شهید آوینی

 

آقا که آمد ...

سعید قاسمی روزی را به خاطر می آورد که به همراه تعدادی از بسیجی های لشگر 27 محمد رسول الله به فکه می رفتند: آقا بود. واقعا. خودش بود. درست پشت سر تابوت داشت گام مي زد و مي آمد.زدم بر شانه داود:- داود، سريع تابوت رو بذار زمين ... آقا ... خودم را انداختم روي تابوت و هاي هاي گريستم. داود و ديگران هم.آقا ايستاد بالاي سر آقا سيد. چشمانش باراني بود، حالاتش طوفاني.من اما، رعد و برق شدم. دلم مي سوخت.تازه او را شناخته بودم، ولي حالا از همه جلو زده و پريده بود.

حوزه شلوغ شده بود.
"حوزه علميه" نه؛ "حوزه هنري".
"زم" که چندي قبل آويني را از آن جا تارانده بود، حالا شده بود صاحب عزا!

آهنگران اما، زور مي زد تا در باغ شهادت را باز کند:
اگر آه تو از جنس نياز است
در باغ شهادت باز باز است
مي خواند و گريه مي کرد. مي خواند و اشک در مي آورد.

گفتم اشک!
مگر ديگر اشکي هم براي مان گذاشته بود؟
از خرداد 68 که يتيم شديم، اشک چشممان خشکيد.
حالا سيد آمده بود تا دوباره فرياد "يا حسين" در خيابان هاي دولت سازندگي و دوران بازندگي، طنين انداز شود.
سيد آمد تا باز به ديدگان خشکيده مان، اشک ببخشد و طراوت زيارت عاشورا يادمان آرد.

همه ناله مي زدند. همه مي گريستند. کسي به ديگري نمي نگريست.
من اما ...
آن قدر زمان جنگ عشق آهنگران داشتم که هر وقت در جبهه مي شنيديم آمده، حتما بايد از نزديک زيارتش مي کردم.
امروز اما ...
حال نداشتم بروم جلو. همه عزادار شده بودند. امروز روز عزا بود.

سردار پاستوريزه جبهه نديده بسيج، براي اين که  از فشار برهد، گفته بود تا پرونده اي در بسيج به نام "سيد مرتضي آويني" به تاريخ گذشته تشکيل دهند تا اگر روزي پرسيدند چرا "هنرمند بسيجي"؟ کارت بسيجش را رو کند.
هر کي به فکر خويشه ...

همراه "داود اميريان" کنار اتاقک "دفتر ادبيات و هنر مقاومت" ايستاده بوديم.
به ياد روزهاي آفتابي جنگ، ونگ مي زديم.

انگار مصطفي را از "سومار" مي آوردند.
پنداري پيکر "سعيد" را از همسايگي "دجله" برمي گرداندند.
شايد استخوان هاي "سيد محمد" را از "سه راه مرگ" هديه مي آوردند.
هر چه که بود و هر که مي آمد، عطر شهادت در شهر مي پراکند.

از دور ديدمش. نه خيلي دور، ولي کسي متوجه نشد.
همه در محوطه اصلي بودند و من و داود، متوجه شديم تابوتي پيچيده در پرچم افتخار آفرين ايران اسلامي، از در پشتي حوزه هنري وارد حياط شد.
بر شانه داود که زدم، دويديم.

زير تابوت را که گرفتيم، ده دوازده نفر نمي شديم. داشتيم مي رسيديم به مردم.
سرم را بر تابوت گذاشته و مي گريستم. من عقب بودم و داود جلوتر.
کسي از پشت بر شانه ام زد و از حال خوش خارجم ساخت:
- آقا ميگه تابوت رو بذارين زمين.
- آقا؟
برگشتم پشت سرم را ببينم، که چشمم به قيافه خندان – ببخشيد، مثلا گريان – حاجي زم افتاد. کفرم درآمد. به يک باره همه ظلم و ستم ها پيش چشمم رژه رفتند:
- زم ... هم اسم خودش رو مي ذاره آقا.
همه شنيدند. داد زدم. از ته دل.
مي خواستم بلندتر داد بزنم تا همه بهتر بشناسندش.
آن مرد اما، ول کن نبود. دوباره بر شانه ام زد:
- گفتم آقا ميگه تابوت رو بذارين زمين ...
- برو بينيم با ...
واي خراب کردم.
رويم را که برگرداندم تا حالش را بگيرم، حالم گرفته شد.
آقا بود. واقعا. خودش بود. درست پشت سر تابوت داشت گام مي زد و مي آمد.
زدم بر شانه داود:
- داود، سريع تابوت رو بذار زمين ... آقا ...

خودم را انداختم روي تابوت و هاي هاي گريستم. داود و ديگران هم.
آقا ايستاد بالاي سر آقا سيد. چشمانش باراني بود، حالاتش طوفاني.
من اما، رعد و برق شدم.
دلم مي سوخت.
تازه او را شناخته بودم، ولي حالا از همه جلو زده و پريده بود.

رو کردم به آقا:
- آقا ... اينم سيد مرتضات ...
شلوغ شد. من هم شلوغ شدم.
همه آمدند. آقا که رفت، تازه جمعيت ريخت آن جا و ...

خوب شد آقا آمد.
اگر آقا نمي آمد:
"سه قطره خون" مسيح – مثلا روزي نامه جمهوري اسلامي – همچنان به عناوين جعلي "بسيج صدا و سيماي" استان و شهرستان و بخش و دهداري و روستا، عليه سيد مرتضي بيانيه صادر مي کرد.
و همچنان داداش کوچيکه حاج اکبر، پخش صداي آويني از جعبه جادويش را حرام و ممنوع اعلام مي کرد.
اگر آقا نمي آمد، شايد لازم بود تا پيکر آويني را همچون پيکر اولين شهداي عمليات تفحص، پزشک قانوني وارسي کند و سوراخ هاي ترکش مين والمري را، "اثرات فرو رفتن شيئي سخت همچون پيچ گوشتي در چند جاي بدن" اعلام کند!

آويني که رفت، آنهايي که سال هاي جنگ از قم آن طرف تر را نديدند، تازه فهمدند "فکه" هم روي نقشه ديدني است.
پاي آويني که بر مين گل کرد، تازه آنهايي که مي گفتند "چرا جنگيديم؟" متوجه شدند که فکه بخشي از خاک ايران اسلامي است و اين پيکرهاي استخواني که همچنان بر دوش ها روانند، از اين سوي مرز، يعني داخل کشور خودمان مي آيند. يعني دشمن تا آخرين روزها حتي، در خانه مان جا خوش کرده بود تا نقشه را جعل کند که نتوانست.

آويني که خونين شد، ما هم تازه ياد رفيقان مان افتاديم که پيکرشان را بر خاکريز جاي گذاشتيم.
آويني که شهيد شد، حضرات رضايت دادند تا فيلم اولين سري عمليات تفحص و کشف شهدا را از طبقه بندي "خيلي محرمانه" خارج کنند و بگذارند مردم بفهمند:
در فکه، چه خبر هاست هنوز؟!

حمید داوودآبادی

 
Copyright © 2003-2016 - AVINY.COM - All Rights Reserved
logo