛ مگر اينكه ثابت شود كه وارث پيامبر از اموال شخصى او محروم بوده است كه در اين صورت اموال شخصى او بايد به عنوان صدقه ميان مستحقان تقسيم شده يا در راه مصالح اسلامى مصرف شود. در بخشهاى آينده دربارهء اين موضوع بحث گسترده اى انجام داده ,ثابت خواهيم كرد كه در قانون ارث , ميان وارث پيامبر (ص ) و وارث ديگران تفاوتى نيست و روايتى كه خليفه اول به استناد آن وارث پيامبر را از ارث او محروم ساخت , بر فرض صحت , معنى ديگرى دارد كه دستگاه خلافت از آن غفلت ورزيده است .

2- اموال خالصه
اموال و املاكى كه متعلق به حكومت اسلامى بوده است و پيامبر اسلام (ص ) به عنوان ولى مسلمانان در آنهاتصرف مى كرد و در راه مصالح اسلام و مسلمانان و مصرف مى رساند اصطلاحاً خالصه ناميده مى شود. در مباحث فقهى بابى است به نام <فيى ء>كه در كتاب <جهاد>و احياناً در باب <صدقات >از آن بحث مى كنند. فيىء در لغت عرب به معنى بازگشت است و مقصود از آن سرزمينهايى است كه بدون جنگ و خونريزى به تصرف حكومت اسلامى درآيد و ساكنان آنها تحت شرايطى تابع حكومت اسلامى شوند. اين نوع اراضى كه بدون مشقت و هجوم ارتش اسلام در اختيار پيامبر اكرم (ص ) قرار مى گرفت مربوط به حكومت اسلامى بود و سربازان مسلمان در آن حقى نداشتند.پيامبر اكرم (ص ) در آمد آنها را در مصالح اسلامى به مصرف مى رساند و گاهى در ميان افراد مستحق تقسيم مى كرد تا, با استفاده از آن و به اتكاى كار و كوشش خود, هزينهء زندگى خويش را تأمين كنند. بخششهاى پيامبر (ص ) غالباً از محل درآمد اين اراضى بود و احياناً از خمس غنايم .
خوب است در اينجا نمونه اى از روش پيامبر (ص ) را در خصوص اين نوع اراضى متذكر شويم .
بنى النضير متشكل از سه طايفهء يهودى بودند كه در نزديكى مدينه خانه و باغ و اراضى مزروعى داشتند. هنگامى كه پيامبر گرامى (ص ) به مدينه مهاجرت كرد قبايل اوس و خزورج به وى ايمان آوردند, ولى سه طايفهء مذكور بر دين خود باقى ماندند. پيامبر اكرم (ص ) با عقد پيمان خاصى در زمينهء اتفاق و اتحاد ساكنان مدينه و حومهء آن سخت كوشيد و سرانجام هر سه طايفه با پيامبر (ص ) پيمان بستند كه از هر نوع توطئه بر ضد مسلمانان اجتناب كنند و گامى برخلاف مصالح آنان بر ندارند. ولى هر سه , متناوباً و در آشكار و نهان , پيمان شكنى كردند و از هر نوع خيانت و توطئه براى سقوط دولت اسلامى و حتى قتل پيامبر (ص ) خوددارى نكردند. از جمله , هنگامى كه پيامبر اكرم (ص ) براى انجام كارى به محلهء بنى النضير رفته بود, آنان قصد قتل پيامبر (ص ) را كردند و مى خواستند او را ترور كنند. از اين رو,پيامبر همهء آنان را مجبور كرد كه مدينه را ترك كنند و سپس خانه ها و مزارع ايشان را در ميان مهاجران و برخى ازمستمندان انصار تقسيم كرد.(2)
در تاريخ اسلام نام برخى از كسانى كه از اين نوع اراضى استفاده كردند و صاحب خانه شدند برده شده است . على (ع ) و ابوبكر و عبدالرحمان بن عوف و بلال از مهاجران و ابو دجانه و سهل بن حنيف و حارث بن صمه از انصار,از آن جمله بودند.(3)
سرزمين فدك از املاك خالصه بود
محدثان و سيره نويسان اتفاق نظر دارند كه فدك از جمله املاك خالصه بوده است . زيرا فدك سرزمينى بود كه هرگزبه جنگ و غلبه فتح نشد, بلكه هنگامى كه خبر شكست خيبريان به دهكدهء فدك رسيد اهالى آن متفقاً حاضر شدند كه با پيامبر (ص ) از در صلح وارد شوند و نيمى از اراضى فدك را در اختيار آن حضرت بگذارند و در برابر آن در انجام مراسم مذهبى خود كاملاً آزاد باشند و متقابلاً حكومت اسلامى امنيت منطقهء آنان را تأمين كند.(4)
هيچ كس از علماى اسلام در اين مسئله اختلاف نظر ندارد و از مذاكرات دخت گرامى پيامبر (ص ) با ابوبكر درباره ءدربارهء فدك به خوبى استفاده مى شود كه طرفين خالصه بودن فدك را پذيرفته بودند و اختلاف آنان در جاى ديگر بودكه بعداً تشريح مى شود.

فدك را پيامبر (ص ) به فاطمه (س ) بخشيده بود
علماى شيعه و گروهى از محدثان اهل تسنن اتفاق نظر دارند كه وقتى آيهء <وآت ذا القربى حقه و المسكين و ابن السبيل >ناز شد پيامبر گرامى (ص ) فدك را به دختر خود فاطمه (س ) بخشيد.
سند حديث به صحابى بزرگ ابوسعيد خدرى و ابن عباس منتهى مى شود و از ميان محدثان اهل تسنن افراد ذيل اين حديث را نقل كرده اند:
1- جلال الدين سيوطى , متوفاى سال 909هجرى , در تفسير معروف خود مى نويسد: وقتى آيهء ياد شده نازل گرديد, پيامبر فاطمه را درخواست و فدك را به او داد.
و مى گويد: اين حديث را محدثانى مانند بزاز و ابو يعلى و ابن ابى حاتم و ابن مردويه از صحابى معروف ابو سعيدخدرى نقل كرده اند.
و نيز مى گويد: ابن مردويه از ابن عباس نقل كرده است كه وقتى آيهء ياد شده نازل گرديد, پيامبر فدك را به فاطمه تمليك كرد.(1)
2- علاء الدين على بن حسام معروف به متقى هندى , ساكن مكه و متوفاى سال 976هجرى , نيز حديث ياد شده رانقل كرده است .(2)
او مى گويد: محدثانى مانند ابن النجار و حاكم در تاريخ خود اين حديث را از ابوسعيد نقل كرده اند.
3- ابواسحاق احمد بن محمد بن ابراهيم نشابورى معروف به ثعلبى , متوفاى سال 427يا 437هجرى , در تفسيرخود به نام <الكشف و البيان >جريان را نقل كرده است .
4- مورخ شعير بلاذرى , متوفاى سال 279هجرى , متن نامهء مأمون به والى مدينه را نقل كرده است . در آن نامه چنين آمده است :
<و قد كان رسول الله (ص ) اعطى فاطمه فدك و تصدق بها عليها و كان ذلك امراً معروفاً لا اختلاف فيه بين آل رسول الله (ص ) و لم تزل تدعى ...>(3)
پيامبر خدا سرزمين فدك را به فاطمه بخشيد و اين امر چنان مسلم است كه دودمان رسول الله (ص ) در آن هرگزاختلاف نداشتند و او (= فاطمه ) تا پايان عمر مدعى مالكيت فدك بود.
5- احمد بن عبدالعزيز جوهرى , مؤلف كتاب <السقيفه >مى نويسد:
هنگامى كه عمر بن عبدالعزيز زمام امور را به دست گرفت نخستين مظلمه اى را كه به صاحبانش رد كرد اين بود كه فدك را به حسن بن حسن بن على بازگردانيد.(4)
1- فاز اين جمله استفاده مى شود كه فدك ملك مطلق دخت گرامى پيامبر (ص ) بوده است .
6- ابن ابى الحديد, گذشته بر اين , شأن نزول آيه را دربارهء فدك از ابوسعيد خدرى نقل كرده است . هر چند در اين نقل به سخن سيد مرتضى در كتاب <شافى >استناد جسته است , ولى اگر گفتار سيد مرتضى مورد اعتماد او نبود حتماً ازآن انتقاد مى كرد.
به علاوه , در فصلى كه به تحقيق اين موضوع در شرح خود بر نهج البلاغه اختصاص داده است , از مذاكره اى كه بااستاد مدرسهء غربى بغداد داشته صريحاً استفاده مى شود كه وى معتقد بوده است كه پيامبر اكرم (ص ) فدك را به دخت گرامى خود بخشيده بوده است .(5)
7- حلبى , در سيرهء خود, ماجراى طرح ادعاى دخت پيامبر و نامهاى شهود او را آورده است و مى گويد:
خليفهء وقت قبالهء فدك را به نام زهرا صادر نمود ولى عمر آن را گرفت و پاره كرد. (6)
8- مسعود در كتاب <مروج الذهب >مى نويسد:
دختر پيامبر با ابوبكر دربارهء فدك مذاكره كرد و از او خواست كه فدك را به او بازگرداند, و على و حسنين و ام ايمن را به عنوان شاهدان خود آورد.(7)
9- پاقوت حموى مى نويسد:
فاطمه پيش ابوبكر رفت و گفت پيامبر فدك را به من بخشيده است . خليفه شاهد خواست و... (سرانجام مى نويسد:) در دوران خلافت عمر (بن عبد العزيزى ) فدك به دودمان پيامبر باز گردانيده شد, زيرا وضع در آمدمسلمانان بسيار رضايت بخش بود.(8)
سمهودى در كتاب <وفاء الوفا>مذاكرهء فاطمه (س ) را با ابوبكر نقل مى كند و سپس مى گويد:
على و ام ايمن به نفع فاطمه گواهى دادند و هر دو گفتند كه پيامبر فدك را در زمان حيات خود به فاطمه بخشيده است .(9)
و نيز مى گويد:
فدك در دوران خلافت عمر بن عبدالعزيز به خاندان زهرا بازگردانيده شد.(10)
مردى شامى با على بن الحسين (ع ) ملاقات كرد و گفت خود را معرفى كرد كن , امام (ع ) فرمود: آيا در سورهء بنى اسرائيل اين آيه را خوانده اى : <و آت ذا القربى حقه >؟ مرد شامى به عنوان تصديق گفت : به سبب خويشاوندى بود كه خدا به پيامبر خود دستور داد كه حق آنان را بپردازد.(11)
از ميان دانشمندان شيعه شخصيتهاى بزرگى مانند كلينى و عياشى و صدوق , نزول آيه را دربارهء خويشاوندان پيامبر (ص ) نقل كرده و افزوده اند كه پس از نزول اين آيه پيامبر (ص ) فدك را به دختر خود فاطمه (ع ) بخشيد.
در اين مورد متتبع عاليقدر شيعه , مرحوم سيد هاشم بحرينى , يازده حديث با اسناد قابل ملاحظه از پيشوايانى مانند امير مؤمنان و حضرت سجاد و حضرت صادق و امام كاظم و امام رضا (ع ) نقل كرده است .(12)
بارى , در اينكه اين آيه در حق خاندان رسالت نازل شده است تقريباً اتفاق نظر وجود دارد. اما اين مطلب را كه پس از نزول آيه , پيامبر (ص ) فدك را به دختر خود زهرا (س ) بخشيد محدثان شيعه و گروهى از بزرگان اهل تسنن نقل ص 9 آورده اند.
شناسايى طرفين نزاع و آگاهى از مقام و موقعيت آنان , همچنين آشنايى با شهود پرونده , اهميت بسزايى درتشخيص حقيقت دارد.
در اين پرونده شاكى و مدعى دخت گرامى پيامبر اكرم (ص ) حضرت زهرا (س ) است كه مقام و موقعيت و طهارت و عصمت او بر همه معلوم مى باشد. طرف شكايت , رئيس حزب حاكم و خليفهء وقت ابوبكر است كه پس از پيامبر (ص ) زمام قدرت را به دست گرفت و گروهى از ترس و گروهى به طمع گرد او بودند.
از مرگ پيامبر (ص ) ده روز بيشتر نگذشته بود كه به زهرا (س ) خبر رسيد كه مأموران خليفه كارگران او را از سرزمين فدك بيرون كرده اند و رشتهء كار را به دست گرفته اند. از اين روز, زهرا (س ) با گروهى از زنان بنى هاشم به قصد باز پس گرفتن حق خويش به نزد خليفه رفت و گفت و گويى به شرح زير ميان او و خليفه انجام گرفت .
دختر گرامى پيامبر (ص ): چرا كارگران مرا از سرزمين فدك اخراج كردى و چرا مرا از حق خويش بازداشتى ؟
خليفه : من از پدرت شنيده ام كه پيامبران از خود چپزى را به ارث نمى گذارند!
فاطمه (س ) فدك را پدرم در حال حيات خود به من بخشيده و من در زمان حيات پدرم مالك آن بودم .
خليفه : آيا براى اين مطلب گواهانى دارى ؟
دختر گرامى پيامبر (ص ): آرى دارم . گواهان من عبارتنداز: على و ام ايمن .
و آن دو, به درخواست زهرا (س ) به مالكيت او بر فدك در زمان پيامبر (ص ) گواهى دادند.
در حالى كه بسيارى از نويسندگان تنها از على و ام ايمن به عنوان شهود دخت گرامى پيامبر (ص ) نام برده اند,برخى مى نويسند كه حسن و حسين (ع ) نيز گواهى دادند. اين حقيقت را مسعودى (13) و حلبى (14) نقل كرده اند؛ بلكه
فخررازى (15) مى گويد: غلامى از غلامان پيامبر خدا نيز به حقانيت زهرا (س ) گواهى داد, ولى نام او را نمى برد. ولى بلاذرى (16) به نام آن غلام نيز تصريح مى كند و مى گويد:
او رباح غلام پيامبر بود.
ظاز نظر تاريخى مى توان گفت كه اين دو نقل با هم منافاتى ندارد, زيرا طبق نقل مورخان , خليفه شهادت يك مرد وزن را براى اثبات مدعا كامل ندانسته است . (در آينده در اين باره بحث خواهيم كرد) از اين جهت , ممكن است دخت گرامى پيامبر (ص ), براى تكميل شهود, حسنين (ع ) و غلام رسول اكرم را آورده باشد.
از نظر احاديث شيعه , دخت پيامبر, علاوه بر شهود ياد شده , اسماء بنت عميس را آورد. و نيز در احاديث ما واردشده است كه پيامبر اكرم (ص ) مالكيت زهرا (س ) بر فدك را در نامه اى تصديق كرده بود (17) و طبعاً زهرا (س ) به آن ديق كرى قرواــپ ن نامه استناد جسته است .
امير مؤمنان (ع ), پس از اقامهء شهادت , خليفه را به اشتباه خود متوجه ساخت . زيرا وى از كسى شاهد مى خواست كه فدك در تصرف او بود و مطالبهء شاهد از متصرف بر خلاف موازين قضايى اسلام است . از اين لحاظ, رو به خليفه كرد و فرمود: هرگاه من مدعى مالى باشم كه در دست مسلمانى است , از چه كسى شاهد مى طلبى ؟ از من شاهدمى طلبى كه مدعى هستم , يا از شخص ديگر كه مال در اختيار و تصرف اوست ؟ خليفه گفت : در اين موقع من از تو گواه مى طلبم . على (ع ) فرمود: مدتهاست كه فدك در اختيار و تصرف ماست . اكنون كه مسلمانان مى گويند فدك از اموال عمومى است بايد آنان شاهد بياورند نه اين كه از ما شاهد بخواهى ! و خليفه در برابر منطق نيرومند امام (ع ) سكوت كرد.(18)

پاسخهاى خليفه
تاريخ , پاسخهاى خليفه به حضرت زهرا(س ) را به صورتهاى مختلف نقل كرده است . از آنجا كه مسئلهء فدك ازطرف دخت گرامى پيامبر (ص ) به طور مكرر مطرح شده است , جا دارد كه معتقد شويم كه خليفه در هر مورد به نوعى پاسخ داده است . اينك پاسخهاى احتمالى وى را ذكر مى كنيم :
1- هنگامى كه شهود زهرا (س ) به نفع او گواهى دادند, عمر و ابوعبيده به نفع خليفه گواهى داده و گفتند: پيامبرگرامى پس از تأمين زندگى خاندان خود, باقيماندهء در آمد فدك را در مصالح عمومى صرف مى كرد. اگر فدك ملك دختر او بود, چرا قسمتى از درآمد آن را در موارد ديگر مصرف مى كرد؟
دخت گرامى پيامبر (ص ) فرمود: من نيز حاضرم كه در آمد اضافى آنجا را در مصالح اسلامى صرف كنم .
خليفه گفت : من به جاى تو اين كار را انجام مى دهم !(1)
2- خليفه گواههاى فاطمه (س ) را برا اثبات مدعاى وى كافى ندانست و گفت : هرگز گواهى يك مرد و يك زن پذيرفته نيست . يا بايد دو نفر مرد و يا يك مرد و دو زن گواهى دهند .(2) از نظر احاديث شيعه , انتقاد خليفه از شهود)
دختر گرامى پيامبر (ص ) بسيار دردناك است . زيرا وى شهادت على و حسنين (ع ) را, از آن نظر كه شوهر فاطمه (ع ) وفرزندان او هستند, نپذيرفت و شهادت ام ايمن را چون كنيز زهرا (ع ) بود و شهادت اسماء بنت عميس را از آن رو كه وزگارى همسر جعفر ابن ابى طالب بوده , نيز مردود دانست و از بازگردانيدن فدك به فاطمه (ع ) خوددارى كرد.(2)
3- خليفه گواهان دخت گرامى پيامبر (ص ) را براى اثبات مدعاى او كافى دانست و قباله اى به نام تنظيم كرد ولى سپس به اصرار عمر آن را ناديده گرفت .
ابراهيم بن سعيد ثقفى در كتاب <الغارات >مى نويسد:
خليفه , پس از اقامهء شهادت شهود, تصميم گرفت كه فدك را به دخت پيامبر بازگرداند. پس در يك ورقه از پوست ,قبالهء فدك را به نام فاطمه نوشت . فاطمه از خانهء او بيرون آمد. در بين راه با عمر مصادف شد و عمر از ماجرا آگاه گرديدو قباله را از وى خواست و به حضور خليفه آمد و به اعتراض گفت : فدك را به فاطمه دادى در حالى كه على به نفع خود شهادت مى دهد و ام ايمن زنى بيش نيست . سپس آب دهان در نامه انداخت و آن را پاره كرد.(4)
اين ماجرا, قبل از آنكه از سلامت نفس خليفه حكايت كند, از تلون وضعف نفس او حاكى است و مى رساند كه قضاوت او تا چه اندازه تابع تمايلات افراد بوده است .
ولى حلبى ماجراى فوق را به صورت ديگر نقل مى كند و مى گويد:
خليفه مالكيت فاطمه را تصديق كرد. ناگهان عمر وارد شد و گفت : نامه چيست ؟ وى گفت : مالكيت فاطمه را در اين ورقه تصديق كرده ام . وى گفت : تو به درآمد فدك نيازمند هستى , زيرا اگر فردا مشركان عرب بر ضد مسلمانان قيام كننداز كجا هزينهء جنگى را تأمين خواهى كرد؟ سپس نامه را گرفت و پاره كرد .(5)
در اينجا تحقيق دربارهء ماجراى فدك به پايان رسيد و پروندهء حادثه اى كه تقريباً هزار و چهار صد سال از آن مى گذرداز نو تنظيم شد. اكنون بايد ديد اصول و سنن داورى اسلام دربارهء اين حادثه چگونه داورى مى كند.


داورى نهايى دربارهء مسئلهء فدك
داورى نهايى دربارهء پروندهء فدك موكول به فصل بعد است و در آنجا ثابت خواهيم كرد كه باز دارى دخت گرامى پيامبر (ص ) از فدك اوّلين حق كشى بزرگى است كه در تاريخ قضايى اسلام به خاطر دارد. ولى در اينجا نكته اى را ياد آور مى شويم :
ما در مباحث گذشته به دلايل روشن ثابت كرديم كه پس از نزول آيهء <وآت ذا القربى حقه >پيامبر گرامى (ص ) فدك را به زهراى اطهر (س ) بخشيد در اين باره , علاوه بر بسيارى از دانشمندان اهل تسنن , علماى پاك شيعه بر اين مطلب تصريح كرده اند و بزرگانى از محدثان , مانند عياشى و اربلى و سيد بحرينى , احاديث شيعه در اين زمينه را در كتابهاى خود گردآورده اند كه براى نمونه يك حديث را نقل مى كنيم :
حضرت صادق (ع ) مى فرمايد: هنگامى كه آيهء <وآت ذا القربى >نازل شد پيامبر (ص ) از جبرئيل پرسيد: مقصود از<ذا القربى > كيست ؟ جبرئيل گفت : خويشاوندان تو. در اين موقع پيامبر (ص ) فاطمه و فرزندان او را خواست و فدك رابه آنها بخشيد و فرمود: خداوند به من دستور داده است كه فدك را به شما واگذار كنم .(6)

پاسخ به يك سؤال
ممكن است گفته شود كه : سوارء اسراء از سوره هاى مكى است و فدك در سال هفتم هجرت در اختيار مسلمانان قرار گرفت . چگونه آيه اى كه در مكه نازل شده حكم حادثه اى را بيان مى كند كه چند سال بعد رخ داده است ؟
پاسخ اين سؤال روشن است . مقصود از اينكه سوره اى مكى يا مدنى است اين است كه اكثر آيات آن در مكه يامدينه نازل شده است . زيرا در بسيارى از سوره هاى مكى , آيات مدنى وجود دارد و بالعكس . با مراجعه به تفاسير وشأن نزول آيات , اين مطلب به خوبى معلوم مى شود.
به علاوه , مضمون آيه گواهى مى دهد كه اين آيه در مدينه نازل شده است , زيرا پيامبر اكرم (ص ) در مكه چندان امكاناتى نداشت كه حق خويشاوند و مستمند و در راه مانده را بپردازد. و به نقل مفسران , نه تنها اين آيه كه بيست وششمين آيه از سورهء اسراء است در مدينه نازل شده است , بلكه آيه هاى 32 33 57و 73تا آيهء 81نيز در مدينه نازل شده اند. (1) از اين جهت , مكى بودن سوره تضادى با نزول آيه در مدينه ندارد.
با اينكه پروندهء فدك كاملاً روشن بود, چرا به نفع دخت گرامى پيامبر (ص ) رأى صادر نشد؟
در فصل گذشته , پروندهء فدك را از طريق مدارك موثق اسلامى تنظيم و دلايل طرفين نزاع به خوبى منعكس شد.اكنون وقت آن رسيده است كه دربارهء محتويات آن قضاوت صحيح به عمل آيد.
اين پرونده در هر مرجع قضايى مطرح شود و زير نظر هر قاضى بى طرفى قرار گيرد, نتيجهء داورى جز حاكميت دخت گرامى پيامبر (ص ) نخواهد بود. اينك بررسى پرونده :
1- از گفت و گوى همفكر خليفه با او به روشنى استفاده مى شود كه انگيزهء آنان براى مصادرهء فدك حفظ مصالح خلافت و تحكيم پايه هاى حكومت خود در برابر مخالفان بود و موضوع <ارث نگذاردن پيامبران >يك ظاهر سازى بيش نبود تا مسألهء مصادرهء فدك رنگ دينى بگيرد. گواه اين مدعا آن است كه وقتى خليفه تحت تأثير سخنان و دلايل زهرا (س ) قرار گرفت مصمم شد فدك را به او بازگرداند, تا آنجا كه قباله اى به نام فاطمه (س ) تنظيم كرد؛ اما ناگهان عمروارد مجلس شد و چون از جريان آگاه گرديد رو به خليفه كرد و گفت : اگر فردا اعراب با حكومت تو به مخالفت برخيزند هزينهء نبرد با آنان را با چه تأمين مى كنى ؟ و سپس قباله را گرفت و پاره كرد.(1)
ااذ!اين گفت و گو, به دور از هر پرده پوشى , انگيزهء واقعى مصادره را روشن مى سازد و راه را بر هر نوع خيالبافى تاريخى مى بندد.
2- محدثان و مورخان اسلامى نقل مى كنند كه وقتى آيهء <وآت ذا القربى ...>نازل شد پيامبر خدا (ص) فدك را به فاطمه بخشيد. سند اين احاديث به ابوسعيد خدرى صحابى معروف منتهى مى شود.
يا بر خليفه لازم نبود كه ابوسعيد را بخواهد و حقيقت امر را از او بپرسد؟ ابوسعيد شخصيت گمنامى نبود كه خليفه او را نشناسد يا در پاكى او ترديد كند. هرگز نمى توان گفت كه محدثان موثق اسلامى چنين دروغى را به ابوسعيدبسته اند. زيرا گذشته از اينكه ناقلان حديث افرادى منزه و پاك هستند, شمارهء آنان به حدى است كه عقل , توطئه آنان را بر دروغ بعيد مى داند.
ابوسعيد خدرى يك مرجع حديث بود و احاديث فراوانى از او نقل شده است و گروهى مانند ابوهارون عبدى وعبدالله علقمه , كه از دشمنان خاندان رسالت بودند, پس از مراجعه به وى دست از عداوت خود كشيدند.(1)
3- از نظر موازين قضايى اسلام و بلكه جهان , كسى كه در ملكى متصرف باشد مالك شناخته مى شود, مگر اينكه خلاف آن ثابت شود. هرگاه يك فرد غير متصرف مدعى مالكيت چيزى شود كه در تصرف ديگرى است بايد دو شاهدعادل بر مالكيت او گواهى دهند؛ در غير اين صورت , دادگاه متصرف را مالك خواهد شناخت .
شكى نيست كه سرزمين فدك در تصرف دخت گرامى پيامبر (ص) بود. هنگامى كه فرمان مصادرهء فدك از طرف خليفه صادر شد كارگران حضرت زهرا (س) در آن مشغول كار بودند.(3) تصرف چند سالهء حضرت زهرا (س) در سرزمين فدك و داشتن وكيل و كارگر در آن , گواه روشن بر مالكيت او بود. مع الوصف ,خليفه تصرف و به اصطلاح <ذواليد>بودن فاطمه (س) را ناديده گرفت و كارگران او را اخراج كرد.
نارواتر از همه اينكه , خليفه به جاى آنكه از مدعى غير متصرف شاهد و گواه بطلبد, از دختر پيامبر (ص ) كه متصرف و منكر مالكيت غير خود بود گواه طلبيد؛ در صورتى كه قوانين قضايى اسلام تصريح دارد كه بايد از مدعى غير متصرف گواه طلبيد نه از متصرف منكر.(4)
امير مؤمنان (ع) چنانكه پيشتر ذكر شد, در همان وقت خليفه را بر خطاى او متوجه ساخت . (5)
از اين گذشته , تاريخ بر متصرف بودن دخت گرامى پيامبر(ص ) گواهى مى دهد. امير مؤمنان (ع ) در يكى از نامه هاى خود به عثمان بن حنيف , استاندار بصره , چنين مى نويسد:
آرى , از آنچه آسمان به آن سايه انداخته بود, تنها فدك در دست ما قرار داشت . گروهى بر آن بخل ورزيدند وگروهى (خود امام و خاندانش ) از آن چشم پوشيدند. چه نيكو حكم و داورى است خداوند.(6)
اكنون جاى يك سؤال باقى است و آن اينكه : چنانچه دخت پيامبر (ص ) متصرف و منكر مالكيت غير خود بود,تنها وظيفهء او در برابر مدعى , قسم رسوا كننده بود. پس چرا هنگامى كه خليفه از او شاهد خواست , آن حضرت افرادى را به عنوان شاهد همراه خود به محكمه برد؟
پاسخ اين سؤال از گفتارى كه از امير مؤمنان نقل كرديم روشن مى شود. زيرا دخت گرامى پيامبر (ص ) بر اثر فشاردستگاه خلافت حاضر به اقامهء شهود شد ؛ حال آنكه خاندان رسالت از نخستين لحظهء تصرف , خود را بى نياز از اقامه ءشهود مى دانستند.
و اگر فرض شود كه دخت پيامبر (ص ) پيش از مطالبه شهود از جانب خليفه به گردآورى شاهد پرداخته است از آن جهت بوده است كه فدك , سرزمينى كوچك يا شهركى نزديك مدينه نبود كه مسلمانان از مالك و وكيل او به خوبى آگاه باشند, بلكه در فاصلهء 140كيلومترى مدينه قرار داشت . بنابراين , هيچ بعيد نيست كه دخت گرامى پيامبر (ص ) اطمينان داشته است كه خليفه براى اثبات مالكيت و تصرف او گواه خواهد خواست ؛ لطا به گردآورى گواه پرداخته ,آنان را به محكمه آورده بوده است .
4- شكى نيست كه دخت گرامى پيامبر (ص ) به حكم آيهء تطهير (7), از هر گناه و پليدى مصون است و دختر او عايشه نزول آيهء تطهير را دربارهء خاندان رسالت نقل كرده است و كتابهاى دانشمندان اهل تسنن نزول آيه را در حق فاطمه و همسر او و فرزندانش (ع ) تصديق مى كنند.
احمد بن حنبل در مسند خود نقل مى كند:
پس از نزول اين آيه , هر وقت پيامبر براى اقامهء نماز صبح از منزل خارج مى شد و از خانهء فاطمه عبور مى كرد مى گفت : <الصلاة>سپس اين آيه را مى خواند؛ و اين كار تا شش ماه ادامه داشت .(8)
با اين وصف , آيا صحيح بوده است كه خليفه از دخت گرامى پيامبر (ص ) شاهد و گواه بطلبد؟ آن هم در موردى كه براى زهرا (س ) هيچ مدعى خصوصى وجود نداشت و تنها مدعى او خود خليفه بود.
آيا شايسته بوده است كه خليفه تصريح قرآن را بر طهارت و مصونيت زهرا (س ) از گناه كنار بگذارد و از او شاهد وگواه بطلبد؟
نمى گويم كه چرا قاضى به علم خود عمل نكرد. زيرا درست است كه علم از شاهد نيرومندتر و استوارتر است , ولى علم نيز, همچون شاهد, اشتباه و خطا مى كند؛ هر چند خطاى يقين كمتر از ظن و گمان است . ما اين را نمى گوييم . مامى گوييم كه چرا خليفه تصريح قرآن را بر مصونيت زهرا (س ) از گاه و خطا, كه يك علم خطاناپذير و دور از هر نوع اشتباه است , كنار گذاشت ؟ اگر قرآن به طور خصوصى بر مالكيت زهرا تصريح مى كرد آيا خليفه مى توانست از دخت پيامبر شاهد بطلبد؟ مسلماً خير. زيرا در برابر وحى الهى هيچ نوع سخن خلاف مسموع نيست . همچنين , قاضى محكمه , در برابر تصريح قرآن بر عصمت زهرا (س ) نمى تواند از او گواه بخواهد, زيرا او به حكم آيهء تطهير معصوم است و هرگز دروغ نمى گويد.
ما اكنون وارد اين بحث نمى شويم كه آيا حاكم مى تواند به علم شخصى خود عمل كند يا نه , زيرا اين موضوع يك مسئلهء دامنه دار است كه فقهاى اسلام دربارهء آن در كتابهاى <قضا>بحث كرده اند. ولى يادآور مى شويم كه خليفه باتوجه به دو آيهء زير مى توانست پروندهء فدك را مختوم اعلام كند و به نفع دخت گرامى پيامبر (ص ) رأى دهد. اين آيه
عبارتنداز:
الف : <و اذا حكمتم بين الناس ان تحكموا بالعدل >(نساء: 58
وقتى ميان مردم داورى كرديد, به عدل و داد داورى كنيد.
ب : <و ممن خلقنا امة يهدون بالحق و به يعدلون >(اعراف : 180
گروهى از مردم كه آفريده ايم به راه حق مى روند و به حق داورى مى كنند.
به حكم اين دو آيه , قاضى دادگاه بايد به حق و عدالت داورى كند. بنابراين , از آنجا كه دختر پيامبر (ص ) معصوم از گناه است و هرگز دروغ بر زبان او جارى نمى گردد, پس ادعاى او عين حقيقت و عدل واقعى است و دادگاه بايد به آن گردن بگذارد. ولى چرا خليفه , به رغم اين دو آيه كه از اصول قضايى اسلام است , به نفع فاطمه (س ) رأى نداد؟
برخى از مفسران احتمال مى دهند كه مقصود از اين دو آيه اين است كه قاضى محكمه بايد بنابر اصول و موازين قضايى به حق و عدالت داورى كند, گرچه از نظر واقع بر خلاف عدالت باشد! ولى اين نظر در تفسير آيه بسيار بعيداست و ظاهر آيه همان است كه گفته شد.
5- تاريخ زندگى خليفه گواهى مى دهد كه در بسيارى از موارد, ادعاى افراد را بدون گواهى مى پذيرفت . مثلاً,هنگامى كه از طرف علاء حضرمى اموالى را به عنوان بيت المال به مدينه آوردند ابوبكر به مردم گفت : هر كس ازپيامبرطلبى دارد يا آن حضرت به وى وعده اى داده است بيايد و بگيرد.
جابر از افرادى بود كه به نزد خليفه رفت و گفت : پيامبر به من وعده داده بود كه فلان قدر به من كمك كند و ابوبكر به او سه هزار و پانصد درهم داد.
ابوسعيد مى گويد: وقتى از طرف ابوبكر چنين خبرى منتشر شد گروهى به نزد او رفتند و مبالغى دريافت كردند.يكى از آن افراد ابوبشر مازنى بود كه به خليفه گفت : پيامبر به من گفته بود كه هر وقت مالى بر آن حضرت آوردند به نزداو بروم , و ابوبكر به وى هزار و چهارصد درهم داد .(9)
اكنون مى پرسيم كه چگونه خليفه ادعاى هر مدعى را مى پذيرد و از آنها شاهد نمى خواهد, ولى دربارهء دخت گرامى پيامبر (ص ) مقاومت مى كند و به بهانهء اينكه او شاهد و دليل ندارد از پذيرفتن سخن وى سرباز مى زند؟ قاضيى كه دربارهء اموال عمومى تا اين حد سخاوتمند است و به قرضها و وعده هاى احتمالى حضرت رسول (ص) هم ترتيب اثر مى دهد, چرا دربارهء دخت آن حضرت تا اين حد خست مى ورزد؟!
امرى كه خليفه را از تصديق دخت گرامى پيامبر (ص ) بازداشت همان است كه ابن ابى الحديد از استاد بزرگ ومدرس بغداد على بن الفار نقل مى كند. وى مى گويد:
من به استاد گفتم : آيا زهرا در ادعاى خود راستگو بوده است ؟ گفت : بلى .
گفتم : خليفه مى دانست كه او زنى راستگو است ؟ گفت : بلى .
گفتم : چرا خليفه حق مسلم او را در اختيارش نگذاشت ؟
در اين موقع استاد لبخندى زد و با كمال وقار گفت :
اگر در آن روز سخن او را مى پذيرفت و به اين جهت كه او زنى راستگوست , بدون درخواست شاهد, فدك را به وى باز مى گرداند, فردا او از اين موقعيت به سود شوهر خود على استفاده مى كرد و مى گفت كه خلافت متعلق به على است , و در آن صورت , خليفه ناچار بود خلافت را به على تفويض كند؛ چرا كه وى را (با اين اقدام خود) راستگومى دانست . ولى براى اينكه باب تقاضا و مناظرات بسته شود او را از حق مسلم خود ممنوع ساخت .(10)

پروندهء فدك نقص نداشت
با اين مدرك روشن , چرا و به چه دليل از داورى به حق دربارهء فدك خوددارى شد؟ خليفهء مسلمين حافظ حقوق امت و حامى منافع آنها بايد باشد. اگر به راستى فدك جزو اموال عمومى بود كه پيامبر (ص ) آن را به طور موقت دراختيار فردى از خاندان خود گذارده بود, بايد پس از درگذشت پيامبر به مقام رهبرى مسلمانان واگذار شود وزير نظر اودر مصالح عمومى مسلمين صرف گردد و اين سخنى است كه جملگى بر آنند. ولى حفظ حقوق ملت و حمايت ازمنافع عمومى مردم به معنى آن نيست كه آزاديهاى فردى و مالكيتهاى شخصى را ناديده بگيريم و املاك خصوصى افراد را به عنوان املاك عمومى مصادره و به اصطلاح ملى و عمومى اعلام كنيم .
آيين اسلام , همان طور كه اجتماع را محترم شمرده , به مالكيتهاى فردى كه از طريق مشروع تحصيل شده باشد نيزاحترام گذاشته است و دستگاه خلافت , همان طور كه بايد در حفظ اموال عمومى و استرداد آنها بكوشد, در حفظحقوق و املاك اختصاصى كه اسلام آنها را به رسميت شناخته است نيز بايد كوشا باشد. چنانكه دادن اموال عمومى به اشخاص , بدون رعايت اصول و مصالح كلى , يك نوع تعدى به حقوق مردم است , همچنين سلب مالكيت مشروع ازافرادى كه بنابر موازين صحيح اسلامى مالك چيزى شده اند, تعدى به حقوق ملت است .
اگر ادعاى دخت گرامى پيامبر (ص ) نسبت به مالكيت فدك با موازين قضايى مطابق بوده است و براى اثبات مدعاى خويش گواهان لازم در اختيار داشته و از نظر قاضى دادگاه پروند داراى نقص نبوده است , در اين صورت خوددارى قاضى از اظهار نظر حق يا ابراز تمايل بر خلاف مقتضاى محتويات پرونده , اقدامى است بر ضد مصالح ردم و جرمى است بزرگ كه در آيين دادرسى اسلام سخت از آن نكوهش شده است .
قسمتهاى خاصى از پرونده گواهى مى دهد كه پرونده نقص نداشته است و از نظر موازين قضايى اسلام خليفه مى توانسته به نفع دخت پيامبر (ص ) نظر دهد, زيرا:
اولاً, طبق نقل مورخان و چنانكه مكرراً گذشت , خليفه پس از اقامهء شهود از جانب زهرا (س ) تصميم گرفت كه فدك را به مالك واقعى آن باز گرداند. از اين رو, مالكيت زهرا (س ) بر فدك را در ورقه اى تصديق كرد و به دست اوسپرد, ولى چون عمر از جريان آگاه شد بر خليفه سخت برآشفت و نامه را گرفت و پاره كرد.
اگر گواهان دخت گرامى پيامبر (ص ) براى اثبات مدعاى او كافى نبودند و پرونده به اصطلاح نقص داشت , هرگزخليفه به نفع او رأى نمى داد و رسماً مالكيت او را تصديق نمى كرد.
ثانياً, كسانى كه به حقانيت دخت پيامبر (ص ) گواهى دادند عبارت بودنداز:
1- امير مؤمنان (ع )
2- حضرت حسن (ع )
3- حضرت حسين (ع )
4- رباح غلام پيامبر (ع )
5- ام ايمن
6- اسماء بنت عميس
آيا اين شهود براى اثبات مدعاى دخت پيامبر (ص ) كافى نبودند؟
فرض كنيم حضرت زهرا (س ) براى اثبات مدعاى خويش جز على (ع ) و ام ايمن كسى را به دادگاه نياورد. آياگواهى دادن اين دو نفر برا اثبات مدعاى او كافى نبود؟
يكى از اين دو شاهد امير مؤمنان (ع ) است كه طبق تصريح قرآن مجيد (در آيهء تطهير) معصوم و پيراسته ازگناه است و بنا به فرمودهء پيامبر اكرم (ص ) <على با حق و حق با على است ؛ او محور حق است و چرخ حقيقت بر گرد اومى گردد.>مع الوصف , خليفه شهادت امام (ع ) را به بهانهء اينكه بايد دو مرد و يا يك مرد و دو زن گواهى دهند رد كرد ونپذيرفت .
ثانياً, اگر خوددارى خليفه از اين جهت بود كه شهود دخت پيامبر (ص ) كمتر از حد معين بود, در اين صورت موازين قضايى اسلام ايجاب مى كرد كه از او مطالبهء سوگند كند. زيرا در آيين دادرسى اسلام , در مورد اموال و ديون ,مى توان به يك گواه به انضمام سوگند داورى كرد. چرا خليفه از اجراى اين اصل خوددارى نمود و نزاع را خاتمه يافته اعلام كرد؟
رابعاً, خليفه از يك طرف سخن دخت گرامى پيامبر (ص ) و گواهان او (امير مؤمنان و ام ايمن ) را تصديق كرد و ازطرف ديگر ادعاى عمر وابوعبيده را (كه شهادت داده بودند كه پيامبر (ص ) در آمد فدك را ميان مسلمانان تقسيم مى نمود) تصديق كرد و سپس به داورى برخاست و گفت : همگى راست مى گويند, زيرا فدك جزو اموال عمومى بود وپيامبر از درآمد آنجا زندگى خاندان خود را تأمين مى كرد و باقيمانده را ميان مسلمانان تقسيم مى فرمود. در صورتى كه لازم بود خليفه در گفتار عمر و ابوعبيده دقت بيشترى كند؛ چه هرگز آن دو شهادت ندادند كه فدك جزو اموال عمومى بود, بلكه تنها بر اين گواهى دادند كه پيامبر (ص ) باقيماندهء در آمد آنجا را ميان مسلمانان قسمت مى كرد و اين موضوع با مالك بودن زهرا (س ) كوچكترين تضادى ندارد. زيرا پيامبر (ص ) از جانب دخت گرامى خود مأذون بود كه باقيمانده ءدر آمد آنجا را ميان مسلمانان قسمت كند.
ناگفته پيداست كه پيشداورى خليفه و تمايل باطنى او به گرفتن فدك سبب شد كه خليفه شهادت آن دو را, كه تنهابر تقسيم درآمد ميان مسلمانان گواهى دادند, دليل بر مالك نبودن زهرا (س ) بگيرد؛ در صورتى كه شهادت آن دو باادعاى دخت پيامبر (ص ) منافاتى نداشت .
جالبتر از همه اينكه خليفه به زهرا (س ) قول داد كه روش او دربارهء فدك همان روش پيامبر (ص ) خواهد بود. اگر به راستى فدك جزو اموال عمومى بود چه نيازى به استرضاى خاطر حضرت زهرا (س ) بود؟ و اگر مالك شخصى داشت , يعنى ملك دخت گرامى پيامبر (ص ) بود, چنين وعده اى , با امتناع مالك از تسليم ملك , مجوز تصرف در آن نمى شود.
از همه گذشته فرض مى كنيم كه خليفه اين اختيارات را هم نداشت , ولى مى توانست با جلب نظر مهاجرين و انصارو رضايت آنان اين سرزمين را به دختر پيامبر (ص) واگذار كند. چرا چنين نكرد و شعله هاى غضب حضرت زهرا(س ) را در درون خود بر افروخت ؟ در تاريخ زندگى پيامبر اكرم (ص) شبيه اين جريان رخ داد و پيامبر (ص) مشكل را از طريق جلب نظر مسلمانان گشود. در جنگ بدر, ابوالعاص داماد پيامبر (شوهر زينب ) اسير شد و مسلمانان در ضمن هفتاد اسير او را نيز به اسارت گرفتند. از طرف پيامبر اكرم (ص ) اعلام شد كه بستگان كسانى كه اسير شده اند مى توانندبا پرداخت مبلغى اسيران خود را آزاد سازند. ابوالعاص از مردان شريف و تجارت پيشهء مكه بود كه با دختر پيامبر (ص )در زمان جاهليت ازدواج كرده بود ولى پس از بعثت , بر خلاف همسر خود, به آيين اسلام نگرويد و در جنگ بدر ضدمسلمانان نيز شركت داشت و اسير شد. همسر او زينب در آن روز در مكه به سر مى برد. زينب براى آزادى شوهر خودگردن بندى را كه مادرش خديجه در شب عروسى او به وى بخشيده بود فديه فرستاد. هنگامى كه چشم پيامبراكرم (ص ) به گردن بند دخترش زينت افتاد سخت گريست , زيرا به ياد فداكاريهاى مادر وى خديجه افتاد كه درسخت ترين لحظات او را يارى كرده و ثروت خود را در پيشبرد آيين توحيد خرج كرده بود.
پيامبر اكرم (ص ), براى اينكه احترام اموال عمومى رعايت شود, رو به ياران خود كرد و فرمود:
اين گردن بند متعلق به شما و اختيار آن با شماست . اگر مايل هستيد گردن بند او را رد كنيد و ابوالعاص را بدون دريافت فديه آزاد كنيد. و ياران گرامى وى با پيشنهاد آن حضرت موافقت كردند.
ابن ابى الحديد مى نويسد:(1)
داستان زينب را براى استادم ابوجعفر بصرى علوى خواندم . او تصديق كرد و افزود: آيا مقام فاطمه از زينب بالاترنبود؟ آيا شايسته نبود كه خلفا قلب فاطمه را با پس دادن فدك به او شاد كنند؟ گرچه فدك مال عموم مسلمانان باشد.
ابن ابى الحديد ادامه مى دهد:
من گفتم كه فدك طبق روايت <طايفهء انبيا چيزى به ارث نمى گذارند>مال مسلمانان بود. چگونه ممكن است مال مسلمانان را به دختر پيامبر بدهند؟
استاد گفت : مگر گردن بند زينب كه براى آزادى ابوالعاص فرستاده شده بود مال مسلمانان نبود؟
گفتم : پيامبر صاحب شريعت بود و زمام امور در تنفيذ حكم در دست او بود, ولى خلفا چنين اختيارى نداشتند.
در پاسخ گفت : من نمى گويم كه خلفا به زور فدك را از دست مسلمانان مى گرفتند و به فاطمه مى دادند, مى گويم چرا زمامدار وقت رضايت مسلمانان را با پس دادن فدك جلب نكرد؟ چرا به سان پيامبر برنخاست و در ميان اصحاب و نگفت كه : مردم , زهرا دختر پيامبر شماست . او مى خواهد مانند زمان پيامبر نخلستانهاى فدك را در اختيارش باشد.آيا حاضريد با طيب نفس , فدك را به او بازگردانيد؟
ابن ابى الحديد در پايان مى نويسد:
من در برابر بيانات شيواى استاد پاسخى نداشتم و فقط به عنوان تأييد گفتم : ابوالحسن عبدالجبار نيز چنين اعتراضى به خلفا دارد و مى گويد كه اگر چه رفتار آنها بر طبق شرع بود, ولى احترام زهرا و مقام او ملحوظ نشده است .

آيا پيامبران از خود ارث نمي گذارند؟
نظر قرآن در اين باره
ابوبكر براى بازداشتن دخت گرامى پيامبر (ص ) از تركه پدر به حديثى تكيه مى كرد كه مفاد آن در نظر خليفه اين بود:پيامبران چيزى از خود به ارث نمى گذارند و تركهء آنان پس از درگذشتشان صدقه است .
پيش از آنكه متن حديثى را كه خليفه به آن استناد مى جست نقل كنيم لازم است اين مسئله را از ديدگاه قرآن موردبررسى قرار دهيم , زيرا قرآن عاليترين محك براى شناسايى حديث صحيح از حديث باطل است . و اگر قرآن اين موضوع را تصديق نكرد نمى توانيم چنين حديثى را ـ هر چند ابوبكر ناقل آن باشد ـ حديث صحيح تلقى كنيم , بلكه بايد آن را زاييده پندار ناقلان و جاعلان بدانيم .
از نظر قرآن كريم و احكام ارث در اسلام , مستثنا كردن فرزندان يا وارثان پيامبران از قانون ارث كاملاً غير موجه است و تا دليل قاطعى كه بتوان با آن آيات ارث را تخصيص زد در كار نباشد, قوانين كلى ارث دربارهء همهء افراد و از جمله فرزندان و وارثان پيامبر حاكم و نافذ است .
اساساً بايد پرسيد: چرا فرزندان پيامبران نبايد ارث ببرند؟ چرا با درگذشت آنان , خانه و لوازم زندگى ايشان بايد ازآنان گرفته شود؟ مگر وارثان پيامبر و مرتكب چه گناهى شده اند كه پس از درگذشت او بايد همه فوراً از خانهء خودبيرون رانده شوند؟
گرچه محروميت وارثان پيامبران از ارث , عقلاً بعيد به نظر مى رسد, ولى اگر از ناحيهء وحى دليل قاطع و صحيحى به ما برسد كه پيامبران چيزى از خود به ارث نمى گذارند و تركهء آنان ملى اعلام مى شود (!) در اين صورت بايد با كمال تواضع حديث را پذيرفته , استبعاد عقل را ناديده بگيريم و آيات ارث را به وسيلهء حديث صحيح تخصيص بزنيم . ولى جان سخن همين جاست كه آيا چنين حديثى از پيامبر (ص ) وارد شده است ؟
براى شناسايى صحت حديثى كه خليفه نقل مى كرد بهترين راه اين است كه مضمون حديث را بر آيات قرآن عرضه بداريم و در صورت تصديق آن را پذيرفته , در صورت تكذيب آن را به دور اندازيم .
وقتى به آيات قرآن مراجعه مى كنيم مى بينيم كه در دو مورد از وارثت فرزندان پيامبران سخن گفته , ميراث بردن آنان را يك مطلب مسلم گرفته است . اينكه آياتى كه بر اين مطلب گواهى مى دهند:

الف ) ارث بردن يحيى از زكريا
" و اني خفت الموالي من ورائي و كانت امراتي عاقرا فهب لي من لدنك وليا يرثني و يرث من آل يعقوب و اجعله رب رضيا" (مريم : 5 و 6
( من از (پسر عموهايم ) پس از درگذشت خويش مى ترسم و زن من نازاست . پس مرا از نزد خويش فرزندى عطا كن كه از من و از خاندان يعقوب ارث ببرد و پروردگارا او را پسنديده قرار ده .
اين آيه را به هر فردى كه از مشاجره ها دور باشد عرضه كنيد خواهد گفت كه حضرت زكريان از خداوند براى خودفرزندى خواسته است كه وارث او باشد, زيرا از ديگر وارثان خود ترس داشته و نمى خواسته كه ثروتش به آنان برسد.اينكه او چرا ترس داشت بعداً توضيح داده خواهد شد.
مراد واضح واصلى از <يرثنى >همان ارث بردن از مال است . البته اين مطلب به معنى اين نيست كه اين لفظ در غيروراثت مالى , مانند وراثت علوم و نبوت , به كار نمى رود, بلكه مقصود اين است كه تا قرينهء قطعى بر معنى دوم نباشد,مقصود از آن , ارث مال خواهد بود و علم و نبوت (1).
اكنون قرائنى را كه تأييد مى كنند كه مقصود از <يرثنى و يرث من آل يعقوب >وراثت در مال است نه وراثت در نبوت و علم , يادآور مى شويم :
1- لفظ <يرثنى >و <يرث >ظهور در اين دارند كه مقصود همان وارثت در مال است نه غير آن , و تا دليل قطعى برخلاف آن در دست نباشد نمى توان از ظهور آن دست برداشت . شما اگر مجموع مشتقات اين لفظ را در قرآن مورددقت قرار دهيد خواهيد ديد كه اين لفظ در تمام قرآن (جز در آيهء 32سورهء فاطر) دربارهء وراثت در اموال به كار رفته است و بس . اين خود بهترين دليل است كه اين دو لفظ را بايد بر همان معنى معروف حمل كرد.
2- نبوت و رسالت فيض الهى است كه در پى يك رشته ملكات و مجاهدتها و فداكاريها نصيب انسانهاى برترمى شود. اين فيض , بى ملاك به كسى داده نمى شود؛ بنابراين قابل توريث نيست , بلكه در گروه ملكاتى است كه درصورت فقدان ملاك هرگز به كسى داده نمى شود, هر چند فرزند خود پيامبر باشد.
بنابراين , زكريا نمى توانست از خداوند درخواست فرزندى كند كه وارث نبوت و رسالت او باشد. مويد اين مطلب ,قرآن كريم است , آنجا كه مى فرمايد:
<الله اعلم حيث يجعل رسالته >(انعام : 124
خداوند داناتر است به اينكه رسالت خود را در كجا قرار دهد.
3- حضرت زكريا نه تنها از خداست فرزند كرد, بلكه خواست كه وارث او را پاك و پسنديده قرار دهد. اگر مقصود,وراثت در مال باشد صحيح است كه حضرت زكريا در حق او دعا كند كه : <واجعله رب رضيا><او را پسنديده قرار ده >؛زيرا چه بسا وارث مال فردى غير سالم باشد. ولى اگر مقصود, وراثت در نبوت و رسالت باشد چنين دعايى صحيح نخواهد بود و همانند اين است كه ما از خدا بخواهيم براى منطقه اى پيامبر بفرستد و او را پاك و پسنديده قرار دهد!بديهى است كه چنين دعايى دربارهء پيامبرى كه از جانب خدا به مقام رسالت و نبوت خواهد رسيد لغو خواهد بود.
4- حضرت زكريا در مقام دعا يادآور مى شود كه <من از موالى و پسر عموهاى خويش ترس دارم >. اما مبدأ ترس زكريا چه بوده است ؟
آيا او مى ترسيد كه پس از او مقام نبوت و رسالت به آن افراد نا اهل برسد و از آن رو از خدا براى خود فرزندى شايسته درخواست كرد؟ ناگفته پيداست كه اين احتمال منتفى است ؛ زيرا خداوند مقام رسالت و نبوت را هرگز به افراد ناصالح عطا نمى كند تا او از اين نظر واهمه اى داشته باشد.
يا اينكه ترس او به سبب آن بود كه پس از درگذشتش , دين و آيين او متروك شود و قوم او گرايشهاى نامطلوب پيداكنند؟ يك چنين ترسى هم موضوع نداشته است ؛ زيرا خداوند هيچ گاه بندگان خود را از فيض هدايت محروم نمى سازد و پيوسته حجتهايى براى آنان بر مى انگيزد و آنان را به خود رها نمى كند.
علاوه بر اين , اگر مقصود همين بود, در آن صورت زكريا نبايد درخواست فرزند مى كرد, بلكه كافى بود كه ازخداوند بخواهد براى آنان پيامبرانى برانگيزد ـ خواه از نسل او و وراث او باشند و خواه از ديگران ـ تا آنان را از بازگشت ]؛ببّّبه عهد جاهليت نجاب بخشند؛ حال آنكه زكريا بر داشتن وارث تكيه مى كند.

پاسخ دو پرسش
دربارهء آيهء موررد بحث دو پرسش يا اعتراض مطرح است كه برخى از دانشمندان اهل تسنن به آن اشاره كرده اند واينك هر دو اعتراض را مورد بررسى قرار مى دهيم .
الف : حضرت يحيى در زمان پدر به مقام نبوت رسيد ولى هرگز مالى را از او به ارث نبرد, زيرا پيش از پدر خودشهيد شد. بنابراين , بايد لفظ <يرثنى >را به وراثت در نبوت تفسير كرد, نه وراثت در مال .
پاسخ : اين اعتراض در هر حال بايد پاسخ داده شود؛ خواه مقصود وراثت در مال باشد, خواه وراثت در نبوت .چون مقصود از وراثت در نبوت اين است كه وى پس از درگذشت پدر به مقام نبوت نايل شود. بنابراين , اشكال متوجه هر دو نظر در تفسير آيه است و مخصوص به تفسير وراثت در اموال نيست . اما پاسخ اين است كه وراثت بردن يحيى اززكريا جزو دعاى او نبود, بلكه تنها دعاى او اين بود كه خداوند به او فرزندى پاك عطا كند و هدف از درخواست فرزنداين بود كه وى وارث زكريا شود. خداوند دعاى او را مستجاب كرد؛ هر چند حضرت زكريا به هدف خود از درخواست اين فرزند (وراثت بردن يحيى از او) نايل نشد.
توضيح اينكه در آيه هاى مورد بحث سه جمله آمده است :
<فهب لى من لدنك وليا>: فرزندى براى من عطا كن .
<يرثنى و يرث من آل يعقوب >: از من و از خاندان يعقوب ارث ببرد.
<واجعله رب رضيا>: پروردگارا او را پسنديده قرار ده .
از سه جملهء ياد شده , اولى و سومى مورد درخواست بوده اند و متن دعاى حضرت زكريا را تشكيل مى دهند. يعنى او از خدا مى خواست كه فرزند پسنديده اى به وى عطا كند, ولى هدف و غرض و به اصطلاح علت غايى براى اين درخواست مسئلهء وراثت بوده است .
هر چند وراثت جزو دعا نبوده است , آنچه كه زكريا از خدا مى خواست جامهء عمل پوشيد, هر چند هدف و غرض او تأمين نشد و فرزند وى پس از او باقى نماند كه مال و يا نبوت او را به ارث ببرد.(1)
گواه روشن بر اينكه وراثت جزو دعا نبوده , بلكه اميدى بوده است كه بر درخواست او مترتب مى شده , اين است كه متن دعا و درخواست زكريا در سوره هاى ديگر به اين شكل آمده است و در آنجا سخنى از وراثت به ميان نيامده است .
<هنالك دعا زكريا ربه قال رب هب لى من لدنك ذرية طيبة انك سميع الدعاء>(آل عمران : 38
در اين هنگام زكريا پروردگار خود را خواند و گفت : پروردگارا, مرا از جانب خويش فرزندى پاكيزه عطا فرما كه توشنواى دعاى (بندگان خود) هستى .
همان طور كه ملاحظه مى فرماييد, در اين درخواست , وراثت جزو دعا نيست بلكه در طلب <ذريهء طيبه >خلاصه مى شود. در سورهء مريم به جاى <ذريه ء>لفظ <وليا>و به جاى <طيبة>لفظ <رضيا>به كار رفته است .
ب ـ در آيهء مورد بحث فرزند زكريا بايد از دو نفر ارث ببرد: زكريا و خاندان يعقوب ؛ چنانكه مى فرمايد: <يرثنى ويرث من آل يعقوب >. وراثت از مجموع خاندان يعقوب , جز وارثت نبوت نمى تواند باشد.
پاسخ : مفاد آيه اين نيست كه فرزند زكريا وارث همهء خاندان يعقوب باشد, بلكه مقصود, به قرينهء لفظ <من >كه افاده ءتبعيض مى كند, اين است كه از بعضى ازاين خاندان ارث ببرد نه از همه . در صحت اين مطلب كافى است كه وى ازمادر خود يا از فرد ديگرى كه از خاندان يعقوب باشد ارث ببرد. اما اينكه مقصود از اين يعقوب كيست و آيا همان يعقوب بن اسحاق است يا فرد ديگر, فعلاً براى ما مطرح نيست .

ب ) ارث بردن سليمان از داود
(نمل : 16
سليمان از داود ارث برد.
شكى نيست كه مقصود از آيه اين است كه سليمان مال و سلطنت را از داود به ارث برد و تصور اينكه مقصود,وراثت در علم بوده است از دو نظر مردود است :
اولاً, لفظ <ورث >در اصطلاح همگان , همان ارث بردن از اموال است و تفسير آن به وراثت در علم , تفسير به خلاف ظاهر است كه بدون قرينهء قطعى صحيح نخواهد بود.
ثانياً, چون علوم اكتسابى از طريق استاد به شاگرد منتقل مى شود و به طور مجاز صحيح است كه گفته شود <فلانى وارث علوم استاد خود است >ولى از آنجا كه مقام نبوت و علوم الهى موهبتى است و موروثى نيست و خداوند به هركسى بخواهد آن را مى بخشد, تفسير وراثت به اين نوع علوم و معارف و مقامات و مناصب , تا قرينهء قطعى در كارنباشد صحيح نخواهد بود, زيرا پيامبر بعدى نبوت و علم را از خدا گرفته است نه از پدر.
گذشته از اين , در آيهء ما قبل اين آيه , خداوند دربارهء داود و سليمان چنين مى فرمايد:
<و لقد آتينا داود و سليمان علما و قالا الحمد لله الذى فضلنا على كثير من عباده المؤمنين >(نمل : 15
ما به داود و سليمان علم و دانش داديم و هر دو گفتند: سپاس خدا را كه ما را بر بسيارى از بندگان با ايمان خودبرترى داد.
آيا ظاهر آيه اين نيست كه خداوند به هر دو نفر علم و دانش عطا كرد و علم سليمان موهبتى بوده است نه موروثى ؟
با توجه به مطالب ياد شده , اين آيه (نمل : 16 و آيهء پيش (مريم : 6 به روشنى ثابت مى كنند كه شريعت الهى درباره ءپيامبران پيشين اين نبوده كه فرزندان آنان از ايشان ارث نبرند, بلكه اولاد آنان نيز همچون فرزندان ديگران از يكديگرارث مى بردند.
به جهت صراحت آيات مربوط به وراثت يحيى و سليمان از اموال پدرانشان , دخت گرامى پيامبر (ص ) در خطبه ءآتشين خود, كه پس از درگذشت رسول اكرم (ص ) در مسجد ايراد كرد, با استناد به اين دو آيه بر بى پايه بودن اين انديشه استدلال كرد و فرمود:
<هذا كتاب الله حكما و عدلا و ناطقا و فصلا يقول ><يرثنى و يرث من آل يعقوب >و <ورث سليمان داود>(1)
اين كتاب خدا حاكم است و دادگر و گوياست و فيصله بخش , كه مى گويد: <(يحيى ) از من (زكريا) و از خاندان يعثوب ارث ببرد>(و نيز مى گويد:) <سليمان از داود ارث برد>.

حديث ابوبكر از پيامبر (ص )
بحث گذشته دربارهء آيات قرآن به روشنى ثابت كرد كه وارثان پيامبران از آنان ارث مى برند وارث آنان پس ازدرگذشتشان به عنوان صدقه در ميان مستمندان تقسيم نمى شود. اكنون وقت آن رسيده است كه متن رواياتى را كه دانشمندان اهل تسنن نقل كرده اند و عمل خليفه اول را, در محروم ساختن دخت گرامى پيامبر (ص ) از ارث پدر, از آن طريق توجيه نموده اند مورد بررسى قرار دهيم .
ابتدا متون احاديثى را كه در كتابهاى حديث وارد شده است نقل مى كنيم , سپس در مفاد آنها به داورى مى پردازيم :
1 <نحن معاشر الانبياء لا نورث ذهبا و لا فضة و لا ارضا ولا ارضا و لا عقاراً و لا داراً و لكنا نورث الايمان و الحكمة والعلم و السنة>.
ما گروه پيامبران طلا و نقر و زمين و خانه به ارث نمى گذاريم ؛ ما ايمان و حكمت و دانش و حديث به ارث مى گذاريم .
2 <ان الانبياء يورثون >.
پيامبران چيزى را به ارث نمى گذارند (يا موروث واقع نمى شوند).
3 <ان النبى لا يورث >
پيامبر چيزى به ارث نمى گذارد (يا موروث واقع نمى شود).
4 <لا نورث ؛ ما تركناه صدقه >
چيزى به ارث نمى گذاريم ؛ آنچه از ما بماند صدقه است .
اينها متون احاديثى است كه محدثان اهل تسنن آنها را نقل كرده اند. خليفهء اول , در بازداشتن دخت گرامى پيامبر (ص ) از ارث آن حضرت , به حديث چهارم استناد مى جست . در اين مورد, متن پنجمى نيز هست كه ابوهريره آن را نقل كرده است , ولى چون وضع احاديث وى معلوم است (تا آنجا كه ابوبكر جوهرى , مؤلف كتاب <السقيفة>دربارهء اين حديث به غرابت متن آن اعتراف كرده است (1)) از نقل آن خوددارى كرده , به تجزيه و تحليل چهار حديث مذكور مى پردازيم .
ّ2ربارهء حديث نخست مى توان گفت كه مقصود اين نيست كه پيامبران چيزى از خود به ارث نمى گذارند, بلكه غرض اين است كه شأن پيامبران آن نبوده كه عمر شريف خود را در گردآورى سيم و زر و آب و ملك صرف كنند وبراى وارثان خود ثروتى بگذارند؛ يادگارى آه از آنان باقى مى ماند طلا و نقر نيست , بلكه همان حكمت و دانش و سنت است . اين مطلب غير اين است كه بگوييم اگر پيامبرى عمر خود را در راه هدايت و راهنمايى مردم صرف كرد و با كمال زهد و پيراستگى زندگى نمود, پس از درگذشت او, به حكم اينكه پيامبران چيزى به ارث نمى گذارند, بايد فوراً تركهء اورا از وارثان او گرفت و صدقه داد.
به عبارت روشنتر, هدف حديث اين است كه امّت پيامبران يا وارثان آنان نبايد انتظار داشته باشند كه آنان پس ازخود مال و ثروتى به ارث بگذارند, زيرا آنان براى اين كار نيامده اند؛ بلكه بر انگيخته شده اند كه دين و شريعت و علم وحكمت در ميان مردم اشاعه دهند و اينها را از خود به يادگار بگذارند. از طريق دانشمندان شيعه حديثى به اين مضمون از امام صادق (ع ) نقل شده است و اين گواه بر آن است كه مقصود پيامبر همين بوده است . امام صادق مى فرمايد:
<ان العلماء ورتة الانبياء و ذلك ان الا نبياء لم يورثوا درهماً و لا ديناراً و انما و رثوا احاديث من احاديثهم >.(2)
دانشمندان وارثان پيامبران هستند, زيرا پيامبران درهم و دينارى به ارث نگذاشته اند بلكه (براى مردم ) احاديثى رااز احاديث خود به يادگار نهاده اند.
هدف اين حديث و مشابه آن اين است كه شأن پيامبران مال اندوزى وارث گذارى نيست , بلكه شايستهء حال آنان اين است كه براى امت خود علم و ايمان باقى بگذارند. لذا اين تعبير گواه آن نيست كه اگر پيامبرى چيزى از خود به ارث گذاشت بايد آن را از دست وارث او گرفت .
از اين بيان روشن مى شود كه مقصود از حديث دوم و سوم نيز همين است ؛ هر چند به صورت كوتاه و مجمل نقل شده اند. در حقيقت , آنچه پيامبر (ص ) فرموده يك حديث بيش نبوده است كه در موقع نقل تصرفى در آن انجام گرفته ,به صورت كوتاه نقل شده است .
تا اينجا سه حديث نخست را به طور صحيح تفسير كرده , اختلاف آنها را با قرآن مجيد, كه حاكى از وارثت فرزندان پيامبران از آنان است , بر طرف ساختيم . مشكل كار, حديث چهارم است ؛ زيرا در آن , توجيه ياد شده جارى نيست وبه صراحت مى گويد كه تركهء پيامبر با پيامبران به عنوان <صدقه >بايد ضبط شود.
اكنون سؤال مى شود كه اگر هدف حديث اين است كه اين حكم دربارهء تمام پيامبران نافذ و جارى است , در اين صورت مضمون آن مخالف قرآن مجيد بوده , از اعتبار ساقط خواهد شد و اگر مقصود اين است كه اين حكم تنها درباره ءپيامبر اسلام جارى است و تنها او در ميان تمام پيامبران چنين خصيصه اى دارد, در اين صورت , هر چند با آيات قرآن مباينت و مخالفت كلى ندارد, ولى عمل به اين حديث در برابر آيات متعدد قرآن در خصوص ارث و نحوهء تقسيم آن ميان وارثان , كه كلى و عمومى است و شامل پيامبر اسلام نيز هست , مشروط بر اين است كه حديث ياد شده آن چنان صحيح و معتبر باشد كه بتوان با آن آيات را تخصيص زد, ولى متأسفانه حديث ياد شده , كه خليفهء اول بر آن تكيه مى كرد, از جهاتى فاقد اعتبار است كه هم اكنون بيان مى شود.
1- از ميان ياران پيامبر اكرم (ص ), خليفهء اول در نقل اين حديث متفرد است واحدى از صحابه حديث ياد شده را نقل نكرده است .
اينكه مى گوييم وى در نقل حديث مزبور متفرد است گزافه نيست , زيرا اين مطلب از مسلمات تاريخ است , تا آنجاكه ابن حجر تفرد او را در نقل اين حديث گواه بر اعلميت او مى گرفته است !(3)
آرى , تنها چيزى كه در تاريخ آمده اين است كه در نزاعى كه على (ع ) با عباس دربارهء ميراث پيامبر داشت (4) عمر
در مقام داورى ميان آن دو به خبرى كه خليفهء اول نقل كرده استناد جست و در آن جلسه پنج نفر به صحت آن گواهى دادند.(5)
ابن ابى الحديد مى نويسد:
پس از درگذشت پيامبر, ابوبكر در نقل اين حديث متفرد بود و احدى جز او اين حديث را نقل نكرد. فقط گاهى گفته مى شود كه مالك بن اوس نيز حديث ياد شده را نقل كرده است . آرى , برخى از مهاجران در دوران خلافت عمر به صحت آن گواهى داده اند.(6)
بنابراين , آيا صحيح است كه خليفهء وقت , كه خود طرف دعوا بوده است , به حديثى استشهاد كند كه در آن زمان جز او كسى از آن حديث اطلاع نداشته است ؟
ممكن است گفته شود كه قاضى در محاكمه مى تواند به علم خود عمل كند و خصومت را با علم و آگاهى شخصى خود فيصله دهد, و چون خليفه حديث ياد شده را از خود پيامبر شنيده بوده است مى توانسته به علم خود اعتماد كندو آيات مربوط به ميراث اولاد را تخصيص بزند و براساس آن داورى كند. ولى متأسفانه كارهاى ضد و نقيض خليفه وتذبذب وى در دادن فدك و منع مجدد آن (كه شرح مبسوط آن پيشتر آمد), گواه بر آن است كه وى نسبت به صحت خبر مزبور يقين و اطمينان نداشته است .
بنابراين , چگونه مى توان گفت كه خليفه در بازداشتن دخت گرامى پيامبر (ص ) از ميراث پدر به علم خويش عمل كرده و كتاب خدا را با حديثى كه از پيامبر شنيده بود تخصيص زده است ؟
2- چنانچه حكم خداوند دربارهء تركه پيامبر اين بوده است كه اموال او ملى گردد و در مصالح مسلمانان مصرف شود, چرا پيامبر (ص ) اين مطلب را به يگانه وارث خود نگفت ؟ آيا معقول است كه پيامبر اكرم (ص ) حكم الهى را ازدخت گرامى خود كه حكم مربوط به او بوده است پنهان سازد؟ يا اينكه به او بگويد, ولى او آن را ناديده بگيرد؟
نه , چنين چيزى ممكن نيست . زيرا عصمت پيامبر (ص ) و مصونيت دختر گرامى او از گناه مانع از آن است كه چنين احتمالى دربارهء آنان برود. بلكه بايد انكار فاطمه (س ) را گواه بر آن بگيريم كه چنين تشريعى حقيقت نداشته است وحديث مزبور مخلوق انديشهء كسانى است كه مى خاستند, به جهت سياسى , وارث به حق پيامبر را از حق مشروع اومحروم سازند.
3- اگر حديثى كه خليفه نقل كرد به راستى صحيح و استوار بود, پس چرا موضوع فدك در كشاكش گرايشها وسياستهاى متضاد قرار گرفت و هر خليفه اى در دوران حكومت خود به گونه اى با آن رفتار كرد؟ با مراجعه به تاريخ روشن مى شود كه فدك در تاريخ خلفا وضع ثابتى نداشت . گاهى آن را به مالكان واقعى آن بز مى گرداندند و احياناًمصادره مى كردند, و به هر حال , در هر عصرى به صورت يك مسئلهء حساس و بغرنج اسلامى مطرح بود.(7)
چنانكه پيشتر نيز ذكر شد, در دوران خلافت عمر, فدك به على (ع ) و عباس بازگردانيده شد. (8) در دوران خلافت
تتّعثمان در تيول مروان قرار گرفت در دوران خلافت معاويه و پس از درگذشت حسن بن على (ع ) فدك ميان سه نفر(مروان , عمرو بن عثمان , يزيد بن معاويه ) تقسيم شد. سپس در دوران خلافت مروان تماماً در اختيار او قرار گرفت ومروان آن را به فرزند خود عبدالعزيز بخشيد و او نيز آن را به فرزند خود عمر هبه كرد. عمر بن عبدالعزيز در دوران زمامدارى خود آن را به فرزندان زهرا (س ) باز گردانيد. وقتى يزيد بن عبدالملك زمام امور را به دست گرفت آن را ازفرزندان فاطمه (س ) باز گرفت و تا مدتى در خاندان بنى مروان دست به دست مى گشت , تا اينكه خلافت آنان منقرض شد.
در دوران خلافت بنى عباس فدك از نوسان خاصى برخوردار بود. ابوالعباس سفاح آن را به عبدالله بن حسن بن على (ع ) بازگردانيد. ابوجعفر منصور آن را بازگرفت . مهى عباسى آن را به اولاد فاطمه (س ) باز گردانيد. موسى بن مهدى و برادر او آن را پس گرفتند. تا اينكه خلافت به مأمون رسيد و او فدك را باز گردانيد. وقتى متوكل خليفه شد آن رااز مالك واقعى باز گرفت .(9)
اگر حديث محروميت فرزندان پيامبر (ص ) از تركهء او حديث مسلمى بود, فدك هرگز چنين سرنوشت تأسف آورى نداشت .
4- پيامبر گرامى (ص ) غير از فدك تركهء ديگرى هم داشت , ولى فشار خليفهء اول در مجموع تركهء پيامبر بر فدك بود.از جمله اموال باقى مانده از رسول اكرم (ص ) خانه هاى زنان او بود كه به همان حال در دست آنان باقى ماند و خليفه متعرض حال آنان نشد و هرگز به سراغ آنان نفرستاد كه وضع خانه ها را روشن كنند تا معلوم شود كه آيا آنها ملك خودپيامبر بوده است يا اينكه آن حضرت در حال حيات خود آنها را به همسران خود بخشيده بوده است .
ابوبكر, نه تنها اين تحقيقات را انجام نداد, بلكه براى دفن جنازهء خود در جوار مرقد مطهر پيامبر اكرم (ص ) از دخترخود عايشه اجازه گرفت , زيرا دختر خود را وارث پيامبر مى دانست !
و نه تنها خانه هاى زنان پيامبر را مصادره نكرد, بلكه انگشتر و عمامه و شمشير و مركب و لباسهاى رسول خدا (ص )را, كه در دست على (ع ) بود, از او باز نگرفت و سخنى از آنها به ميان نياورد.
تتوابن ابى الحديد در برابر اين تبعيض آنچنان مبهوت مى شود كه مى خواهد توجيهى براى آن از خود بتراشد, ولى توجيه وى به اندازه اى سست و بى پايه است كه شايستگى نقل و نقد را ندارد.(10)
آيا محروميت از ارث مخصوص دخت پيامبر بود يا شامل تمام وارثان از مى شد, يا اينكه اساساً هيچ نوع محروميتى در كار نبوده و صرفاً انگيزه هاى سياسى فاطمه (س ) را از تركهء او محروم ساخت ؟
5- چنانچه در تشريع اسلامى محروميت وارثان پيامبر اكرم (ص ) از ميراث او امرى قطعى بود, چرا دخت گرامى پيامبر (ص ) كه به حكم آيهء <تطهير>از هر نوع آلودگى مصونيت دارد, در خطابهء آتشين خود چنين فرمود:
<يا بن ابى قحافة افى كتاب الله ان ترث اباك و لا ارث ابى ؟ لق جئت شيئاً فرياً. افعلى عمد تركتم كتاب الله فنبدتموه وراء ظهوركم و... و زعمتم ان لا حظوة لى و لا ارث من ابى و لا رحم بيننا؟ افخصكم الله بآية اخرج ابى منها ام هل تقولون : ان اهل ملتين لا يتوارثان ؟ او لست انا و ابى من اهل ملة واحدة ام انتم اعلم بخصوص القرآن و عمومه من ابى و ابن عمى ؟فدونكها مخطومة مرحولة تلقاك يوم حشرك فنعم الحكم الله و الزعيم محمد و الموعد القيامة و عند الساعة يخسرالمبطلون >.(11)
اى پسر ابى قحافه ! آيا در كتاب الهى است كه تو از پدرت ارث ببرى و من از پدرم ارث نبرم ؟ امر عجيبى آوردى ! آياعمداً كتاب خدا را ترك كرديد و آن را پشت سر اندختيد و تصور كرديد كه من از تركهء پدرم ارث نمى برم و پيوند رحمى ميان من و او نيست ؟ آيا خداوند در اين موضوع آيهء مخصوصى براى شما نازل كرده و در آن آيه پدرم را از قانون وراثت خارج ساخته است , يا اينكه مى گوييد پيروان دو كيش از يكديگر ارث نمى برند؟ آيا من و پدرم پيرو آيين واحدى نيستيم ؟ آيا شما به عموم و خصوص قرآن از پدرم و پسر عمويم آگاه تريد؟ بگير اين مركب مهار وزين شده را كه روزرستاخيز با تو روبرو مى شود. پس , چه خوب داورى است خداوند و چه خوب رهبرى است محمد (ص ) ميعاد من وتو روز قيامت ؛ و روز رستاخيز باطل گرايان زيانكار مى شوند.
آيا صحيح است كه با اين خطابهء آتشين احتمال دهيم كه خبر ياد شده صحيح و استوار بوده است ؟ اين چگونه تشريعى است كه صرفاً مربوط به دخت گرامى پيامبر (ص ) و پسر عم اوست و آنان خود از آن خبر ندارند و فردبيگانه اى كه حديث ارتباطى به او ندارد از آن آگاه است ؟!
پايان اين بحث نكاتى را يادآور مى شويم :
الف ) نزاع دخت گرامى پيامبر (ص ) با حاكم وقت دربارهء چهار چيز بود:
1 ميراث پيامبر اكرم (ص ).
2 فدك , كه پيامبر در دوران حيات خود آن را به او بخشيده بود و در زبان عرب به آن <نحله >مى گويند.
3 سهم ذوى القربى , كه در سورهء انفال آيهء 41وارد شده است .
4 حكومت و ولايت .
در خطابهء حضرت زهرا (س ) و احتجاجات او به اين امور چهارگانه اشاره شده است . از اين رو, گاهى لفظ ميراث وگاه لفظ (نحله > به كار برده است . ابن ابى الحديد(در ج 16 ص 230شرح خود بر نهج البلاغه ) به طور گسترده در اين موضوع بحث كرده است .
ب ) برخى از دانشمندان شيعه مانند مرحوم سيد مرتضى (ره ) حديث <لا نورث ما تركنا صدقه >را به گونه اى تفسيركرده اند كه با ارث بردن دخت پيامبر (ص ) منافاتى ندارد. ايشان مى گويند كه لفظ <نورت >به صيغهء معلوم است و<ما>ى موصول , مفعول آن است و لفظ <صدقه >, به جهت حال يا تميز بودن , منصوب است . در اين صورت , معنى اين حديث چنين مى شود: آنچه كه به عنوان صدقه باقى مى گذاريم به ارث نمى نهيم . ناگفته پيداست كه چيزى كه در زمان حيات پيامبر (ص ) رنگ صدقه به آن خورده است قابل وراثت نيست و اين مطلب غير آن است كه بگوييم پيامبراكرم (ص ) هرگز از خود چيزى را به ارث نمى گذارد.
اما اين تفسير خالى از اشكال نيست , زيرا اين مطلب اختصاص به پيامبر (ص ) ندارد, بلكه هر فرد مسلمان كه مالى را در حال حيات خود وقف يا صدقه قرار دهد مورد وراثت قرار نمى گيرد و هرگز به اولاد او نمى رسد, خواه پيامبرباشد خواه يك شخص عادى .
ج ) مجموع سخنان دخت گرامى پيامبر (ص ) چه در خطابهء آتشين آن حضرت و چه در مذاكرات او با خليفه وقت ,مى رساند كه فاطمه (س ) از وضع موجود سخت ناراحت بوده است و بر مخالفان خود خشمگين , و تا جان در بدن داشته از آنان راضى نشده است .

خشم فاطمه (س )
چنانكه گذشت , مناظره و احتجاج دخت گرامى پيامبر (ص )
با ابوبكر به نتيجه نرسيد و فدك از زهرا (س ) گرفته شدو آن حضرت چشم از اين جهان بربست در حالى كه بر خليفه خشمگين بود. اين مطلب از نظر تاريخ چنان روشن است كه هرگز نمى توان آن را انكار كرد. بخارى , محدث معروف جهان تسنن , مى گويد:
وقتى خليفه , به استناد حديثى كه از پيامبر (ص ) نقل كرد, فاطمه را از فدك بازداشت او بر خليفه خشم كرد و ديگربا او سخن نگفت تا در گذشت .(1)
اين قتيبه در كتاب <الامامة و السياسة>(ج 1 ص 14 نقل مى كند:
عمر به ابوبكر گفت : برويم نزد فاطمه , زيرا ما او را خشمگين كريم . آنان به در خانهء زهرا آمدند و اذن ورودخواستند. وى اجازهء ورود نداد. تا آنكه با وساطت على وارد خانه شدند. ولى زهرا روى از آن دو برتافت و پاسخ سلامشان را نداد. پس از دلجويى از دخت پيامبر و ذكر اينكه چرا فدك را به او نداده اند, زهرا در پاسخ آنان گفت : شمارا به خدا سوگند مى دهم , آيا از پيامبر شنيده ايد كه فرمود رضايت فاطمه رضايت من و خشم او خشم من است ؛ فاطمه دختر من است , هر كس او را دوست بدارد مرا دوست داشته و هر كس او را راضى سازد مرا راضى ساخته است . و هركس زهرا را خشمگين كند مرا خشمگين كرده است ؟ در اين موقع هر دو نفر تصديث كردند كه از پيامبر شنيده اند.
زهرا (س ) افزود: من خدا و فرشتگان را گواه مى گيرم كه شما مرا خشمگين كرديد و مرا راضى نساختيد, و اگر باپيامبر ملاقات كنم از دست شما به او شكايت مى كنم .
ابوبكر گرفت : من از خشم پيامبر و تو به خدا پناه مى برم . در اين موقع خليفه شروع به گريه كرد و گفت : به خدا من پس از هر نمازى در حق تو دعا مى كنم . اين را گفت و گريه كنان خانهء زهرا را ترك كرد. مردم دور او را گرفتند. وى گفت :هر فردى از شما با حلال خود شب را با كمال خوشى به سر مى برد, در حالى كه مرا در چنين كارى وارد كرديد. من نيازى به بيعت شما ندارم . مرا از مقام خلافت عزل كنيد. (2)
محدثان اسلامى , به اتفاق , اين حديث را از پيامبر گرامى (ص ) نقل كرده اند كه :
.(3)
فاطمه پاره تن من اسن . هر كس او را خشمگين سازد مرا خشمگين ساخته است .
فسلام الله عليها يوم ولدت و يوم ماتت و يوم تبعث حياً.

1- به كتاب معجم البلدان و مراصد الاطلاع , مادهء <فدك >مراجعه شود.
2- سورهء حشر, آيه هاى 6و 7 در كتابهاى فقهى اين مطلب در كتاب جهاد تحت عنوان <فى ء>بحث شده است .
1- سورهء اسراء, آيهء 26 يعنى حق خويشاوندان و مساكين و در راه ماندگان را بپرداز.
2- مجمع البيان , ج 3 ص 411؛ شرح ابن ابى الحديد, ج 16 ص 268 الدر المنثور, ج 4 ص 177
3- الدر المنثور, ج 4 ص 176
1- سيرهء حلبى , ج 3 ص 400
2- شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد, ج 16 ص 236
3- بحار الانوار, ج 48 ص 236
4- همان , ج 16 ص 216
5- همان , ص 214
6- شرح نهج البلاغهء ابن ابى الحديد, ج 16 ص 211
1- تاريخ طبرى , ج 3 ص 202
2- شرح نهج البلاغهء ابن ابى الحديد, ج 1 ص 13
1- آن حديث مجعول چنين است : <نحن معاشر الانبياء لانورث >. يعنى ما گروه پيامبران ارثيه باقى نمى گذاريم .
2- سيرهء حلبى , ج 3 ص 400
3- شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد, ج 16 ص 316
1- ناسخ التواريخ , ج زهرا, ص 122
2- سورهء انفال , آيهء 41و علموا انما غنمتم من شى فان الله خمسه و للرسول و لذى القربى >.
3- شرح نهج البلاغهء ابن ابى الحديد, ج 16 صص 231ـ 230
1- اين احتمال دوم را هر چند ابن الحديد نقل كرده است پايهء استوارى ندارد. زيرا عمر بن عبدالعزيز در سال 99هجرى به مقام خلافت رسيد, در حالى كه امام سجاد (ع) در سال 94درگذشت است . ممكن است مقصود محمد بن على بن الحسين باشدكه لفظ محمد از نسخه ها افتاد است .
2- شرح نهج البلاغهء ابن ابى الحديد, ج 16 صص 218ـ 216
3- فتوح البلدان , صص 41ـ 39 تاريخ يعقوبى , ج 3 ص 48
1- ر.ك . كشف الغمة, ج 2 ص 122
2- مجمع البيان , ج 5 ص 260چاپ صيدا و ساير كتابهاى معتبر سيره و تاريخ اسلام .
3- فتوح البلدان بلاذرى , صفحات 27و 31و 34 مجمع البيان , ج 5 ص 260؛ سيرهء ابن هشام , ج 3 صص 194ـ 193
4- مغازى واقدى , ج 2 ص 706 سيرهء ابن هشام , ج 3 ص 408؛ فتوح البلدان : صص 46ـ 41 احكام القرآن , جصاص , ج 3 ص 528 تاريخ طبرى , ج 3 صص 97ـ 95
1- الدر المنثور, ج 4 ص 177 متن حديث چنين است : <لما نزلت هذه الاية (و آت ذاالقربى حقه ) دعا رسول (ص ) فاطمه فاعطاها فدك >.
2- كنزل العمال , باب صلهء رحم , ج 2 ص 157
3- فتوح البلدان , ص 46 معجم البدان , ج 4 ص 240
4- شرح نهج البلاغهء ابن ابى الحديد, ج 16 ص 216
5- شرح نهج البلاغهء ابن ابى الحديد, ج 16 صص 268و 284 متن مذاكره را در بحث آينده خواهيد خواند.
6- سيرهء حلبى , ج 3 صص 400ـ 399
7- مروج الذهب , ج 2 ص 200
8- معجم البلدان , ج 4 ص 238 مادهء فدك .
9- وفاء الوفا, ج 2 ص 160
10- وفاء الوفا, ج 2 ص 160
11-و12 تفسير برهان , ج 2 ص 419 داستان ذيل دارد.
13- مروج الذهب , بخش آغاز خلافت عباسى .
14- سيرهء حلبى , ج 3 ص 40
15- تفسير سورهء حشر, ج 8 ص 125 بحار الانوار, ج 8 ص 93 به نقل از خرائج .
16- فتوح البلدان , ص 43
17- بحارالانوار, ج 8 صص 93و 105چاپ كمپانى ).
18- احتجاج طبرسى , ج 1 ص 122(چاپ نجف ).
1- سيرهء حلبى , ج 2 ص 400 فتوح البلدان , ج 43 معجم البلدان , ج 4 مادهء فدك .
2- شرح نهج البلاغهء ابن ابى الحديد, ج 16 ص 216
3 بحارالانوار, ج 8 ص 105
4 شرح نهج البلاغهء ابن ابى الحديد, ج 16 ص 274
5 سيرهء حلبى , ج 3 ص 400
6 تفسير عياشى , ج 2 ص 287
1- الدرالمنثور, ج 4 صص 177ـ 176 1- سيرهء حلبى , ج 3 ص 400 به نقل از سبط بن جوزى .
2- قاموس الرجال , ج 10 صص 85ـ 84
3- شرح نهج البلاغهء ابن ابى الحديد, ج 16 ص 211
4- البينة على المدعى و اليمين على من انكر.
5- احتجاج طبرسى , ج 1 ص 122
6- نهج البلاغهء عبده , نامهء 40
7- سورهء احزاب , آيهء 33<انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا>
8- مسند احمد, ج 3 ص 295
9- صحيح بخارى , ج 3 ص 180و طبقات ابن سعد, ج 4 ص 134
10- شرح نهج البلاغهء ابن ابى الحديد, ج 16 ص 284
1- آرى , گاهى همين لفظ, بنا به قرينهء خاصى , در ارث علم به كار مى رود, مانند: <ثم اورثنا الكتاب الذين اصطفينا من عبادنا>(فاطر: 32 يعنى : اين كتاب را به آن گروه از بندگان خود كه برگزيده ايم به ارث داديم . ناگفته پيداسست كه در اينجا لفظ <كتاب >قرينهء روشنى است كه مقصود, ارث مال نيست , بلكه ارث آگاهى از حقايق قرآن است .
1- برخى از قراء <يرثنى >را مجزوم خوانده , آن را جواب يا اصطلاحاً جزاى <هب >(كه صيغهء امر است ) گرفته اند؛ يعنى <ان تهب وليا يرثنى >اگر فرزندى عطا كنى وارث من مى شود.
1- شرح نهج البلاغهء ابن ابى الحديد, ج 14 ص 220
2- مقدمهء معالم , ص 1 نقل از كلينى (ره ).
3- صواعق , ص 19
4- نزاع على (ع ) با عباس به شكلى كه در كتابهاى اهل تسنن نقل شده از طرف محققان شيعه مردود است .
5- شرح نهج البلاغهء ابن ابى الحديد, ج 16 ص 229و صواعق , ص 21
6- شرح نهج البلاغهء ابن ابى الحديد, ج 16 ص 227
7- براى آگاهى از اين كشاكشها و مدارك آنها به كتاب الغدير (ج 7 ص 159تا 196ط نجف ) مراجعه فرماييد.
8- اين قسمت با آنچه كه امام (ع ) در نامه اى كه به عثمان بن حنيف نوشته سازگار نيست . در آنجا مى نويسد: <كانت فى ايدينا]؛تتع ح فدك من كل ما اظلته السماء فشحت عليها نفوس قوم و سخت عنها نفوس قوم آخرين و نعم الحكم الله >. يعنى : از آنچه كه آسمان بر آنها سايه اندخته بود تنها <فدك >در اختيار ما بود. گروهى بر آن حصر ورزيدند و گروه ديگر از آن صرف نظر كردند؛ و چه خوب حكم و داورى است خدا.
10- شرح نهج البلاغهء ابن ابى الحديد, ج 16 ص 261
11- احتجاج طبرسى , ج 1 صص 139ـ 138ط نجف ؛ شرح نهج البلاغهء ابن ابى الحديد, ج 16 ص 251
1- صحيح بخارى , باب فرض الخمس , ج 5 ص 5و كتاب غزوات , باب غزوهء خيبر, ج 6 ص 196 در اين باب افزوده است :فاطمه پس از پدر خود شش ماه بزيست . وقتى درگذشت , شوهر وى شبانه او را دفن كرد و به ابوبكر خبر نداد.
2- جاحظ در رسائل خود (ص 300 سخن محققانه اى در اين مورد دارد. براى آگاهى از نظر وى , علاقه مندان مى توانند به آن مراجعه كنند.
3- براى اطلاع از مدارك اين حديث ر.ك : الغدير, ج 7 صص 235ـ 232ط نجف .

پى‏نوشتها:


(فروغ ولايت , آية الله جعفر سبحاني, ص 258-195)

Copyright © 2003-2019 - AVINY.COM - All Rights Reserved
logo