رابطه‏ى غصب فدك و خلافت ابوبكر

شهید آوینی

حرمت مصرف اموال غصبى فدك

نكته‏اى كه غاصبين بايد بدانند آنست كه پس از غصب فدك هر تصرفى هم كه در آن صورت بگيرد غاصبانه بوده و حرام است، ولى چه جالب است كه اين مطلب را عيناً از كلام حضرت زهرا عليهاالسلام بشنويم كه فرمود:
«اگر آن دو نفر مايه‏ى قوت مرا از تصرف من بيرون آوردند و آن آذوقه‏ى كم را از من مانع شدند، ولى اين را براى روز محشر درجه‏اى حساب مى‏كنم، و خورندگان محصولش آن را به جوش آورنده‏ى جحيم در شعله‏هاى جهنم خواهند يافت».

بنابراين غاصبين و هر كه تا روز قيامت غصبى بودن آن را بداند و در آن تصرف كند، لقمه‏اى را مى‏خورد كه فاطمه عليهاالسلام راضى نيست، و در واقع شعله‏هاى آتش است كه در دهان مى‏گذارد و زندگيش را با آن مى‏سازد. چنين تصرفى بى‏اعتنائى به آه دل فاطمه عليهاالسلام است، و شكى نيست كه آه آن بانوى بزرگ از هر سوزى مؤثرتر است.

بنابراين غاصبين و هر كه تا روز قيامت غصبى بودن آن را بداند و در آن تصرف كند، لقمه‏اى را مى‏خورد كه فاطمه عليهاالسلام راضى نيست، و در واقع شعله‏هاى آتش است كه در دهان مى‏گذارد و زندگيش را با آن مى‏سازد. چنين تصرفى بى‏اعتنائى به آه دل فاطمه عليهاالسلام است، و شكى نيست كه آه آن بانوى بزرگ از هر سوزى مؤثرتر است.

اقرار غاصب فدك به محكوميت در مقابل مرد يمنى

مردى نزد ابوبكر و عمر آمد و گفت: من مردى از اهل يمن هستم، كه بقصد حج از ديار خود بيرون آمده‏ام. در همسايگى ما بانويى است كه هنگام سفر به من گفت: تو بزودى اين كسى را كه خود را جانشين پيامبر مى‏داند ملاقات مى‏كنى. هرگاه او را ديدى پيام مرا هم به او برسان. ابوبكر گفت: پيام او را بازگو كن.

آن مرد گفت: آن زن چنين پيغام داده است كه من زنى ضعيف و عائله‏مند هستم. پدرم در زمان حياتش زندگى مرا اداره مى‏كرد. او زمينهايى داشت كه خود و همسر و فرزندانم از درآمد آن زندگى خود را اداره مى‏كرديم. وقتى پدرم از دنيا رفت حاكم آن شهر زمينها را به زور از دست من گرفت و به تصرف خود درآورد و نماينده‏ى خود را به آنجا فرستاد. اكنون محصول آن را برمى‏دارد و از خرما و گندم آن چيزى به من نمى‏دهد.
ابوبكر گفت: چنين حقى ندارد، و اين لقمه بر آن ظالم متجاوز گوارا مباد! بخدا قسم آبرويش را مى‏برم و او را از مقامش بركنار مى‏كنم و بر ضد او اقدام مى‏نمايم!

عمر رو به ابوبكر كرد و گفت: اى خليفه‏ى پيامبر! آن حاكم خبيث نابكار را مهلت مده و كسى را سراغ او بفرست تا او را دست بسته حاضر كند، و او را به خاطر خيانت و فسقش به اشد مجازات برسان كه ظلم و تجاوز را از حد گذرانده است!!

ابوبكر پرسيد: اين حاكم كيست و در كدام شهر است و نام آن بانوى مظلوم چيست؟
مرد يمنى گفت: از ناخشنودى خدا به خدا پناه مى‏برم و از غضب او به حضرت او پناهنده‏ام! چه كسى ظالم‏تر و ستمگرتر از كسى است كه به دختر پيامبر صلى اللَّه عليه و آله ظلم نموده است؟!!

قتل نماينده‏ ى ابوبكر در فدك بدست اميرالمؤمنين(ع)

ابوبكر، مردى بنام «اشجع بن مزاحم ثقفى» را كه منافقى بى‏دين بود، به عنوان نماينده‏ى خود در فدك و چند منطقه‏ى اطراف مدينه قرار داد. برادر اين شخص در يكى از جنگهاى پيامبر صلى اللَّه عليه و آله بدست اميرالمؤمنين عليه‏السلام بقتل رسيده بود.

اشجع، از مدينه به قصد جمع ‏آورى اموال حركت كرد و اولين جايى كه وارد شد يكى از باغهاى اهل‏بيت عليهم‏السلام بنام «بانقيا» بود. او بدون اطلاع قبلى وارد اين منطقه شد و اموال و صدقاتى كه قبلاً به اميرالمؤمنين عليه‏السلام پرداخت مى‏شد جمع‏آورى كرد و در مقابل اهل آنجا قدرت‏ نمائى كرد.
اهل روستا نزد اميرالمؤمنين عليه‏السلام آمدند و رفتار فرستاده‏ى ابوبكر را به حضرت اطلاع دادند.

اميرالمؤمنين عليه‏السلام اسبى كه «سابح» نام داشت فراخواند و عمامه‏ى مشكى بر سر بست و دو شمشير حمايل نمود و اسب ديگر خويش كه «مرتجز» نام داشت نيز همراه برداشت و با امام حسين عليه‏السلام و عمار ياسر و فضل بن عباس و عبداللَّه بن جعفر و عبداللَّه بن عباس حركت كردند تا به روستا رسيدند.
بزرگ آن روستا حضرت را به مسجد «القضاء» در آنجا برد. اميرالمؤمنين عليه‏السلام امام حسين عليه‏السلام را سراغ اشجع فرستاد، ولى اشجع از آمدن امتناع ورزيد. وقتى امام حسين عليه‏السلام نيامدن او را گزارش داد حضرت عمار را فرستاد. عمار با او درگير شد و خبر به اميرالمؤمنين عليه‏السلام رسيد. حضرت جمعى را كه همراهش بود سراغ او فرستاد و فرمود: از او نترسيد و او را نزد من بياوريد.

وقتى او را كشان‏كشان آوردند حضرت فرمود: واى بر تو؟ به چه حقى اموال اهل‏بيت را تصرف نموده‏اى؟
اشجع گفت: تو به چه دليل اين مردم را در حق و باطل مى‏كشى؟
حضرت فرمود: «آرام باش كه جرم من نزد تو كشتن برادرت در جنگ هوازن است...»! در اينجا اشجع پاسخهاى نامناسبى به حضرت داد و فضل بن عباس برآشفت و شمشير كشيد و سر او را همراه دست راستش از تن جدا كرد!
سى نفر كه همراه اشجع آمده بودند حمله آوردند ولى اميرالمؤمنين عليه‏السلام با يك نگاه همه را به عقب راند بطورى كه همگى فرياد اطاعت برآوردند.

حضرت فرمود: «اُف بر شما، سر صاحبتان را نزد ابوبكر ببريد...» و آنان سر بريده‏ى اشجع را نزد ابوبكر آوردند. ابوبكر مردم را جمع كرد و داستان را بازگو كرد و از مردم خواست خود را براى مقابله با اميرالمؤمنين عليه‏السلام آماده كنند! ولى مردم چنان سر بزير افكنده بودند و وحشت داشتند كه در نهايت به او گفتند: اگر خودت همراه ما بيايى به جنگ على بن ابى‏طالب مى‏رويم!! عمر پيش آمد و گفت: كسى جز خالد بن وليد نمى‏تواند به جنگ او برود.
خالد با پانصد سوار حركت كردند تا به محلى كه حضرت آنجا بود رسيدند.
وقتى لشكر خالد از دور ظاهر شد اميرالمؤمنين عليه‏السلام به عنوان بى‏اعتنايى افسار اسب را بستند و در كنارى بخواب رفتند، تا آنكه از صداى شيهه‏ى اسبان از خواب بيدار شدند و فرمودند: خالد براى چه آمده‏اى؟ خالد گفت: خود بهتر مى‏دانى! و حضرت را تهديد كرد!
حضرت فرمود: اى خالد، مرا به خود و پسر ابوقحافه مى‏ترسانى؟
خالد گفت: من مأمورم اگر دست از كارهايت برندارى تو را اسير كرده نزد او ببرم!!
حضرت فرمود: مثل تو مى‏خواهد مرا اسير كند؟ اى پسر زنِ مرتد از اسلام...؟ اگر بخواهم تو را بر در همين مسجد به قتل مى‏رسانم.
خالد بار ديگر سخنان خود را تكرار كرد. در اينجا حضرت ذوالفقار را از نيام بركشيد و آن را به سوى او گرفت.

خالد كه اين منظره را ديد وحشت‏زده گفت: تا اين حد قصد نداشتم. حضرت در همان حال نوك ذوالفقار را بر كمر خالد گذارد و او را از اسب به زير انداخت. اين منظره اصحاب خالد را به وحشت انداخت و به التماس از حضرت خواستند از آنها درگذرد و اين در حالى بود كه خالد از درد آن ضربت بى‏حركت و ساكت مانده بود.
حضرت فرمود: اى خالد، عجب براى خائنين و بيعت‏ شكنان مطيع هستى؟ آيا روز غدير براى تو كافى نيست؟ بدانكه اگر تو و دو رفيقت ابوبكر و عمر قصد سوئى نسبت به من داشته باشيد اول كسانى خواهيد بود كه به دست من كشته مى‏شويد. سپس فرمود: بخدا قسم خالد را جز آن خائن ظالم حيله‏ گر يعنى پسر صهاك نفرستاده است، چرا كه او دائماً قبائل را بر ضد من تحريك مى‏كند و از من مى‏ترساند و گذشته‏ها را در ياد آنان زنده مى‏كند و به زودى هنگام جان دادن نتيجه‏ى كارش را خواهد ديد. بهر حال اميرالمؤمنين عليه‏السلام با گروه خود و خالد با گروه خود به مدينه بازگشتند و خالد قضايا را براى ابوبكر و عمر بازگو كرد.

ابوبكر از عباس درخواست كرد كه اميرالمؤمنين عليه‏السلام را فراخواند تا درباره‏ى اشجع با حضرت صحبت كند.
عباس اميرالمؤمنين عليه‏السلام را صدا زد. وقتى حضرت نشست عباس گفت: ابوبكر مى‏خواهد درباره‏ى آن ماجرا با شما صحبت كند. حضرت فرمود: اگر او مرا فرامى‏خواند نمى‏آمدم.
ابوبكر گفت: اى ابوالحسن، براى مثل تو چنين كارى را مناسب نمى‏بينم!!

حضرت فرمود: كدام عمل؟ ابوبكر گفت: مسلمانى را بغير حق كشته‏اى؟ حضرت فرمود: پناه بر خدا كه مسلمانى را بكشم، چرا كه وقتى كشتن او واجب باشد نام اسلام از او برداشته شده است. و اما كشتن «اشجع»، بدانكه اگر اسلام تو هم مثل اسلام اوست عجب به رستگارى بزرگ دست يافته‏اى!!!؟ و من او را به حجت پروردگارم كشته‏ام و تو حلال و حرام را بهتر از من نمى‏دانى! اشجع ملحد منافقى بود كه در خانه‏اش بتى از سنگ داشت و هر روز دست بر سر و روى او مى‏كشيد و سپس نزد تو مى‏آمد! عدالت خداوند اقتضا نمى‏كند كه مرا بخاطر كشتن بت ‏پرستان و ملحدان مؤاخذه كند.
پس از سخنان طولانى كه بين اميرالمؤمنين عليه‏السلام و ابوبكر رد و بدل شد حضرت همراه عباس برخاستند و به خانه آمدند. حضرت در بين راه به عباس فرمود: اى عمو، اينان را رها كن. آيا روز غدير برايشان كافى نبود؟ بگذار هر قدر مى‏خواهند ما را ضعيف بشمارند كه خداوند صاحب اختيار ما است و او بهترين حكم‏ كنندگان است

Copyright © 2003-2019 - AVINY.COM - All Rights Reserved
logo